اعلام مانیفست جهان آینده


اعلام مانیفست جهان آینده

از پشت بلندگوهای زادگاه مارکس

یونگه ولت ـ ترجمه رضا نافعی

به نقل از اشپیگل آنلاین، در همین صفحه، درباره بحث هائی نوشتم که میان رهبران حزب چپ آلمان از یکطرف و مطبوعات آلمان از طرف دیگر اوج گرفته است. بحث بر سر به کار بردن نام جادوئی «کمونیسم» توسط خانم «لُچ» از رهبران حزب چپ آلمان و مسئول منتخب چپ اروپاست. دوستان هم حزبی او منتقد وی هستند که نباید با این صراحت در مقام دفاع از کمونیسم وارد میدان جنگ و جدال های مطبوعاتی می شد و یا اگر می خواست چنین کند، باید از دوران استالین انتقاد می کرد.

مطبوعات پرقدرت آلمان که سر و دمشان به محافل قدرت و پول در آلمان بند است، توپخانه را به روی او باز کرده و مردم را از بازگشت کمونیسم می ترسانند. البته تعداد برنامه های تلویزیونی علیه دوران استالین، دوران دولت های سوسیالیستی در اروپای شرقی و بویژه آلمان دمکراتیک نیز رو به فزونی گذاشته است.

اما، در این میان و شاید از همه جالب تر آن باشد که سخنرانی خانم «لُچ» پس از همه این انتقادها، در یک اجتماع پرشمار که جای نشستن پر شده و عده زیادی سر پا ایستاده بودند با کف زدن های ممتد حاضران روبرو شد. خانم لچ از نظرات خود دفاع کرد.

می توانید مجموعه این رویدادها را در گزارشی که جمع آوری و تلخیص و خلاصه کرده و در این صفحه منتشر کردم مراجعه کنید.

اما…

سخنان خانم لچ که با کف زدنهای شدید و ممتد حاضران روربرو شد، بر چه محوری دور می زد؟ چرا جمعیت با او سر مهر دارد و وقتی که او روی صحنه می رود با استقبالی پر شور روبرو می شود. حاضران سالخورده تر  با کلاههای تلمانی و جوانان با کلاههائ مزین به ستاره سرخ  نمی خواهند به کف زدن برای او پایان بدهند.

پرسشی که برای من جالب بود، این بود که این خانم چه گفت که   حضار را آنچنان به شور در آورد؟

پاسخ را امروز یافتم، در همان سخنرانی، و حیفم آمد آنرا از شما دریغ کنم. این بخشی از آن سخنان است که اینک می خوانید:

من از سال 1990 تا کنون  8 بار بعنوان  نماینده مجلس آلمان انتخاب شده ام. کسانی که به من رای دادند از من خواسته اند که در مجلس  خواست های آنان را مطرح و از آن دفاع کنم. اما هرگز از من نخواسته اند که اینطور فکر نکن و آنطور حرف نزن. برای من معیار این است. من با تمام وجودم دموکرات هستم. و بشما می گویم: هیچ حزبی، در این کشور، مانند حزب چپ، دموکراسی را جدی نمی گیرد…..

چرا من اینجا هستم؟

روزنامه یونگه ولت از من دعوت  کرد در بارۀ جامعه آینده فکر کنم و حاصل آنرا طی نوشتاری در اختیارش بگذارم. در این نوشتار من به این نتیجه رسیدم که سرمایه داری پایان تاریخ نیست و آینده از آن سوسیالیسم دموکراتیک است. نکته ای که در برنامه حزب ما هم درج شده است. مرا سخت زیر فشار گذاشتند که در این کنفرانس شرکت نکنم. ولی من اجازه نمی دهم که مخالفان سیاسی ما برای من تعیین تکلیف کنند که به کدام کنفرانس برو، به کدام نرو.

من خواستار جامعه دیگر هستم، جامعه ای که  انسان ها را به حاشیه نراند. استالینیسم و سوسیالیسم مستبد در این تعریف نمی گنجند. نه، من قربانیان استالینیسم و سوسیالیسم مستبد را فراموش نکرده ام، البته که فراموش نکرده ام، چگونه می توان آنرا فراموش کرد؟ من از همکارانم خواستم تا کلیه نشریات بنیاد روزا لوکزامبورگ را ، که ما در آن به بررسی نقادانه تاریخ خود پرداخته ایم گرد آورند. ما پنج متر کتاب در این زمینه منتشر کرده ایم!

ما در سال 1990، روزی که حزب خود را بنیاد نهادیم با استالینیسم قطع رابطه کردیم و از قربانیان آن پوزش خواستیم. ما 20 سال تمام  نه تنها مقاله و کتاب نوشتیم، بلکه با جدیت در باره تاریخ خود به بحث و تعمق پرداختیم. به این دلیل بسیاری از رفقای زن و مرد ما، حزب را ترک کردند. بنا بر این، کسی که ادعا کند ما تاریخ خود را نکاویده ایم یا نادان است، یا بد خواه. البته وقتی که مقاله خود را برای یونگه ولت می نوشتم به قربانیان استالینیسم هم فکر می کردم، به همه آنها. و درست به همین دلیل،  نادرست است اگر بخواهیم بر اندیشه کمونیسم سرپوش سکوت بگداریم.

نکاهی به آنسوی مرز بیافکنیم: اگر نلسون ماندلا از آقای زه هوفر (رهبر کنونی حزب سوسیال مسیحی آلمان.م) می پرسید که آیا برای برانداختن آپارتاید  همکاری با  ای. ان. سی. یعنی همکاری با  کمونیستها و سوسیالیست ها مجاز هست؟ حتما جواب منفی می شنید…( دلیل طعنه به این حزب  آنست که این حزب پیشنهاد کرده  فعالیت حزب چپ  غیر قانونی اعلام شود. م).

گره گوری گیزی (رهبر فراکسیون حزب چپ در مجلس المان.م)در مقاله ای نوشت مردم وقتی اسم کمونیسم را می شنوند بیاد استالین و دیوار می افتند. در این مورد حق با اوست، به همین دلیل باید روشنگری کرد. ولی وقتی گره گوری گیزی می گوید نباید از کمونیسم نام برد حق با او نیست. سر دبیر روزنامه نویس دویچلاند ، در پاسخ به چند تن از منتقدین که گفته اند من از قربانیان استالینیسم یاد نکرده ام، در مقاله ای نوشت: «می توان قرار گذاشت که از این پس هر وقت هم که واژه مسیحیت مطرح شد در نیم جمله هم ازرد پای خونینش در سوزاندن آدم ها، جادوگران، مرتدان، جنگهای صلیبی و  گاوبندی واتیکان با فاشیسم هیتلری یاد شود.»

کمونیست کیست؟

مشخص کننده این که چه کسی کمونیست است و چه کسی نیست؟ کنسرن های رسانه ای شده اند. مثلا کسی که دیروز اصلاح طلب خوانده می شد، ممکن است از فردا کمونیست خوانده شود. من از تجربه شخصی خودم سخن می گویم.

پرزیدنت اوباما هم  در همین  زمان خود شخصا با این تجربه آشنا می شود. وقتی  واژه «اوباما»  و «کمونیست» را به گوگل می دهید 92600 یاداداشت روی صفحه ظاهر می شود! چون  اوباما می خواهد همه افراد بیمه درمانی داشته باشند، کمونیست است؟ حتما، نه. ولی سیاستمداران افراطی اصولگراـ فوندامنتالیست ـ او را بر خلاف میلش کمونیست می خوانند، و این واقعیت مرا به وحشت می اندازد.

