جنگ بزرگ، در انتظار کشیدن چاشنی نارنج دلار


اشپیگل44- ترجمه رضا نافعی

جنگ بزرگ، در انتظار

کشیدن چاشنی نارنج دلار

تنها راهی که برای رئیس خزانه داری آمریکا باقی می ماند ارزان کردن پول است، گرچه می داند که این سیاست در خارج از آمریکا  با استقبال روبرو نخواهد شد. „آدامز“ می گوید „بخشی از هزینه این کار به گردن اروپائی ها می افتد، چون ارزش یوروی آنها بالا خواهد رفت و صادراتشان گران تر خواهد شد“. و وقتی که تورم  بر تمام اقتصاد جهانی مسلط شد، ثروت آلمان ها نیز کاهش خواهد یافت.

این آزمایش سنجشی برای مناسبات چین و آمریکا نیز خواهد بود. از آنجا که ارزش پول چین به دلار وابسته است، این امر سبب می گردد که ارزش „یوآن „ بطور مصنوعی کاهش یابد. و چینی ها می توانند با  این سیاست تولیدات ارزان خود را روانه بازارهای جهان کنند و تاکنون  دو قدرت اقتصادی جهان، چین و آمریکا توافق کرده اند که آمریکا تولیدات ارزان چین را بپذیرد و چینی ها دلار های بدست آورده را صرف خرید اوراق بهادار آمریکا  کنند.

اما این روش نیز برای همیشه نمی تواند نتیجه خوبی داشته باشد.  از یک سو فقدان توازن در ترازنامه بازرگانی آمریکا بسیار زیاد  شده و از سوی دیگر ذخائر دلاری چین به بیش از دو بیلیون دلار تخمین زده می شود.

اگر آمریکا دلار فراوانی روانه بازار کند، ارزش آن به خطر می افتد. در نتیجه، چین که قدرتی است که آمریکا از یک سو بعنوان طرف معامله به آن نیاز دارد و از سوی دیگر، بعنوان رقیب و ابر قدرت آتی جهان از آن هراس و نفرت دارد دیگر نخواهد توانست کاری را که تاکنون در مورد خرید اوراق قرضه آمریکا می کرده، ادامه دهد. از این رو آمریکائی ها می خواهند که چین ارزش پول خود را بالا ببرد و در صورت ضرورت چین را موظف به پرداخت عوارض گمرکی برای کالا های خود سازند، یعنی کاری که به یک جنگ اقتصادی خواهد انجامید و موجب رکود اقتصاد در سراسر جهان خواهد شد.

البته این درست است که دولت چین ارزش پول خود را بطور مصنوعی پائین نگاه داشته است. ولی این هم درست است که آمریکا با سیاست پولی خود و  با ارزش دلار بازی می کند و آن را مطابق با نیاز خود بالا و پائین می برد.

آنچه برای اروپا خطر ایجاد می کند این است که واکنش چین و احتمالا ژاپن در برابر کاهش ارزش دلار، این باشد که آنها هم متقابلا از ارزش پول خود بکاهند. اینجاست که پول تبدیل به اسلحه می شود. در یک جنگ پولی همه بازنده خواهند شد، بویژه اروپائی ها. در چنین حالتی اگر بانک مرکزی اروپا روش بیطرفی در پیش گیرد، ارزش یورو بطور عمودی بالا خواهد رفت و بهای تولیدات آلمان در سراسر جهان افزایش خواهد یافت. اگر بانک مرکزی اروپا تصمیم به کاهش ارزش یورو بگیرد، ثبات قیمت ها در اروپا با خطر مواجه خواهد شد و در نتیجه این رقابت، آلمان که قهرمان صادرات جهان است، در ردیف بازندگان بزرگ قرار خواهد گرفت.

تقریبا 45 میلیون آمریکائی فقیر محسوب می شدند، در سال 2009 چهار میلیون دیگر هم به آن تعداد افزوده شد. وزارت کشاورزی آمریکا سخن از افزایش خطر کاهش مواد غذائی می گوید. یک چهارم از کل کودکان آمریکائی برای تغذیه از کوپن های دولتی  استفاده می کنند.  آمریکا بیمار است، ولی بیماری هایش برای ایجاد بحران های آتی جهانی بسیار نیرومند هستند. مهمترین نماد رؤیای آمریکائی داشتن خانه بود. پرزیدنت جورج بوش می گفت: “وقتی تو خانه شخصی داشتی به رؤیای آمریکائی دست یافته ای“. یکی از مهمترین اهداف پرزیدنت کلینتون این بود که در دوره زمامداریش  هشت میلیون نفر دیگر صاحب خانه شوند.

