تونس ، انقلاب در سرزمینی که جان مردم آن به لب رسیده !


تونس

انقلاب در سرزمینی

که جان مردم آن به لب رسیده!

هفته نامه آلمانی فرایتاگ ـ ترجمه رضا نافعی

وقتی باسمه، 16 ساله، از محمد بو عزیزی،  برادرش یاد می کندT می گوید:

خصوصیت برادرم دست پُرش بود . هر وقت که از کار بر می گشت، هدیه ای برای من در دست داشت. کارش  میوه فروشی در بازار شهر «سیدی بوزید» بود.

جهانیان، اما، چهره دیگری از محمد بو عزیز می شناسند: جوانی تهی دست،  بی چاره، اسیر  زورگوئی های ماموران دولت، که خود را در این شهر، وسط تونس، آتش زد و انقلابی برپا کرد، و بن علی دیکتاتور  را سرنگون ساخت و  کارش در جهان  عرب طنین افکن شد.

باسمه می گوید: 20 سالش بود. دست و دل باز بود. یک لحظه سکوت می کند. به یاد برادری که او را صبح های زود به مدرسه می برد. «اگر از دست من عصبانی می شد، بعدا ، همیشه می آمد و عذر خواهی می کرد.»

منوبیه، مادرش ، اتاقکی را نشان می دهد، با دیوار های سفید، اطاق خوابی که فرزند از دست رفته اش با کریم، برادر کوچکش در آن می خوابید. وسائل اتاق، چند بالش است و چند بالاپوش، عکسی بر دیوارهای سفید نیست. در این اتاق هیچ چیز که نشانی از زندگی او داشته باشد، از زندگی بو عزیز، مردی که ناگهان از اعماق گمنامی  به شهرتی دردناک رسید، به چشم نمی خورد . مادرش، ژاکت خاکستری رنگ پشمینی را، از گنجه ای که تنها زینت اتاق است در می آورد، صورتش را در ژاکت پشمین فرو می برد و زار می زند. این لباس محمد است.

بنظر می رسد در شهر خاک آلود بوزید، دو ابوعزیز زندگی می کرده اند.  جوانی ساده، 26 ساله و سخت کوش که با میوه فروشی،  روزی کمتر از 4 یورو کاسب بود و می کوشید تا با این پول  خواهرانش را به مدرسه و دانشگاه بفرستد. مردی که اغلب مجبور بود بیش از در آمد روزانه خود به ماموران بن علی رشوه بدهد تا به او که جواز کسب نداشت، اجازه دهند بساط خود را در آنجا پهن کند و روزی دیگر که میلشان نبود، به او اجازه کسب ندهند، ــ مثل همان روزی که او خود را آتش زد.

بو عزیز دیگر آنست که هم اکنون بدل به اسطوره شده است  … و همه می خواهند بدانند او کیست و اهل کجاست. شهرک گمنامی که دیروز کسی آنرا نمی شناخت، امروز به برکت تویتر به شهرت انقلاب تونس رسیده است.

کسی تصویر بزرگ محمد را جلوی ساختمان شهرداری، آویخته است. یعنی همانجائی که او برای شکایت  رفته بود. شکایت از این  که چرا نمی گذارند  کار کند و یک مامور زن، بجای پاسخ، با او بد رفتاری کرده و او را کتک زده بود. روی دیوار ها تاریخ روز خود سوزی او را نوشته اند ونوشته اند «اینجا شهر آزادی است».

دوستان و بستگانش می گویند او را اندک چیزی خوشحال می کرد، برای فوتبال و موسیقی وقت نداشت، خانواده را دوست داشت و وقتش را با آنها می گذرانید. قصد داشت ازدواج کند.

او  عضو هیچ گروه  سیاسی یا مذهبی نبود.  سخت کوش بود، خوش بین، دست و دل باز، تنگدست ولی مصمم به پیشرفت، مردی معمولی که یک نظام فاسد او را درهم شکست. او شاید گویا ترین  نمودار انقلاب تونس است. مادرش می گوید :» آن روز صبح خوشحال بود». هیچ وقت صحبت از خود کشی نکرده بود. » او چون کارش زیاد بود زیاد نمی خوابید، فقط چند ساعتی، ولی خوشحال بود. شب قبل، حدود ساعت ده، برای خرید جنس  به بازار رفت. صبح ساعت 8 ، پس از خوردن صبحانه،  خانه را ترک کرد».

