آغاز بحث در باره دگرگون سازی سیاست مهاجرت پذیری در آلمان


با انتشار یک کتاب

آغاز بحث های دگرگون سازی

سیاست مهاجر پذیری در آلمان

اسپیگل  شماره 35

نوشته : راینر کلینگ هلتس

ترجمه رضا نافعی

انتشار نخستین نظرات در باره کتاب «تیلو سارازین» که من عنوان «آینده مسلمانان در آلمان» را برای معرفی آن در وبلاگ خود انتخاب کردم، نه تنها با واکنش ها و اظهار نظرهائی از سوی ایرانیان در همین وبلاگ روبرو شد، بلکه در سطح جامعه آلمان نیز انتشار این کتاب بحث های مهمی را در این کشور موجب شده است. البته تفاوت می بینیم میان نظراتی که ایرانیان درباره این کتاب و معرفی آن در وبلاگ من نوشته اند، با نظرات دقیق و مطالعه شده کسانی که در نشریات آلمان به اظهار نظر دراین باره آن پرداخته اند. این تفاوت ما را بر می انگیزد و یا تشویق می کند که درباره هر موضوعی که مطرح می شود، پیش از آنکه فورا اظهار نظر کنیم، کمی درباره آن موضوع تحقیق، مطالعه و اندیشه کنیم.

بهر روی، آنچه که در  محافل و مطبوعات آلمان مطرح است را می توان دراین سئوال خلاصه کرد: آیا آقای «تیلو سارازین» که از اعضای برجسته حزب سوسیال دمکرات آلمان و از مدیران برجسته  بانکی در این کشور است، قصدش از نوشتن این کتاب این بوده که جلوی بحث در باره مهاجرت به آلمان را بگیرد؟ یا نظرات دیگری دارد؟

من با این مقدمه، و درعین حال ذکر خلاصه ای از مطلبی که چند روز پیش منتشر کردم، مقاله اشپیگل شماره 35 را  که در همین ارتباط – یعنی کتاب تیلو سارازین» است  با اندکی تلخیص ترجمه و با افزودن  دو اطلاع تاریخی ، برای خواننده ایرانی منتشر می کنم.

واکنش گسترده و پر سر و صدا در باره نظریات سارازین  از سوی  صدر اعظم گرفته  تا رهبران و اعضای احزاب رقیب   و نیز مطبوعات و افراد عادی بجانبداری و یا مخالفت با او، حکایت از آن دارد که مسئله برغم ظاهر ساده اش  باین سادگی که بچشم می خورد نیست ، تا جائی که رئیس جمهور بر خلاف سنت، که نباید در امور روز مره کشور دخالت کند پای در میان می نهد و تلویحا خواستار برکناری او می شود . از این رو برای روشن تر شدن موضوع یکی دو نظر مهم دیگر را نیز در روزهای آینده ترجمه و منتشر خواهم کرد.

«آقای تیلو سارازین » با انتشار کتاب خود دو جبهه را در برابر هم قرار داده است:

کسانی که بشدت عصبانی هستند ، صرف نظر از وابستگی شان به این یا آن حزب ،  و لی درعین حال  بدلیل  نقشی که در جامعه ایفا می کنند ، نمی توانند از اظهار نظر خود داری کنند. در سوی دیگر

فعالان محافل، وبلاگ ها و کلوپ های شبانه قرار  دارند که در میخانه ها گرد هم می آیند و اکثرا  » سارازین » را تایید می کنند و برایش کف می زنند.

البته هیچ یک از این دوفراکسیون کمکی  به بحث اصلی نمی کنند.

رفتار سیاسی درست یک گروه مانع از آن می گردد که  دور از احساسات به تفکر در باره مسئله ای بپردازند که » سارازین » بدرستی از آن نام برده است، هرچند که او مطلقا نخستین کسی نیست که آنرا مطرح می سازد. اصحاب باشگاه میخانه نیز با در هم آمیختن نیمه واقعیت ها و  پیش داوری ها  تصویری کج و معوج از مهاجران می سازند و در قالب می ریزند که مانع در پیش گرفتن هر نوع سیاست عاقلانه برای برخورد با مسئله مهاجرت می گردد. هر دو فراکسیون جلوی گفتمانی را می گیرند که آلمان بشدت به آن نیازمند است : پذیرفتن مهاجران بیشتر.

سیاستمداران آلمان و احتمالا مردم آلمان، هر دو، غالبا معتقدند که کشور به حد کافی مهاجر داشته است. اما اقلیت هائی چون وزیر اقتصاد و سازمانهای کارفرمایان DIHK یا سازمان تولید کنندگان ماشین و ابزار کار صنعتی با صدای بلند اعلام می کنند که به مهاجران تازه نیاز دارند، اما چنین بنظر می رسد که گوش شنوائی پیدا نمی کنند     .