چرا واکنش طبقه حاکم در برابر مقاله من تا این حد عصبی است؟

این سخنان با واکنش عصبی برخی از سیاستمداران و نمایندگان رسانه ها ـ البته نه همه ـ روبرو شد. چرا؟ بنظر من دلیلش این است که بی اعتمادی در میان نئولیبرال ها بشدت گسترش یافته است. اگر این مقاله قبل از بحران اقتصادی نوشته می شد، احتمالا مورد توجه قرار نمی گرفت، یا اگر می گرفت بسیار کم. اما من امروز انگشت در لانه زنبور کرده ام. در اعلامیه سازمان جوانان حزب چپ، شعبه هامبورگ، در بارۀ نوشتار من در یونگه ولت چنین آمده است: «امروز، در جامعه سرمایه داری، از هر هفت نفر آدم، یک نفر گرسنگی می کشد. به گفته کشورهای هشتگانه جی ـ 8  یک میلیارد و سیصد میلیون نفر فاقد خدمات بهداشتی کافی هستند. و در حدود همین تعداد در فقر مطلق بسر می برند. «اما در مراکز سرمایه داری، از جمله در همین آلمان، می بینیم که جامعه، بسیاری از افراد را به حاشیه می راند. ما در یک جامعه طبقاتی زندگی می کنیم.

آقای «هرتسوم  وینکل» (یکی از چهره های مشهور در آلمان) دهها سال از پرداخت میلیونها یورو مالیات فرار می کند و تازه وقتی محاکمه می شود، به حبس تعلیقی محکوم می گردد (یعنی این بار به زندان نمی رود ولی اگر یک بار دیگر همین جرم را مرتکب و محکوم شد، آنوقت زندانی خواهد شد .مترجم) و در همین جامعه اگر یک تنگدستِ خانه بدوش، بدون بلیط، سوار مترو شود، دستگیر می شود و اگر نتواند مبلغ جریمه را بپردازد، زندانی می شود. آیا این نشان طبقاتی بودن جامعه نیست؟

آیا جای شگفتی است که  می بینیم مردم در رؤیای یک جامعه بی طبقات بسر می برند؟ جامعه ای که قانون برای همه یکسان اجرا شود. آیا فکر کردن در بارۀ یک جامعه متکی بر عدالت  مایۀ ننگ و رسوائی است؟ نه! آنچه مایۀ ننگ و رسوائی است سرمایه داری به شکل کنونی آنست. به این دلیل است که فرمانروایان ازهر نوع تفکر در بارۀ یک جامعه دیگر احساس خطر می کنند. فرمان ممنوعیت تفکر صادر می گردد و اعلام می شود که با متخلفان برخورد شدید خواهد شد. ولی این تهدید روز به روز کم اثر تر می شود. بحران مالی،  گفتگو در بارۀ یک  جامعه نوین، تعمق در بارۀ اجتماعی از نوعی دیگر را، به یک نیاز تبدیل کرده است…

وقتی جامعه با بحران روبرو می شود، مردم  به تعمق در بارۀ شکل دیگری از جامعه می پردازند. در دوران بحران اقتصادی، فروش کتاب «سرمایه » اثر مارکس، افزایش جهشی یافت. هر روز به چشم خود می بینیم که این جامعه دیگر قادر به حل مسائل اساسی خود نیست. در چنین وضعی  فکر کردن دربارۀ یک جامعه بهتر مشروع است.

چرا حزب چپ   تروریسم را  برای رسیدن به اهداف خود رد می کند؟

کسانی هستند که در آلمان بزرگ شده اند و حاضرند به پاکستان بروند، آموزش های تروریستی ببینند و زندگی خود را فدا کنند. بنظر من این پدیده وحشتناک است. جامعه ما باید بالاخره بطور جدی به این مسئله بپردازد. تروریسم چیست؟ اسکار لافونتن (رهبر پیشین حزب چپ . م) طی نطقی در مجلس، آن را کوتاه و دقیق، توصیف کرد و گفت: «از نظر ما چپ ها، تروریسم یعنی به کشتن دادن انسان های بیگناه برای رسیدن به هدف های سیاسی.»

ناتو در یوگسلاوی پل ها و کلیسا ها را بمباران می کند، امروز در افغانستان می کوشد، بر خلاف میل مردم و به زور بمباران، دموکراسی ایجاد کند. تروریسم این است! به این دلیل است که حزب چپ خواستار خروج فوری ارتش آلمان از افغانستان است. افزون بر این، بنظر من، بهترین راه حفاظت از سربازان آلمانی نیز همین است…

چرا سوسیالیسم دموکراتیک با بکار بردن شیوه های دموکراتیک قابل وصول است؟

چپ ها مخالف تروریسم هستند. ما اعتقاد راسخ داریم که  با افکار بسیار جذاب و کاملا روشن خود  می توانیم اکثر مردم  جامعه را با خود همراه سازیم. بنظر ما زمام بازار، یا بهتر بگویم ، زمام سرمایه داری از دست دولت آلمان به در رفته است و امروز خود بازیچه دست لابیست ها شده است…

پیشنهاد های ما برای چیره شدن بر  بحران مالی از تمام پیشنهاد های باصطلاح کارشناسان بهتر است.. ولی ما نباید این توهم را بوجود آوریم که گویا ما ,می  توانیم همه  مسائل اساسی  بشری را در محدودۀ این جامعه حل کنیم. به همین دلیل ما معتقد هستیم که سرمایه داری ، پایان تاریخ نیست، آ ینده از آن سوسیالیسم دموکراتیک است.

http://www.jungewelt.de/2011/01-10/045.php

Advertisements

12 پاسخ

  1. درود اقای نافعی
    خانم لچ تمایلش را بر علیه استالین نوشته و می نویسد و خواهد نوشت اما در مورد دوبمب کار شده در ژاپن سخنی نمی گوید. در مورد استالین نیازی نیست که ایشان برای ما بگوید .کنگره بیستم حزب کمونیست به کیش شخصیت اوو پرداخت و در تکرار ان حوادث دقت های لازم شد. بعداز فروپاشی از دماغ کسی خون نیامد و هرکسی امکان اشتباه هست . اما خصلت سرمایه ادامه و گسترش پایگاه های نظامیست تا برای مالکیت خدائی اش از ان بر علیه خلق ها بهره ببرد. همه کانال های ماهواره و شخصیت ها استبداد استالین را خوب به یاد دارند اما از تحریم های امریکائی ها بر علیه کوبا مطلبی ندارند بر علیه ایران و زدن تیر خلاص به انقلاب ایران حرفی ندارند. سرمایه داری درس هایش را به سگ های زنجیری اش خوب اموزش می دهد اما همانطور که فرمودید سرمایه داری پایان تاریخ نیست اما هر چه زمان بکشد به سود ادم های زر اندوزی مانند هیکل پلید برژینسکی های هار خواهد بود.

  2. سلام. من دیشب کامنتی را ایمیل کردم . ولی امروز متوجه شدم در ستون دید گاه ها نیست . بنا بار این دوباره نظرم را راجع به این مقاله مینویسم .
    اگر خانم لچ ، آقای گیزی یا هر نیروی چپ دیگری مورد کمونیسم را مطرح کنند و در کنار ان استالین را مورد هجوم قرار دهند . من احساس میکنم یا آنها سوسیالیسم انقلابی و کمونیسم را دقیق نمی شناسند یا ریگی بر کفش دارند .البته نمیتوان انتقاد خانم لچ از استالین را هم ردیف انتقاد یک سوسیال مسیحی از استالین قرار داد . این دوستان باید شرایط تاریخی که استالین و حزبش در ان قرار داشت را دوباره شناسایی و درک کنند .

  3. و جالب است که تمام مشکلات «کمونیسم» تا حد جنایات استالین تقلیل داده میشود. آیا اردوگاه سوسیالیسم را فقط این جنایات از پای در آورد؟ آیا صرفا نبود دموکراسی مشکل این اردوگاه بود؟ «تولید ثروت» بعنوان مقدمه ای لازم برای «توزیع ثروت» آیا گیر نکرده بود؟ استالین معلول آن نظام بود و نه علتش. علت همانی بود که جامعه ای به اندزه یک سوم جامعه بشری در آن گیر کرد. علت همانی ست که حتی چین هم نمیتواند از کشیده شدن براه های سرمایه داری خودداری کند.

