بمناسبت روز جهانی زن ـ زنان ایران ـ حضوری، فراتر از برابری


بمناست روز جهانی زن

زنان ایران

حضوری، فراتر از برابری

رضا نافعی

قصد داشتم هشتم مارس را به زنان ایران و جهان شادباش بگویم. به زنانی که امروز در سراسر جهان پرچم دادخواهی  و برایری را برافراشته اند، آن هم نه نتها برای خود که برای بشریت. و چه  پر شکوه  ایستاده اند برجایگاه بلند فرماندهی، راست قامت، سرافراز، آهنین عزم  و چه جانانه نبرد می کنند: با تاریکی، با پلیدی، با کوته فکری و کوته بینی، برای به چنگ آوردن حق انسان بودن با کرامتی که باید داشته باشند و نمیگذارندشان. می خواستم، با نگاهی دوباره به عزم حضور تاریخی زنان میهنم در عرصه جنبشی که در شهر به شهر و خیابان به خیابان و محله به محله کشورم جاری است چیزی بنویسم. بنویسم: نگاه کنید به فیلم های قیام در مصر، در تونس، در لیبی، در بحرین، در یمن، درعراق، در مراکش، در الجزایر و… و بازگردید به فیلم های دو سال اخیر از جنبش تازه سبز شده در ایران و آنگاه در یک مقایسه ساده تصویری، عظمت حضور آگاهانه زنان ایران در جامعه ایران را قیاس کنید با قیام مردم در کشورهای یاد شده. قیاس کنید سهم   برابر آنها با مردان را از حضور در صحنه، از مرگ و زندان و شکنجه . و به یاد داشته باشیم که با به زمین افتادن هر مرد و نوجوان و جوانی – چه زن و چه مرد- نیز، بر سهم حضور مادران و خواهران و همسران در این جبنش افزوده می شود. مادران و خواهران و همسران جسوری را بخاطر آوریم که مشت بر دیوار زندان ها می کوبند و از هیچ عاقبتی بیم ندارند. این مهم نیست که آنها چادر به سردارند یا روسری، خوش حجاب اند و با کم حجاب. ماجرا فراتر از حجاب است. ماجرا بر سر مُهری است که زنان ایران بر تمام رویدادها و تحولات 32- 33 سال اخیر ایران زده اند. می خواستم درباره نرگس محمدی بنویسم، درباره مظلومیت دکتر زهرا بنی یعقوب، درباره بهاره هدایت، درباره… فائزه هاشمی  و سرانجام درباره زهرا رهنورد و فاطمه کروبی و فخرالسادات محتشمی پور  که به جمع زندانیان پیوسته، درباره مادرِ همه جوانهایِ برخاک افتاده «مادرسهراب» بنویسم. کجا و در چه زمانی، اینگونه زنان ایران در میدان بوده اند  که اکنون 32 سال هستند و از دو سال پیش با شال سبز؟ نه دسته های گل که گلزاران جهان را به پایشان باید ریخت. حق میدهم به خانم مهر انگیز کار، که چنین شایسته و شور انگیز به میدان تاخته و چنان پر صلابت  داد سخن داده  که  باز گوئی آن به از نو گفتن من است. این نوشته ایشان را از سایت روز   وام گرفته و در وبسایت خود نقل می کنم:

سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۹

فاطمه کروبی – ایران از دوران زنان بدون مردان عبور کرده، زنان با مردان همراه شده اند. امسال در ایران، 8 مارس روز دیگری است که  با روایتی تازه از زن بودن رنگین شده است. از درون بیت های آخوندی، زنی با حجاب سفت و سخت بیرون زده که  با مرد خویش در چالشی بزرگ و پر خطر همراه شده است. حاج خانوم فاطمه کروبی از روز 22 خرداد1388  شانه به شانه ی همسرش زده  و گاهی سازش ناپذیرتر ازاو درهای بسته ی ورود به دنیای پر تنش سیاسی را به روی خود باز کرده است. حاج خانم تابوئی را شکسته  که ایران به شکستن آن سخت محتاج است. تابو این است: جایگاه زن مسلمان اندرونی است و بزرگترین جهاد برای این زن شوهر داری است.

اما تابو شکنی چندان آسان نبوده  و حاج خانوم  ناگهان از اندرونی وسط  بیرونی نپریده   و بلافاصله  به طغیان بر ضد بی عدالتی کمر نبسته است. عبور حاج خانوم از دیوار اندرونی و ورودش به نزاع بزرگ  سیاسی که بیرونی های به هم پیوسته ی بیت های آخوندی را متشنج ساخته، تدریجی صورت پذیرفته است.  از ارادت کامل به فقیهان حاکم  و اطاعت  بی چون و چرا از آنها  شروع می شود و به نافرمانی کامل از ولی فقیه وقت که بر ضد خواست اکثریتی از مردم موضع گرفته  می انجامد. دمش گرم که  تا همین جا توانسته است پیش داوری ها در باره ی این گونه زن را که از نامحرم رو می گیرد و بر نامحرم سیاسی می ستیزد، دگرگون کند. سلام بر او.