در سال های دهه 60  دوسوم از آمریکائیان صاحب خانه بودند، که می بایست بیشتر می شد. صنایع و بانک ها هم همکاری کردند چون دولت برای خرید خانه سالی صد میلیارد یارانه می پرداخت. همه به خرید و فروش خانه روی آورده بودند، از منشی  و کارمند گرفته تا کسانی که 50 هزار دلار در آمد داشتند و گاه یک میلیون بدهکاری، چون چهار تا پنج خانه می خریدند و باز می فروختند. این جریان آنقدر ادامه یافت تا قیمت ها پائین آمد. از وقتی قیمت ها افت کرد بدهی 11 میلیون صاحب خانه به بانک ها بیش از ارزش خانه هائی است که دارند.

هفته نامه اشپیگل که بیانگرافکار بخش مهمی از طبقه حاکمه آلمان است، روی  جلد شماره جدید خود را به پرچم آمریکا و سه حرف معرف آمریکا یعنی  „یو. اس. آ. „اختصاص داده است. بنظر می رسد اختصاص دادن یکی از مهمترین برنامه های تلویزیونی آلمان با شرکت پنج تن از نمایندگان جرائد مهم آلمان و بررسی تلویحی نوشته های اشپیگل گویای اهمیت سیاسی این مقاله باشد. من می کوشم با رعایت اختصار نکات مهم این مقاله را ترجمه کنم.

آنچه در تصویر روی جلد اشپیگل قابل تامل است اینست که در این تصویر بخشی از لامپ هائی که باید روشنائی بخش آن سه حرف باشند سوخته اند! حرف  „اس“که به علامت دلار تغییر شکل داده شده، زنگ زده، رنگ ریخته و ترک خورده، از جا کنده شده و در حال افتادن است. بالای این تصویر هم بجای „ایالات متحده آمریکا“ „ایالات درمانده (یا مستاصل) آمریکا“نقش بسته است. عنوان دوم پشت جلد این است: „ملتی که امیدش را از دست داده است“. شب بخیر آمریکا“عنوان مقاله مربوط به این پشت جلد این است که چنین آغاز می شود:

„رویائی که آمریکائی ها در پی تحقق آن  بودند آنان را تبدیل به ملت کرد، رؤیای پیشرفت و ثروت برای همه. ولی واقعیت تلخی که اینک ایالات متحده باید  بپذیرد اینست که نظامش سخت  شکستنی است ــ ابر قدرت راهی برای خروج از بحران نمی یابد و اقتصاد جهان را به خطر انداخته است“.

مقاله در سه بخش است. بخش اول به بررسی سیر تحول آمریکا پس از جنگ جهانی دوم اختصاص دارد، بخش دوم به اوضاع اجتماعی ــ اقتصادی فعلی و بخش سوم به اشکال آتی تحول اقتصادی آمریکا و جهان.

در بخش اول از جمله چنین می خوانیم:

آمریکای 2010 یک کشور پریشان است. وحشت زده. کنسرن های آمریکائی  هنوز هم موسسات جهانی هستند ولی „اپل“ و „کوکاکولا“ و „ماکروسافت“ در آسیا سرمایه گذاری می کنند، که کارگر ارزانتر و بازار ها بزرگتر هستند، چیزی که در آمریکا دیگر ممکن نیست.47 در صد از آمریکائی ها دیگرمعتقد نیستند که  رؤیای آمریکائی  هنوز هم واقع بینانه است. ایالات متحدۀ درماندگان پر سر و صداست و هیستریک، همیشه هم کمی پارانوئید  بوده  ولی حالا دست و پای خود را هم گم کرده و این تازگی دارد. نا امید است و سخت بد بین. آدمی غروب خدایان را در آمریکا احساس می کند، جوانی همیشه پایای آمریکا بپایان رسیده است، از آمادگی همیشگی اش برای از جاکندن و به راه افتادن و اعتقاد به این که آغاز نو همیشه ممکن است دیگری خبری نیست. 63 در صد از آمریکائیان اعتقاد ندارند که سطح کنونی زندگی را می توانند حفظ کنند. از امریکا بوی پریشانسازی می آید  و عواقبی برای اقتصاد و نظام جهانی خواهد داشت….