  4. جمشید عزیز
    شرایط تاریخی استالین؟؟!!
    جنایت و خیانت به بشریت و تبعید و گرفتن جان چندین ملیون انسان چه ربطی به شرایط تاریخی دارد؟
    اگر چنین است پس باید شرایط تارخی هیتلر و نازی ها ر ا نیز درک کرد و هر نوع مستبد خودکامه دیگری را؟

  5. جان مادرتان دست از این مارکس و انگلس بردارید که همین دو پدر سوخته ملت ما را به این روز انداختند. البته لنین، استالین، مجاهد خلق، توده، فدایی خلق و فدایی اسلام هم بودند که بهتر است از آنها نامی آورده نشود، چرا که حال آدم دگرگون می شود.
    هوشنگ

  6. جمشید عزیز
    استدلال شما مثل طرفداران شاه است که وقتی از جنایات او حرف میزنند ،آن رژیم را با میزان جنایات رژیم کنونی میسنجند و تبرئه میکنند،کشورهای سر مایه داری جنایات زیادی مرتکب شده اند که اصلاً قابل مفایسه با دوران استالین نیست ولی این دلیل نمیشود که بزرگترین انحراف در جامعه سوسیالیستی را نادیده بگیریم.زیرا اگر آنرا نقد نکنیم چه بسا مجدداً تکرار شود

  7. دوستان عزیز من نمیفهمم هیتلر چه ربطی به استالین دارد ؟ فکر میکنم بهتر است مقاله ی را که چندی پیش خواندم در این کامنت جای دهم . شاید دوستان با جهت گیری کمتری با مساله استالین برخورد کنند .با پوزش از آقای نافعی ، چون از مسیر مقاله امروز کمی منحرف میشوم .

    بیست و یکم دسامبر ٢٠١٠، برابر با اول یماه ١٣٨٩، صد و سی و یکمین سالروز تولد یوسف ویساریونوویچ جوگاشویلی(استالین) بود که متاسفانه بطور شایسته برگزار نشد.

    استالین، که همرزمان و دوستانش در جوانی او را «کوبا»(Coba)، بزبان گرجی، یعنی شکست ناپذیر می نامیدند، یکی از شخصیتهای ماندگار جنبش جهانی کمونیستی و بجرأت می توان گفت تنها شخصیت سیاسی تاریخ است که نامش هم در زمان حیات و هم در طول قریب ٦٠ سال بعد از فوت او، بر زبانها جاری بوده و هست. پیروان سوسیالیسم علمی، مبارزان راه برقراری عدالت اجتماعی از او به بزرگی و نیکی یاد می کنند و طرفدارن و حامیان مالکیت خصوصی و استثمار انسان از انسان، با نفرت و کینه ورزی فزون از حدی از او نام می برند. فکر می کنم علت العلل همه تنفر و کینه ورزیهای سیاستمداران، اندیشه پردازان، تحلیلگران، محققان و نویسندگان بزرگ و کوچک سرمایه داری نسبت به استالین که متاسفانه بخش نسبتاًَ بزرگی از چپها را نیز تحت تأثیر خود قرار داده، در این نکته کلیدی نهفته است که وی، سازندگی اولین جامعه سوسیالیستی، یعنی لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و مراکزی و مؤسسات تولیدی، زمین، ثروتهای ملی در روی و زیر زمین را در تاریخ بشر رهبری کرد و امپراطوری ویرانه روسیه را از چنبره تأثیرات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی سرمایه داری بیرون آورد و ابرقدرتی ساخت که هیچ مسئله و مشکل جهانی بدون حضور آن، نمی توانست حل و فصل شود.

    بدون اغراق، باید بگویم که در سالهای بعد از تخریب سیستم جهانی سوسیالیستی، من در حد و توان خود، مطالب بسیاری پیرامون دوران سازندگی سوسیالیسم و شخصیت سیاسی استالین، نوشته و یا ترجمه کرده ام و دلیل اصلی آن نیز این بوده است که بنظرم، هر انسان بیغرضی که منافع خاصی در تخریب نظم سوسیالیستی بلوک شرق نداشته باشد، اگر سیمای هر چند تا حدود زیادی مسخ شده کشورهای سوسیالیستی پیشین در سالهای دهه هشتاد و وضعیت اسف انگیز آنها بعد از تسلط سیستم «بازار آزاد» را دیده و مطالعه کرده باشد، قطعا، قضاوت بسیار عادلانه تری نسبت به بلشویکها و شخصیت استالین خواهد داشت.

    استالین که پس از وفات ولادیمیر ایلیچ لنین رهبری حزب بلشویکها را بر عهده گرفت، بیش از هر چیزی، اولا؛ بخاطر رهبری سازندگی اولین جامعه سوسیالیستی در تاریخ جهان، و ثانیا؛ بجهت تدوین تئوری آزادی ملی و حل بنیادی آن، رمز ماندگاری خود در تاریخ را رقم زد.

    در اینجا، برای احتراز از بحثهای تکراری و پایان ناپذیر، بنظرم طرح یک مثال عینی و برشماری نتایج فرضی آن، می تواند بر میزان دقت و عدالت در امر داوری در باره این شخصیت جهانی- تاریخی بیافزاید:

    بیائید با هم فرض کنیم که یک حزب کمونیست، در جریان یک انتخابات واقعا آزاد، سالم و شفاف و یا در پی یک انقلاب کاملا مردمی، در یک کشور مفروض به قدرت سیاسی دست می یابد. و سپس می خواهد بر اساس برنامه های دور و نزدیک خود، مالکیت خصوصی بر ابزار و مؤسسات تولیدی، زمین و غیره در کشور را لغو نموده، به بهره کشی انسان از انسان پایان دهد. در این صورت، لازم است عکس العمل بخشی از جامعه نیز مورد توجه قرار داده شود که سوسیالیسم را خلاف منافع و مصالح خود می دانند.

    در چنین حالتی، مخالفت با اجرای برنامه های عدالتخواهانه دولت سوسیالیستی دو شق بیشتر نخواهد داشت: شق اول؛ که نه در گذشته، نه امروز و نه در آینده نه تنها محتمل، حتی قابل تصور نیست این است که بفرض محال، سرمایه داران و میلیاردرهای «طلائی»، صاحبان ثروتهای کلان و هرمهای مالی، مالکان صنایع و مؤسسات تولیدی، معادن و غیره، با درک واقعیت موجود، به اجتماعی کردن مالکیت تن در می دهند و مثل اکثریت آحاد جامعه به کار و زندگی ثمربخش مشغول می شوند… طبعا این شق فرضی قضیه، ایده آل است و با استقبال عمومی کارگران و زحمتکشان مواجه خواهد شد و جامعه و دولت کارگری نیز بدون مواجه با هیچ مشکلی در سمت برقراری عدالت اجتماعی و ایجاد شرایط مساعد استفاده برابر از امکانات موجود برای همه، پیش خواهد رفت.