پژوهش های صورت گرفته نشان می دهند که مهاجرت های پیشین  برای اقتصاد امروز  آلمان خرج ببار می آورند. OECD شاکی است که سطح دانش مهاجران، در تقریبا هیچ کشوری، چون مهاجران به آلمان نازل نیست. و هیچ پژوهش تطبیقی نمی تواند بر این واقعیت سرپوش بگذارد که انتگراسیون ( حل شدن در جامعه نو) برای  مهاجرانی که ریشه در ترکیه دارند از همه دشوارتر است.

ولی این ارقام نگاه را منحرف می کنند و مانع از دیدن  آن مهاجرانی می گردد که یک زندگی کاملا عادی و متوسط دارند و یا حتی بدلیل داشتن کیفیت کاری بهتر هم  در آمدشان از اکثر آلمانی های بومی بیشتر است و هم مالیات بیشتری می پردازند. تجارب بد  و وجود این ترس  در ذهن سیاستمدارن، که ممکن است با زیاد شدن مهاجران  دیگر رای کافی برای انتخاب شدن  بدست نیاورند، برای ایجاد یک واکنش منفی سیاسی و اجتماعی کافیست.

بازار کار واکنش دومی را بوجود می آورد که خلاصه آن این است: تا وقتی حتی یک نفر بیکار در کشور هست، نیازی به گرفتن  کمک از دیگر کشورها نداریم.  » فرانتس ـ یورگن  وایزه »  رئیس آژانس کار در آلمان، همواره می گوید که ما باید ذخیره خاموش را فعال کنیم، مردم خودمان را بهتر آموزش دهیم.  البته این فکر خوبی است که ما قبل از این که بفکر دریافت کمک از خارج باشیم وظائف داخلی خود را انجام دهیم. ولی آنطور که مشاهده می شود میلیاردها پولی که صرف آموزش بهتر بیکاران و بالابردن کیفیت کار آنها  می گردد، که تخمیننا  یک میلیون نفر آنها  اصلا قابل انتقال به بازار کار نیستند، پولی است که  تبدیل به باد و هوا می شود. ولی در هر حال آنچه خالی می ماند  جای متخصصان است.

بدتر از همه این است که سیاستی که برای برخورد با مهاجران در پیش گرفته شده کار خود را می کند: یعنی مرزها تقریبا بسته هستند. تشدید قوانین پناهندگی سبب شده که از این طریق تقریبا هیچ کس دیگر نمی تواند به آلمان بیاید. در سال 2008  کلا به 233 نفر پناهندگی داده شده است.

افزون بر این جلوی پیوستن اعضای خانواده به مهاجران نیز که از سال 1973 راه معمول برای مهاجرت به آلمان بود نیز گرفته شده است. چون با آمدن اعضای خانواده که اکثرا زنان و کودکان بودند سطح نازل دانش مهاجران باز هم پائین تر می رفت. از آنزمان  آمدن ترک ها به آلمان پیوسته روبه کاهش بوده است. تعداد ماجران ترک که در سال 2000 به 10130 نفر بالغ گشته بود در سال 2005 به 1746 نفر کاهش یافت. از آن زمان به بعد مسیر مهاجران در جهت عکس تغییر کرد. آخرین ارقام موجود مربوط به سال 2008 است حاکی است  که 10147 نفر از آلمان به ترکیه بازگشته اند.

بنا بر این استدلال «سارازین» که می گوید  نفوذ ترک ها در کشور ما رو به افزایش است نمی تواند درست باشد بویژه این حرف که زاد و ولد ترک ها حد و حساب ندارد. ترکیه هم نمی تواند خود را از تاثیرات جامعه مدرن بدور نگاه دارد. در حال حاضر تعداد کودکان هر زن ترک (از لحاظ آماری) 2.1 نفر است و این تعداد حداقلی است که برای حفظ نفوس جامعه در حد کنونی ضروری است.  و با اطمینان زیاد می توان گفت که میزان باروری باز هم بیشتر کاهش خواهد یافت.