رابرت پوتنام، جامعه شناس و استاد دانشگاه هاروارد، در باره وضع ناهنجار اقتصاد در آمریکا و ایجاد جدائی میان طبقات کشور(اختلاف طبقاتی) می گوید: „امروز در آمد رئیس یک موسسه در آمریکا 300 بار بیش از یک کارگر است، در حالی که درسال 1950این نسبت سی برابر بود“.

…در تفکر آمریکائی دیگر از همبستگی سخنی نیست، نظام سیاسی پوشیده است، از لابی گری و نفرت مطلق، ناتوان از نتیجه گیری وتصمیم گیری سریع..

این کشور بگونه ای حیرت انگیز نسبت به از دست دادن اهمیت خود بی اعتناست. بخش عمده ای از آمریکائی ها تنها خواستار بازگشت به زندگی گذشته اند که گویا دلچسب بوده است، هوشمندی  و دانائی را، بعنوان صفات نخبگان لعنت می کنند. عوام فریبان هم در تلویوزیون هائی مانند فوکس نیوز آتش این بخش از آمریکائیان را تیز تر می کنند. دربسیاری از ایالات آمریکا اکثریت را همین ها تشکیل می دهند که از درک مسائلی چون جهانی سازی و بازار جهانی کار عاجزند، فقط عربده می کشند و از هرچه نو و نا آشناست نفرت دارند.

رابرت پوتنام ، جامعه شناس ، می گوید „من هم با باراک اوباما و هم با  جورج بوش گفتگو کرده ام، هر دو بگونه ای جدی نگران بودند. با هر دو بحث در سطح افراد بالغ ممکن بود“.

پونتام استاد دانشگاه هاروارد است و تخصصش ارزیابی خلقیات آمریکائی هاست. چند سال پیش کتابی نوشت با نام „بازی بولینگ به تنهائی“ که سر و صدا بر پا کرد. نظرش این بود که پیوسته آمریکائیان بیشتری ترجیح می دهند به تنهائی بولینگ بازی کنند و نه در باشگاهی، زیرا آمریکائی مدرن حرف نمی زند، بویژه باکسانی که عقیده ای غیر از او دارند.

مهمترین نماد رؤیای آمریکائی داشتن خانه بود. پرزیدنت جورج بوش می گفت :“وقتی تو خانه شخصی داشتی به رؤیای آمریکائی دست یافته ای“. یکی از مهمترین اهداف پرزیدنت کلینتون این بود که در دوره زمامداریش  هشت میلیون نفر دیگر صاحب خانه شوند.

در سال های دهه 60  دوسوم از آمریکائیان صاحب خانه بودند، که می بایست بیشتر می شد. صنایع و بانک ها هم همکاری کردند چون دولت برای خرید خانه سالی صد میلیارد یارانه  می پرداخت.

…همه به خرید و فروش خانه روی آورده بودند، از منشی  و کارمند گرفته تا کسانی که 50 هزار دلار در آمد داشتند و گاه یک میلیون بدهکاری، چون چهار تا پنج خانه می خریدند و باز می فروختند. این جریان آنقدر ادامه یافت تا قیمت ها پائین آمد.

از وقتی قیمت ها افت کرد بدهی  11 میلیون صاحب خانه به بانک ها بیش از ارزش خانه هائی است که دارند…

راگورام راجان، استاد دانشگاه شیکاگو می گوید رهبری سیاسی آگاهانه برای خرید خانه اعتبارات ارزان در اختیار قشرهای ضعیف جامعه قرار می داد تا فراموش کنند که در آمد آنها ثابت مانده است. شهروندان  به آسانی به اعتبار دست می یافتند و قیمت خانه ها بالا می رفت  و آنها احساس می کردند که ثروتمند شده اند، باز هم اعتبار بیشتری می گرفتند و خرج می کردند. این همان نسخه قدیمی „نان و سرگرمی“ است. این کار برای دولت ها ، چه دمکرات و چه جمهوریخواه آسانتر از سرمایه گذاری در آموزش و بهداشت بود.

پرزیدنت ریگان مالیات ثروتمندان بزرگ را از 70 در صد به 28 در صد تقلیل داد. این چنین بود که چهره آمریکا تغییر کرد و شد کشوری دیگر. که ظاهرا بنظر می رسید  کشوری است رادیکال، آزاد، قاطع و شجاع . یک کشور پیروز.