این آخرین بار بود که او پسرش را سرحال دید. خبر  آنچه  را که بعدا پیش آمده بود، از همسایه ها شنید. به او گفتند پسرت بیمار است. نگفتند که خشمگین از بد رفتاری پلیس و ماموران، که به او اجازه شکایت هم ندادند، بیرون، جلوی در ساختمان دولتی، جائی که اتوموبیل ها در رفت و آمدند، بنزین روی خود ریخت و خود را آتش زد. این ها را بعدا شنید و با شنیدن این خبرها، از خود بی خود شد.

بیمارستان محل نتوانست سوختگی های بو عزیز را در مان کند. او را نخست به بیمارستان شهر صفافص Sfax  در 112 کیلومتری بردند و تازه بعد از آنکه تظاهرات اعتراضی  بنام او بالا گرفت و توجه دولت به تظاهرات جلب شد او را به بیمارستانی به تونس منتقل کردند. مادرش گفت :» ما، در سیدی بو زید، تنگدست هستیم، پول نداریم  ولی شرف داریم ، آنها با کتک هائی که به او زدند و دشنام هائی که به او دادند غرورش را پایمال کردند.» درست است که اینک نام پسر نامدار او سیل روزنامه نگاران را از سراسر جهان بسوی آن خانه یک طبقه و چهار اطاقی کشانده که  او در آن زندگی می کرد ولی فقط نام او نیست که در تاریخ می ماند ، نام خانواده او نیز هست. زیرا نام  بو عزیز معرف آن چیزی است که جهان عرب آنرا خوب می شناسد: مردمی خوب و تنگدست که در حاشیه شهر ها  زندگی و بر زمین هائی سخت و کم حاصل کار می کنند ــ روستائی بنام سیدی صالح، جائی که بو عزیز در آنجا به مدرسه رفت. مدرسه ای که فقط یک اتاق داشت. این قصه مادری نیز هست که خود با کار روزمزدی در مزرعه  و فرزندش، بو عزیز، با دست فروشی  کنارخیابان،  تلاش می کنند تا اعضای   خانواده بتوانند درس بخوانند، به امید آینده ای شاید بهتر، در کشوری که رفاه و امکانات آن دهها سال است که در انحصار آقازادگانی اندک قرار دارد. کشوری که در آن به انسان هائی چون بو عزیزی به چشم حقارت می نگرند، جائی که  آنها را کتک می زنند.

باسمه می گوید: «وقت آزادش را باخانواده، در خانه می گذرانید، آرزویش این بود که خواهرانش به دانشگاه راه یابند.» از بیرون صدای زنی شنیده می شود، بلند و خشمگین. دوستی می گوید این خاله محمد است، خطاب خشمگینش به مردانی است که خاموش ایستاده اند: «چرا آنقدر طول کشید تا روزنامه نگاران تونسی بیایند؟» روزنامه نگاران خارجی ما را پیدا کردند چرا شهردار به مراسم خاک سپاری محمد نیامد؟» .. مادر می گوید گرچه پسرم کشته شد ولی من به وجودش افتخار می کنم، امروز همه اعراب بخاطر او بخشی از انقلاب تونس شده اند.» گرچه برخی از دیگر جوانان نیز خود را آتش زدند ولی او نمی خواهد که دیگر جوانان همان کاری را بکنند که پسر او کرد :» برای این که حرفتان را بشوند خود را آتش نزنید.»

بیرون از سیدی بو زید، تقریبا در بیست کیلومتری، در امتداد یک جاده خاکی، تابلوئی راهی را نشان می دهد که از میان مزرعه ای می گذرد و به سیدی صالح می رسد. گورستان در فاصله ای کم، پشت دهکده قرار دارد.  با درختانی چند و دور تر سلسله تپه هائی سرخ رنگ. سنگ مزار بو عزیزی یک تخته سنگ سیمانی است با جای دو پیاله بر آن.  و  دو پیاله  زرد رنگ،  پر از آب  در آن دو حفره . عمو و دو دو دختر عمویش پائین سنگ، بر زمین زانو زده اند.