معهذا بنظر می رسد که برلن مسئله مورد نظر «سارازین» را از مدت ها پیش به سیاست جاری خود تبدیل کرده است. بهرحال ارقام حکایت از آن دارند که آلمان دروازها را بسته است و آنطور که مشاهده می شود  کسی اصلا خواستار مهاجران نیست، چه تخصص داشته باشند و چه نداشته باشند. فقط از کشورهای فقیر عضو اتحادیه اروپا  که جلوی مهاجرت اتباع آنها را نمیتوان گرفت، 8103 نفر در سال 2008 از بلغارستان و 10447 نفر از رومانی به آلمان مهاجرت کرده اند. ولی آمار در عین حال نشان می دهد که  تعداد مسلمانانی که آلمان را ترک کرده اند بمراتب بیشتر از آنهاست که به آلمان آمده اند.

حتی آنها که دارای تخصص عالی هستند نیز بسوی آلمان هجوم نیاورده اند: از کشورهائی که عضو اتحادیه اروپا نیستند در سال 2008 فقط  به 157 نفر اجازه اقامت دائم در آلمان داده شده است که 71 نفر آنها از ایالات متحده آمریکا آمده اند. این ارقام واقعا چشمگیر است در قیاس با 40 تا 80 هزار جای  خالی برای افراد ماهر و متخصص،  که خود اینها می توانند رویهم رفته تا  250 هزار محل اشتغال بوجود آورند. یکی از دلائلی که موجب شده بیلان اقتصادی مهاجران در آلمان منفی باشد نیز همین است که به متخصصان اصلا  اجازه ورود  نمی دهند.

شگفت انگیز این است که آلمان سالها با مقاومت در برابر واقعیات حاضر به پذیرفتن این نشد که سرزمین مهاجر پذیر است و امروز عملا تبدیل به عکس آن شده و از آن مهاجرت می کنند. طی سالیان گذشته بطور متوسط سالی 250 هزار نفر نزد ما می آمدند ولی از سال 2008، طبق آمار موجود، بیش از این تعداد سرزمین شاعران  و متفکران را ترک کرده اند. طبق این آمار در میان کشورهای بسیار پیشرفته صنعتی و ثروتمند  تنها آلمان و ژاپن  در این وضع قرار دارند.

نمونه ژاپن دقیقا نشان می دهد که چه کار نباید کرد: تعداد کودکانی که زنان ژاپنی به جهان  می آورند از آلمان هم کمتر است و تعداد خارجیان هم 1.7 در صد از کل جمعیت  ژاپن است. این کشور چنان با حضور خارجیان مخالف است که مخالفتش به وحشت از خارجی (Xenophobie) پهلو می زند و ژاپن در حال حاضر برای دست به سر کردن همان اندک خارجیانی هم که در آنجا هستند، به اجرای طرح ویژه ای مشغول است. ژاپن با این عمل در واقع دست به خود کشی دموگرافیک می زند. طبق پیش بینی های موجود جمعیت آن کشور که امروز 127 میلیون نفر است، در سال 2050 به 95 میلیون نفر تقلیل خواهد یافت که در عین حال میانگین سنی آنها بالاست. ممکن است وضع در آلمان تا این حد وخیم نشود ولی رویاهای «سارازین» با اندکی تغییر به همین صورت در می  آید. طبق آمار اداره آمارگیری آلمان، حتی اگر سالی 100 تا 200 هزار نفر به آلمان مهاجرت کنند، جمعیت آلمان در سال 2050  دوازده میلیون نفر کاهش خواهد یافت. این تعداد برابر است با  جمعیت  12 شهر پرجمعیت  آلمان، از برلین تا لایپزیگ، که البته محاسبه ای خوش بینانه است، زیرا آن تعداد مهاجرت فرضی در حال حاضر مطلقا صورت نمی گیرد. بدون دریافت کمک دموگرافیک از خارج، ما در میان مدت تبدیل به یک مشت آدم های سالخورده، نیامیخته با اقلیت ترک تبار، خواهیم شد که خود آنها هم پس از دونسل، به سطح زاد و ولد محیط خود نزدیک می شوند.  درست است که ترک تباران  در آلمان کودکان بیشتری از بومیان دارند  ولی این تعداد برای  ایجاد انفجار جمعیت، آنطور که » تیلو سارازین » حدس می زند، کافی نیست،حتی برای حفظ همین تعداد جمعیت هم کفایت نمی کند.

حد متوسط سن در آلمان تا سال 2050 به سوی 60 سال رشد خواهد کرد، بیش از 15 در صد از شهروندان بالای هشتاد سال خواهند بود که یک سوم آنها  در اثر کهولت توان عقلی خود را از دست داده اند. چنین جامعه ای در موقعیتی قرار ندارد که بتواند در عرصه اقتصاد جهانی نقشی ایفا کند  و با خیال راحت می تواند واژه حفاظت از مرزها را از فرهنگ لغات خود حذف کند. زیرا تعداد همسایگان ما در آفریقا در همین مدت دو برابر می شود و به دو میلیارد نفر خواهد رسید.