حاج خانوم  فضا را تغییر داده و به هم سلیقه های خود آموخته که کسب احترام و اعتباراجتماعی آسا ن به دست نمی آید و اگر به دست آمد به زحمتش می ارزد. او با انتخاب نقش های متفاوت در دوران های متفاوت سیاسی، در نهایت  به حرکت اعتراضی گسترده ای پیوسته  که باور نمی کردیم او و امثال او  از عهده اش بر آیند.  شاید حاج خانوم در روزهای مصیبت بار اول انقلاب که جمع بزرگی از زنان ایرانی  با اعلام حجاب اجباری کرامت انسانی شان جریحه دار شد به دار و دسته ی زنان موافق با این اجبار اهانت آمیز  تعلق داشته و بر زنان نوع ما فخر می فروخته است. شاید او به  دستجات زنان علیه زنان تعلق داشته  که بر زنان نوع ما ستیزه می ورزید ه اند. شاید به زنان نوع ما  به دیده ی تحقیر می نگریسته  و ما را عروسک های بی بند و بار غربی  می دانسته، و شایدهای بسیار دیگری که از آنها بی خبریم و می توانیم برخی را حدس بزنیم که گفتنی نیست.

از شایدها که بگذریم، یک موضوع قطعی است که به ما مربوط می شود. یعنی  به زنانی که دستکم از حیث ظاهر و پوشاک با او هم سلیقه نیستیم. بی تردید  ما به این زنان بها نداده ایم و بخصوص  به قدرت درک و فهم مسائل اجتماعی و سیاسی آنها  تردید کرده ایم و به آنها  به دیده ی تحقیر نگریسته ایم و می نگریم . دشوار است باور کنیم  که آنها  زیر حجاب سفت و سخت برضد  ظلم و بیدادی  که  برخاسته از حکومت خودساخته شان است قیام کرده اند. در نقطه ی مقابل این باور، شاهد بر حضور شجاعانه ی آنها در به چالش کشیدن همان حکومت شده ایم.  دیگر نمی توانیم  چشم بر آنها  ببندیم. این آغاز فصلی از حقیقت و آشتی  است که باید آن را ستایش کنیم. ایرانیان و بخصوص زنان به ورود به این فصل  نیاز دارند. فصلی است  که در آن  از تحقیر یکدیگر به بهانه های دین و آئین و پوشاک  درمی گذریم و یکدیگر را محترم می شماریم. نمی شود  از حکومت انتظار داشته باشیم شرایط ورود ما را به این فصل  برای ما تدارک ببیند. کاری است که از عهده ی خودمان بر می آید و شعار تغییر برای برابری را معنا می بخشد.  همین که حکومت در رواداری ظلم به با حجاب و بی حجاب یکسان عمل می کند کافی است تا به یکدیگر نزدیک بشویم و کار را بر این چنین حکومت ستمگر و ریاکاری سخت کنیم.

واما حاج خانوم ! از کدام پیشینه می آید؟ چندان اطلاعات درستی نداریم.  در دگرگونی ناگهانی ایران پس از انقلاب کدام مسیر را پیمود ه تا به این جا رسیده و  نخستین بار نسلهای ما چگونه با نامش آشنا شده اند. این را تا حدودی می دانیم و به آن می نگریم :

جنگ ایران و عراق شروع شده بود.  به هر داروخانه ای که سر می زدیم تا داروی مورد نیاز خود را خریداری کنیم، می گفتند «مشابه» آن را داریم. ژنریک آن را داریم. جنگ کلماتی را در حافظه ی تاریخی ما ثبت کرد که پاک شدنی نیست. نمی فهمیدیم مشابه و ژنریک و… مانند آن چه ربطی به موقعیت جنگی و اقتصادی دارد. در برابر داروخانه هائی که داروهای گران قیمت، اصل، مشابه و ژنریک را به نرخ پائین تری از بازار سیاه  عرضه می کردند و هنوز به کار خویش ادامه می دهند، صف های طولانی دیده می شد. مردم به دارو نیاز داشتند وتامین  دارو مثل مواد غذائی دشوار شده بود. جبهه های جنگ خورنده ی دارو بود. در این مجموعه مثل همه ی کشورهای گرفتار جنگ، بازارهای سیاه  یکی پس از دیگری سازمان یافته شد. داروهائی را که عوامل بازار سیاه به قیمت گزاف به بیماران محتاج می فروختند، مشابه نبود، ژنریک هم نبود، .

همان علامتی را داشت که مردم  به آن عادت کرده بودند. بازار سیاه از خریدار نسخه نمی خواست. دلالان بازار سیاه  دارو  را از جبهه یا هر جای دیگری کش رفته بودند یا به نرخ دولتی خریده بودند یا هر جور دیگری آن را تهیه کرده بودند. جنگ، رانت خواری مدیران را به شکلهای گوناگون سازمان می داد. بازار سیاه دارو یکی از این سازماندهی ها بود که تقویت شد و در زمان صلح بر جای خود باقی ماند .  بازار ناصرخسرو ایجاد شد و مبتکران بازار سیاه دارو آن را  تمرکز دادند روی عرضه ی داروی قاچاق به قیمت گران. می رفتیم نام داروی مورد نیاز را یواشکی  به یکی از فروشندگان  می دادیم و دقایقی بعد پول و دارو مثل کالای قاچاق  به صورت نامتعارف مبادله می شد. کار به جائی کشید که در صورت نیاز به عمل جراحی نخ بخیه را از آنها می خریدیم. کیفیت داروها و لوازم عمل جراحی در بیمارستان ها پائین آمده بود و نخ بخیه گاهی منجر به التهاب پوست و آلرژی می شد. برخی  بیمارستان ها از بیمار می خواستند لوازم خاصی  را خودش تهیه کند. دریچه ی قلب را گاهی از بازار ناصرخسرو می خریدند. این شرایط غیر عادی  بود. جبهه های جنگ  دارو می خواست، مردم دارو می خواستند. واردات دارو و مدیریت آن آسان نبود. این مجموعه ی پیچیده را یک زن مدیریت می کرد که همه به او می گفتند «حاج خانوم».

