جنگ، جنگ تا پیروزی و کوهی که موش می زاید

ف. تابان

برای عده ای، کمتر از دفاع بی قید و شرط از آمریکا و ناتو در این جنگ، «پوتینسیم» است، زیرا ذهن آن ها به دو قطبی های معمولا برساخته ی قدرتمندان و رسانه هایشان خو گرفته است. این دو قطبی را امروز رسانه های غالب ساخته اند. برای این عده، قطب سوم، نیروی سوم، نیروی صلح معنا ندارد. اگر طرفدار «این» نیستی، پس طرفدار «آن» هستی، برای چنین ذهن هایی «بی طرفی» حتی در جنگ معنا ندارد، مخالفت با کلیت جنگ معنا ندارد. قرار دادن صلح در برابر جنگ معنا ندارد. یا طرفدار ناتو هستی و اگر نیستی پس طرفدار پوتین هستی. آن ها چشمان خود را بسته اند و فریاد می زنند: جنگ جنگ تا پیروزی!

اشاره: من خودم بیشتر از خوانندگان متعهد به کوتاه نویسی هستم. اما متاسفانه این یادداشت از آن یکی هم درازتر شد!

۱. جنگ جنگ تا پیروزی!

یادداشت «ما انتخاب دیگری داریم!» و تکمله ی آن در مورد جنگ اوکراین بسیاری را راضی نکرد، آن را به «پوتینسم» متهم کردند و خون زنان و کودکان اوکراینی را نیز به گردن آن انداختند. برای عده ای، کمتر از دفاع بی قید و شرط از آمریکا و ناتو در این جنگ، «پوتینسیم» است، زیرا ذهن آن ها به دو قطبی های معمولا برساخته ی قدرتمندان و رسانه هایشان خو گرفته است. برای آن ها قطب سوم، نیروی سوم، معنا ندارد. اگر طرفدار «این» نیستی، پس طرفدار «آن» هستی، برای چنین ذهن هایی «بی طرفی» حتی در جنگ معنا ندارد، مخالفت با کلیت جنگ معنا ندارد. قرار دادن صلح در برابر جنگ معنا ندارد. یا طرفدار ناتو هستی و اگر نیستی پس طرفدار پوتین هستی. من در آن یادداشت نوشته ام روسیه تجاوزکار است و این تجاوز بی اما و اگر محکوم است. من از هیچ کسی کمتر ناراحت درد و رنجی که بر زنان و کودکان اوکراینی و بر مادران و خواهران و خانواده های سربازان روسی که در این جنگ به خاک می افتند نیستم، این یک احساس انسانی است تا وقتی که گزینشی نباشد. انسانی است اگر همان قدر برای مادران و کودکان اوکراینی دل بسوزاند که برای کشته شدگان اتحادیه ی کارگری اودسا که توسط فاشیست ها به آتش کشیده شدند و برای بیش از ده هزار نفری که پیش از شروع جنگ در مناطق شرق اوکراین کشته شدند، و نیز همین امروز برای مادران و کودکان یمنی دل بسوزاند و اگر این طور نباشد، این دل سوزی حسابگرانه و ناعادلانه است، «سیاسی کاری» است، سوءاستفاده نابجا از احساسات است.

جنگ ها منطق خود را دارند. جنگی که در اوکراین جریان دارد بیرون از این منطق نیست، در چارچوب منافع کلان قدرت های بزرگ برای آقایی بر جهان است. جنگ گرگ ها، جنگ سرمایه داران و امپریالیست ها به منظور تقسیم و باز تقسیم جهان است. با احساسات انسانی سر و کار ندارد، به همین دلیل جنایتکارانه و ارتجاعی است. سرمایه قواعد خودش را دارد. پوتین مستبد و جنایتکار است، اما جنگ را تنها به خودکامگی و جنایتکار بودن او تنزل دادن اشتباه است. بعید می دانم هر کس دیگری در روسیه بر سر کار بود، رضایت می داد که نیروی رقیب یا دشمن، تا در خانه اش بیاید و آن جا بمب اتم بکارد. دولت در آمریکا، هر دولتی که باشد، نیز اجازه نمی دهد رقیب و دشمن، بساطش را در کانادا پهن کند، سلاح های نابودکننده اش را آن جا رو به واشنگتن نشانه برود، با ارتش میزبان مانور مشترک برگزار کند، نظامیان و مستشارانش را روانه ی این کشور کند تا نفرت ضدآمریکایی ایجاد کند، آن جا را به خاک و خون خواهد کشید. این پیش داوری نیست. همین امروز صدها پایگاه نظامی در سرتاسر دنیا به کار حفاظت از «امنیت آمریکا» هزاران کیلومتر دورتر از مرزهای آن مشغولند. آن ها هم تربیت شده اند تا به خاطر حفظ این «امنیت» دست به هر جنایت و قساوتی بزنند و فراوان زده اند.

ما اگر هزار بار هم فریاد بزنیم. اگر هزار بار هم بگوییم، می خواهید جهان را بین خودتان تقسیم کنید، دست کم این کار را انسانی تر انجام دهید که با درد و رنج کمتری همراه باشد، انسان ها کمتر کشته و بی خانمان شوند، شهرها و کشورها کمتر ویران شوند بی فایده خواهد بود، کسی این فریادها را نخواهد شنید. سرمایه منطق خود را دارد، خوی قلدری دارد، زورگو است، باید برای آن که آقایی خود را تثبیت کند از آن که ضعیف تر است زهر چشم بگیرد، احساس ندارد؛ برای مادران و فرزندان دل نمی سوزاند، باید برای انبارهای انباشته از سلاحش مشتری پیدا کند، باید این انبارها را خالی کند تا بتواند سلاح های بیشتر و مدرن تری بسازد. جنگ، جشن انحصارات بزرگ اسلحه سازی است که بر جهان ما آقایی می کنند. جنگ ها با اشک و آه و درد مردمان همراه هستند، اما با این اشک و آه نمی شود جنگ ها را تحلیل کرد و ریشه ها و دلایل آن ها را شناخت و جلوی آن ها را گرفت. آن ها که جنگ را شروع می کنند، آن ها که تحریک به جنگ می کنند، آن ها که برای طولانی شدن جنگ و تجاوز می کوشند، گرگ های خون خوار جهان ما هستند. تا وقتی که این رهبران خون خوار به زیر کشیده نشوند و دنیایی عادلانه و خالی از جنگ ساخته نشود، ما تنها ناظران و معترضان بی قدرت جنگ گرگ ها، جنگ سرمایه داران و امپریالسیت ها باقی خواهیم ماند. دیروز عراق و افغانستان و لیبی، امروز اوکراین و یمن و فردا جاهای دیگر.

روسیه به اکراین تجاوز کرده است. این جنگ یک طرف دیگر هم دارد که آمریکا و ناتو است و این جنگ بر سر منافع دو اردوگاه متخاصم است. می گویند این کافی نیست. محکومیت «لفظی» تجاوز است، اصلا محکومیت نیست، طرفداری از پوتین است. می گویند باید به طور عملی جنگ تجاوزکارانه و جنایتکارانه را محکوم کرد. معنی محکومیت «عملی» جنگ را آشکار و بدون ابهام توضیح می دهند. ایستادن در کنار یکی از دو طرف جنگ. مثل همیشه می گویند راه سومی وجود ندارد. حمایت از اقدامات ناتو، پشتیبانی از نظامی گری در سرتاسر اروپا، همصدایی با روایت رسانه های غالب غربی از جنگ، چشم بستن بر فاشیسم در اوکراین. تشویق کردن اوکراینی ها به جنگ تا «آخرین نفس» و «آخرین نفر!».

تا جایی که من اطلاع دارم اکثریت بسیار بزرگ چپ ها و نیروهای مدافع صلح و دموکراسی و سوسیالیسم خوشبختانه از چنین درخواست هایی پیروی نکرده اند و در عین محکومیت تجاوز روسیه به اوکراین، علیه ناتو که نقشی آشکارا جنگ افروزانه در آن دارد نیز اعتراض کرده و مبارزه می کنند. من خوشحالم که به چنین جبهه ای تعلق داشته باشم.

کسی که دعوت به رفتن زیر پرچم آمریکا و ناتو می کند، تحلیل ها و تبلیغات ناتو و آمریکا و آن چه آن ها در باره ی این جنگ می گویند را باور کرده است. من در یادداشت قبلی خود می خواستم بگویم این تبلغات را نباید باور کرد. زیرا رسانه های اصلی صدای صاحبان کنسرن هایی هستند که در این جنگ منفعت دارند، رسانه های صاحب قدرت، امروز خود به سلاح های مرگبار تبدیل شده اند!