    اما، اگر چنین اتفاقی نیافتد و سرمایه داران، زمینداران و بطور کلی استثمارگران، برای دفاع از منافع خود، شق دوم، یعنی؛

    ــ در چهارچوب اصول دموکراسی و بر مبنای ماده ١٧ اعلامیه حقوق بشر، بدفاع از حق مالکیت و منافع خود برخیزند؛

    ــ اگر اعتراضات کاملا مسالمت آمیز آنها نتیجه ندهد و مخالفان سوسیالیسم با سازماندهی نیروهای خود، مثلا ؛ دست به اسلحه برده و با حمایت همه جانبه هم مسلکان خود در داخل و در مقیاس جهانی، آتش جنگهای ویرانگر داخلی را بیافروزند و در جنگ هم شکست بخورند؛

    ــ اگر در پی شکست در جنگهای داخلی، راه رسوخ و نفوذ در ارگانهای حزب حاکم و حاکمیت کارگران و زحمتکشان را در پیش گرفته و با سازماندهی مخفی نیروهای خود در داخل آنها، موانع جدی در راه سازندگی سوسیالیستی و پیشرفت جامعه ایجاد کرده و از طرق پرونده سازی، بدنام کردن، ادای شهادتهای دروغ به شکار صادق ترین مقامات حزبی و دولتی بپردازند و الاآخر. در این صورت، چه رهنمود سازنده ای را می توان به دولت مصمم به ساختن جامعه سوسیالیستی، نه تنها در گذشته نسبتاًَ دور، حتی امروز، پیشنهاد کرد؟

    بگمانم با تصور چنین تصویری از کارزار سنگین برعلیه برقراری جامعه سوسیالیستی، هم می توان در مورد شخصیت تاریخی استالین و حوادث دوره سازندگی سوسیالیسم در گذشته بدرستی قضاوت کرد و هم، راهکارها و راه حلهای مؤثر و سازنده برای حال و آینده ارائه داد. چنین برخورد منطقی می تواند هم حزب و دولت کارگران و زحمتکشان را از خطا و اشتباه بازدارد و هم تلاشهای دائمی مخالفان عدالت اجتماعی را در اتهام زنی های خصمانه برعلیه سازندگان سوسیالیسم خنثی نماید.

    ناگفته نماند که شق دوم قضیه؛ تصویر فشرده و قطره بسیار کوچکی از ابعاد دهشتناک حوادث ناگوار اتحاد شوروی در دوره سازندگی سوسیالیسم نیز هست که عوامل مختلفی، از جمله کشتار میلیونی پیروان سوسیالیسم علمی در جنگهای داخلی و جنگ کبیر میهنی و سپس مرگ استالین، شرایط مساعدی برای تجدید سازمان مخالفان عدالت اجتماعی فراهم آوردند، که در نهایت، طرفداران مالکیت خصوصی و استثمار اننسان از انسان، پس از تسلط کامل بر ارگانهای حزب کمونیست و دولت کارگری در دهه ٨٠ قرن گذشته، انحلال سوسیالیسم و بازسازی منحط ترین نوع سرمایه داری را در سال ١٩٩١ اعلام نموده و با از نابود کردن تکنولوژی و صنایع تولیدی، مؤسسات علمی و تحقیقاتی پیشرفته، کشورهای سوسیالیستی را به زائده بازار بی بندوبار امپریالیستی تبدیل کردند که در اثر آن، پدیده های منفور بیکاری و بی حقوقی، فقر و گرسنگی، اعتیاد و فحشاء، بی خانمانی و دیگر مفاسد اجتماعی در جوامع سوسیالیستی پیشین همه گیر شدند. درست در چنین شرایطی، حمله به سوسیالیسم و استالین، رهبر دوره سازندگی عدالت اجتماعی، که از همان ابتدای پیروزی انقلاب کبیر اکتبر با حدت و شدت کم سابقه ای شروع شده بود، دامنه بمراتب جنون آمیزتری بخود گرفت.
    اگر به آنچه که گفته شد این را هم اضافه کنم که در تمام دوره فعالیتهای ضد سوسیالیستی نیروهای داخلی چه در دوره حیات سوسیالیسم و چه بعد از تخریب آن، نظام سرمایه داری جهانی نیز تمام امکانات خود را در جهت پشتیبانی و حمایت همه جانبه سیاسی، فکری، تبلیغاتی و تشکیلاتی از ضد انقلاب داخلی، بدنام کردن حزب و دولت مردمی و رهبر آن بکار گرفت، تصویر نسبتا واضحی نمایان می شود که بر اساس آن می توان به ماهیت اصلی استالین ستیزی دائمی، بمثابه پاشنه آشیل ضدیت با عدالت اجتماعی پی برد.