رابرت رایش ، استاد دانشگاه برکلی، وجدان بیدار دموکرات های آمریکاست که در دوران کلینتون وزیر کار بود. او در کتاب خود بنام „پس از زلزله“ به تشریح علل سقوط پرداخته و به این نتیجه می رسد: باد از سه جهت می وزد: ثروتمندان پیوسته ثروتمند تر می شوند. در آمد 0،1 درصد از پر در آمد ترین ها بیش از 120 میلیون نفر از آنهاست که در پائین هستند، ثروتمندان می کوشند تا انتخابات را بخرند و دولت به تنگدستان کمک نمی کند و به آنها می گوید :“برای شما دیگر پولی نمانده“.

ادموند  فلپس، برنده جائزه نوبل در اقتصاد می گوید „بیش از یک دهه است که اقتصاد آمریکا تحرک خود را از دست داده است. از آغاز قرن جدید در اقتصاد آمریکا محل اشتغال تازه ای ایجاد نمی شود، زیرا اقتصاد آمریکا تغییرات ساختاری کرده است. مدیریت موسسات تولیدی بیشتر  در دست کسانی است که در پی دست یافتن به سود های زیاد و سریع  هستند، که از طریق محدود ساختن تعداد کارگران بدست می آید. از سال 2000 تاکنون نزدیک به 6 میلیون محل اشتغال حذف شده است و فقط 9 درصد از کارگران آمریکائی در صنایع تولیدی کار می کنند، در حالی که در سال 1985 این رقم  18 در صد بود.

پاول ولکر مشاور اقتصادی اوباما می گوید :“آمریکا باید خود را تغییر دهد، آرزو می کردم که ایکاش  بجای مهندسان مالی، مهندسان واقعی داشتیم، مثلا در بخش اتوموبیل سازی. آمریکا باید بخش صنعتی خود را باز سازی کند، زیرا از زمان جنگ جهانی دوم رشد تعداد مشاغل با رشد جمعیت، میان ده تا بیست در صد  در هر دهه هماهنگ بوده است. در دهه گذشته 25 میلیون نفر بر جمعیت افزوده شده  ولی حتی یک شغل تازه  هم ایجاد نشده است. این جمعیت دست کم نیازمند 100 هزار محل اشتغال در ماه، است، تا فقط پاسخگوی کسانی باشد که وارد بازار کار می شوند.

روزی که آلن گرین اسپان (رئیس سابق بانک ناشر اسکناس در آمریکا) دفتر کار خود را  ترک کرد، کشور تا گلو در قرض بود.  دو جنگ عراق و افغانستان، رویهم یک بیلیون دلار هزینه داشته اند،  بدهی دولتی باز هم افزایش یافت، از 57 درصد در آمد ناخالص ملی به 83 درصد تا سال 2009،رسید، که اوباما زمام کار را بدست گرفت،و اینک به 13،8 بیلیون ، یعنی به 94،3 در صد از در آمد ناخالص ملی رسیده است، تا دوسال دیگر از 100 در صد هم خواهد گذشت. مرز تحمل کجاست وقتی از صد در صد هم گذشت؟

آینده آمریکا، آینده جهان

….در طول چهار هفته گذشته، برجسته ترین شخصیت های بین المللی از جهان مالی، رؤسای بانک های ناشر اسکناس و وزیران دارائی، در دیدار سالانه صندوق بین المللی پول در آغاز ماه اکتبر  در واشگنتن و در دیدار وزرای دارائی کشورهای بیست گانه  „جی ــ20“ در هفته گذشته در کره جنوبی. در هر دو همایش، توصیفی که „بن برنانکه“ رئیس کنونی خزانه داری آمریکا، از اوضاع اقتصادی ارائه کرد توصیفی سیاه بود.

به گفته او، بیکاری به رکورد تازه ای رسیده و کاهش نمی یابد، ریزش دوباره در بازار املاک غیر ممکن بنظر نمی رسد، ابزار کلاسیک سیاست مالی، چون کاستن از مالیات ها و یا اقدامات مشخص برای ایجاد رونق اقتصادی، دیگر مؤثر نیستند. پیشنهاد اصلاح قوانین مالیاتی درست است ولی نقطه ضعف آن اینست که انجام آن نیازبه زمان دارد. بنا بر این آنچه از ابزار اصلاحات، برای بیرون آمدن از بحران باقی می ماند سیاست مالی است.

با این توصیف چنین بنظر می رسد که آمریکا راهی برای خروج از بحران یافته است، ولی این راهی است خطرناک، هم برای آمریکا و هم برای مجموعه اقتصاد جهانی. این تدبیر می تواند روندی را آغاز کند که سرعت آن از کنترل خارج شود. „ژزف اشتیگلیتس“، برنده جائزه نوبل در اقتصاد، نسبت به جاری ساختن سیل پول هشدار می دهد و می گوید:“این اقدام به اقتصاد آمریکا کمک نمی کند، ولی در بقیه جهان بلبشو بوجود می آورد“.