به نظر بسیاری از صاحب نظران چپ و حتی غیر چپ، آمریکا نه تنها در صدد نجات اوکراین و مردم آن جا نیست، هم سیاست تحریک به شروع این جنگ داشته و هم سیاست طولانی کردن این جنگ را در پیش گرفته است. هم منطق و هم فاکت هایی که هر روز بیشتر افشا می شوند در جهت این ارزیابی ها هستند. از نظر منطقی بعید است کسی نداند که آمریکا بیش از هر کسی از این جنگ و ادامه ی آن سود می برد. آن سوی اقیانوس نشسته، بار و عواقب جنگ را بر دوش اروپا انداخته و برای طولانی کردن جنگ فشار می آورد (از چهار میلیون پناهنده ی اوکراینی که بر اقتصاد و اجتماع اروپا سنگینی می کند آمریکا در ماه مارس تنها ۱۲ نفر اوکراینی را پذیرفته است)، سال ها برای دشمنی میان اروپا و روسیه کوشیده و اکنون دارد خرمن خود را درو می کند. منطق سرمایه داری همین «سود» است. بسیار غیرمحتمل است که بایدن «سود» را رها کند و به فکر جان مردمان اوکراین یا روسیه باشد، که اگر می بود در کشتار صدها هزار نفر از مردم و کودکان عراقی سهیم نمی شد، میلیاردها دلار پول افغانستان را مصادره نمی کرد و کودکان کشور همسایه ی ما را گرسنگی نمی داد. نباید به این بسنده کرد که «جنگ عراق» را از یاد نبرده ایم، بلکه باید فراموش نکنیم کسی که پیرو همین منطق «سود» در جنگ عراق و گرسنگی دادن به افغانستان دخالت مستقیمی داشته، امروز در آمریکا بر سر کار است و جنگ کنونی را از یک طرف رهبری می کند. دلایل دیگری هم برای این ادعا وجود دارد. دلایلی که متکی بر فکت های روشن است. این فکت ها بتدریج افشا می شوند و مطابق آن ها دولت آمریکا نیز درست مثل دولت روسیه، اطلاعات نادرست و دروغ در اختیار رسانه ها قرار می دهد.

نوام چامسکی اندیشمند چپ گرا، با بررسی سخنان و کردار بایدن نتیجه گرفته است رئیس جمهور ایالات متحده ی آمریکا دو راه در برابر این جنگ تعقیب می کند: یا تا «آخرین اوکراینی» پیش به سوی پیروزی و یا هموار کردن راه دادگاه لاهه و محاکمه ی پوتین. راه وسطی باقی نمی گذارد. دبیرکل ناتو و دیگر مقامات غربی به طور مداوم از «تداوم جنگ برای سال ها» صحبت می کنند. یانیس فاراواکیس از چهره های شناخته شده ی چپ اروپا در گفتگویی که ضمن آن تاکید می کند تنها راه حل بحران اوکراین «گفتگوی پوتین – بایدن» – یعنی دو طرف واقعی و اصلی جنگ – است، به نقل از سون تزو، فیلسوف و استراتژیست نظامی مشهور چین می گوید: اگر با دشمن مهیبی روبرو شدید که شکست کامل آن بسیاری یا بیشتر مردم شما را می کشد، کاری که باید انجام دهید این است که یک پل طلایی در پشت دشمن خود بسازید که فرصتی برای عقب نشینی پیدا کند و در حالی که ادعا می کند به چیزی دست یافته است، فرار کند. سیاست بایدن در جهت جلوگیری از ساخته شدن این پل طلایی و ویران کردن آن است، آن هم در جنگ با کشوری که دارای سلاح های مهیب اتمی است و بعید نیست اگر پلی برای فرار و ادعایی برای آن که به چیزی دست یافته، پیدا نکند، به استفاده از این سلاح های مهیب متقاعد شود.

این طولانی تر کردن جنگ از هر دو طرف از طریق «تانک، بانک و رسانه» صورت می گیرد. چپ نباید مدافع دامن زدن به این جنگ، ارسال سلاح، میلیتاریزه کردن بیشتر دنیا، تحریم های گسترده که دست کم ما ایرانی ها و نیز عراقی ها می دانیم که دودش در درجه ی اول به چشم چه کسانی می رود باشد. وظیفه ی چپ مدافع صلح نه کوبیدن بر طبل جنگ و شیر کردن آقای زلنسکی – کاری که آمریکا و اروپا می کنند – بلکه باید تلاش برای فراخ کردن هر سوراخی باشد که می تواند امکان توقف جنگ و گفتگو و مذاکره را به وجود آورد، راندن روسیه به طرف «پل طلایی» و تقویت این احساس در او باشد که «چیزی به دست آورده است». امروز برای تقویت چنین وضعیتی شرایط آماده تر است. زلسنکی پذیرفته است اوکراین بی طرف بماند، قرارداد مینسک در مورد آن دو منطقه اجرا شود و کریمه در یک مدت ده – پانزده ساله مورد گفتگو قرار بگیرد. باید فشار در این جهت باشد که روسیه ارتشش را از اوکراین بیرون ببرد و بپذیرد که این کشور مطابق میل مردمانش به اتحادیه ی اروپا بپیوندند. در آن صورت هر دو طرف «چیزی» به دست آورده اند که بتوانند ادعای پیروزی کنند. چرا ما مطلقا صدایی از بایدن و ناتو در مورد پشتیبانی از این خواست ها نمی شنویم و آن ها قدم جلو نمی گذارند تا این امکان را تقویت کنند و تنها از ادامه ی جنگ و طولانی بودن آن سخن می گویند؟

چپ همیشه صدای صلح است. بسیاری از استدلال هایی که این روزها به گوش می رسد، مرا یاد فریاد آشنای «جنگ جنگ تا پیروزی» می اندازد. زیر این پرچم جلو رفتن نتیجه اش کشتار بیشتر و ویرانی گسترده تر است. شاید بهتر باشد به راهی برویم که همه کمی ناراضی باشند و صلح برقرار شود!

۲. دموکراسی ویترینی

من می بایست روشن تر تاکید می کردم بحث من در مورد «دموکراسی» در چهارچوب یک چشم انداز سوسیالیستی و حرکت به سوی آن است. برای کسانی که چنین چشم اندازی ندارند، طبیعتا انتقاد رادیکال از دموکراسی غربی بی مورد است و می تواند به دشمنی با دموکراسی هم فهمیده شود. سوال اساسی این است که آیا در چهارچوب این دموکراسی امکان ایجاد تغییرات رادیکال در جهت منافع کارگران و نود و نه درصدی ها ممکن است یا خیر. فهرست کردن دستاوردهای مبارزه ی طبقه ی کارگر و مردم آزادی خواه در این طور جوامع که هر مبتدی ای نیز آن ها را می داند، و به همه ی آن ها ارج می گذارد، پاسخی برای این پرسش نخواهد بود.

در عمل و واقعیت زندگی نمونه ای نداریم که از طریق دموکراسی موجود در غرب، توانسته باشیم به انتخاب دیگری دست بزنیم، کمتر احتمالی می توان در نظر گرفت که مثلا در کشور آمریکا سیستم دو حزبی حاکم – که هر دو مدافع کلان سرمایه داران هستند – شانس و امکانی به دیگران بدهد. در کشورهایی که کمتر تحت تاثیر مواهب دموکراسی آمریکایی – اروپایی هستند، نمونه هایی بوده است، مثل کوبا، مثل ونزوئلا (در اینجا اصلا قصد ارزش گذاری بر این نوع نظام ها نیست، بلکه تاکید بر راه متفاوت آن هاست). این طور انتخاب ها در هر کجا که بوده مورد تهاجم تانک و بانک و رسانه، از سوی آمریکا و متحدینش یعنی دموکراسی های غربی قرار گرفته است. در اروپا یک نمونه داشته ایم. کشور کوچک یونان که می خواست به راه دیگری برود، این تجربه هم مورد تهاجم بانک و رسانه قرار گرفت، و بسیار محتمل است اگر تسلیم نمی شد تانک هم به این دو اضافه می شد. دموکراسی اروپایی و آمریکایی، نه تنها تغییر در مرزهای ملی را تحمل نمی کند که در خارج از مرزهای خود هم آن را نمی پذیرد. غالبا گفته می شود که این اقدامات از سوی دولت ها بوده و ربطی به مردم و دموکراسی ندارد. اما این ادعا واقعی نیست. در اروپا بسیار بیشتر از همه جا، کشورهایی مثل کوبا و یا ونزوئلا منفور هستند و افکار عمومی به دولت هایشان اجازه می دهند با این طور کشورها یک رفتار کاملا تهاجمی و براندازانه در پیش بگیرند، حتی رئیس جمهوری را که از طریق انتخابات (گل سرسبد دموکراسی غربی) تعیین شده نپذیرند و برای آن ها رئیس جمهور خودخوانده تعیین کنند (نمونه ی ونزوئلا). آیا همه ی این ها به این دلیل است که اروپائیان ارزش های دموکراتیک را بیشتر پذیرفته اند؟ فراموش نکنیم که اروپا مسبب دو جنگ جهانی بوده است، فاشیسم و نازیسم از اروپا سر بر آورده است، همین یکشنبه در فرانسه نزدیک به سی درصد مردم به راست های افراطی رای داده اند. فاشیست ها دارند در همه ی اروپا پیش می آیند و مواضع بیشتری را تسخیر می کنند. رفتار نژادپرستانه بخش بزرگی از کشورها و مردم اروپایی با پناهندگان اوکراین و جنازه های روی آب پناهندگان سایر کشورها پیش چشم ماست. این ها فقط به دولت ها مربوط نیست، دولت ها را همین مردم انتخاب می کنند و مجموعه ی همه این هاست که دموکراسی غربی را می سازند.