یر سنگ گور نامی نیست، تعداد روزنامه نگاران حاضر و آنها که هنوز می آیند،  از بستگان بیشتر  است. محمد بو عزیز نامی است که به این زودی ها فراموش نخواهد شد.

http://www.freitag.de/politik/ 1103.zwei-leben-eines –mannes-in-

sidi-bouzid

Advertisements

2 پاسخ

  1. نوشته زیبای شما را خواندم و با نام بو عزیز هم اشنا شدم. روزهای فبل از انقلاب را تداعی کردید. بسیاری از روستا نشینان را نمی شناختیم و به گلوله بسته شدند و رژیم جمهوری اسلامی به موج شسوار شد و فردای بعد از ان به کشتار ما دست زد تا سرمایه داری دوباره جان بگیرد و عسگر اولادی ها با ان شکم های بر امده و گنده پول پارو کنند و به ریش مردم بخندند و ما همه را منتظر تیر خلاص به انقلاب 57 نگهداشتند. پیشانی ها خود را با داغ و سوزاندن فریب کاری را انداختند تا نظام سرمایه داری دوباره شکل بگیرد. زمین های کشاورزی تکه تکه شود و جولانگاه سگ ها و گرگ های درنده شود. ابو عزیز از ما چیزی نمی دانست ولی از کشور ما اموخت . اقای نافعی شما شاعری خلقی بعد از 57 سراغ دازرید در جمهوری اسلامی که در میان خلق محبوبیت داشته باشد؟ مردم تنها در انتخاب اشتباه نمی کنند. دوران چاپلوسی را هم اموزش می بینند. دوران دروغگوئی را هم اموزش می بینند . دست های پنهان ار تش سیاسی سرمایه داری شما و مرا رصد می کنند و برای طناب اعدام هم ثانیه ائی ترید به خود راه نمی دهند. خانواده های هزار فامیل را بنگرید. ابو عزیز رفت و خبر نگاران فراموشش می کنند و به میدان امده ها را دوباره به خاک و خون می کشند و اجازه نمی دهند هیچ نهادی قانونمند شود چرا که در جهان من حاکمیت مذهبی سراغ ندارم که به قانون پایبند باشد. آمپریالیست های جهانی به سرکرئدگی امپریالیسم امریکا از زمین و هوا ارتش خلق را رصد می کند و باید خلق ها احزاب خود را سامان دهند تا همگی به دام انان نیافتند. ابو عزیز ها یادشان را در سینه ها بکارند. سرمایه داری گرگ های درنده و بیماری چون بر ژینسکی با خود دارد که درمکان پذیر نیستند. همه خلق ها در یک حزب می توانند این گرگ های درنده را به زباله دان تاریخ بریزند.باید ناتو را به زباله دان تاریخ بریزند. تاکی باید ابو عزیز های زیادی را در قربانگاه سرمایه داری از دست بدهیم. سرمایه داری با ادبیات خود خلق ها توده های مغز کوچک را فریب می دهد. لطفا در مورد جبهه متحد خلق ها هم مقالات ریبای خود را به گوش خلق ها برسانید.

  2. سلام .درست است که نام محمد البو عزیزی به این زودیها فراموش نخواهد شد . اما مهمتر آن است که راه و هدف او در جایگاه یک بیکار طبقه کارگر و محروم تونس فراموش نشود . او خود را برای نان و کار آتش زد .یعنی همان الویت بسیاری از قشر های کارگر در جهان سوم ، و حتی در جریان بحران اخیر جامعه سرمایه داری برای کارگران اروپا هم به همان نحو .اکنون طبقه کارگر تونس از نبود یک حزب شناخته شده فراگیر کمونیستی که بتواند کشتی انقلاب را از دریای متلاطم انواع و اقسام ترفندهای جهان سرمایه داری به ساحل بقا و آرامش برسند ، در رنج است .من امیدوارم سکان رهبری قیام را تا به آخر طبقه کارگر بدست گیرد و امکان موج سواری را به طبقه خورده بورژوازی روشنفکر و سایر طبقات ندهد .باید از مبارزه در حیطه تشکل های صنفی بیرون آمد و شوراهای کارگری را در محلات ایجاد کرد .زیرا از طریق شوراها میتوان اعمال قدرت کرد .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s