  8. آقای نافعی سلام
    متن زیر برای راه توده هم قرستادم که چاپ نکردند

    خیانت یا توهم خیانت به سوسیالیسم
    کتاب خیانت به سوسیالیسم ترجمه آقای عمویی را مرور کردم .در مورد این کتاب و سوسیالیزم در شوروی نقطه نظراتی داشتم که علاقمندم به نقد گذاشته شود. ابتدا چند جمله از آن نقل میشود که مشت نمونه خروار از مظاهر خیانت ادعایی به سوسیالیسم است»در سال 1986 آثار تو قیف شده قبلی که به انتقاد از استالین پرداخته بودند ،به بازارآمد.فیلم توبه در باره اختناق دهه سی، به نمایش در آمد،نمایشنامه ضد استالینی موسوم به» دیکتاتوروجدان» نیز به نمایش در آمد.چاپ و انتشار کتاب دکتر ژیواگو نیز آغاز گردید.به تبعید داخلی ساخارف هم پایان داده شد در حالی که بسیاری در غرب به ستایش این اقدامات بر خاسنه بودند»
    جملات این کتاب چه شباهت عجیبی به گفته های امروزی اقتدار گرایان در کشور ما دارد. برای ارزیابی اقداماتی نظیر آزاد گذاشتن انتقاد از استالین وآزادی انتشار کتاب دکتر ژیواگو،ملاک، پشتیبانی غرب دانسته شده و اصلا» بحث نشده که این اقدامات فی نفسه درست یا غلط است.در کشور ما نیز چون دولت های غربی تحت فشار افکار عمومی از خواسته های اصلاح طلبان نظیر آزادی انتخابات ،رعایت حقوق بشر،آزادی مطبوعات ،آزادی تجمعات،ایجاد سندیکا و…..حمایت میکنند پس میتوان نتیجه گرفت که آنها خائن و وابسته هستند.در این کتاب همچنین باز گردانیدن حقوق ملیت هایی که در زمان استالین کوچانده شده بودند»عین سیاست تخته قاپوی رضا شاه و بقیه شاهان «نیز خیانت محسوب شده است.
    واقعیت این است هرچه بیشتر به دنبال رد پای خائنین در این کتاب بگردید ،نقش آنها را کم رنگ میبینید ولی پی میبرید که سرنوشت سوسیالیسم در شوروی چیزی جز این نمیتوانسته باشد.فکر میکنم اگر لنین هم دوباره زنده شود و آنچه بر سر انقلاب اکتبر آمده را مرور کند حتما” به جای اینکه دنبال خائن بگردد،دست به کار اصلاح تز های خود میشود و خیلی هم خوشحال خواهد شد که ایده هایش در آزمایشگاه بزرگی آزمایش شده و حال میتواندآنرا اصلاح و تکمیل کند و با صدای بلند به طرفداران ارتدکس خود خواهد گفت که آقایان! من در سال 1917 این اطلاعات و ابزا رهای شما و این تجربه گرانقدر را نداشتم ولی حالا که شما نادرستی برخی تزهای مرا دیدید و امکانات به مراتب بیشتر از ما دارید، تسلیم واقعیت شوید و آنرا اصلاح کنید.
    به نظر من تجربه شوروی را نباید یک شکست کامل محسوب کرد، زیرا در همه زمینه های علمی،شناخت کوچه های بن بست هم یک موفقیت است.بشر برای دست یافتن به سوسیالیسم کوچه ای را انتخاب کرد و با فدا کاری تا انتهای کوچه را پیمود و زمانی دریافت که کوچه به بن بست میخورد و حال با ید با حوصله مسیر رفته را باز پیماید و بر اساس تجربه کسب شده، کوچه دیگری بپیماید بلکه به مقصود برسد. باید مطمئن باشیم که در این آزمون و خطا بتدریج همه و از جمله زحمتکشان که سنگ آنها را به سینه میزنیم، به آمال های خود خواهند رسید .قدر مسلم آمال های بشر تا وقتی حیات او روی کره زمین وجود دارد ،تمام شدنی نیست و از این رو نیازی به عجله و انتخاب راه میانبر نیست و گرنه شیوه های غلط با توجه به ماهیت تمام نشدنی آمالها ،همراه همیشگی آن خواهد بود و نه یک استثنا.
    در هر آزمایشگاه هزاران آزمایش انجام میشود و آزمون و خطا صورت میگیرد تا بلکه به آنچه به دنبالش هستند دست پیدا کنند .هنوز که هنوز است برای درمان سرطان ها ،راه حل قطعی پیدا نشده لیکن مؤسسات تحقیقاتی باز هم به روش آزمون و خطا بدنبال راه علاج هستند ،حال ما چگونه توقع داریم که ساخت بنای عظیم سوسیالیزم در اولین آزمون به نتیجه برسد.اصولا» نباید توقع داشت که هر ایده نویی ،جه رسد به یک نظام نو اجتماعی، در اولین قدم به آماج های خود دستیابی پیدا کند مگر فقط بعنوان یک استثنا و نه قائده.برای مثال ،پرواز به آسمان،مدت ها آرزوی بشر بود و در این راه با ناکامی های زیادی مواجه گردید ولی در نهایت راه آنرا پیدا کرد..همه تجربیات قبل از اولین پرواز موفق،چه مثبت و چه منفی برای آن لازم بوده و اصولا» بدون آن شکستها و شناخت کوچه های بن بست،موفقیت نهایی بدست نمی آمده و شکست ها جزء ضروری آن بوده است.لازمه دست یابی به حقیقت ، تحلیل درست شکست ها و موفقیت ها است تا مجددا» اشتباهات، تکرار نشود.این بدین معنی نیست که همه آرزوها هرچند تخیلی،نهایتا»امکان وقوع خواهد یافت،کما اینکه کیمیا گران مدت ها بدنبال کیمیایی که هر فلزی را به طلا تبدیل کند بودند، ولی آنرا نیافتند.البته میچیوکاکو فیزیکدان معاصر، پا را از این هم فراتر گذاشته و در کتاب معروف خود بنام فیزیک غیر ممکن ها، بر این عقیده است که همه ایده ها و تخیلات بشر و بطور کلی هر آنچه به مغز خطور کند ،زمانی امکان وقوع پیدا خواهد یافت.
    زمان نیز عامل تعیین کننده است و ممکن است برخی روش ها در زمان دیگری فاقد ارزش باشد.قوانین فیزیک نیوتنی مدت ها
    یکه تاز میدان بود لیکن با گسترش افق های علم از اعتبار برخی از آن کاسته شد ولی این بدین معنی نیست که نیوتن نبوغ نداشته است،لنین نیز چنین جایگاهی دارد.مثلا» در زمان لنین صحبت از مبارزه با طبیعت بود ودر نوشته های مارکسیستی گفته میشد که تاریخ تا قبل از سوسیالیزم عبارت از مبارزه طبقاتی بوده که پس از آن جای خود را به مبارزه و جنگ انسان با طبیعت میدهد، در حالی که اکنون به سازگاری با طبیعت تغییر یافته است.اگر در دهه 50 انحراف آب جیحون و ساخت کانال قره قوم و بزیر کشت بردن صد ها هزار هکتار از بیابان لم یزرع قره قوم ، یک موفقیت بزرگ محسوب میشده ولی با دید گاه های کنونی یک فاجعه است. کانال قره قوم بیابانی را به گلستان تبدیل کرد لیکن بعد از چند دهه دریاچه آرال را به یک منجلاب تبدیل نمود زیرا رودخانه ورودی به آن قطع شد و در عوض پس آب های کشاورزی مملو از سم و کود و سایر آلودگی ها به سوی آن روانه شد و برای ساکنان اطراف دریاچه به یک تهدید تبدیل شد.بهای آن توسعه، گزاف و سود آن در مقابل زیان آن نا چیز بود. در دهه پنجاه مبارزه با طبیعت یک اصل بود و دیگاه های زیست محیطی مطرح نبود، اگر در دهه 50 کسی با این طرح مخالفت میکرد حق داشتند که به او نادان بگویند لیکن در حال حاضر موافقین آنرا باید اینگونه خطاب کرد.با این وجود، در حال حاضر با این حجم اطلاعات باز هم عده ای در کشور ما در حال قطع همه ورودهای دریاچه ارومیه هستند تا به شوره زاری تبدیل شود که دیگر نمیتوان نام اشتباه بر آن نهاد و مطمئنا» اغراض دیگری دنبال میشود.بنابراین ،اشتباه یک مفهوم زمان دار است ولی تکرار آن برای زمان دیگر و با علم به نادرستی آن را باید حماقت یا خیانت نام نهاد.در زمینه علوم اجتماعی و من جمله انقلاب اکتبر نیز میتوان چنین دیدگاهی داشت. سال 1917 میتوانستیم که مخالفین این را ه را خائن بنامیم لیکن اکنون که این تجربه ناکام مانده0طرفداری بی قید و شرط از آن، مسئله دار است.بشر به آزمون بزرگی دست زد ولی اولین آزمون خطا از آب در آمد، پس به جای دنبال خائن گشتن، باید آنرا تحلیل کنیم و راه دیگری را آزمون کنیم،شاید خطا از آب در نیاید.
    لنین علیرغم اینکه طبقه کارگر روس وزن زیادی نداشت و روسیه هنوز به یک کشور رشد یافته سرمایه داری تبدیل نشده بود ،با این تز که در ضعیف ترین حلقه امپریالیسم میتوان به انقلاب سوسیالیستی دست زد، عقیده داشت که حالا که ابزار لازم برای کسب قدرت سیاسی، هر چند قیام مسلحانه باشد،در دست داریم، به جای باقی ماندن به عنوان یک حزب اپوزیسیون که خطر پاگیری و تقویت ارتجاع نیز وجود دارد،با تصاحب دولت و اقتصاد میتوان اقدامات سوسیالیستی را پیش برد و یک شبه ره صد ساله پیمود و در این روند مردم نیز با فرهنگ سوسیالیستی آشنا میشوند. بدین ترتیب با قیام مسلحانه، کسب قدرت نمودکه احتمالا» در آن زمان بر اساس تجربیات قبلی بشر، بهترین گزینه بوده است.فکر انقلابیون این بود که با کمک روسیه سوسیالیستی در سایر کشورها ی سرمایه -داری تغییرات آغاز میشود،و بنیه سوسیالیسم در روسیه قوی میشود ولی بعدا» معلوم شد که اولا» مردم را نمیتوان به زور به بهشت برد زیرا سوسیالیسم در روسیه نه با مشارکت مردم بلکه توسط پیش قراولان معتقد و فداکار حزب، ساخته میشد و مردم از مواهب آن بهره مند شده و تبعا» از آن پشتیبانی میکردند.لیکن زمینه برای اینکه مردم سازنده آن باشند فراهم نشد. برای مثال در کتاب زمین نو آبادمیخوانیم که چون مردم از اشتراکی شدن کشاورزی نا راضی بودند و قرار بود دام های آنها را برای ایجاد دام داری اشتراکی از آنها بگیرند،دامهای خود را در خفی میکشتند ولی چون در گوشت پر خوری کردند دچار بیماری شدند در حالیکه قبل از آن راضی به کشتار دام خود نمیشدند.ثانیا» عدم تحقق انقلاب سوسیالیستی در سایر کشورها نیزباعث شد که شوروی در یک مسابقه تسلیحاتی نفس گیر گرفتار شود بطوری که در حالی که درآمد کشورهای سرمایداری تقریبا» 10 برابر شوروی بود، بودجه نظامی آنها 4درصد ولی بودجه نظامی شوروی 35 در صد در آمد ملی آن بود،اینجا خیانتی در بین نیست بلکه یک اشتباه در پیش بینی انقلابیون صورت گرفته است.طبیعی است دولت سوسیالیستی با چنین بودجه تسلیحاتی قادر به پاسخ گویی به نیازهای جامعه خود نخواهد بود .آیا بانیان سوسیالیزم شوروی اصلا» فکر این روز ها را کرده بودند؟مسلما»خیر ،زیرا فکر میکردند پس از انقلاب مثلا» در آلمان هم انقلاب سوسیالیستی اتفاق میاقتد و نه تنها در این مسابقه رودر روی شوروی قرار نخواهد گرفت بلکه جبهه او قوی تر نیز میشود.همانطور که طراحان کانل قره قوم به مخیله اشان خطور نکرده بود که ممکن است توسعه در بالا دست به فاجعه در پایین دست منجر شود، ایجاد کنندگان سوسیالیسم هم به هیچ وجه تصور نمیکردند که دهقانی که تا کنون اسیر سرواژ بوده وبا زمین خرید و فروش میشده، پس از چندی، گذشته نکبت بار و عامل نجات دهنده خود را فراموش کند و اقتصاد کشاورزی را به سمت سرمایه داری سوق دهد و یا کارگرانی که صاحب خانه ارزان ،کار دائم و همه گونه امکانات رفاهی شداند ،از زیر کار شانه خالی کنندو بحران بیافرینند و نارضایتی ها را دامن بزنند .بدیهی است مردم ناراضی زیر پای سوسیالیزم و هر دولتی که نتواند زندگی مادی و معنوی آنها را تامین کند صرف نظر از نام آن، خالی خواهند کرد،ولی اگر مردم راضی باشند اصولا»خائنین و یا به عبارت دیگر مخالفین که همیشه وجود دارند و باید به رسمیت نیز شناخته شوند،کاری ا ز پیش نخواهند برد.نتیجه گیری و تحلیل غلط از یک تجربه نا موفق و اصرار بر توجیه آن براساس توهم توطئه و خیانت، بدین معنی است که اگر مواظب خائنین با شیم باز هم میتوانیم همان روش گذشته را ادامه دهیم و نیازی به تجدید نظر و نوسازی آن وجود ندارد،و این یعنی عمق فاجعه.البته متاسفانه تا کنون تجدید نظر طلبی یک تابو بوده است.