این روزها تلاش زیادی می شود تا دستاوردها و کارکردهای دموکراسی را برای آدمی مثل من که ظاهرا به اقتدارگرایی چسبیده ثابت کنند. «نمونه ی اتریش» را دیدم، اتریشی ها توانسته اند رئیس جمهور خودکامه و پوپولیست خود را برکنار کنند و اگر در این کشور خودکامگی حاکم بود نمی توانستند. در آمریکا ترامپ را که میل به حفظ قدرت داشت کنار زده اند و در ایران نمی توانند خامنه ای را کنار بزنند. می شود ماجرای واترگیـت و برکناری نیکسون را هم به چنین نمونه هایی اضافه کرد. از این مثال ها زیاد است، در آلمان همین روزها وزیر خانواده که در زمان سیل سال گذشته به استراحت رفته بوده را برکنار کرده اند، در فلان کشور، آقای وزیر را به دلیل ارتباط با یک دختر مدرسه ای مجبور به استعفا کرده اند…

نتیجه؟ اگر این نمونه ها تا آخر بررسی شوند، همان حکایت کوه موش زایید را به ذهن می آورند. کوه دموکراسی غربی دائما در حال زاییدن چنین موش هایی است. سرمایه داری ویترین خود را خوب آرایش می کند. می توان به آن ویترین خیره ماند و مبهوت شد و به هیجان آمد. از آن جا دید که انتخابات به موقع برگزار می شود، به لطف «دموکراسی» می توان رئیس جمهور را برکنار کرد، یا مانع شد که او قدرت را حفظ کند، می توان وزرا را به دلیل یک «تخلف ساده» برکنار کرد. اما این پرسش باقی می ماند که در کنار این چیدمان دلفریب ویترین، در آن پشت هم چیزی عوض می شود و تحولات جدی تری صورت می گیرد؟ نمونه ی فرانسه این روزها داغ است. نظرسنجی ها می گویند ۷۰درصد مردم فرانسه با مکرون مخالفند اما او قرار است دوباره رئیس جمهور شود تا حتی دور از چشم نمایندگان پارلمان به فروش اسلحه به کشورهای خودکامه ادامه دهد. در همین کشور یکی از بزرگترین جنبش های دهه های اخیر اروپا یعنی جنبش جلیقه زردها به راه افتاده است، اما هیچ تغییری در سیاست های حاکم بر دولت نداده و آقای مکرون تنها به اختیار پلیس اضافه کرده تا راحت تر آن ها را سرکوب کند. به ترکیب نمایندگان مجالس آمریکا و پارلمان های اروپایی نگاه کنید، وضعیت طبقاتی آن ها احتیاج به چشم تیزبین ندارد. در این مجالس خبری از نماینده کارگری یا نمایندگان نود و نه درصدی ها – اکثریت بزرگ جامعه – نیست. اتفاقی نیست. قدرت بانک و رسانه است، و گرنه ۹۹ درصدی ها که ۹۹ درصد جامعه هستند. امیدی به تغییر این ساختارها وجود ندارد. این دموکراسی درست کار نمی کند، منافع ۹۹درصدی ها را تامین نمی کند.

فکر نمی کنم در بقیه ی جهان خیلی ها باور کنند که امروز جنگ ها در دنیای ما بر سر دموکراسی (آمریکا، اروپا و چند کشور دیگر دنیا) و اقتدارگرایی (شامل بقیه ی دنیا) است. نه به خاطر این که مردم کشورهای جنوب جهان ذاتا اقتدارگرا هستند. غرب شب تا صبح در مورد خودکامگی چین تبلیغات می کند، درست هم می گوید، اما در این جهان ارزش های دیگری هم وجود دارد. آن بقیه ی مردمان جهان شاید به این نگاه می کنند که چطور چین با گرسنگی مبارزه کرده و صدها میلیون نفر را از فقر نجات داده و مقایسه می کنند با اروپا که هر روز در یک گوشه اش انتخابات می شود و رهبران می روند و می آیند و تغییر واقعی ای در وضعیت مردمان ایجاد نمی شود. کدام یک برای مردمی که گرسنه هستند جذابیت دارد؟ ارزش های اروپای ثروتمند الزاما همیشه با بقیه ی جهان مثل هم نیست.

جهان ما امروز در آتش و جنگ است. یک جنگ تمام نشده، جنگ دیگری شروع می شود. یک طرف همه ی این جنگ ها آمریکاست که بزرگترین دموکراسی جهان است. حمایت این بزرگترین دموکراسی جهان از کسانی مثل بن لادن، حمله اش به افغانستان، فاجعه ی عراق، متلاشی کردن شیرازه ی کشوری به نام لیبی، و ده ها مورد دیگر، از کودتا در ایران و شیلی تا حمایت از حکومت های بدنام و سرکوبگر مثل عربستان را نمی توان در چارچوب نبرد دموکراسی با اقتدارگرایی بررسی کرد. (برای این که دوباره برداشت اشتباه نشود، من به تجاوزگری های روسیه اشاره نمی کنم زیر در چهارچوب بحث دموکراسی نمی گنجد و به نام دموکراسی هم انجام نمی شود).

مساله ی مرکزی این است: چرا دموکراسی که گفته می شود دویست سال از عمرش می گذرد و به دستاوردهای بزرگی هم رسیده است، نمی تواند مانع همه ی این ها شود؟ چرا این دموکراسی دائما رهبرانی را انتخاب می کند که این چرخه ی مرگ و خون را ادامه می دهند، چرا دموکراسی در آمریکا نمی تواند خود را از دو قطبی «دموکرات – جمهوری خواه» که مسبب بسیاری از این وضعیت ها هستند نجات دهد؟ چرا این دموکراسی نمی تواند برای مهلک ترین خطر پیش روی بشریت یعنی نابودی زیست محیط چاره ای بیاندیشد؟

این دموکراسی گرفتار تانک و بانک و رسانه است و این ها هستند که بر آن حکومت می کنند. اگر هزار بار دستاوردهای دموکراسی از انتخابات آزاد تا آزادی احزاب و جامعه ی مدنی – که در غرب هر روز در حال تضعیف است – و…و…و… ردیف و تکرار شوند، تغییری در این واقعیت نمی دهند و راه نجاتی برای رهایی از این مثلث شوم در چارچوب سرمایه داری پدید نمی آورند. دموکراسی از آسمان نازل نمی شود، بیش و پیش از هر چیزی متکی به مناسبات اقتصادی است، دموکراسی فرهنگ نیست، شکلی از حکومت کردن است، فرهنگ را تا حدود زیادی حکومت ها و رسانه هایشان می سازند. وقتی مناسبات اقتصادی در سرمایه داری هر روزه نابرابری و بی عدالتی تولید می کند، همه مناسبات را در جامعه طبقاتی می کند، بنابر این آری، در چنین جوامعی دموکراسی نیز در کلیت و ماهیت خود طبقاتی است و این دموکراسی طبقاتی بیش از همه در خدمت طبقه ی مسلط سرمایه دار است. برای تغییر رادیکال دموکراسی، باید در جهت از بین بردن سرمایه داری و نابرابری طبقاتی مبارزه کرد.