در عرصه سیاسی برلین کمتر کسی یافت می شود که  برای تکامل دراز مدت از این دست پرسش ها را مطرح سازد و هیچ زن یا مردی نخواهد گفت که قصد دارد کشور ما را بسوی چنین آینده ای براند. ولی راهی که انتخاب شده درست به همان جا ختم خواهد شد.

همچنین بنظر می رسد که هیچ کس از خود نمی پرسد  بر شهرهای کهن و از نو آراسته، کاخ ها و قلعه های مرمت شده آلمان، اماکنی که یونسکو آنها را  میراث فرهنگی جهان شناخته و در ایالات تازه آلمان دوباره مرمت و آباد شده اند، چه خواهد رفت. صد ها میلیارد یورو برای آباد سازی شرق به آنسو سرازیر شده است، راستی برای چه؟ برای آن که بخشی از آن هم اکنون خالی بماند و فردا باز هم  بیشتر از امروز؟ این هم روی خواهد داد، در شرق آلمان مناطقی با کاهش جمعیت روبرو خواهند شد که با فاصله زیاد بهترین زیرساخت را در آلمان  دارند، چون نوترین هستند . هم اکنون گرگ ها و سیاهگوشها جای آلمانها را گرفته اند.

سیاست مهاجر پذیری به آلمان در موقعیتی دو گانه قرار دارد. از طرفی خواستار مهاجرت نیست و از سوی دیگر نمیخواهد که بخش هائی از کشور تبدیل به بیابان شود. این سیاست برای آینده نقشه ندارد. بی نقشگی مدت هاست که بارز گشته است، بطوری که امروز حتی با ورود چند هزار متخصص خارجی، که حضورشان فوق العاده ضروری هم هست، باز مشکل حل نخواهد شد. اگر ما بخواهیم   زیرساخت ارزشمند خود را بخوبی بکار گیریم، اگر بخواهیم جوان بمانیم، تا بتوانیم در عرصه جهانی رقابت کنیم دیگر کارمان با مهاجرت پذیری سامان نمی گیرد و باید یک سیاست اساسی اسکاندهی در پیش بگیریم .

کشورهای کانادا، استرالیا و آمریکا همواره استدلالشان این بوده که: ما یک سرزمین خالی از سکنه هستیم و اگر بتوانیم انسانهای کارامد بیشتری را از خارج جلب کینم آنوقت وضع همه ما بهتر خواهد شد.

شاهزاده بزرگ (شاهزاده بزرگ فریدریش ویلهلم فن براندنبورگ (آلمانی) 1620/1688 . سیاستی مصمم، عملگرا و اصلاحاتی در پیش گرفت و همین سیاستِ  او راه را برای ارتقاء بعدی دولت براندنبورگ ــ پروس به قدرت بزرگ اروپائی هموار کرد و از سال 1675 ملقب به شاهزاده بزرگ شد. ویکیپدیا . مترجم )    این کار را کرد وهوگه نت ها را به قلمرو خود دعوت کرد. (پرتستان های فرانسه را از سال 1560 به بعد » هوگه نت » می خوانند . اعتقادات مذهبی آنها بشدت متاثر از آموزه های » کالوین » بود. از سال 1530 رهبران کلیسای کاتولیک در فرانسه  با حمایت پادشاه فرانسه » هوگه نت » ها را بشدت زیر فشارنهادند و از سال 1585 آنها را بشدت تحت تعقیب قرار دادند. در نتیجه موج بزرگی از فرار پدید آمد و به مهاجرت 250 هزار هوگه نت به کشورهای همسایه انجامید. این نام فقط به پرتستان های این دوره مشخص اختصاص دارد. امروز پرتستان های فرانسه اقلیتی هستند در کنار اکثریت کاتولیک در آن کشور. ویکیپدیا. مترجم ) . کاترین دوم، تزار روسیه نیز، در قرن هیجدهم، همین کار را کرد و روستائیان فقیر( ولی کارآمد ) از مناطق بایر، بادن و هسن در آلمان را در کنار رود ولگا در روسیه اسکان داد تا استپ های روسیه را آباد سازند و از امپراطوری او در باربر مهاجمان شرقی دفاع کنند. در آنزمان آلمانها خود مهاجرت می کردند ــ و این تجربه هم موفق از کار در آمد.

کشورهای مهاجر پذیر مدرن مانند کانادا از شهروندان تازه خود سود فراوان می برند. و دلیل آن نیزتنها سیاست جلب شهروندان نیست که با جدیت دنبال می کنند، بلکه این نیز هست که به مهاجران تضمین داده می شود که می توانند بستگان و خویشان خود را نیزبه کانادا بیاورند . کانادا ماشین های کار که شکل انسانی داشته باشند، نمی خواهد، بلکه خواستار گروههای اجتماعی سالم است که احساس کنند جامعه نو خواستار و پذیرای آنها ست تا آنها هم فعالانه خود را بخشی از جامعه بدانند و پذیرای آن گردند.

نتیجه: کودکان تمام گروههای  مهاجر از آسیا بمراتب بیشتر از کانادائی های متوسط موفق به دریافت   پایان نامه دانشگاهی می شوند. نظرخواهی های سالانه نشان می دهند که افکار عمومی کانادا رقم بالای مهاجرت به آن کشور را متناسب می داند.

آلمان ــ امروز، و نه در چند دهه بعد ــ  نیاز یه یک برنامه وسیع مهاجر پذیری، با شرائط مناسب برای انتگراسیون دارد، مانند برنامه کانادا . چون جمعیت کاری کنونی در آلمان، به پیروی از قوانین ویژه دموگرافیک، سی در صد کاهش خواهد یافت، چون آن عده کثیری که در سالهای پر زاد و ولد گذشته متولد شده اند در سالهای آینده به سن باز نشستگی می رسند. در موقعیت  حساس کنونی تعداد اندک جوانان فعال در روند تولید آنقدر نیست که بتواند تولید ضروری برای تامین رفاه اجتماعی و بر آوردن نیاز های بخش به کهولت رسیده جامعه را تامین کند. ارتقاء سن بازنشستگی به 67 سالگی نیز فقط از شدت مسئله می کاهد ولی آنرا حل نمی کند.

در این مرحله ملت های جوان، تشنه دانش و بسرعت رشدیابنده مانند هند، چین و برزیل امتیازات تردید ناپذیر دارند. آنها بازهم عقب ماندگی خود را جبران خواهند کرد و در برخی از موارد  ما را عقب خواهند گذاشت.

ولی در 15 تا   20 سال آینده یک تغییر اساسی در این رقابت بوجود خواهد آمد: و آن اینکه روند پیری در این جوامع جوان نیز گام به گام پیش خواهد رفت ــ ولی با تندی . در سالهای دهه شصت تعداد کودکان یک زن آلمانی از لحاظ آماری 2.5 بود که امروز به 1.4 تقلیل یافته است در همین مدت تعداد زاد ولد یک زن چینی از 6 کودک  به 1.5 کاهش یافته است. وقتی این افراد که امروز رشد عظیم اقتصاد چین را تامین می کنند خود   به سن بازنشستگی برسند، چین با مسئله ای روبرو خواهد شد که ابعاد میلونی خواهد داشت.

کشورهائی چون چین نیاز به نیروی کار از کشورهای دیگر خواهند داشت. و وقتی که چین شروع به جلب نیروی کار جوان کند چیزی برای اروپای کهن باقی نخواهد ماند.

وقتی ما در باره مهاجرت بحث می کنیم  باید  برهمه این نکات واقف  باشیم . مضحک است اگر ما فکر کنیم می توانیم  برای آینده خود چنان نقشه بکشیم که گوئی در یک جزیره دموگرافیک زندگی می کنیم که در آن همه چیز بهمین صورت باقی خواهد ماند، گیریم با چند میلیون شهروند کمتر. ما  نمیتوانیم با تکیه بر قدرت دموگرافیک خود آینده خود را بسازیم.

کاملا روشن است که در این روند فرهنگ ما تغییر خواهد کرد  و نه تنها فرهنگ ما، بلکه  فرهنگ مهاجران نیز عوض خواهد شد. این که این فرهنگ تا چه حد فرهنگ  غربی خواهد ماند  برای کسی قابل پیش بینی نیست. همین یک فکر بسیاری را وحشت زده می کند. ولی دانستن این نکته می تواند تسلی بخش باشد که فرهنگ ماهیتا تغییر پذیر است و پیوسته در حال دیگرگون شدن است. اگر چنین نبود دیگر فرهنگ نبود و میشد تاریخ.

Spiegel 35/ 30.8.10/ Ausländer her/ Reiner Klingholz

Advertisements

یک پاسخ

  1. بالاخره یکی جواب این مردک سارازین را داد خوشبختانه او را از مدیریت بانک مرکزی برکنار کردند امیدوارم او را هم از حزب اس په دهاخراج بکنند هرگرچه بسیار مشکل خواهد بود و باید به دادگاه بروند

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s