    به نظر میرسد در زمینه های تئوریک جنبش کمونیستی قدری سر در گم وبا رکود همراه است که قادر نیست گذشته را بدرستی،تحلیل کند.درباره رکود درمقاله ای به قلم رئیس کمیسیون بازرسی حزب کمونیست روسیه در راه توده120 مطالب جالبی نوشته شده بود .ازجمله»متأسفانه در حزب آموزش و مطالعه مسائل تئوریک بسیار نا مناسب صورت میگیرد…..فعالین حزبی با همان کوله بار کهنه تئوریک که در دوران شوروی بر اساس پرنسیب –آموزش مارکس همه جانبه است ،برای اینکه همه اش صحیح است–زندگی میکنند…..اما مطلق کردن این پرنسیب خطرناک است،زیرا مارکسیسم را به دگم تبدیل میکند…..این عصر(قرن21)در سایه رشد نیروی مولده مترقی تر:کامپیوتر،سیستم ارتباطات و شبکه جهانی اینترنت، جانشین عصر صنعتی گردید…..از دو نیروی تاثیر گذار به انسان در طبیعت( یعنی)کار و اندیشه،در جای اول اندیشه قرار گرفته است…..فعالیت عقلانی بشر به عامل تعیین کننده ترقی تبدیل میگردد….برخی از دانشمندان معتقدند ،جانشین پرولتاریای صنعتی،پرولتاریای تبلیغاتی-خبری خواهد بود….تصادفی نیست که ثروتمند ترین انسان جهان،بیل گیتس،مالک میکروسافت است که جهان را از لحاظ محصولات برنامه ریزی شده،تامین میکند……….همگام با تضاد بین کار ،در عصر ارتباطات—تبلیغات،تضاد مهم دیگر ،تضاد بین خرد و سرمایه است…..برای پیروزی بر فاشیزم لیبرالی باید به تئوری پیشرو مسلح شد…..اگر ما نتوانیم علوم معاصر را جذب و درک کنیم برای ابد دیروزی خواهیم ماند».خواندن این مقاله به همه علاقه مندان توصیه میشود زیرا بدون تئوری که هماهنگ با پیشرفت های علمی، نو سازی شده باشد نمیتوان دست به عمل زد،حتی عالمان دینی هم به اجتهاد معتقدند که بسته به زمان ممکن است فتوای متضادی صادر کنند.پروفسور محمد عبداسلام فیزیک دان فقید پاکستانی و برنده نوبل در مورد آینده کشورهای جهان سوم چنا نچه نتوانند در مسیر توسعه قرار گیرند، گفنه است که روزی میرسد که این کشورها روی خرابه های خود بایستند و فقط با شعار، به گذشته های خود افتخار کنند.شاید این وصف الحا ل کمونیست هایی باشد که فقط به افتخارات گذشته چسبیده اند و آینده را از آن زاویه تر سیم میکنند.
    در جای دیگر کتاب خیانت به سوسیالیسم اشاره شده که یک سوم بازار کشاورزی در دست بخش خصوصی بوده یعنی علیرغم اینکه حزب سیاست مبارزه با امپریالیسم و کاپیتالیسم را پیش میبرد لیکن اقتصاد سمت و سوی کاپیتالیستی در پیش گرفته بود،بدین ترتیب نظام تولید بر اساس ذهنیات افراد حزبی برنامه ریزی میشد لیکن عامل عینی که خارج از ذهن و اراده آنها بود چیز دیگری دیکته میکرد و رهبران فکر میکردند با اعدام عده ای کولاک ،مسئله حل میشود و اشتراکی کردن کشاورزی موفق از آب در میاید .اعدام درمانی در آنموقع شاید تنها گزینه ممکن بوده و نتوان اشتباه دانست ،ولی دفاع از آن و کاربست آن در این زمان با آگاهی از اثرات آن باید جنایت نامگذاری نمود ،کاری که در کشور ما رواج دارد.
    درصنعت نیز علیرغم دولتی بودن مؤسسات،کارگران نقشی در اداره کارخانه نداشتند و مدیران از طرف دولت سوسیالیستی تعیین میشدند بدین ترتیب در زمان فروپاشی و استقرار دولت سرمایه داران،نیازی به تغییری در نظام تولید و روابط کار پیش نیآمد،چون باز هم کارگران کاره ای نبودند و اصولا» کارگر متشکل و آگاه به منافع طبقاتی وجود نداشت که متوجه این تغییر در همان اولین قدم بشود.در واقع حزب با فداکاری تمام و بر اساس ذهنیات نخبگان ،اقدامات سوسیالیستی انجام میداد لیکن طبقه کارگر فقط دریافت کننده این مواهب بود.
    نقل جمله ای از کتاب لذات فلسفه ویلدورانت ،ترجمه عباس زریاب، بسیار آموزنده است که قریب به 70 سال قبل متوجه تضاد بین آرزوهای اعضای حزب و واقعیت های عینی شده بود که در صقحه 260در نقش مارکس میگوید»نظر من این انقلاب را رد میکند.شکل سیاسی یا بتدریج در برابر حقیقت اقتصادی خم میشود ،یا از هم میپاشد.انقلاب کارگری در مملکت کشاورزی دیر یا زود ،حکومتی میآورد که ظاهر کارگری داشته باشد،امادر باطن آلت دست کسانی باشد که باخاک و زمین سر و کار دارند»من خواندن این کتاب را به همه جویندگان حقیقت توصیه میکنم.در گذشته همه این نوع کتابها تحت عنوان آثار تاریخدانان وفیلسوفان بورژوازی نامیده میشدند وبرای ما جذابیتی نداشت .
    هم اکنون طبقه کارگر و حزب کمونیست فرانسه را با طبقه کارگر و حزب کمونیست روسیه که بیش از 70 سال تجربه عمل به سوسیالیزم راپشت سر خود دارد، مقایسه کنید .آگاهی طبقاتی کارگران فرانسوی و پختگی حزب کمونیست فرانسه به مراتب از روسیه بیشتر است. اگر طبقه کارگر روسیه سازنده سوسیالیزم بوده، باید وضعیت کنونی نشانی از آن داشته باشد که ندارد و به همین خاطر هیچ مقاومتی در مقابل تصاحب قدرت توسط سرمایه داران از خود بروز نداده است.البته آنموقع میگفتند نظام سوسیالیستی محال است به سرمایه داری باز گردد.
    به حزبی هایی که بعدا» با دولت سرمایه دار بعدی همکاری کردند نیز نمیتوان خائن خطاب کرد.پس از فروپاشی تقریبا» در همه جمهوری ها همان رهبران سابق حزب سر کار ماندند(علی اف،نظر بایف،ریازف و ..) بدین دلیل که آنها مدیران توانایی بودند که بعدا» هم توانستند در خدمت سرمایه داری در آیند، زیرا دولت بازهم نظیر دولت قبلی ،یک عامر بود و نه دولتی مشارکت پذیر و بر آمده از اراده اکثریت مردم و از این رو برای آنها هیچ چیز عوض نشد.
    عجیب است که در سرتاسر کتاب در مورد نقش مردم صحبتی نشده و نا رضایتی آنها بعنوان عامال عمده شکست مطرح نگردیده است. عمده بحث کتاب راجع به دسته بندی های درون حزب است و البته کارگران و کشاورزان نیز عضو حزب هستند که با بروز بحران عموما» حزب را ترک کردند.به غیر از حزب، ظاهرا» سازمان های مردمی و فراگیر دیگری بر اساس تنوع و تکثر، وجود نداشته است.بدین ترتیب در شوروی سوسیالیزم از بالا و توسط حزب و بدون مراجعه به آرای عمومی، به مردم تحمیل شده بود،لیکن تا وقتی این دولت به مردم، خدمت رسانی میکردو مسکن ارزان،کار ، بهداشت و… برای آنها فراهم میکرد،از آن پشتیبانی میکردند،لیکن به علت آنکه در آن مشارکتی نداشتند در وقت حادثه و خطر چون آنرا از آن خود نمیدانستد،دفاعی از آن نکردند و گرنه مگر ممکن بود دولت سوسیالیستی با فروپاشی حزب کمونیست، به این سادگی فرو بپاشد.در وقت فروپاشی، مردم جز حزب فروپاشیده، سازمان دیگری نداشتند تا به صورت متشکل و آگاهانه، از دولت سوسیالیستی حمایت کنند،چون حزبی ها خود را بی نیاز از این سازمانها دانسته بودند و برای خود رقیبی تحمل نمیکردند و دیکتاتوری حزب نخبه ها را به نام دیکتاتوری پرولتاریا بر قرار کرده بودند،در حا لی که اگر این دیکتاتوری با مشارکت اکثریت کارگران و کشاورزان ایجاد میگردید،عین دموکراسی میبود و نیازی به نامگذاری دیکتا توری بر آن نبود تا حساسیت خیلی ها بر نیانگیزد.
    بطور خلاصه جمعبندی نظرات بنده این است که در شوروی ،قدرت سیاسی با قیام مسلحانه که طبعا» اکثریت مردم در آن شرکت نداشتند،و سپس با پشتیبانی اکثریت مردم ،بدست آمد،ولی هیچ موقع بخاطر فشار کشورهای سرمایه داری و عمال داخلی آن ها ،شرایط آرامی در کشور بدست نیامد تا با مشارکت اکثریت مردم،دموکراسی تمام خلقی پدید آید و مردم با سازمانهای خود جوش و متنوع و متکثر،ازاین نظام بر آمده از قیام مسلحانه، حمایت کنند . سلاح ها یی که در قیام مسلحانه برای اعمال قهر انقلابی، از غلاف در آمده بود،هیچ موقع فرصت غلاف شدن نیافت و زوربه عنوان یک استثنا، به قاعده تبدیل شد.مثلا» سازمان جوانان حزب کمونیست»کامسامول» با 15 میلیون عضو، فقط منفعلانه دنباله رو حزب بود،بطوری که بنا به نوشته همین کتاب ، در آستانه فروپاشی با کمترین مقاومت، آنرا به «عرصه تربیت معامله گران جوان تبدیل کردند»و مأمنی شد برای بلند پروازی های میلیونر های جوان، در واقع حزب کمونیست ،مار در آستین پرورده بود.یعنی تا آنموقع کامسامول تحت اقتدار کامل حزب کمونیست ودر خدمت نظام سوسیالیستی بود ،ولی وقتی زور برداشته شد و کوچکترین روزنه ای برای انتخاب بدستش آمد،سر از اردوگاه سرمایه داری در آورد زیرا شرایط عینی و گرایش عمومی ،این چنین ایجاب میکرد و به قول معروف آب را اگر رها کنند به سمت سرازیری میرود.همه این ها نشان میدهد که شرایط کشور برای به ثمر رسیدن یک انقلاب سوسیالیستی و دور زدن نظام سرمایه داری ،فراهم نبوده و به همین خاطر علیرغم آرزوی اعضای حزب و پیش قراولان،نظام سرمایه داری ،در زیر پوست جامعه،خود را تحمیل کرد و سپس قدرت سیاسی را به عنوان یک امر محتوم ،تصاحب نمود.باز هم نقل قولی از کتاب لذات فلسفه که البته مطلب جدیدی نیست ،جالب است که در صفحه 259 میگوید»قدرت سیاسی دیر یا زود به دنبال قدرت اقتصادی میآید،انقلاب های کامیاب فقط امضای سیاسی موفقیت های اقتصادی قبلی هستند».
    با تمام این احوال ،اگرتجربه انقلاب اکتبر علیرغم تمام نا کامی های آن ، بدرستی وبه دور از تعصب، تحلیل شود ،میتواند چراغی به سوی آینده باشد.این سرمایه را نباید رها کرد.در زلزله ها ،خرابی های عظیم به با ر میآید ولی در عین حال بهترین محل برای آموزش و تربیت مهندسان آینده است.

  9. در سرمقاله299 راه توده برای درس عبرت گرقتن حاکمان کنونی از استالین هم مثال زده شذه است.البته موضوع این مقاله چیز دیگری است ولی چون به قول معروف توی دعوا نرخ تعیین شده و به اصطلاح یکی به نعل ویکی به میخ زده شده نیاز به تو ضیح دارد.
    اولاً تصفیه های خونین ارتش و حزب به بعداز جنگ جهانی دوم ارتباط داده شده در حالی قبل از جنگ ،شروع شده است ثانیاً نقش های متضادی برای استالین قایل شده اید .از یک طرف رهبر بی بدیلی است که روسیه عقب مانده را به کشور صنعتی و اتمی تبدیل کرده و از طرف دیگر شخصی است که به سادگی آلت دست عوامل نفوذی انگلیس میشود .ظاهراً این جاسوسان در مهمترین رکن تصمیم گیرنده کشور یعنی حزب نفوذ کرده بودند و به اصطلاح استالین را میچر خاندند.حال چگونه است که این رهبر بی یدیل در زمینه تولید ،جنگ و اتم تحت تأثیر این جاسوسان قرار نمی گیرد و یا اینکه جاسوسان تصمیم گرفته اند که به او کاری نداشته باشند ولی برای سرکوب ارتشیان میهن پرست و طرفداران صادق سوسالیزم در حزب ،از آنها خط میگرفته است.آیا هدف انفلاب اکتبر فقط اتمی کردن کشور،بالا بردن تولید و پپروزی در جنگ بود و یا اینکه دست یابی به هدف های فوق در چار چوب یک نظام سوسیالیتی بود؟مگر قرار بود روسیه صرف نظر از نظام اجتماعی آن تا ابد یک کشور عقب مانده باقی بماند؟اگر حکومت کرنسکی باقی مانده بود نیز روسیه اتمی و صنعتی میشد و شاید هم اکنون از ژاپن هم جلو تر میبود .به هر حال بورژوازی روسیه دست پا چلفتی نبود و بیکار نمی نشست، انگلیس مخالف داشتن یک شریک ضعیف سرمایه دار ی نبود و کار جاسوسان درست بوده که در زمینه جنگ و تولید کاری به استالین نداشتند ولی با ساختمان سوسیالیزم چرا. آیا این جاسو سان روی سیاست خا رجه استالین،شروع جنگ با آلمان و من جمله رابطه آن با دولت ملی آذربایجان ایران اثر گذار نبوده اند؟آنطرف جاسوسان انگلیس بودند و این طرف هم که ماشاالله (دولت ایران)، هردو از دو طرف به هم پاس میدادند. در مورد تحریک و تر ساندن دولت های دیگر و سر کوب و تخته قاپو کردن اقوام چطور؟تازه مگر بعد از مرگ استالین از سیاست ها ی استالین دست برداشته شد و این جاسوسان پاک سازی شدند. این ها ماندند تا ساختار اقتصادی را در چار چوب سر مایه داری دولتی رشد دهند و وقتی شرایط مهیا شد، سرمایه داران واقعی قدرت سیاسی را از دولت تحویل بگیرند.انباشت سرمایه ای بنام سوسیالیزم ولی به کام سرمایه داری که به هرحال این ارزش افزوده نیز دولت به اصطلاخ سوسیالیستی از زحمتکشان گرفته بود ،انجام گرفت و دو دستی تحویل سر مایه داران گردید. انگلیسی ها خیالشان آسوده بود که آن ساختاری که در جریان است عین سرمایه داری(سرمایه داری دولتی) است که البته یک دولت رفاه برای جلب رضایت مردم نیز بود ، هر چه ساخته میشود دیر یا زود رسماً توسط سرمایه داری تصاحب میشود. یاد شعر ایرج میرزا در مورد حجاب به خیر.استالین به سوسیالیزمش چسبیده بود و آنها هم وظیفه اشان در تصفیه حزب و مردم از عناصر صادق، انجام میدادند (با عرض معذرت به خاطر ادبیات فارسی که سعدی،،مولوی و … هم از چنین تعبیر هایی استفاده کرده اند).
    مطابق منطقی که برای استالین بکار بردید ،رضاشاه هم یک رهبر بی بدلیل در صحنه سازندگی بود و فقط عیبش این بود که اطرافش را جاسوسان انگلیس احاطه کرده بودند.به مردم اجازه دخالت در سیاست نمیدادو و طن پرستان را سر کوب میکرد. من مانده ام که چگونه با این منطق دو گانه طرفداران استالین و در عین حال مخالف رضا شاه، کنار بیایم. َشاید استالین خودی محسوب میشود و از این رو میتوان با او با تسامح و تساهل بر خورد نمود ولی رضا شاه نخودی است و هر جند رفتارمتضادی مثل استالین داشته ،ولی نمیتوان با او کنار آمد.