برخی ها پرسیده بودند پس دموکراسی چیست؟ من در برابر چنین پرسش بزرگی صاحب نظر نیستم و جواب حاضر و آماده ای ندارم. اما می دانم امروز در جهان بحث های گسترده ای در این مورد در جریان است. بسیاری از بحران در دموکراسی های غربی صحبت می کنند و در مورد اشکال دیگری فکر و حتی آن ها را تجربه می کنند، از تجربه ی چیاپاس در مکزیک، تا بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین تا بحث های نظریه پردازان چپ گرا در گوشه و کنار دنیا. زمانه عوض شده است. ما در ابتدای قرن بیستم و دوران انقلاب اکتبر قرار نداریم. هرچه کمتر و کمتر به چنین نظراتی بر می خوریم که منتقدین دموکراسی موجود، دست آوردهای آن را نبینند و خواهان تعطیل احزاب، حکومت های تک حزبی، سرکوب مطبوعات و نظایر این ها باشند. دموکراسی نوین، دموکراسی برابر، بر پایه ی همین دستاوردها شکل می گیرد، اما می تواند با تجربه های تازه ای مثلا دموکراسی مستقیم همراه باشد، یک چیز قطعی است، دموکراسی پارلمانی شکل مناسبی نیست؛ قدرت باید روزمره و هر روز مهار شود تا ما شاهد فجایعی که در جهان صورت می گیرد نباشیم. در دموکراسی موجود روسای جمهور، نمایندگان مجلس و دیگر صاحبان قدرت، دو ماه در آستانه ی انتخابات وعده می دهند و سه سال و ده ماه، وعده های خود را فراموش می کنند و آن می کنند که انحصارات عظیم نظامی – نفتی، و بانک ها و صاحبان صنایع می خواهند. آمار نظرسنجی ها می گوید در حال حاضر نزدیک به شصت درصد مردم آمریکا با شیوه ی کشورداری جو بایدن مخالف هستند، چرا او باید سه سال دیگر بر این کشور حکم براند؟ من در صدد نفی هیچ کدام از امتیازات این دموکراسی و مبارزه برای گسترش بیشتر آن ها نیستم، اما معتقدم تنها بر پایه ی یک مناسبات عادلانه و برابر اقتصادی که لاجرم با سرمایه داری در تضاد است می توان همه ی این دستاوردها را در خدمت جامعه ای حقیقتا دموکراتیک، برابر، صلح جو و عادلانه قرار دارد که سوسیالیسم نامیده می شود.

شاید دیگران پاسخ های دیگری داشته باشند. شاید به همین سرمایه داری، به ستم های آن، به بی عدالتی های آن خو گرفته باشند و معتقد باشند فقط باید دستی به سر و صورت آن کشید، شاید به این نتیجه رسیده باشند که آخر تاریخ است و راه دیگری نیست و یا اصلا همین خیلی خوب است. شاید باور کرده باشند در تجاوز روسیه، در کنار ناتو به خاطر دموکراسی می جنگند و با میلتاریزه کردن هر چه بیشتر دنیا به این دموکراسی یاری می رسانند. انتخاب های هرکس متفاوت است!

خرمگس معرکه

۴ ژوئیه‏، ساعت ‏۲۲:۲۴‏  ·

ما – فعلا – انتخاب دیگری نداریم!

پاسخی به دو مقاله آقای ف. تابان، و دیگرانِ کمابیش همسو با ایشان

.

این روزها شاهد آنیم که در مورد جنگ روسیه و اوکراین، چیزهای بسیاری گفته و نوشته می شود. نویسندگان این نوشته ها و گویندگان این گفتارها، به چندین گروه بخش می شوند: راستگرایان سنتی و مدرن سینه چاک غرب، چپ های بریده بی آزرم آمریکایی و ناتویی، چپ های آزرمگینِ میانه گرا (سانتریست)، وچپ های اصیل.

در این جا، به جز چپ های آزرمگین میانه گرا، به آن دیگران کاری نداریم. چرا که تکلیف آن ها دهه هاست که روشن است و نیازی به بحث در مورد آن ها نیست. بحث اصلی بر سر کسانی است که موضع چپ فراانقلابی، فراصلح جویانه، فرا ضدجنگ، فرابشردوست و مطلق گرایانه اتخاذ کرده اند و به همین سبب، تاثیر آنان بر اذهان بخش قابل توجهی از نیروهای چپ، بسیار بیشتراست.

اینان، هر دو سوی منازعه را کاملا یکسان می پندارند و کمابیش به یکسان نیز می کوبند. اما به رغم همه این ها، و دریغا، چه بخواهند و چه نخواهند، سرانجام و ناگزیر، بخشی از مواضع شان – گرچه با واژه ها و ادبیاتی متفاوت – با مواضع اردوگاه گروه های هوادار آمریکا و ناتو همپوشانی تمام و کمال دارد. یعنی موضع ضدامپریالیستی و ضد جنگ اینان در محکومیت هر دو سوی منازعه، سرانجام به گونه ای ناخواسته، تکرار همان تبلیغات دروغین رسانه های شدیدا سانسورزده غرب از آب درخواهد آمد که از پیش، جایگاه فراقهرمان (زلنسکی) و فراتبهکار (پوتین) را تعیین کرده است.

اینان، مانند تخت پروکرستس افسانه ای یونانی، قالبی یکتا و یگانه دارند که هر یک از نیروها و حاکمیت ها را در آن می گذارند و اگر کوتاه بود، آن قدر سر و پایش را می کِشند تا اندام هایش از هم بگسلد و اندازه آن شود؛ و اگر بلند بود، سر و پایش را قطع می کنند تا در آن بگنجد.

آیا به راستی هر دو سوی هر جنگی را، صرفا به خاطر این که جنگ ویرانگر و ضد انسانی ست، همواره و همیشه، و در هر شرایطی، به گونه مطلق، می توان محکوم کرد؟

کسی از اینان، شریف ترین و سالم ترین اینان نیز، که در این زمینه مقاله ای خواندنی و تأمل برانگیز به نام «ما انتخاب دیگری داریم!» نوشته بود، – صرف نظر از ایراداتی چند که بر آن وارد بود – در مقاله بعدی اش که گویا بر اثر بازخورد تند و شدید مخالفانِ از آن سو مطلق گرا، نخست زبان به گلایه گشوده و آنگاه به گونه ای شاید برای خرسند کردن آنان، آهنگ به کلی متفاوت دیگری ساز کرد. این دوست نادیده، که حتی همه چیز را در مورد ریشه های این جنگ و این بحران و پیشینه تاریخی دور و دراز آن و محرکان اصلی آن را به خوبی می د اند و می شناسد، در مقاله دومش به نام «جنگ جنگ تا پیروزی؛ و کوهی که موش می زاید»، از جمله می نویسد: «این جنگ، جنگ میان دو اردوگاه سرمایه داری و امپریالیستی و فاشیستی است. جنگ گرگ ها، به منظور تقسيم و باز تقسيم جهان است. و ربطی به مردم ندارد. و به همين دليل جنايتکارانه و ارتجاعی است. پوتين مستبد و جنايتکار است. اين جنگ بر سر منافع دو اردوگاه متخاصم است.»

دوست شریف نادیده! من هرگز مانند مطلق گرایان دیگر، نمی گویم که شما هوادار آن سوی منازعه، یعنی آمریکا و ناتو هستید. اما آیا اگر از محکومیت درستِ آن سوی این منازعه یعنی ناتو و غرب از سوی شما بگذریم، این سخنان، شبیه به همان سخنان کارزار تبلیغاتی آمریکا و ناتو و رسانه هایشان، منتها به زبانی دیگر نیست، که می گویند پوتین «مستبد» و «جنایتکار جنگی» و غیره است و به دنبال احیای امپراتوری تزارها ست؟ یا احیای نظام اتحاد جماهیر شوروی؟ این شباهت شگفت انگیز را چه گونه می توانید توجیه کنید؟

چپ اصیل، نباید حقیقت را در برابر ارعاب نظری و ترور اندیشگی کسانی، هر که و هر نیرویی که می خواهند باشند، و هر چه قدر نیز که در اکثریت باشند، ذبح کند. و نیز نباید قالبی از پیش آماده داشته باشد و هر دو سوی هر جنگ یا بحرانی را در آن بریزد و مکعب های روبیک بیرون دهد. این سیستم ها که شما همه را یک کاسه می کنید، و همسان می پندارید، هر یک تعریف و ویژگی های ویژه خود را دارد. بزرگان سوسیالیسم، تا همین امروز، ویژگی های هر یک از این سیستم ها را تبیین و تکمیل کرده و به روشنی توضیح داده اند. بر این اساس، هر سیستم سرمایه داری لزوما امپریالیستی نیست و حتی هر سیستم امپریالیستی نیز لزوما فاشیستی نیست. امپریالیست ها، در جنگ جهانی دوم، با دشمن خونی خود یعنی کمونیسم، در یک جبهه علیه نازی های فاشیست آلمانی، متفق شدند. آیا اگر در آن زمان می بودیم نیز، می بایست همین بی طرفی مطلق گرایانه فراانسانی و فراآرامجویانه را پیشه می کردیم؟ این که در عمل دفاع از فاشیسم هیتلری از آب در می آمد! من همیشه آرزو می کردم که ای کاش چپ ها و به ویژه چپ های اصیل وطنی، چندان هوشمندی و درایت می داشتند که مانند سرمایه داران و امپریالیست ها، منافع طبقاتی خود را در شرایط مشخص، چنین دقیق و پیگیر و خوب، می شناختند. که اگر ضرورت یافت، و منافع طبقاتی شان ایجاب کرد، علیه دشمنی به غایت هارتر، حتی با دشمن خونی خویش نیز متفق شوند. اما افسوس.