حاصل سرازیر کردن پول بیشتربه بازار این خواهد بود که  ارزش دلار نسبت به دیگر پول ها کاهش یابد. این امر در وحله اول امتیازیست، چون سبب می گردد که صادرات آمریکا ارزان تر گردد و واردات گران تر  و به این صورت قابلیت رقابت  اقتصاد آمریکا افزایش یابد. باید پرسید: کدام است آن کالائی که  صنایع آمریکا هنوز تولید می کنند و فروش آن در بازار جهانی بیشتر خواهد شد؟ ولی اگر جهان اعتماد خود را به دلار، پولی که معیار سنجش و مبادله است از دست بدهد و ذخائر دلاری خود را به بازار بریزد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟  چنین ضربه ای به دلار می تواند اقتصاد جهانی را به پرتگاه بعدی فرو اندازد.

پول بیشتر به معنی تورم بیشتر نیز هست، هرقدر کاهش ارزش پول سریع تر باشد، میزان بدهی نیز بهمان نسبت کاهش می یابد. در آغاز سال 2010 صندوق بین المللی پول به بانک های ناشر اسکناس پیشنهاد کرد میزان سنجش تورم را تا چهار درصد ارتقاء دهند.

هیچ کس نمی داند که حاصل این آزمایش چه خواهد بود. „جان مکین“ از „موسسه آمریکن انتر پرایز“ می گوید: „ما در مرحله آزمایش داروها برای سیاست پولی هستیم، ما ایده های بسیار زیبا داریم، ولی تجربه نداریم  و نمی دانیم که  از تدابیر ما چه نتیجه مثبتی ببار خواهد آمد؟“. „رابرت رایش وزیر سابق کار در دولت کلینگتون، حتی میل ندارد از فکر های خوب  سخنی به میان آورد. او معتقد است که پول ارزان و فراوان باز هم به بازارهای بورس سرازیر خواهد شد. موسسات اقتصادی، بانک ها، هج فوند ها، بوی طعمه تازه خواهند شنید.

„تیم آدامز“ کارشناس امور مالی  معتقد است که „بدیلی وجود ندارد“. او می گوید“ هیچ کس خواستار یک برنامه دوم (بسته ای) برای رونق اقتصادی نیست، زیرا  بسته چند میلیاردی اول، اختیارات دولت را بیشتر کرد، که  البته دموکرات ها منکر آن هستند و جمهوری خواهان به جنگ آن رفته اند. همه می خواهند صرفه جوئی کنند“.

بنا بر این تنها راهی که برای رئیس خزانه داری باقی می ماند ارزان کردن پول است، گرچه می داند که این سیاست در خارج از آمریکا  با استقبال روبرو نخواهد شد. „آدامز“ می گوید „بخشی از هزینه این کار به گردن اروپائی ها می افتد، چون ارزش یوروی آنها بالا خواهد رفت و صادراتشان گران تر خواهد شد“. و وقتی که تورم  بر تمام اقتصاد جهانی مسلط شد، ثروت آلمانها نیز کاهش خواهد یافت.

این آزمایش سنجشی برای مناسبات چین و آمریکا نیز خواهد بود که در حال حاضر، خواه ناخواه، خالی از کدروت نیست. چینی ها ارزش پول خود را به دلار وابسته اند، این امر سبب می گردد که ارزش „یوآن „ بطور مصنوعی کاهش یابد. و چینی ها می توانند با  این سیاست تولیدات ارزان خود را روانه بازارهای جهان کنند و تاکنون  دو قدرت اقتصادی جهان، چین و آمریکا توافق کرده اند که آمریکا تولیدات ارزان چین را بپذیرد و چینی ها دلار های بدست آورده را صرف خرید اوراق بهادار آمریکا  کنند. بر این اساس آمریکائی ها توانسته اند بیش از در آمد خود خرج کنند وچینی ها توانسته اند ارزش پول خود را پائین نگاه دارند.

اما این روش هم برای همیشه نمی تواند نتیجه خوبی داشته باشد.  از یک سو فقدان توازن در ترازنامه بازرگانی آمریکا بسیار زیاد  شده و از سوی دیگر ذخائر دلاری چین به بیش از دو بیلیون دلار تخمین زده می شود.