او فاطمه کروبی بود و شوهرش مهدی کروبی رئیس بنیاد شهید. می گفتند حاج خانوم مدیریت سرش می شود و البته ما می خندیدیم. می گفتند وقت گرفتن از او آسان نیست ودر دفتر کارش شکوه و جلالی دارد و ما می خندیدیم. می گفتند در بازار داروئی ایران قدرقدرتی است و ما می خندیدیم. کسانی که می خواستند تجهیزات و لوازم پزشکی وارد کنند وبرای اخذ نظر موافق حاج خانوم  تاکید داشتند بر این که نیازهای معلولین جنگ را تامین خواهند کرد، در به در دنبال حاج خانوم می گشتند. قرعه به نام من افتاد و روزی یک موکل از من خواست تا برای کمک رسانی به او از حاج خانوم وقت بگیرم تا کارش راه بیافتد. به قهقهه خندیدم و گفتم کارت خرابتر می شود و من هم دستی دستی خودم را به درد سر می اندازم و می روم سراغ عسس و می گویم «من را بگیر». بنابراین نام حاج خانوم  با جنگ و داروی مشابه و ژنریک در ذهن ما ثبت شد.

به خواب هم نمی دیدیم که این بانوی قدرقدرت حکومتی  که مقام و منصب و دم و دستگاه داشت و از مال دنیا بی نیاز شده بود، در روزگاری که به سالخوردگی می رسد، گونه ای از زندگی پر خطر را انتخاب کند که ما انتخاب کرده بودیم. باورکردنی نبود در این راه پر خطر پیش برود و خاری بر چشم همان حکومت بشود. تا جائی  که نیروهای امنیتی حکومت خود خواسته و شاید خود ساخته اش، حریم زندگی خصوصی اورا بشکنند و در خانه ی خودش زندانی اش کنند و مجبور بشود در محاصره ی مشتی نامحرم که با تربیت و منش دینی او و حجاب سفت و سخت اش تناسبی ندارند،  صبح تا شام و شام تا صبح سر کند و اجازه نداشته باشد در خانه اش غذا تهیه کند. سرداران سپاه که درزمان جنگ و در دوران صدارت حاج خانوم  بر امور داروئی کشور  گوش به فرمان او بودند و جان همرزمان شان در دست او بود ، اورا در خانه ی خودش حبس کردند. حاج خانوم  به جای فرمانبرداری از آنها دوربین فیلمبرداری دیجیتال را راه انداخت و از همسرش پیامی ضبط کرد که در آن نشان از تسلیم نیست و اکنون  روی یوتیوپ نشسته است. حاج خانوم  در سالخوردگی تبدیل به یک چهره ی درخشان از تاریخ تحولات سیاسی ایران شده و نیازهای امروزی بودن را درک کرده و به اهمیت  نقش تاریخی خود آگاه  شده است. حاج خانوم  حجاب سفت و سخت و مومنانه را حفظ کرده، سجاده اش همچنان و بی گمان در حبس هم  گشوده است، اما از فقیه فرمان نمی برد. چرا؟ از آن رو که فقیه به مردم ناراضی و پرسشگر پشت کرده است.

سلام بر او… که به 8 مارس  روز بین المللی زن در ایران بحرانی، معنای تازه ای بخشیده است.

زهرا رهنورد از روز 22 خرداد1388 سفری پر خطر را همراه و همسوی همسرش آغاز کرد که در لحظه ی نوشتن این یادداشت نمی دانیم در چم و خم کدام گردنه به اسارت راهزنان د ر آمده است. فقط این را می دانیم که زهرا رهنورد به آنچه سالها از او انتظار داشتیم، سرانجام عمل کرد.

زهرا رهنورد از طایفه ی حاج خانوم نبود انتظارات از او به همین ریشه یابی بر می گشت. زن روز آمدی بود که پیش از انقلاب روز آمد می پوشید و لابد روز آمد می اندیشید، ولی با د دسترسی به ابزارهای قدرت پس از انقلاب، از طیف خودش، یعنی ما فاصله گرفت و اگر سالها بعد بنا بر دسته بندی های جدید سیاسی در ساختار قدرت، روزنامه ی کیهان از پوشاک مدرن و بی حجابی او در زمان شاه نمی نوشت، اساسا نامش را که کاظمی بود به خاطر نمی آوردیم. زهرا کاظمی یا رهنورد سی سالی طول کشید تا به اصل خود رجوع کرد. اورا بانوی سبز نامیده اند. از پشت دیوار زندان خانگی وارد تاریخ تحولات سیاسی ایران امروز شده است. با کثیری از مردم همگامی و همدردی کرده است و کثیری را تحث تاثیر قرار داده است.

رسانه های خارجی به او بسیار پرداختند و ما همواره اورا در راهی که پا در آن نهاده ستوده ایم، و در دل گفته ایم کاشکی این همه سال شجره ی خود را تنها نگذاشته بود. زهرا رهنورد با وجود این تاخیر، ویژگیهائی دارد که زنان از طیف حاج خانوم از آن بهره ای ندارند. او دو رژیم سیاسی غیر دموکراتیک را که در هر دو کار کرده و در گونه ی اسلامی اش همسر نخست وزیر و…. بوده و در محیط دانشگاهی تا سالها برو بیائی داشته، خوب می شناسد. در زمان شاه پوشاک مدرن را پذیرفته و بعد حجاب اسلامی را به احترام عشق به میرحسین موسوی و علائق او پذیرفته است. زهرا رهنورد با آنکه در حوزه ی دانشگاهی فعال بود و به نظر می رسید نورچشمی است ، در محافل امنیتی خاص به او نفرت می ورزیدند و با آنکه همسرش در دوران 8 ساله ی اصلاحات، چهره ی نمایان و اصلاح طلبی نبود، اما زهرا منفور و مغضوب این محافل امنیتی شده بود. به تصادف به این نفرت و دشمنی پی بردم. در سال 1379 که به اتهام شرکت در کنفرانس برلین روبه روی احمدی مقدس ریاست شعبه سوم دادگاههای انقلاب تهران نشسته بودم، بی آنکه مناسبتی در کار باشد و با زهرا رهنورد رفت و شدی داشته باشم، قاضی اتقلاب باب صحبت را به او کشید. او را از حیث عدم مراعات حجاب در زمان شاه سرزنش کرد به اندازه ای که به نظر می رسید در صف متهمین آینده ثبت نام شده است. او را هم جرم من اعلام کرد. یادش رفت که او همسر نخست وزیر دوران جنگ است که همچنان در شورای انقلاب فرهنگی و دیگر نهادهای مهم حکومتی پست و مقام دارد. این مقایسه ی بی وجه و جاهلانه هنگامی داغ من را تازه کرد که تا توانست به همسر من توهین کرد، اما هرگز سخن سستی در باره ی همسر زهرا رهنورد به زبان نیاورد. دل قرص کردم و گفتم اگر من هم به ازدواج مردی از سلسله ی فکری موسوی در آمده بودم، این جا نبودم، حتی اگر حجاب اسلامی را در تمام دوران پیش و پس از انقلاب بیش از آنچه شما می گوئید زیر پا گذاشته بودم. احمدی مقدس اندکی خودش را جمع و جور کرد و گفت: «من مرده و شما زنده. او هم کارش به این جا می افتد و کار او سختتر از کار شماست «. بازجوئی از آن مضحک تر بود که به آن اهمیت بدهم. دغدغه ی خاطری برای زهرا رهنورد نداشتم. سنبه اش پر زور بود و از عهده بر می آمد. او کجا و سلولهای انفرادی اوین کجا؟

اکنون احمدی مقدس مرده ( ترور شده است). من زنده از زندان آنها دور شده ام و از بوستون امریکا سر در آورده ام. ده سال است پیرترین فرد خانواده ما را در ایران گروگان گرفته اند تا هروقت حسین شریعتمداری کم می آورد، پرونده ی ساختگی او را خرج کند. دوستانم از زن و مرد زیر دندان جانورانی که نام نیروهای امنیت بر خود نهاده اند، کوچک و بزرگ یکی دو بار زندان را تحمل کرده اند و اغلب به آوارگی تن داده اند یا زیر تیغ وثیقه روزگارشان سیاه است. از اینها که بگذریم زهرا رهنورد کارش به همان جا افتاده که احمدی مقدس پیش بینی می کرد و از سالها پیش در محافل مرتجع، آقایان بر آن اجماع (بخوانید برنامه ریزی) کرده بودند. آنها دنبال یک آتش بیار معرکه می گشتند که اجماع شان را اجرائی کند. سرانجام او را هم یافتند. احمدی نژاد را می گویم. این آتش بیار معرکه کار را تمام کرد. اجماع مرتجعین را اجرائی کرد.

عکس زهرا رهنورد را که پیش تر و به بهانه ی تصفیه های دانشگاهی و انصراف موسوی از نامزدی در انتخابات دهمین دوره ی ریاست جمهوری، تکثیر شده بود به دستور همان آقایان که چراغ خاموش کار می کنند در مناظره انتخاباتی یواشکی از جیب بیرون کشید و به موسوی نشان داد و گفت: بگم؟ احمدی نژاد خوب نوکری کرد و ناز شصت گرفت. همه کاره شد. اما زهرا رهنورد امنیت از دست داد، و البته کارش همان طور که آن قاضی غیر مستقل و ترور شده گفته بود بسیار سخت است. زهرا رهنورد دستکم در حدود اطلاعات من و تا جائی که شاهد عینی بوده ام از سال 1379 بی آنکه در کنفرانس برلین یا هر نوع محفل و مجمع انتقادی، حضوری و دستی و دخالتی داشته باشد، متهم و هم جرم دیگر زنان ناراضی و مهدورالدم کشور شناخته می شد، محکومی بود که برای مجازاتش تنها یک مانع پیش رو داشتند و آن مانع هم میرحسین موسوی بود.

میرحسین در لحظه ای تاریخی خشم مردم را دید، دیگرگون شد و دست در دست همسری که مغضوب بود به راهی گام نهاد که پایان آن روشن نیست. زهرا رهنورد این لحظه را در یافت و با دردهائی آشنا شد که تا روز 22 خرداد 1388 شاید آنها را به درستی نمی شناخت. اینک انبوهی از مردم درون و بیرون ایران به او فکر می کنند. نمادی غرور آفرین است از دوجنسی شدن جامعه ای که 32 سال است دو جنس را به جرم دوست داشتن یکدیگر آزار می دهند و مجازات می کنند. ستمگرانی که کمین کرده اند در نهادهای حکومتی، اگر همه ی گناهان ناکرده را بر میرحسین موسوی ببخشند، این یکی را بر او نمی بخشند که بر شانه های همسرش زهرا رهنورد تکیه کرده و او را آسوده گذاشته تا بگوید همه ی آنچه را که خود از گفتنش پرهیز داشته است. میرحسین و زهرا تا آخر ایستادند در برابر آن حرکت توهین آمیز که احمدی نژاد عمله ی اجرائی آن شد. اکنون زنی در بند است که شاهدی بوده است بر تحولات سیاسی ایران پیش و پس از انقلاب. جاهائی بی حجاب و در کمال متانت در برخی محافل فرهنگی دوران شاه ظاهر می شد و از آن محافل توشه بر می چید و جاها ی دیگری با حجاب در خانه ی حاکمان وقت ایران و در محافل سیاسی جمهوری اسلامی ایران زن با نفوذی بود که برای حفظ نفوذ و موقعیت خود و همسرش محافظه کارانه برخورد می کرد.

او را زنده و مغرور و سرفراز می خواهیم تا از تجربه های خود بگوید برای نسلهائی که 32 سال است بکلی از حق آگاهی بر چگونگی گردش امور کشور محروم مانده اند. زهرا رهنورد سرمایه ی اجتماعی و سیاسی مردم ایران است. زنی است که سرد و گرم روزگار ایرانیان را در نیم قرن اخیر چشیده و در یک لحظه ی تاریخی که مواجه با آمادگی توده های مردم برای اعلام صریح و دلاورانه ی نا خشنودی ها شده، بر آنها آغوش گشوده و به این حضور آگاهانه و ملی پیوسته، چه بسا میرحسین را در اقدام بی تزلزل به این حضور ترغیب کرده است.

سلام بر زهرا رهنورد که به جبران آن خویشتنداری ها و سکوت دیرینه سال، در خطرناکترین شرایط تاریخی به میدانی پا نهاد ه که من یکی شاهد بوده ام دست کم از ده سال پیش بر ضد او مین گذاری شده بود.

فائزه هاشمی را از پنجره ی یوتیوپ دیدم که هنوز و مثل سالهای بر باد رفته لیدری می کند. تنها و استوار راه می رود، بی خیال است. شانه به شانه ی مردی نزده است. بار تنهائی اش همانند بسیاری از ما که بچه آخوند هم نبوده ایم، سنگین است. به راه انتخابی خود می رود. یکه و تنها می رود. می توانست با پول و رفاه که از آن کم ندارد هر کاری بکند غیر از «لیدری» که در این صورت کسی را با او کاری نبود. همین گماشتگان پلشت و چرک زبان برایش دولا و راست می شدند و لوازم طرب را برایش فراهم می کردند. می توانست این دو سال را که از زمین و آسمان بر او تهمت می بندند، توی پر قو در سرزمینی بهشتی بیاساید و کاری به کار آن جهنم سوزان که در آن می گدازد نداشته باشد. می توانست شبانه روز عیش و نوش کند و تن نازک به ضربات پلشتی های زبان دیوان حکومتی نسپارد. اما فائزه پشت پول و عیاشی پنهان نشد. سینه سپر کرد. لیدری زنانه را که در قاموس مردک های بی مرام و تازه به دوران رسیده علامت بد کاره گی است رها نکرد. فهمید که ایران زمین بسیار چیزها کم دارد، اما این یکی همانا «لیدری زنان» را خیلی خیلی کم دارد. انبوه زنان با کفایت و آماده ی لیدری را به حوزه های رهبری راه نمی دهند. ایران را با رهبری یکسره مردانه به خاک سیاه نشانده اند و پیاپی از زبان خدا و پیغمبر از رهبری بی مثال خود مثال می زنند. حاصل این رهبری منحصرا مردانه تا کنون چه بوده است؟ فقر , بیکاری، انزوای جهانی، فساد حکومتی، شکنجه و حبس و اعدام فقیرانی که ناگزیر دست به دزدی و سیاهکاری می زنند و سلب امنیت و هتک حرمت از کسانی که می گویند بالای چشم رهبری مردانه ابرو است. فائزه را دیدم که تنها با چادر سیاه به همان راه می رود که روزگاری با لیدری ورزش زنان وایجاد خط دوچرخه سواری چیتگر آن را شروع کرد. همان وقت بالای منبر رفتند و ستیزه با او را آغاز کردند. قاصد پشت قاصد به سوی پدر روانه ساختند تا راه بر دختر راه گم کرده اش ببندد.

فائزه بی تردید به ملاحظه ی پدر بسیار محافظه کاری کرده و بخصوص در جایگاه نماینده در مجلس پنجم ساکت تر از آن بود که انتظارش را داشتیم. اما بعد و در دیگر فرصت ها دیدیم که فائزه فائزه است. با انتشار روزنامه «زن » هویت سیاسی روشنی پیدا کرد وخواست به یاری جمعی از مجتهدان فضای قانونگزاری را بر زنان باز گشاید. سد راهش شدند. پیغام پشت پیغام که یا به دخترت دستور بده به دست خود روزنامه را ببندد یا او را دستگیر می کنیم. روزنامه تعطیل شد و رویدادی که در زندگی زنان ایرانی تازگی داشت و به تدریج می توانست پرده از بسیاری دشمنی های آخوندی با زنان بر گیرد، متوقف شد. حتا بخشی از روشنگران دینی ایران او را غیر قابل تحمل یافتند و با محافظه کاران، منتها با زبانی و کلامی متفاوت همداستان شدند. در عصر اصلاحات دو سه تن از این روشنگران به بهانه ی دشمنی با پدر، او را ظریف و رندانه از صحنه راندند. شرایطی فراهم ساختند که تا مدتها نتوانست کمر راست کند.

فائزه به عهدی که با زنانگی پر سودای خود بسته است، همیشه پایبند ی نشان داده است. بارها در تظاهرات اعتراضی مردم از 22 خرداد 1388 ببعد و پیش از آن در مرحله ی مسابقات انتخاباتی، در اردوی نزدیک به مردم دیده شده، با صدای بلند تبلیغ کرده، اعتراض کرده و از دست پروردگان روزنامه کیهان که تریبون مرتجع و شناخته شده ا ی است و به دشمنی با زنانگی و انسانیت مفتخر است، بسیار دشنام شنیده. دختر هاشمی رفسنجانی کمتر از ما و نوع ما سرزنش نشده وپدر مقتدر تا کنون فقط توانسته رفتار اورا در حدی کنترل کند که تب تعصب و جنون تندروها ی زن ستیز را اندکی فرو بنشاند و از بازداشت دراز مدت دخترش پیشگیری کند. به نظر می رسد اگر کیهانیان بی مانع و مزاحم و در پرتو بیت المال که بی در و پیکر در اختیارشان گذاشته شده است، همچنان دستی به قلم و دستی بر اهرمهای قدرت اقتصادی و رانتی داشته باشند، فائزه نیزبزودی غیب می شود و تا پیدایش کنند، بسیار زد و بند ها اتفاق افتاده است. او این همه را می داند و ایستاده است در برابر بدزبانی ها ی مشتی پرخور، مفت خور و گردن کلفت های آموزش دیده در مکتب کیهان که اخیرا فرما نبردار مکتب ایرانی احمدی نژادی هم شده اند واز دو منبع جیره و مواجب می گیرند. البته منبع سومی هم در کار است که باید آن را در فوایدی که انتشار کیهان برای دشمن دارد جست و جو کرد. دشمن همان است که به زبان نقدش می کنند و در خفا زمینه ساز وسعت بخشیدن به قدرتش در منطقه می شوند.

بگذریم. فائزه دریک فیلم کوتاه که پیداست با دستهای لرزان و در شرایط دشوار تهیه شده و روی اینترنت نشسته با اراده و محکم به راه خود می رود. چادرش سیاه است و از آن روسری شطرنجی که به او در سالهای پیش از اصلاحات تمایز می بخشید خبری نیست. چهره اش از همیشه تلخ تراست و سکوت سنگین و حیرت انگیزخود را در برابر فحش های چارواداری حفظ می کند. با مردم همگام است و تن و جان به دشنام سپرده است. فائزه را در این فیلم کوتاه به صفاتی می نوازند که در فرهنگ زبان و کلام حکومتی جا افتاده و تبدیل به زبان رایج حکومتی شده و جیره خواران آن را ترویج می کنند. بر پایه ی این زبان حکومتی که 32 سال برایش خرج کرده اند و کار کرده اند، زنان دو گروه اند، یا از حکومت پیروی می کنند، که در این صورت هر کار خلافی بکنند، حتا از آن نوع که به فائزه در این فیلم نسبت داده اند، قابل چشمپوشی است یا راه و رسم زندگی مستقل و شرافتمندانه ای انتخاب کرده و حق اعلام نظر و اعتراض را در زندگی اجتماعی برای خود محفوظ می دارند که حتما بد کاره اند و روزنامه مستهجن کیهان که گویا خبر چین در این حوزه نیز بسیار دارد، هر روز حال و روز این بد کاره ها را به خوانندگان معدود خود که بازجویان گوش به فرمان را در بر می گیرد، گزارش می دهد. برگ اول پرونده های زنانی که لیدری می کنند، اما برای آنان ابتدا جرائم اخلاقی و منکراتی می تراشند، نوشته ای از کیهان است.

بنابراین لیدری زنان از نگاه حکومت ایران، اگر صرف قربان صدقه رفتن از مردان حکومتی و تایید ذهنبت زن ستیزشان نشود به معنای بی اخلاقی جنسی است. زنانی که از توانائی لیدری با مفهوم بر خورداری از ظرفیت و قدرت رهبری، برخوردارند، زنان فاسدی به شمار می روند که جواز خشونت نسبت به آنها به نام دین و مردانگی از پیش صادر شده است. فرقی نمی کند پدرشان اکبر هاشمی رفسنجانی بوده باشد با آن همه ید و بیضای اسلامی یا مردی شرابخواره از تبار پدر بنده! حرف یکی است. نسخه ای که برای زنان دوستدار لیدری و برخوردار از استعداد و اراده ی لیدری پیچیده شده، جای چانه زنی ندارد. اگر زنی به آن شاخص بشود، در مجموعه ی سیاستهای جنسیتی در جمهوری اسلامی ایران، زیر مجموعه ی زنان فاسد و مفسده ساز قرار می گیرد و می شود روی سرش خاکستر ریخت و بی سکه اش کرد تا لیدری از یاد ش برود.

اما دیده ایم و می دانیم که لیدری و تعهد به آن وقتی در وجود زنی نمایان می شود، فلک هم از عهده اش بر نمی آید. بی حهت نیست که در فیلم روی اینترنت پیاپی می شنویم که فائزه را به لیدری محکوم می کنند و بلافاصله او را به صفتی که توهین آمیز ترین دشنام به زن محسوب می شود متهم می کنند. غافل اند از اینکه «لیدری» زنان در پرتو سیاستهای سودمند به حال زنان در زمان شاه جا نیفتاد، ولی در دوران سیاستهای تبعیض آمیز و جنسیتی جمهوری اسلامی جا افتاد ه و بلکه از جمله ی ضرورت های زندگی زنانه حتا در اندرونی آخوندها شده است.

گیرم که زدید و همه ی زنان دوستدار لیدری ایران را تار و مار کردید، ای جاهلان با زنان صنف و ژن خودتان چه می کنید؟ ما اینجا، آمریکا را می گویم، زنان صنف تان را می بینیم که از دوری شما نفس های عمیق می کشند و شکر خدا به جا می آورند که از قلمرو حاکمیت پدران شان دور شده اند. زنان از همه ی طیف ها در این دوران زیر سرکوب و فحش و تهمت آموختند که باید در هر شرایطی لیدری کنند. با زبان، با قلم، با راه رفتن، با فیلم ساختن، با رنگ و فرم حجاب، با خندیدن به ریش ارزشهای عهد عتیق، با زندان رفتن، با آوارگی و تبعید، با برپائی کمپین ها، با خاطره نوشتن، با شعر گفتن، با قانون ضد زن را به سخره گرفتن، با افشاگری، با مستند سازی، با به کار گرفتن یک دوربین کوچک دیجیتال، با خبر رسانی و موسیقی اعتراضی و….، لیدری هزار شکل دارد و در سایه ی شوم نظم ضد حقوق بشری که شما بر پا داشته اید، زنان ایرانی هزار و یک شگل آن را آموخته اند.

روزی که فائزه زیر چادر سیاهش روسری شطرنجی سر کرد، گفتند آسمان روی سر مومنان خراب می شود، آن روز که گفته شد آراء فائزه در انتخابات مجلس پنجم بیش از ناطق نوری بوده همه هاج و واج شدند. خبر را دگرگون کردند تا مبادا مردم بفهمند که در تهران زنی ( هرچند از شجره ی خودشان ) بر آخوندی پیروز شده است. تا کنون هرکاری که لازم بوده کرده اند تا زنان آن کشور را از هر طیف فرهنگی و سیاسی خانه نشین کنند و به آنها بگویند فقط در آشپزخانه می توانند لیدری کنند. این نابخردان که از عهده ی زنان حرم خود بر نیامده اند، چگونه می توانند از لیدری زنان درس خوانده و جوان ایرانی که در سال 1367 جمع بزرگی از آنان را برای ریشه کنی حضور زنان در حوزه های رهبری سیاسی کشتند و جمع بزرگ دیگری را پشت سر هم زندانی و آواره کردند، پیشگیری کنند. همانطور که آقایان به «واجب شرعی» پایبندی دارند، ما نیز «واجب عرفی» را پاس می داریم. به حکم واجب عرفی است که برای لیدری زنان در همین شرایط خف و نحس، آن قدر ضرورت و قدر می شناسیم که لیدری دختران و زنان آخوندها را در عرصه ای که به حقوق مردم احترام می گذارند، ستایش می کنیم. این شمه ای است از باور ما به «واجب عرفی» و رهایش نمی کنیم، تا زمانی که رها بشویم. تا آن وقت هر جور که شده فائزه و دیگر فیگورهای رهبری زنان مثل خار بر چشم تان می نشینند. محکوم شده اید که زنان را نا فرمان ببینید، حتا در بیت ها و اندرونی های خودتان.!

سلام بر فائزه و آئین لیدری زنانه اش که زیر دشنام، دلاورانه به آن عمل می کند.

Advertisements

5 پاسخ

  1. خانم کار خودش را محور قرار داده و از کلامش چنین بر میاید که مدت ها قبل از این ،ایشان راه راست را میشناخته و حالا بقیه به درستی راه ایشان پی برده اند.هنوز هم لفظ حاج خانم را به عنوان تحقیر استفاده میکنند،ایشان هنوز فاصله زیادی تا به رسمیت شناختن تنوع و تکثر در فکر و شیوه زندگی دارند.ایشان هم به خودی و غیر خودی معتقدند،آنجا که از زنان «نوع ما» سخن به میان میآورند.نوع ایشان چیست؟نهایت به قول استاد بزرگ شجریان میتوانند به این افتخار کنند که جزو خس و خاشاک باشند

  2. «شسوه را به شیوه اصلاح فرمایید

  3. خانم مهرانگیز کار انسان قابل احترامی است.اما در حیرت هستم که چرا ایشان از آنهمه زنان شایسته، فهیم، مبارز، اثرگذار که متعلق به اعماق حامعه هستند، و آرمانها و نظریات و اعمالشان در خدمت وسیعترین زنان زحمتکش و مترقی میهنمان بوده اند، به اسطوره سازی از زهرا و فاطمه و فایزه میپردازند، که نه تنها خود به طیف زنان « درباری » تعلق دارند، بلکه الگو و سرمشق و ایده آل آنها هم، همان زهرا و فاطمه دوران جاهلیت است. آیا این درک مهرانگیز مهربان ناشی از تعلق خود وی به طیف نخبگان از ما بهتران است، یا بیانگر این ضربالمثل که « گیوه کهنه در بیابان، خودش نعمتی است »؟
    چرا مهرانگیز مهربان از میان نیمی از بشریت که زن هستند، ودر میان آنها در عرصه های مختلف علمی، هنری، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و مبارزاتی زنان شایسته فراوانی موجودند، به ستایش کسانی میپردازد، که خود از مسببین بلاهایی هستند که بر زنان ما رفته و میرود؟ آیا دیو سانسور که زمانی بوسیله لجن نامه کیهان شریعتمداری بر مهرانگیز ما سنگینی میکرد، هنوز هم او را رها نکرده است؟ چرا مهرانگیز زیبااندیش و زیبانویس ما، از همین آزادی بیان کنونی خود، که جند مثقالی بیشتر از سابق است، استفاده نمیکند تا حرفی متفاوت از سابق بزند؟
    مهرانگیز مهربان میداند که زنان ما در همان اولین روزهای انقلاب شعار میدادند « ما انقلاب نکردیم، که به عقب برگردیم » و « حق زنان، نه شرقیست نه غربیست، جهانیست ». آیا مهرانگیز مهربان نمیداند که زنان ما الگوهای خود را دیگر نه از بیغوله های تاریخ و مدفن دایناسورهای دوران جاهلیت، بلکه از زنان دلیر و رزمنده و فهیم و شجاعی میگیرند که همین امروز در خیابانها، کارخانجات، مزارع، دانشگاهها و کوچه ها و پس کوچه های ایران و مصر و تونس و لیبی و بحرین و عراق و عربستان و مراکش و سوریه و الجزایر و عمان و یمن و همه جای جهان، سرود آزادی و عدالت میحوانند، و «مردان» موتور سوار و شترسوار دیکتاتورها را به مصاف میطلبند؟ آیا مهرانگیز مهربان نمیداند که هم اکنون سال دوهزار و یازده میلادی است و نه ششصد و بیست و یک میلادی؟
    آیا مهرانگیز مهربان نمیداند که زنان میهن ما از « این ها » عبور کرده اند؟
    حواست باشه مهرانگیز که جا نمونی.
    خودشون میگن : همراه شو رفیق
    همراه شو مهرانگیز.
    تا همین جا به وجودت افتخار میکنم.
    تندرست و شاد باشی.

  4. felan gerehe kare ma zanane irani be daste in hamnoane khodeman baz shodanitar ast ta zani az jense digar chera nabayad tashvigheshan kard? biyaid kami prakmatik bashim wa be khanume kar hagh bedahim ke poshtibane in zanan budan be nafe anha wa ham mast, niruhaye khod ra be hadar nadahim alan waghte reghabat ba hamdigar nist. ba tashakor az khanume kar wa salam bar ou wa hame zanane mobareze watanam dar dareje awal wa bar hame zanan dar jahan wa be omide piruziman wa barabari.

  5. من اعتراضی به اینکه چرا در این مقاله خانم کروبی ، خانم رهنورد و خانم رفسنجانی انتخاب شده اند تا در روز جهانی زن به نمایندگی از زنان مبارز ایران از آنها سخن رود ، ندارم .
    اما بعنوان یک زن کارگر ایرانی در روز ۸ مارس که به من هم تعلق دارد و ( شاید این روز تنها نقطه اشتراک ما زنهای فقیر با خانم کروبی و رفسنجانی پولدار است ) می خواهم ، یادی هم از زنان شهید و قهرمان سالهای ۶۰ و ۶۷ که در زمان زمامداری همسران ، پدران و برادران همین خانم های یاد شده ، گاهی فقط به جرم داشتن یک روزنامه اعدام شدند ، بکنم . از مادرانی یاد کنم که سحر گاهان به صدای زنگ در ، در را می گشودند و با پاسداری برخورد میکردند که یک جعبه شیرینی در دست داشت . و به مادران متحیر می گفت : من داماد شما هستم و این شیرینی عروسی دختر ۱۳ ساله شما که امروز صبح اعدام گشت ، با من است ( زیرا در دین اسلام اعدام دختر باکره جایز نیست ) .این مادران و دختران هم زن ، هم ایرانی ، هم مبارز بودند . تنها دو تفاوت میان زن های انتخابی من بعنوان زن مبارز ایرانی با زنهای انتخابی خانم کار وجود دارد . اول آنکه آنها مانند خانم رفسنجانی به طبقه میلیاردر ها تعلق نداشته و از زنهای معمولی بودند . دوم آنکه فقط گونه فکر و اندیشه شان با فکر و اندیشه امام وقت ، نخست وزیر وقت ، رییس جمهور وقت ،نمایندگان مجلس وقت ، و …. ( که دست بر قضا جزیی از خانواده خانم های انتخابی خانم کار بودند و هستند ) متفاوت بود . وجدان های آگاه مادران خواننده این مقاله را به شهادت گرفته و می پرسم چه فرقی بین احساس دوری خانم رهنورد از فرزندانش بعنوان یک مادر در هنگام حصر خانگی با احساس دوری مادران شکنجه شده زندانی از فرزندان شان در زندان اوین ، عادل اباد سالهای دهه ۶۰ وجود دارد ؟ مادر ، مادر است . چه خانم رهنورد ، چه یک مادر کمونیست . شما یک مادرید و بهتر از هر سیاست مداری ، نویسنده ای ، وبلاگ نویسی و ….. میتوانید به من پاسخ دهید !!!!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s