در واقع، این همانندپنداریِ سیستم های گوناگون، همان دیدگاه عامیانه و عوامفریبی است که فی المثل هیتلر و استالین را تحت عنوان های توتالیتر، تمامیت خواه و خودکامه و از این سان، همسان یکدیگر به شمار می آورَد و آن هارا کنار هم قرار می دهد. در حالی که در میان این سیستم ها، هیچ یک دیگری نیست، و در عین داشتن احتمالا رگه هایی از همانندی های بیرونی، از لحاظ ساختاری و از بنیان با یکدیگر تفاوت دارند. کسی حتی با خواهر یا برادر توأمان خود نیز بیش از شباهت ظاهری، همانندی دیگری ندارد، تا چه رسد به سیستم های بسیار گسترده و پیچیده حاکمیتی جهان.

ما نباید شیفته و تحت تأثیر افاضات مغلطه آمیزامثال خانم هانا آرنت باشیم که روزگاری از سوی غرب باد می شد و خواندن کتاب هایش و هورا کشیدن برای او مد شده بود و بسیاری از روشنفکران چپ نما و حتی غیر چپ نما به دنبالش ریسه شدند که هنوز هم از پیروی وارجاع به افاضات ایشان دست بردار نیستند. نباید هر سیستمی را که چهارتا روزنامه نگار را دستگیر کرد یا تظاهراتی را ممنوع ساخت، هم سرمایه دار، هم امپریالیست، هم فاشیست و هم توتالیتر و هم خودکامه بدانیم. نمی توان با این مباحث، چنین ساده و ساده انگارانه برخورد کرد. نباید شبیه عوام که فی المثل در تاکسی و اتوبوس و مترو و خیابان سخنانی کلیشه ای و به غایت نخ نما با هم رد و بدل می کنند، و در تأیید حرف یکدیگر فیلسوف وار، سری نیز تکان می دهند، بیندیشیم. که: «بعله، همه شون عین همن!» و «تا دنیا بوده، همین بوده!» و از این سان.

چشمان ما، در جهان بینی مان، نباید آستیگمات و میوپ باشد.

برخی از این گروه های فراانقلابیِ فرابشردوست و فراآرامجو (پاسیفیست)، که روسیه و چین را نیز مستبد و امپریالیست و فاشیست و غیره می دانند؛ از یک سو تلویحا و احتیاطا جنایات آمریکا در عراق، افغانستان، لیبی، یوگسلاوی و سایر سرزمین ها را نیز محکوم می کنند، اما اغلب بسیار زیرکانه و به اختصار، و به شتاب از آن می گذرند، و آنگاه ناگهان چنان دیوانه وار و به تفصیل به روسیه و چین حمله ور می شوند که شگفت آور است. و در نهایت، عملا همان دروغپردازی ها و جعلیات خبری و تحلیلی رسانه های انحصاری و شدیدا سانسورزده غرب را، منتها با الفاظ و واژه های دیگری، غرغره می کنند.

این شیفتگان پنهان دموکراسی آمریکایی، اصلا نمی دانند دموکراسی چیست و در درک دموکراسی، و انواع آن نیز ناتوانند و نیروی ذهنی تفکیک آن ها از یکدیگر را ندارند. مدام از «دموکراسی های غربی» دم می زنند و اغلب، آزادی شخصی را با آزادی اجتماعی و سیاسی اشتباه می گیرند. خواسته یا ناخواسته، از یاد می برند که این دموکراسی، دموکراسی بورژوایی ست، یعنی دموکراسی برای مولتی میلیاردرها و صاحبان مجتمع های صنعتی – نظامیِ یک در صدی که ثروتشان از تمامی ثروت تمامی مردمشان بیشتر است و در عرصه داخلی و جهانی، با آزادی محض و بی حد و حصر، هر غلطی که می خواهند می کنند: جنگ می افروزند، تجاوز نظامی می کنند، مردمان کشورها را به خاک و خون می کشند، کودتاهای خونین یا به ظاهر رنگین اما خونبار به راه می اندازند، همواره به دسیسه چینی در سطح جهان مشغولند، آزمایشگاه های بی شمار تولید سلاح های مرگبار بیوتروریستی دارند و میلیون ها انسان بی گناه را به شیوه های گوناگون سلاخی می کنند و در رسانه های انحصاری و بی رقیب شان، صدایش را نیز در نمی آورند.

مگرنه این که دموکراسی یعنی حکومت مردم بر مردم؟ کجای این دموکراسی ربطی به مردم دارد؟ آیا مردم این همه جنگ و جنایت و خونریزی می خواهند؟ از سوی دیگر، اگر این واقعا دموکراسی است، و در آن آزادی بیان هست، چرا امثال جولیان آسانژها باید چندین برابر عمر یک انسان محکومیت بگیرند و در زندان های انفرادی بپوسند؟ یا کسانی مانند ادوارد اسنودن جلای وطن کنند؟ و چلسی منینگ و دیگران، و دیگران؟ مگر جز بیان جنایت های جنگی آمریکا و متحدانشان کار دیگری کرده اند؟ ارتش داشته اند؟ موشک داشته اند که فی المثل در مرزهای آمریکا و متحدانش مستقر کنند؟ این است آن دموکراسی و آزادی بیان که می گویند؟ اگر این واقعا دموکراسی ست، چرا مدعیانش همه روزنه های خبررسانی را بسته اند و تنها خبرهای دلخواه سازمان سیا و اینلیجنت سرویس و امثال این ها اجازه پخش دارند؟ چرا سنگ ها را بسته و سگ ها را گشوده اند؟

بله، در آمریکا و کشورهای غرب، آزادی شخصی، تا دلتان بخواهد هست. یعنی از سویی، هر کس می تواند فی المثل با شلوار از ده جا پاره، یا گلدوزی قلب یا از این قبیل بر پس و پیش پوشش شرمگاه خود آزادانه در فضای عمومی ظاهر شود، اصلا نیمه برهنه یا برهنه بیرون بیاید، و کسی هم کاری به کار او نداشته باشد. چندان آزادی هست که میلیون ها زن و دختر در میلیون ها سایت صنعت سکس، مورد شنیع ترین و اهانت آمیزترین رفتارهای ضد انسانی قرار گیرند. چندان دموکراسی و آزادی هست که هر نر و ماده ای در پارک ها و مکان های عمومی دیگر، حتی در برابر چشمان مردم عمل جنسی انجام دهند و کسی هم با آن ها کاری نداشته باشد. اما از سوی دیگر، چندان آزادی هست که می توان صدها هزار صدها هزار، از بیماری کرونا (که ویروس آن به احتمال 99 درصد در همین آزمایشگاه های تولید سلاح های بیوتروریستی نظام نئولیبرالیستی جنایتکار و ضدبشری شان آن را دستکاری کرده اند)، مُرد. اندکی که از این آزادی های بی حد و مرز شخصی خارج شوند و به پر و پای سیاست ها و جنایات آمریکا و متحدانش بپیچند، سرنوشتی جزسرنوشت امثال جولیان آسانژها و جنبش «ما 99 در صدیم» و غیره، در انتظارشان نخواهد بود.

و اما در باره «راه سوم»، و این «بی طرفی» سترون، و چشم به راهی برای آن روزگار نجیب و شریفی که روزگاری خواهد آمد – گرچه ما نباشیم، که اصلا مهم نیست – باید بسیار صریح و دوستانه بگویم که بی طرفی نیز خود نوعی طرفداری است. این دیدگاه، مانند دیدگاه کسانی است که می گویند «ما سیاسی نیستیم» یا «ما ایدئولوژی نداریم». بی خبر از این که اگر هم ممکن شود – که نمی شود -، سیاسی نبودن نیز خود نوعی سیاست است و نداشتن ایدئولوژی نیز نوعی ایدئولوژی، که بی هیچ تردیدی، به جایی و به سویی خدمت می کند. و غالبا هم به بدترین و شریرترین جاها و سوی ها.