اگر آمریکا دلار فراوانی روانه بازار کند، ارزش آن به خطر می افتد. در نتیجه، چین قدرتی است که آمریکا، از یک سو، بعنوان طرف معامله، به آن نیاز دارد و از سوی دیگر، بعنوان رقیب و ابر قدرت آتی جهان، از آن هراس و نفرت دارد ،  دیگر نخواهد توانست کاری را که تا کنون در مورد خرید اوراق قرضه آمریکا می کرده است، ادامه دهد. از این رو آمریکائی ها می خواهند که چین ارزش پول خود را بالا ببرد و در صورت ضرورت چین را موظف به پرداخت عوارض گمرکی برای کالا های خود سازند، یعنی کاری که به یک جنگ اقتصادی خواهد انجامید و موجب رکود اقتصاد در سراسر جهان خواهد شد.

البته این درست است که دولت چین ارزش پول خود را بطور مصنوعی پائین نگاه داشته است. ولی این هم درست است که آمریکا با سیاست پولی خود و  با ارزش دلار بازی می کند و آن را مطابق با نیاز خود بالا و پائین می برد. „آکسل وبر“ رئیس بوندس بانک، بانک مرکزی آلمان، در حاشیه همایش سالانه صندوق بین المللی پول، ملاحظات دیپلماتیک را کنار گذاشت و با صراحت گفت “قدرت رقابت اقتصادی را کارخانه ها ایجاد می کنند، نه بازار های بورس“. او گفت „ارزش پول باید نشان دهنده ارقام بنیادین اقتصاد یک کشور باشد“.

آنچه برای اروپا خطر ایجاد می کند این است که واکنش چین و احتمالا ژاپن در برابر کاهش ارزش دلار، این باشد که آنها هم متقابلا از ارزش پول خود بکاهند. اینجاست که پول تبدیل به اسلحه می شود.

در یک جنگ پولی همه بازنده خواهند شد، بویژه اروپائی ها . در چنین حالتی اگر بانک مرکزی اروپا روش بیطرفی در پیش گیرد، ارزش یورو بطور عمودی بالا خواهد رفت. و بهای تولیدات آلمان در سراسر جهان افزایش خواهد یافت. اگر „ژان کلود تریشه“ رئیس بانک مرکزی اروپا و همکارانش در فرانکفورت تصمیم به کاهش ارزش یورو بگیرند، ثبات قیمت ها در اروپا با خطر مواجه خواهد شد. و در نتیجه این رقابت، آلمان که قهرمان صادرات جهان است، در ردیف بازندگان بزرگ قرار خواهد گرفت.

این امر می تواند برای آلمانها این امتیاز را به بار آورد که آمریکا دیگر چنان قدرتی نباشد که بتواند خواست های خود را به بقیه جهان تحمیل کند.  تقریبا 45 میلیون آمریکائی فقیر محسوب می شوند، در سال 2009 چهار میلیون دیگر هم به آن تعداد افزوده شد. وزارت کشاورزی آمریکا سخن از افزایش خطر کاهش مواد غذائی می گوید. یک چهارم از کل کودکان آمریکائی برای تغذیه از کوپن های دولتی  استفاده می کنند.  آمریکا بیمار است، ولی بیماری هایش برای ایجاد بحران های آتی، بسیار نیرومند هستند.

یک نفر که از سال ها پیش نحوه تفکرش با ساکنان „وال استریت“ و بانک مرکزی فرق دارد „دوو زایدمان „، فیلسوف و مشاور بازرگانی، مقیم کالیفرنیاست، که چند ماه پیش به نیویورک نقل مکان کرد. زاید مان کتاب می نویسد، سخنرانی می کند و  موسسه او با 300 نفر همکار از سازمان های نادری است که در حال حاضر رشد می کند.

مسئله او اخلاق است، تداوم است، تغییر نوع فکر آمریکائی است. به بیانی دیگر آفرینش یک „رؤیای آمریکائی „ دیگر است. مسئله  „رؤیای آمریکائی“ در گذشته این بود که مردم فکر می کردند تحقق یافتن آن رؤیا حق آنهاست، چون آمریکائی هستند و آمریکائی یک انسان  برگزیده است، فکر می کردند رؤیا را می توان اجاره کرد یا خرید“.

او می گوید نهایتا دو نوع بحران وجود دارد که برای بشر خطر آفرین هستند: جنگ یا ترور و آنچه که شیوۀ زندگی را زیر سؤال می برد. بحران کنونی باید کمکی برای تغییر نحوۀ زندگی باشد….

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s