تحصن زنان تهران مقابل بیت سلطان صاحبقران


تحصن زنان تهران

مقابل بیت سلطان صاحبقران

کتابی به قلم دکتر صدر الدین الهی منتشر شده است با نام «دوری ها و دلگیری ها» در 360 صفحه. این کتاب شامل  نوشته های خواندنی و شیرین دکتر الهی است از بزرگترین وقایع تاریخ معاصر ایران. چنان شیرین که وقتی کتاب را با انگشت سبابه ورق می زنید، گوئی آن را لب کوزه عسل کشیده اید و چاره ای نیست جز آن که انگشت را با ولع لیس بزنید!

صدرالدین الهی روزنامه نگار است. چند سال پیش 70 سالگی اش- بقول افغان ها-  «پوره» شد.

بی اغراق و تعارف، وقتی کتاب را بدست می گیرید، نمی توانید زمین بگذارید. الحق گزارش نویس است، حتی وقتی از 50 سال پیش می نویسد، چنان خواننده را با خود به آن سالها می برد، که خواننده احساس می کند گزارشی از واقعه ای امروزی را می خواند. و این همان هنری است که برجسته ترین ژورنالیست های جهان دارند. با لوندی و زیرکی از کنار مصدقی ها، توده ای ها و شاه پرستان می گذرد، تا آنچه را نوشته، همه بخوانند و خود را بخشی از گذشته بدانند. قلم او در شرح این وقایع گاه به ماهی لیزی می ماند در حوض سیاست ایران که از چنگ گربه های کمین کرده بر لب پاشوره این حوض بارها گریخته!

کتاب را شرکت کتاب درامریکا منتشر کرده است.

از میان گزارش های این کتاب، گزارشی تاریخی را انتخاب کرده ام که می خوانید. شورش زنان در تهران.

میدانم که این کهنه روزنامه نگار ایرانی نوارهای مصاحبه ای تاریخی و اختصاصی دارد با سیدضیاء طباطبائی عامل برچیدن بساط قاجاریه که گویا زیر چاپ است. شرح انقراض قاجاریه و به قدرت رسیدن رضاشاه با کمک سید ضیاء. روحانی مارمولکی که شهرت و نقش تاریخی اش باندازه سلطنت دو پهلوی بود. چون قرار نیست، تنها حسُن ببینم، بعنوان نقد کتاب می نویسیم : او آنچه را دیده و شاهد بوده بسیار خوب منتقل می کند و آنچه را با چشم ندیده، نه! به همین دلیل چند نوشته او در این کتاب به وصله ای می ماند به کت و شلوار دامادی!

گزارش شورش زنان را از جمله به این دلیل انتخاب کردم تا با هم ببینیم و بخوانیم از نقش زنان در جنبش های سیاسی یکصد سال اخیر ایران. به دورانی که هنوز یک زن بی حجاب در شهر دیده نمی شد، زنان تهران علیه گرانی نان شورش کرده و مقابل شمس العماره که سلطان صاحبقران – ناصرالدین شاه- در آن سنگر داشت جمع شدند و با ماموران نظمیه دست به گریبان. انگیزه ای که جنبش زنان ما امروز کم دارد. یعنی پیوند آزادی و برابری با نان و شکم. بخوانید:

شورش زنان

نان گیر نمی آمد. مشهدی رمضان گاهی دو ساعت به ظهر می رفت در دکان سنگکی شاطر حسین، قاطی جمعیت می ایستاد تا مگر نانی را که شاطر روی هوا پرتاب می کرد و ده ها دست منتظر قاپیدنش بودند، بقاپد و به ترازو دار بدهد؛ پولش را به پردازد و نان را به خانه بیاورد. بعضی از روزها پخت تمام می شد و نانی نصیب پیرمرد ریش سفید دامغانی نمی شد و گاه او می آمد و در هشتی خانه می نشست و به قول خودش، از خجالت دست خالی برگشتن از نانوایی، دستمال یزدی چهارخانه را جلو چشم می گرفت و می گریست.

نان سیاه تخته سنگی را که در اداره سیلوی تهران می پختند و ظاهرا برابر کوپن به کارمندان دولت می دادند، «نان سیلو» می گفتند. نان سبوس دار بود.

همه چیز کوپنی بود از قند و شکر تا قماش: و گرسنگی بود و تیفوس که می گفتند زن های لهستانی و سربازهای خارجی با خود به ایران آورده اند و همه در این گیر بودند که تیفوس خصبه است یا مطبقه؟

بی بی برای ما از قحطی های طول عمرش حکایت می کرد. از سال دمپختکی، سال مجاعه و یک سال که او خیلی جوان بوده است و باز، نان در تهران کمیاب شده و یک روز زن های محلات شهر راه افتاده اند رفته اند جلو شمس العماره به دادخواهی نزد ناصرالدین شاه و شاه کج کلاه از سر و صدای زن ها تعجب کرده و آمده در ایوان شمس العماره که ببیند چه خبر است و دیده که از کران تا به کران زن ها باروبنده سفید، مشت به آسمان کرده و نان می طلبند. و ناگهان دیده است که محمود خان کلانتر با سوارانش به خیل زنان حمله برده و با چماق به جان شان افتاده اند و خود کلانتر چنان به صورت زنی کوبیده که روبنده سفیدش از خون سرخ شده. بی بی می گفت شاه بی اختیار به ترکی فریاد زده «قاپوق»؛ یعنی کلانتر را بگیرید و ببرید و دارش بزنید. در میدان دار که حالا، حتی به روزگار ما هم در آخر خیابان سیروس اسم آنجا «پاقاپوق» بود، محل لات ها و اشرار و قاب بازها.

بی بی می گفت:

– کلانتر را که دار زدند از فردا نان روی تخت نانوایی ها فراوان شد.

بی بی، اما نمی دانست که چرا با دار زدن کلانتر نان فراوان شده و نمی دانم بی بی های روزگار ما که در سیر تحولات حضور زن در عرصه اجتماعی را مطالعه می کنند، هرگز به این اتفاق عصر ناصری اندیشیده اند و جستجو کرده اند که آن «نهضت نان» چگونه به راه افتاد و زنان رهبر نهضت چه کسانی بوده اند؟

حالا شهر بی نان بود و ناامن و بیمار و بعد از سال های دراز خاموشی، سیاست چراغ معرکه سر هر کوچه و بازار بود و صحبت از آقای قوام السلطنه که آمده بود رئیس الوزرا شده بود و همه می گفتند که او مرد استخوانداری است که خارجی ها خیلی رویش حساب می کنند. و چرچیل سر راه سفر به مسکو یک شبانه روزی در تهران مانده و با قوام السلطنه ملاقات کرده است و نه با شاه، چون شاه، تازه شاه شده است و کاری به این کارها ندارد.

پس این قوام السلطنه با آن وصف که از او می کنند چرا کاری برای نان نمی کند؟ چرا نان در شهر پیدا نمی شود؟ چرا او فقط اعلامیه های غلاظ و شداد می دهد؟ مگر با حکومت نظامی می شود برای مردم نان فراهم کرد؟

نه بی بی، نه مادر، نه مشهدی رمضان و نه ما جواب این سوالات را نمی دانستیم و پدر هم اگر می دانست فقط انگشت اشاره را گاز می گرفت و غر می زد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s