دوست شریف ما در مقاله نخست خود، نوشته اند: «ما ناگزیر نیستیم بین دو انتخاب، یکی را انتخاب کنیم. انتخاب دیگری نیز هست که برای به دست آوردن آن باید جنگید و مبارزه کرد. یعنی انتخاب سوم.» و جالب توجه است که آن را «رویاهای بزرگ دست نایافتنی» و «دور از دسترس» نیز نامیده اند. در این جا به ناگزیر پرسشی به میان می آید: اگر این رویا ها دست نایافتنی و دور از دسترس هستند، پس اکنون؛ از مبارزه با که، و چه، و در کجا، سخن می گویید؟

ما در جهان رویاها و توهمات بزرگ دست نایافتنی به سر نمی بریم. ما بر این گوی خاکی و با آنچه که زمینی و واقعی است احاطه شده ایم. در شرایط مشخص کنونی، تعلیق سمتگیری درست و عینی، و پرداختن به جهان دوردست رویاهای دست نایافتنی، ما را به شمشیر زدن در فضای تهی در برابر اشباح، و نبرد با آسیاهای بادی کهن، رهنمون می شود.

گروه های دیگری، از جنگ اوکراین و تجاوز نظامی روسیه و نقض تمامیت ارضی یک کشور مستقل و دموکراتیک سخن می گویند. در اینجا دو پرسش به میان می آید: اولا اگر مستقل است، چرا این همه اربابان عاشق سینه چاک دارد که این همه برایش سوز و بریز می کنند؟ ثانیا اگر دموکراتیک است، چرا حتی یک حزب منتقد و مخالف و یک رسانه حتی مستقل را در آن بر جای نگذاشته اند؟ چرا حزب کمونیست اوکراین را منحل کرده اند و با اعضا و هوادارانش هر جا که بیابند، با داغ و درفش و کشتن و سر به نیست کردن برخورد کرده اند و می کنند؟ چرا در کودتای سال 2014 یورومیدان، ضمن اعمال خشونت ها و قتل های بی محاکمه بسیار، نخستین کاری که کردند، آتش زدن مرکز اتحادیه های کارگری اودسا بود که صدها تن را زنده زنده در آتش سوزاندند و هر کس که خود را برای نجات از آن دوزخ سوزان از پنجره های ساختمان غرق در آتش به بیرون پرتاب کرد، با میله های آهنین و سلاح های دیگر به قتل رساندند و در پیرامون اجساد آنان به پایکوبی و شادمانی پرداختند؟

در نوشته های اینان، تاریخ این کشور، مداخلات نیروهای خارجی در آن و حتی تاریخ نزدیک آن، کاملا غایب است. کوچک ترین اشاره ای در این زمینه، در نوشته های شان نیست. کسی از اینان انتظار ندارد که تاریخ سی و چند ساله آن را بدانند. دست کم تاریخ هشت ساله اخیر آن را نیز نخوانده اند. نمی دانند حکومتی که همین دموکراسی غربی در سال 2014 با کودتای معروف به یورومیدان علیه رئیس جمهوری منتخب قانونی این کشور (که حتی اتحادیه اروپا، سلامت انتخابات مربوط به آن را تایید کرده بود)، چه حکومت نئوفاشیست آدمکشی بر سر کار آورد. کودتایی که طراح اصلی و معمار آن خانم ویکتوریا نولند آمریکایی بود و حتی چند بار نیز به همراه جناب مک کین و خانم کاترین اشتون و امثال اینان، در میان تظاهر کنندگان میدان ظاهر شدند و با کودتاگران نئونازی عکس و فیلم یادگاری نیز گرفته اند. و نمی دانند که این کودتا گران فاشیست و پیروان استپان باندرا، همکار هیتلر در جنگ جهانی دوم، تحت کمک تسلیحاتی و نیز آموزش نظامی همه جانبه مستشاران و نظامیان ارشد ناتو، به مدت هشت سال، با موشک باران و خمپاره باران های پیایی، بر سر اوکراینیان روس زبان شرق این کشور، که تمامی این مدت را به ناگزیر در زیرزمین های خانه هایشان به سر می برده اند، چه آورده اند. به گواهی آمار سازمان ملل، 14 تا 15 هزار غیر نظامی اعم از کودک و جوان و پیر و زن و مرد را سلاخی کرده اند و شعارشان هم همواره این بوده و هست: «ما سگ هایمان را با استخوان های کودکان دونباس (استان های خودگردانی خواه لوگانسک و دونسک)، سیر می کنیم». و هم اکنون نیز در شکست ها، عقب نشینی ها و گریزهایشان، مانند هشت سال پیش، همچنان به موشکباران مناطق مسکونی و کشتار هموطنان غیرنظامی روس زبان خود در دونباس ادامه می دهند.

اینان که عینا خبرهای رسانه های دروغپرداز غربی و جعلیات شگفت آور آنان، از جمله جنایات پوتین و نیروهای روسیه و قتل عام غیرنظامیان به دست آن ها را تکرار می کنند، یا بی خبرند، یا عمدا چنین می کنند و یا اصلا فاشیسم را نمی شناسند و تاریخ سرشار از کشتار و چرک و خون و جنایت آن، از جمله علیه غیرنظامیان خودی را، نخوانده اند. برای فاشیست ها، جان مردم کشور خودشان و جان هیچ کسی در جهان، کوچک ترین ارزشی ندارد و تنها رسیدن به هدف، با هر وسیله ممکن، اهمیت دارد: هدف، وسیله را توجیه می کند. در یک نمونه معروف آن، رایشتاگ (مجلس ملی آلمان) را خود به آتش کشیدند و به گردن دیگران افکندند تا به این بهانه، تمامی نیروهای مترقی آلمان را قلع و قمع کنند. و این کار را نیز کردند. و اکنون، شاگردان خلف آن ها در حکومت و نیروهای مسلح نئونازی اوکراین نیز به همین کارها و جنایت ها مشغولند. یکی از نمونه های بی شمارش، قتل عام غیر نظامیان در بوچا است که دیگر گندش جهان را گرفته و روشن شده است که کار خودشان و به کمک همه جانبه انگلیس بوده است. زیرا به محض این که نیروهای روسی اطراف کی یف را تخلیه کردند و عقب نشستند، شهردار بوچا با شادمانی تمام اعلام داشت که در این شهر دیگر نیروهای روسی وجود ندارند. و در سخنان او هیچ اشاره ای به جنازه ها در خیابان ها وجود نداشت. علاوه بر این، ویدیویی که خودشان در روز 2 آوریل ضبط کرده بودند و به دستور آنتون گراشچنکو معاون وزیر کشور پخش شد، ورود پلیس و گارد ملی اوکراین به بوچا را نشان می دهد که همه چیز آرام است و هنوز هیچ جسدی در خیابان ها وجود ندارد که در ۳ آوریل «ظاهر» شود. ضمنا نیروهای روسی چندین روز پیش از آن، بوچا را تخلیه و از آن عقب نشینی کرده بودند. طرفه این که پس از پخش این ویدیو که با اظهارات رسمی دولت اوکراین در تضاد آشکا ر بود، الکسی آرستوویچ، مشاور زلنسکی، دستور گراشچنکو برای پخش این ویدیو را «تحریک عمدی» توصیف کرد! کشتارهای دیگر غیر نظامیان نیز به همین صورت توسط خودشان انجام گرفته یا صحنه سازی شده است.

در زیر، به دو مصاحبه از الکسی آرستوویچ مشاور کنونی زلنسکی که ویدیوی آن در فضای مجازی پخش شده است، و با جست و جو در این فضا می توان به آسانی آن را یافت، دقت کنید و ببینید که از چه زمانی این ها در اندیشه پیوستن به ناتو، حمله به دونباس و کریمه و حتی بلاروس و خود روسیه بوده اند:

در ماه مارس سال 2019 الکسی آرستوویچ، دو ماه پیش از انتخاب زلنسکی به سمت ریاست جمهوری، در مصاحبه خود با یک خانم خبرنگار، می گوید: «به احتمال 99.9 در صد، هزینه پیوستن ما به ناتو، جنگی بزرگ با روسیه است. اگر 10 تا 12 سال آینده به ناتو نپیوندیم، به روسیه خواهیم پیوست. این شرایط کنونی ما است. پس اکنون باید به زلنسکی رای دهیم». خبرنگار می پرسد: «یک لحظه صبر کن! در این موقعیت کدام بهتر است؟» آرستوویچ بی درنگ پاسخ می دهد: «البته که جنگ با روسیه و عضو ناتو شدن و در نتیجه پیروزی بر روسیه! احتمال وقوع این جنگ 99 در صد است.» خبر نگار می پرسد: «در چه زمانی؟» و او در پاسخ می گوید: «به احتمال قوی بین سال های 2021 تا 2022».