  10. دوست عزیز خانداداش ما یک پیغمبر داشتیم به نام استالین و یک مذهب که استالینیسم بود و به غلط مارکسیسم لنینیسم خطاب میکردیم حالا خیلی سخت است که یکشبه پیغمبر را از ـسمان به زمین کشید. صبر داشته باش باهم صبورانه بریم جلو اگر دوست داشتی با ایمیل من تماس بگسر با هم درد دل کنیم
    joonhonda2@gmail.com

  11. دیدگاه poorرا قبلاً در صدای مردم خوانده بودم.فرضیات زیبایی اتخاب شده و بر اساس آن سناریوی قشتگی طراحی شده است. سوسیالیسم توسط مردم ایجاد میشود ولی در زمان استالین مردم کاره ای نبودند.در زمان استالین ناراضیان جه در درون حزب و چه ارتش و چه موسسات تولیدی که با قرائت استالین از سوسیلیزم مخالف بودند سر کوب میشدند.فقط شخصیت بریا برای شناخت دولت مردان زمان استالین کافی است که بعذاً اعدام شد،شانس آوردیم که اسبالینیت ها او را شهید حساب نمیکنند.کسی از مالفین استالین اسلحه به دست نگرفت.کشاورزان اصولاً با اشتراکی شدن کشاورزی مخالف بودند و کلاً بزور وارد ساوخوزها و کال خوز ها شدند و بعداً معلوم شد که بازده مزارع خصوصی کوچکشان بیش از بخش اشتراکی است.در هر حال استالین نماینده یک جریان بابرداشت اشتباه و انحرافی از سوسیالیسم بود که میخواستند مردم را به زور به بهشت ببرند(تا حدودی شبیه به پل پت)و به همین خاطر هم شوروی در نهایت از هم پاشیذ .البته طرفداران سرمایه داری از این موضوع برای کوبیدن کمونیسم سوئ استفاده میکنند ولی این دلیل بر تبرئه استالین نمیشود. آمریکا نیز از جنایات صدام برای تصرف عراق سوئ استفاده کرد ولی بر این اساس نمیتوان از صدام دفاع نمود

  12. آقای نافعی . اغلب کامنت گذاران از ابتدائی ترین حقوق و دانش طبقه کارگر اطلاعی ندارند.طبیعیست که آنان دنبال سوسیالیسم و یا جامعه انسانی دیگر غیر از سرمایه داری نمی شناسند و اگر می شناسند نحوه گفتگو چیز دیگریست. انانی که حوصله ندارند چرا وقت شان را اینجا می گیرند. نوشته های اقای نافعی بیان واقعیت موجود بین المللیست که مارکسیسم را هم در بر می گیرد. پس لزما نباید دفاع از مارکسیسم و یا سرمایه داری باشد. در مورد استالین و کیش شخصیتش تنها و تنها کمونیست ها در کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی به آن پرداخت و دست اویزی شد تا امپریالیسم جهانی به سرکردگی امریکا انرا در بوق و کرنا بدمد. همین کار را با همه مردم کشور ها در گذشته داشته و در پیش دارد. یکبار از دست سرمایه داری دررفت و کشور های زیادی منافع سرمایه داری را به خطر انداخته طبیعی است که نوچه های با دین و بی دین و یا هر چیز دیگر را بسیج می کند و مغز های کوچک را می فریبد. دو بمب هیروشیما و ناکازاکی که همه در باره اش می دانند ولی آنان موذیانه سکوت می کنند. دخالت در کشور ها و ایجاد بحران های مالی و گسترش ناتو برای غارت جهان ….. به هر حال کسانی که مایلند در گفتگو شرکت می کنند و نمی شود دوستداران سرمایه داری را به سوسیالیسم علاقه مند کرد. ما نظرات خودمان را داریم و انان هم نظرات خودشان را دارند. جهان وارد مرحله زیبائی از پرداختن به عدالت شده است و هیج مذهب و اندیشه ائی نمی تواند جلویش را سد کند. مردم جهان می اموزند مگر اینکه دوباره سرمایه داری جنگ فرسایشی سومی را در برنامه های سیاه خود داشته باشد.قرن پیش رو با اطمینان می گویم قرن ترقی وعدالت به سود زحمتکشان است و جهان هر چه تندتر به سوی سوسالیسم پیش می رود..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s