ز سوز سینه برایتان حکایت ها دارم !


ز سوز سینه

برایتان حکایت ها دارم!

 

از غروب 13 بدر، کفش و کلاه را برای 14 فروردین آماده می کردم. صبح 14 نوروز زودتر از روزهای دیگر خودم را به مدرسه می رساندم تا از دو هفته بازی های کوچه ای و مهمانی های که رفته بودم و عیدی های گرفته و ناگرفته ام تعریف کنم.

من از بچه مدرسه ای های دوران کت و شلوار طوسی رنگ کازرونی ام، با یقه ای از پلاستیک سفید و گاه پارچه ای سفید که مادرم روی آن می دوخت. تقریبا همه همین لباس را می پوشیدند. در همه مدارس. فقط آنها که پدرشان دست به جیب بود، کت و شلواری به همین رنگ، اما از جنس مرغوب به تن داشتند که خیاط دوخته بود. اکثریت نزدیک به مطلق برو بچه ها، لباس کازرونی زمخت به تن داشتند که در ناصر خسرو، سری دوزی شده بود. اغلب بد قواره و بلند و گشاد بود و باز این مادرم بود که قد شلوار آنرا برایم کوتاه می کرد و سرآستین کت را هم گاه 10 سانتیمتر می برد داخل و با دقت آن را با آستر داخل پسدوزی می کرد.

آخ، مادرم! مادرم.

میدانم که هنوز 14 نوروز نشده، اما آنقدر دلم برای همه تان تنگ شده که منتظر 14 نوروز نمانده و به دیدارتان آمدم. با شوق آمده ام که رویتان را ببوسم. از همه آنها که در این غربت، با نگاه من همراه شدند و مادرم را تا بهشت زهرا بدرقه کردند سپاسگزارم. از آنها که در ایران، برای سرسلامتی به مجلس یادبود او رفتند و دلم برای دیدنشان پر می کشد نیز تشکر می کنم. ای کاش می توانستم حرف دلم را برایشان بنویسم. نه تنها از دیدن و از همکلام شدنشان محرومم، که از نوشتن آنچه در سینه دارم نیز معذورم و محروم!

گذشت عمر و نشد شاد جان خسته دمی

غمی نرفته ز دل، بر دلم نشست غمی

ز سوز سینه ما، ساز را حكایت هاست

به پرده ای كه بر آرد، نوای زیر و بمی

زبان دل نتوان با هزار افسون بست

چه غم، شكست بدست ستم اگر قلمی

باز آمده ام. با همین چند بیتی که در بالا خواندید. برگرفته ای از یکی از غزل های دلنشین مشفق کاشانی، که شرحی است بر دل سوخته، زبان بسته و قلم شکسته ام!

 

 

 

 

 

 

4 پاسخ

  1. باز قلم بدست بگیر رفیق و شرح دل بگو
    آنکه شکست قلم تو، بشکند قلم پای او

  2. بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
    بده کام گل و بستان ز گل کام
    اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
    دل و جان در هوای هم گماریم
    میان خون و آتش ره گشاییم
    از این موج و از این طوفان بر آییم
    دگر بارت چو بینم ، شاد بینم
    سرت سبز و دلت آباد بینم
    به نوروز دگر ، هنگام دیدار
    به آئین دگر آیی پدیدار

    رفیق عزیز، خوش آمدید.

  3. خوشحالم که بازگشته اید .و می دانم این اندوه شما یعنی غم از دست دادن مادر تا پایان عمر با شما خواهد بود .اما فراموش نکنید پیکر مام وطن زخمی است .در این هنگام نباید او را تنها گذاشت .پس بنویسید ، بنویسید .

    سالی
    نوروز
    بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
    بی‌جنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب
    بی گردشِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه.

    سالی
    نوروز
    بی‌گندمِ سبز و سفره می‌آید،
    بی‌پیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلور
    بی‌رقصِ عفیفِ شعله در مردنگی.

    سالی
    نوروز
    همراهِ به‌درکوبی‌ مردانی
    سنگینی‌ بارِ سال‌هاشان بر دوش:
    تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز
    نامِ ممنوع‌اش را
    و تاقچه‌ی گناه
    دیگر بار
    با احساسِ کتاب‌های ممنوع
    تقدیس شود.

    در معبرِ قتلِ عام
    شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
    دروازه‌های بسته
    به‌ناگاه
    فراز خواهد شد
    دستانِ اشتیاق
    از دریچه‌ها دراز خواهد شد
    لبانِ فراموشی
    به خنده باز خواهد شد
    و بهار
    در معبری از غریو
    تا شهرِ خسته
    پیش‌باز خواهد شد.

    سالی
    آری
    بی‌گاهان
    نوروز
    چنین
    آغاز خواهد شد.

  4. درد های مشترک را باز گو کردید و چه آشنا نقاب از سر اندیشه گشودید.
    با حظور مجدد شما با سیر زمان به سوی آینده همراه میشویم. «آینده» را تنها نگذارید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s