و سه سال بعد، یعنی در سال 2022 که جنگ آغاز شده است، در مصاحبه دیگری، در پاسخ خبرنگاری که می پرسد: «شما که می دانستید این جنگ رخ می دهد، چرا به مردم اوکراین نگفتید؟»، چنین می گوید: «چرا ما نمی توانستیم به اوکرایینی ها بگوییم که روسیه حمله خواهد کرد، وقتی در نهایت متوجه شده بودیم که قرار است حمله کند؟ به دلیل مهاجرت دسته جمعی پناهندگان. آن ها تمام خیابان ها را می بستند. شاید 8، 10 و یا 12 میلیون نفر. ارتش نمی توانست به خط مقدم برود. متوجه هستید؟ شبکه جاده ای کاملا فلج می شد. این موقعیت به نفع فرماندهی روس ها بود. ما کل جنگ و سواحل شرقی را از دست می دادیم. زیرا مردم از سواحل شرقی به غرب می رفتند. با گذر از 50 پلی که ما در اوکراین داریم. در این شرایط، همه چیز بند می آمد. و از ما کاری بر نمی آمد. تنها راه، رد شدن از روی مردم با تانک و شلیک کردن به آن ها برای رد شدن از پل ها بود»! و می افزاید: «باید مانند قلعه باشیم. این باید یک اردوگاه نظامی باشد. همه باید مانند اسرائیل با اسلحه راه برویم. 20 در صد بودجه باید هزینه جنگ شود. بچه ها از سن پایین و پیرمردان باید بدانند اگر ضعیف بجنگیم، کارمان تمام است. باید مثل اسرائیل در محاصره باشیم. اما ما مانند اسرائیل در محاصره نیستیم. و این به چه معنی است؟ این که داریم به خودمان دروغ می گوییم. ایده ملی اوکراین، یکی از ایده های اصلی این است که تا می توانیم به خودمان و دیگران دروغ بگوییم. زیرا اگر راست بگوییم، همه چیز از هم می پاشد. و باید دروغ دیگری بسازیم»!

اولا بسیار روشن است که این بابا، نه پیامبر بوده و نه پیشگو. و این سخنانی که گفته است، از درایت و استعداد و تیزهوشی نداشته او نیست. بلکه سخنانی ست که سرویس های اطلاعاتی و جاسوسی غرب و مشخصا آمریکا و انگلیس که در پی افروختن این جنگ بوده اند، در دهان او گذاشته اند. ثانیا، فکر می کنید برای حکومت نئونازی اوکراین که این بابا یکی از مقامات بلندپایه و موثر آن است، و چنین بی شرمانه و بیرحمانه از رد شدن با تانک از روی مردم خود و شلیک به آن ها به منظور راه گشودن برای ارتش که به خط مقدم برود سخن می گوید، کاری دارد که فی المثل چند صد نفر را در جایی مانند بوچا به قتل برساند و در خیابان ها دراز کند و آن را به گردن نیروهای روسی بیفکند؟ با توجه به این که صراحتا می گوید تا می توانیم باید دروغ بگوییم و هر زمان باید دروغ دیگری بسازیم؟ آنگاه می خواهید با ضدیت هیستریکی که نسبت به روسیه و زبان روسی دارند، به روس تباران شرق اوکراین یا کریمه رحم کنند؟

نیروهای مسلح فاشیست اوکراین که در تبلیغات دروغین رسانه های غرب، از آنان به عنوان «مدافعان قهرمان اوکراین» یاد می شود، با بزدلانه ترین شیوه ها از مردم غیر نظامی به عنوان سپر انسانی استفاده می کنند و مدارس، مهدهای کودک، زایشگاه ها، بیمارستان ها، مراکز خرید و سایر اماکن عمومی، حتی خانه های غیرنظامیان را اشغال می کنند، کارکنان و ساکنان آن ها را بیرون می ریزند و این مکان ها را به قرارگاه های فرماندهی و نظامی خود مبدل می سازند. علاوه بر این، توپ و تانک و سلاح های سنگین خود را در مناطق مسکونی مستقر می کنند و هنگامی که نیروهای روسی این نقاط را می زنند، فریاد سر می دهند که ببینید، روس ها چگونه غیر نظامیان را قتل عام می کنند. ده ها ویدیو در شبکه های اجتماعی هست که نشان می دهد این مدافعان قهرمان اوکراین چه گونه از آمبولانس ها برای جا به جایی نیروهای خود استفاده می کنند، و چه گونه صدها تن از آنان، در ماریوپول، لباس زنانه پوشیده اند و خواسته اند از کریدورهای بشردوستانه برای خروج غیر نظامیان، استفاده کنند و از معرکه خارج شوند که توسط نیروهای روسی دستگیر شده اند. صدها و هزاران ویدیو از سخنان غیر نظامیان مناطق تصرف شده توسط نیروهای روسی، نشان می دهد که نیروهای نئونازی، مردم و خانه های غیرنظامیان را با موشک و خمپاره گلوله باران و ویران کرده اند و مرتکب انواع جنایات جنگی شده اند و آن را به گردن نیروهای روسی افکنده اند. ده ها کلیپ از نئونازی ها و مزدوران خارجی هست که می گویند ما سربازان روس را به اسارت نمی گیریم، و به سر اسیران جنگی روس شلیک می کنند و آن ها را درخون خود غرقه می کنند یا با دستان بسته از پشت، درست مانند داعشیان، در برابر دوربین گلویشان را با داس می برند. ویدیویی هست که رئیس بهداری نظامی اوکراین در آن می گوید: «ما سربازان روس اسیر را اخته می کنیم؛ زیرا روس ها سوسک هستند و حق تولید مثل ندارند».

آیا این افراد، این احزاب و سازمان های میانه گرا، این ویدیو ها را ندیده اند؟ و لحظه ای به این مساله نیندیشیده اند که این جنایات جنگی به سود کیست؟ آیا به سود روسیه است که از سوی رسانه های انحصاری و بی رقیب غربی به شدت تحت اتهامات واهی جنایات جنگی و حتی نسل کشی و از این قبیل مزخرفات قرار دارد، یا حکومت فاشیستی اوکراین که کشته شدن هر شماری از غیر نظامیان، برایش معادل ارسال سیل پول و سلاح های سبک و سنگین بیشتر از سوی آمریکا و ناتو، و دامن زدن به بحث ایجاد منطقه پرواز ممنوع بر فراز اوکراین و متعاقبا ورود ناتو به این جنگ است؟

دوست شریف ما نوشته اند: «زلنسکی پذيرفته است اوکراين بی طرف بماند، قرارداد مينسک در مورد آن دو منطقه اجرا شود و کريمه در يک مدت ده – پانزده ساله مورد گفتگو قرار بگيرد.» و منظورشان این بوده است که پس دیگر ادامه جنگ چرا؟

آیا نمی دانند که زلنسکی تا زمانی این سخنان را از سر ضعف و ناگزیری و فریبکاری به زبان می آورد که شهر خارکف و چندین شهر مهم دیگر اوکراین تصرف شده بود و کی یف پایتخت اوکراین در محاصره به سر می برد و ایشان مانند موش به پناهگاه دارای عمق 150 متری زیر تاسیسات متروی این شهر خزیده بود؛ اما به محض این که نیروهای روسی به خاطر باور کردن این سخنان و میدان گشودن برای مذاکره و صلح، از خارکف و پیرامون کی یف و شهرهای دیگر عقب نشستند، ناگهان زیر همه سخنانش زد و علاوه بر این، توفانی از دروغ های بزرگ گوبلزی در مورد جنایت ها و قتل عام های ساختگی علیه نیروهای روسیه به راه انداخت. آیا اکنون مدت ها ست که دیگر سخنی از این دست، از این آقا شنیده اید؟ یا برعکس، بسیار روشن و آشکار، در مورد بازپس گیری دونباس و کریمه و الحاق دوباره آن ها به اوکراین لفاظی می کند؟

در جای دیگری نوشته اند: «فراموش نکنيم که اروپا مسبب دو جنگ جهانی بوده است، فاشيسم و نازيسم از اروپا سر بر آورده است، در فرانسه نزديک به سی درصد مردم به راست های افراطی رای داده اند. فاشيست ها دارند در همه ی اروپا پيش می آيند و مواضع بيشتری را تسخير می کنند.»

بسیار خوب. اگر چنین است، پس قطعا و عملا روسیه دارد با این فاشیسم بازآفرینی شده و رشد یابنده، می جنگد. و ایشان خود بهتر می دانند که فاشیسم، هارترین جناح سرمایه داری و امپریالیسم، و بسیار خطرناک تر از آن ها است. و به همین جهت بود که در جنگ جهانی دوم، تمامی مردم صلحدوست جهان به درستی به سود همین سرمایه داران و امپریالیست ها در برابر فاشیسم موضع گرفتند. اکنون چه شده است که ایشان در مورد خطر سربرآوردن فاشیسم و نازیسم جهانی که اوکراین به گرانیگاه آن مبدل شده، و تمامی امپریالیست های غرب و شرق با تمامی نیروی جهنمی خود همه جانبه در پشت آن ایستاده اند و آن را به زرادخانه بزرگ سلاح های پیشرفته خود علیه روسیه بدل ساخته اند، دست کم برای بشریت که یک بار طعم تلخ و خونبار جنایات جنگی و نسل کشی فاشیسم و نازیسم را چشیده است، چنان که باید، دغدغه ای ندارند؟ و در عوض، روسیه را نیز با امپریالیسم غربِ مدافع سرسخت نئوفاشیسم، یک جا و یکسان، محکوم می کنند؟

تجاوز نظامی روسیه به اوکراین، پاسخ تجاوز نظامی ظاهرا پنهانی بود که از سی و چند سال پیش، از سوی آمریکا و ناتو آغاز شد. از زمانی که پس از فرو ریختن دیوار برلین و یکی شدن دو آلمان، به یلتسین، گورباچف و شواردنادزه قول دادند – و اسنادش نیز هست – که ما ناتو را حتی یک اینج از آلمان به سوی شرق گسترش نخواهیم داد. ولی پیمان شکستند و هجده کشور دیگر، و بیشتر کشورهای موسوم به اقمار جداشده از شوروی را، به ناتو افزودند؛ تا در سال 2014 که این تجاوز، با به اصطلاح انقلاب نارنجی، و در واقع کودتایی خونین، دیگر به اوج خود رسید: از آن پس، اوکراین را علیه روسیه به تمامی ناتوئیزه و ماشین جنگی آن را تجهیز کردند. در اذهان عمومی بذر نفرت ضدروسی پراکندند، و ارتشی نیروومند و سراپا نئوفاشیست پروردند. و حتی در صدد برآمدند نه تنها اوکراین، که گرجستان را نیز رسما به عضویت ناتو در آورند. یعنی موشک های اتمی شان را بیخ گوش روسیه و به سوی عمق خاک این کشور مستقر سازند. از سوی دیگر، نیروهای مسلح نئونازی اوکراین را از هر باره برای حمله به دونباس و کریمه و قتل عام مردم آن ها آماده کردند و در مرزهای این سرزمین ها مستقر ساختند.

این جنگ، در واقع جنگ در راه شکست جنگی بزرگتر بود. ایشان خوب می دانند که هر قدرتی برای خود حریمی امنیتی دارد که خط قرمز آن است. چه گونه است که وقتی خروشچف در سال 1962 می خواست موشک های شوروی را با موافقت کوبا در این کشور مستقر سازد، کندی رئیس جمهور وقت آمریکا گفت: «یا موشک هایتان را از حریم امنیتی ما بازمی گردانید یا اگر قرار است جنگ جهانی سوم آغاز شود، بگذارید آغاز شود!»؛ و اتحاد شوروی با بازگرداندن موشک ها، به بحران عظیمی که جهان را تهدید می کرد، خاتمه داد. اکنون چه گونه از روسیه انتظار دارند که موشک های هسته ای ناتو را در لبه مرزهای خود و زیر بینی خود تحمل کند؟ به راستی، گاهی انساندوستی فرااحساسگرا، و فراواقعی، کار دست آدم می دهد.

نوشته اند: «چپ هميشه صدای صلح است». بله درست است. اما این حکم ایشان، تنها یک ایراد کوچک دارد. لطفا اگر می شود، این قید «همیشه» را از این جمله بردارند. زیرا وقتی نیروهایی سرتا به پا مسلح از همه سو محاصره تان کرده اند و پشت شما را به دیوار چسبانده اند وقصد نابودی تان را دارند، باز هم باید صدای صلح باشید؟ آیا با پرچم سفید، می توان در برابر امواج عظیم آتش و مرگ، ایستاد و دوام آورد؟ من فکر می کردم از زمانی که آلبرت اینشتین تئوری نسبیت خود را مطرح ساخت، دیگر کسی نتواند چنین احکام مطلقی صادر کند.

چپ واقعی و اصیل، نیرویی ست که همواره در پی صلح است، اما اگر در شرایط معینی لازم شد، بی هیچ تردیدی باید بجنگد. از این گذشته، مگر جایی برای مذاکره و صلح نیز باقی گذاشته بودند و گذاشته اند که چنین می گویید؟ اگر گذاشته بودند، که این جنگ اصلا رخ نمی داد. و همین امروز نیز، هر لحظه که جو بایدن و ناتو و زلنسکی اعلام کنند و تضمین بدهند که اوکراین عضو ناتو نخواهد شد و بی طرفی پیشه خواهد کرد، جنگ بی درنگ پایان خواهد یافت. اما آن ها این را نمی خواهند. زیرا موجودیت جنایت بارشان به همین جنگ های بی پایان وابسته است. و بعد از فرو پاشاندن روسیه – اگر بتوانند، که بسیار بعید است – به سراغ چین، که آن را بزرگترین دشمن خود می دانند، خواهند رفت. تایوان، اوکراین دیگری است، و از هم اکنون دارند مقدماتش را می چینند.

مساله بر سر احیای سلطه بلامنازع آمریکا و ناتو بر جهان است. سلطه ای که دیگر وجود ندارد و بیهوده در این بیراهه می کوشند. در واقع آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. زیرا جهان چندقطبی دیگر نمی تواند به عقب بازگردد. و گمان می کنم آمریکا و ناتو هیچ راهی ندارند جز این که به ماشین زمان یا همچو چیزی متوسل شوند تا شاید در عالم خیال، اندکی دلشاد شوند و دمی گره از کار فروبسته خود بگشایند. چپی که این واقعیات عیان را نداند و مد نظر قرار ندهد، چپ نیست.

در پایان، به روشنی تأکید کنم که نه سیستم حاکم بر روسیه که ایشان آن را به نادرستی امپریالیستی می دانند، – در حالی که فعلا جز یک سیستم سرمایه داریِ نرسیده به مرحله امپریالیسم چیز دیگری نیست، و طبق پنج ویژگی ئی که لنین در کتاب «امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمایه داری» برای امپریالیسم بر می شمارد*، هنوز با مرحله امپریالیستی فاصله بسیاری دارد – و نه سیستم امپریالیستی غرب، مطلوب ما ست. ما نیز «دموکراسی در چهارچوب يک چشم انداز سوسياليستی و حرکت به سوی آن» را دنبال می کنیم. اما در عین حال، مبارزه با فاشیسم را نیز، از سوی هر نیرویی، حتی نه سرمایه دار بلکه امپریالیست، از نظر دور نمی داریم. زیرا آن را در نهایت، به سود بشریت و حتی خدمت به سوسیالیسم در آینده، ارزیابی می کنیم. این نیز بسیار بدیهی ست که با سلطه فاشیسم بر جهان، دست یافتن به سوسیالیسم، رؤیا و توهمی بیش نخواهد بود.

باری. دست یافتن به سوسیالیسم که فعلا نه مقدور است، و نه حتی چشم اندازی از آن در افق نزدیک به چشم می آید. بنا بر این، در این شرایط مشخص، و در این مقطع زمانی معین، – ضمن روشنگری در مسیر تحقق آن آرزوی شریفِ اکنون دست نایافتنی، و آماده سازی مقدور بسترهای تحقق آن در این زمینه-، ما انتخاب دیگری نداریم!

خرمگس معرکه

اوایل اردیبهشت ماه 1401

.

*. پنج ویژگی مرحله امپریالیسم:

١- رسیدن تمرکز توليد و سرمايه به چنان مرحله عالى تکامل، که انحصاراتى را که در زمینه اقتصادى نقش قاطع بازى می کنند، به وجود آورده باشد.

٢- آميخته شدن سرمايه بانکى با سرمايه صنعتى و ايجاد اوليگارشى مالى بر اساس همین سرمايه مالى.

٣- صدور سرمايه که از صدور کالا متمايز است، و اهميتى بسيار جدى می یابد.

٤- پدید آمدن اتحاديه‌هاى انحصارى بين‌المللى سرمايه‌دارانى که جهان را تقسيم کرده‌اند.

٥- تقسيم ارضى جهان توسط بزرگترين دولت های سرمايه ‌دارى به پايان رسیده باشد.

در روسیه حتی مرحله سوم این ویژگی ها که «اولویت صادرات سرمایه بر صادرات کالا» است، هنوز چنان که مورد نظر لنین بوده، تحقق نیافته است. بنابراین، روسیه یک کشور سرمایه داری است که هنوز به مرحله امپریالیستی نرسیده است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: