به سرخی دوران به طعم آینده!


سارا واگن کنشت در خانه خود

گفتگوی اشپیگل با «سارا واگن کنشت»

به سرخی دوران

به طعم آینده!

اشپیگل 45 ـ گزینش و ترجمه رضا نافعی

فروپاشیدن دیوار میان دو برلین شرقی و غربی برای“سارا واگن کنشت» از آن جهت اندوه بار بود که تصور می کرد سرمایه داری دیر زمانی پیروز خواهد ماند. اما اکنون که بحران پشت بحران چنگ بر گریبان سرمایه داری  اندخته، این بانوی سوسیالیست امیدوار است که زمان“اندوه» به پایان رسیده است.

در تالار“بنیاد هاینریش پش» ایستاده است، نمایندگان بورژوازی آلمان غربی، مردان و زنانی با گیلاس های نوشابه در دست بر او چشم دوخته اند و هر حرکت او را با نگاه دنبال می کنند. شیفته وار، کنجکاو و محتاط ، چنان که گوئی نه باید با او دست داد و نه مورد خطابش قرار داد.

«سارا واگن کنشت»، از این موقعیت راحت نیست، با گرهی بر پیشانی، از روی سر جمع به دور دست، به جائی که جائی نیست، چشم می دوزد، چنان که گوئی در تالار کسی  نیست. لباسی که بر تن دارد، ویژه خود اوست. ترکیبی است غریب، نیمی  از آن در سالن های مد پاریس عرضه می شود و نیم دیگرش را از مادر بزرگ به ارث برده است. موها را پشت سر گره زده است. در واقع می بایستی تاکنون تاکسی آمده باشد، وقت می گذرد، باید حتما به آخرین هواپیما برسد، می خواهد برود.

سرانجام مردی جرئت به خرج می دهد، چند گامی به او نزدیک می شود و او را مورد خطاب قرار می دهد:“من همیشه به هلموت کهل ( صدر اعظم سابق آلمان) رأی داده ام، با وجود این باید به شما بگویم: شما از دل من سخن می گوئید! شما بانوئی زیبنده هستید. و اگر اجازه بدهید اضافه کنم که: شما زنی سخت زیبا هستید! واگن کنشت نگاهی بدور و بر می اندازد، تا بببیند روی سخن مرد با کیست. اما کسی در آن نزدیکی نیست.

سارا  همین چند لحظه پیش، در سالن اجتماعات بنیاد، چنگ در چنگ سرمایه داری افکنده بود. همۀ اینها که اینک در تالار با فاصله گرداگرد او  ایستاده اند، و در واقع مخالفان او هستند، برایش کف زده بودند. پرفسور و دوست سرمایه داری که با او سخن می گوید ، جلوه ای نمی کند. اگر چند سال پیش بود، نبرد سارا نبردی نابرابر بود، اصلا واگن کنشت امکانی برای چنین سفری پیدا نمی کرد. اگر آنوقت می آمد نه تنها پرفسور، بلکه حضار هم جلو او در می آمدند. کسی که همیشه در حاشیه قرار داشته، کسی که درطول زندگی حاشیه نشین بوده، بنظر می رسد که ناگهان به کانون جامعه راه یافته است، حتی اینجا، در همسایگی هلموت کهل، مردی که وحدت آلمان را عملی ساخت و  واگن کنشت هیچگاه خواستار این وحدت نبود، او اینک در اینجا هم شمع جمع است.

ستایشگر او هنوز در کنارش ایستاده و در انتظار واکنشی از سوی اوست. سر انجام سارا به سخن می آید:“ اِ، هوم، بسیار خوب“ او واقعا مانده که چه بگوید، عادت به این همه محبت ندارد. بالاخره تاکسی می آید.

او که ترکیبی است از زیبائی، رازناکی و منتقد سرمایه داری ، در این دوران سخت جذاب است ، آن هم نه فقط در این مکان. در حزبش، حزب“ دی لینکه“ (حزب چپ) حتی مخالفانش چون“بودو راملو» می خواهند او را به رهبری حزب برگزینند. اما او هنوز حاضر نیست خود را نامزد این مقام کند. به دو دلیل: یکی این که این کاریست فرساینده و دیگر این که نمی خواهد با“گزینه لچ“ رهبر کنونی حزب از در رقابت در آید. اما فشار بر او رو به افزایش است.

 این روزها کمتر“شو» تلویزیونی هست که او در آن حضور نداشته باشد. چندی پیش یک رفیق حزبی که تحت تاثیر این استقبال  قرار گرفته بود، به او گفته بود: “هروقت تلویزیون را روشن می کنم، تو را می بینم“ .

 او در طول زندگی یک تنه با سرمایه داری نبرد کرده است و امروز پس از بحران های متعدد ، 83 در صد مردم  آلمان  هم اعتماد خود را به سرمایه داری از دست داده اند. امروز مردم جلوی بانک ها در چادر می خوابند و اعتراض می کنند. بنظر می رسد که تاریخ می خواهد واقعا به او حق بدهد.

بعدا، در راه رفتن به فرودگاه فرانکفورت، آرام بر صندلی عقب نشسته است. به هیچ وجه نمی خواهد آخرین هواپیما را از دست بدهد، امروز وقت  او از گذشته کمتر است، همه او را می خواهند. واگن کنشت می گوید:» حرفی که امروز دیگرخریداری ندارد، این است که “شما همه چیز را  در جمهوری دموکراتیک آلمان از دست دادید، حالا دیگر ساکت باشید“. این حرف در سالهای 90 یک ضربه کشنده بود. بنظر می رسید که سرمایه داری برای همیشه پیروز شده است.

سالهای 90، سالهائی بودند که آلمانها می گفتند «واگن کنشت» دختر استالین است. “با من طوری رفتار می کردند که گوئی من یک دیکتاتور بالقوه هستم، زنی که می خواهد گولاک را در آلمان پیاده کند.»  آنچه او مسکوت می گذارد این است که خودش هم به ایجاد این تصویر کمک کرده است . او معتقد است که از این سوء تفاهم ها در باره او زیاد است. برای آن که نظر خود را در این باره بگوید پیشنهاد کرد یکشنبه شب در کافه هاوانا دیدار کنیم. این کافه نزدیک محل سکونت او در برلین قرار دارد. ساعت 5 بعد از ظهر آنجا.  در» اس. ام. اس“ی که فرستاده بود نوشته بود: در این ساعت، آنجا نسبتا خلوت است، بنظرم  نوشابه ها هم در این ساعت نصف قیمت هستند».

کافه هاوانا ، کافه ایست با جـو جزیره توریستی «مایورکا» در تابستان و با کمی چاشنی کوبائی. واگن کنشت دوست دارد توی کافه بنشیند، چون بعد از“ جاگینگ“ و دوشی که گرفته، هنوز موهایش نم دارد. زیر تصوری از چه گوارا می نشیند و نوشابه ای سفارش می دهد.

آنجا نشسته واز  زندگی خود سخن می گوید. او اینک با آن خانم جدی که در تلویزیون دیده می شود بکلی فرق دارد. سرحال و خندان است.

سرنوشت از آغاز چنین خواسته بود که او در حاشیه قرار گیرد. 1969 در شهر»ینا“ بدنیا آمد. بی آن که سایه پدر بر سرش باشد بزرگ می شود. پدرش ایرانی بود، در برلین غربی تحصیل می کرد و فقط اجازه سفر یک روزه به آلمان شرقی به او داده می شد. سارا 3 ساله است که تماس با پدر قطع می شود و آنچه از او برای سارا می ماند چشمان و موهای سیاه است.

از پدر خبری داری؟ آیا او را جستجو کرده ای؟

نگاهش بر روی میز خیره می شود. در واقع نمی خواهد دربارۀ سرنوشت پدر سخن بگوید. سپس  می گوید همه می دانند که تحقیق در ایران کار آسانی نیست.  شاید هم اصلا نمی خواهم بدانم با او چه کرده اند.»

نگاهش در فضا گم می شود. در ایران زمان شاه کسانی که به رژیم انتقاد داشتند شکنجه می شدند. “فکر می کنم اگر زنده بود از خود خبری می داد».

3 ساله بود اما حاضر نشد به مهد کودک برود.“ من می خواستم بخوانم اما در مهد کودک باید ورجه ورجه کرد. حوصله ام سر می رفت»

یادگار پدر هم در این امر بی تاثیر نبود. چشمان و موهای سیاه و پوست گندمگون.» بچه که بودم می ترسیدم که دیگران از من خوششان نیاید.» به او متلک می گفتند “واه، این دیگه چه جور آدمیه ؟» از آنوقت سارا در خود فرو می رود، گوشه گیر می شود.

در مدرسه هم، در زمان جمهوری دموکراتیک آلمان، گوشه گیر می ماند. وقتی که به آنها آموزش های دفاعی می دادند … مجبور بود با سه دختر دیگر در یک اطاق بخوابد.  تنها نبودن برای من کار دشواری است». از همان روز اول از غذا خوردن چشم پوشید. «من وقتی ناراحت هستم، دیگر غذا هم نمی توانم بخورم. تا امروز هم همین طور است.»

در جمهوری دموکراتیک آلمان غذا نخوردن او حمل بر اعتصاب غذا می شود، جریان در پرونده اش ثبت می شود، و  یکی از دلائل مهمی  که به او اجازه تحصیل در دانشگاه داده نمی شود همین است.  تقاضای تحصیل با این استدلال رد می شود که او“ بحد کافی مردم آمیز نیست» . برای“ زندگی جمعی“ نامناسب است.

بجای تحصیل اول باید کار کند، بعنوان منشی در دانشگاه. پس از سه ماه استعفا می دهد «چون این کار برایم یک نواخت بود. من می خواستم بخوانم». خانه نشین می شود و به خود آموزی می پردازد. او امروز هم در همان خانه ای زندگی می کند که در دوران جمهوری – دمکراتیک آلمان- در آن می زیست و  برای یک آپارتمان سه اتاقه 40 مارک آلمان شرقی اجاره می پرداخت.

در اتاق کارش با یکی از همان لباسهای سرخ مخمل که ویژه خود اوست، جلوی دیوارسبزرنگ ایستاده و در بارۀ مراحل گوناگون تحصیلش توضیح می دهد. دو تصویر  از مارکس و گوته بر دیوار آویخته است. بر یک صندلی راحتی که از چوب خیزران ساخته شده سگی پارچه ای نشسته است.

اتاق پر است از کتاب، نه تنها در قفسه های سفید کتابخانه، که یادگاریست ساخته دست پدر بزرگ، روی میز تحریر، حتی کف اتاق روی فرش، همه جا را کتاب فراگرفته است. به بخشی از قفسه اشاره می کند. همه چیز از اینجا شروع شد، مجموعه آثار گوته، توماس مان، شکسپیر، پترهاکس، آثار کلاسیک ادب آلمان. “این هم فاوست است» کتابی کهنه که سی سال از عمرش گذشته، کتاب از کثرت خواندن پنج تکه شده است. در کلاس ده و یازده، فاوست یک و دو را از بر داشته است، چرا؟ همینطوری، از آن خوشش می آمده است. هر سطری را از بر بوده است.

سراسر  قفسه روبرو، از این سر تا آن سر،  ویژه کتاب های فلسفی است، از آثار مارکس و انگلس گرفته تا لنین و دیگر کمونیست ها و همچنین آثار سیزده جلدی استالین. در میان آثار آقایان تصویری هم از «روزالوکزامبورگ»، زن کمونیست محبوب او قرار دارد. این طرف، قفسه سوم، ویژه کتابهای اقتصادی است. با پشت دست اشاره به کتاب هائی می کند که نام» آدام اسمیت“ و“ الن گرین اسپان“ بر آنها نقش بسته است. واگن کنشت می گوید باید دشمنان سرمایه دار را شناخت. باید آنها را خواند، تفسیر کرد و فهمید.

در سالهای 80، زمانی که جمهوری دموکراتیک آلمان رو به افول می رود، واگن کنشت در این اتاق نشسته و به خود می آموزد، با انظباط تمام، “دیوانه وار» می خواند. روزها فلسفه و شب ها متن های ساده تر، منظورش آثار گوته و شکسپیر است. معلم سرخانه هم هست، به شاگردان مدرسه درس می دهد. گهگاهی هم مادرش تلفن می کند. غیر از این ها هم صبت دیگری ندارد.

حالا جمهوری دموکراتیک  او را مردم گریز می داند و شایسته سرزنش، حتی خانواده خودش نیز همین داوری را دارد…

روز دهم نوامبر خبر فروپاشیدن دیوار را از رادیو می شنود. این بد ترین روز زندگی اوست. حال می داند که سوسیالیسم سقوط کرده و او شکست خورده است. ساکنان جمهوری دموکراتیک می توانند به بانک ها مراجعه کنند و  بعنوان هدیه پیروزی، پول نقد بگیرند. هدیه ای که او هیچگاه به آن اعتنا  نکرد.

یک از بزرگترین تضاد ها در زندگی واگن کنشت همین است. او سوگوار نظامی است که به او گرسنگی داد، او را مردم گریز دانست، و به تنهائی محکومش کرد.

تلفن همراهش زنگ می زند. قبلا هم تلفن زنگ زده بود. می گوید  از“ تاگس شاو“ ( پر بیننده ترین برنامه خبری تلوزیون آلمان) زنگ زدند. می خواهند نظر او را درباره بحران اقتصادی یونان بدانند.  حالا دیگر“ تاگس شاو» تقریبا هر روز زنگ می زند و از او نظر می خواهد.

او تعریف می کند که اندک زمانی پس از فروپاشی دیوار به آرشیو“حزب سوسیالیستی متحده آلمان“ مراجعه می کند و به مطالعه صورت جلسه های دفتر سیاسی  حزب می پردازد“ حال که همه چیز بر باد رفته، دست کم ، می خواستم بدانم چرا؟ چرا این شانس عظیم برای رفتن به راهی دیگر، که بعد از جنگ جهانی دوم بوجود آمد از دست داده شد؟» .  

توضیح او به اختصار این است: تا زمانی که هونکر، در سال 1971، روی کار نیامده بود، سوسیالیسم وضعش خوب بود. برنامه  والتر اولبریخت  مبنی بر“ نظام نوین اقتصادی» کاملا توان آن را داشت که غرب را بزانو در آورد. ولی بعد هونکر سر کار آمد و پیروزی را بر باد داد. او شروع کرد به ریخت و پاش در عرصه خدمات اجتماعی، کارگاههای کوچک را از بین برد و برنامه های پنجساله تدوین کرد، اما خالی از آرزوهای بلند.  اولبریخت چشم انداز داشت، هونکر آدمی بود ناتوان.

وقتی از آرشیو حزب سوسیالیستی متحده آلمان به خانه بازگشت، به نگارش مقاله ای بلند پرداخت که در سال 1992 در نشریه ای کوچک انتشار یافت. عنوان مقاله این بود» مارکسیسم یا اپورتونیسم» که بیانگر اعتقاد او در آنزمان است. او در این مقاله از ایجاد دیوار دفاع می کند و دست آوردهای اولبریخت و ژزف  استالین  را مورد ستایش قرار می دهد، از ترور و گولاک هم سخنی بمیان نمی آورد. می نویسد:» صرفنظر از سخنان درست یا نادرستی که علیه دوران استالین می گویند، حاصل این دوران نه شکست بود، نه گندیدگی، حاصل آن پیش بردن سرزمینی صدها سال عقب مانده و تبدیل آن به یک ابرقدرت مدرن بود.

هانس هینس هولتس (فیلسوف مارکسیست) گفته بود “مقاله ایست عالی“ . هولتس پس از فروپاشی،  آموزگار، راهنما و برادر معنوی واگن کنشت بود. هولتس بدلیل مبارزه با  فاشیسم در هفده سالگی به زندان گشتاپو افتاد و در طول زندگی یک کمونیست آتشین باقی ماند.

با پیراهن و کراوات آبی، روی مبلی در خانه خود نشسته،  عصائ کنار مبل مددکار نشست و برخاست اوست که چند دنده اش شکسته است، ولی وقتی سخن از  واگن کنشت به میان می آید، خنده ای بر لبانش نقش می بندد و می گوید “ما بحث های بسیار عمیقی با هم داشتیم در بارۀ استالین، مارکس و ایجاد دیوار.» البته او افزون برجوانی و زیبائی، .یک انقلابی پرشور،  بسیار هوشمند و تند ذهن بود.»

هولتس حالا در دهکده ای در سوئیس زندگی می کند در سنت آبوندیو. واگن کنشت در اینجا هم به دیدار او رفت. هولتس او را به یک سمینار فلسفی دعوت کرد، یک هفته تمام در زیر آفتاب با چشم انداز دریا.

البته هولتس  دوست داشت که پرفسور واگن کنشت گام در راه آموزش فلسفه بگذارد ولی او روی به سیاست آورد. هولتس می گوید “او بسیار هدفمند راه خود را پی گرفت. البته بعدا بسیاری از مواضع خود را تغییر داد، او امروز دیگر آن انقلابی پرشور آن روز نیست، بسیار سازگار شده است .»

چند سال پیش در یک کنگره“ یونگه ولت“ باز یکدیگر را دیدند. واگن کنشت همراه لافونتن بود. سر یک میز نشسته و با هم گفتگو کردند.“ آنجا کاملا روشن بود که سارا مشی لافونتن را پذیرفته است.» لحن هولتس حاکی از سرخوردگیست، لحن پدری که دخترش را از او گرفته اند. امروز وقتی  واگن کنشت از استادش یاد می کند می گوید «من سخت تحت تاثیر او بودم، ولی امروز با دیکتاتوری پرولتاریا ، نمی توان راه بجائی برد“ .

سارا در قطاری سریع السیر از برلین بسوی لایپزیک در حرکت است برای شرکت دریک شب کتابخوانی. قرار است از کتاب تازه خود برای حاضران بخواند “آزادی بجای سرمایه داری». از زمان نگارش مقاله“ مارکسیسم یا  اپورتونیسم“ 19 سال گذشته است، دو دهه سپری گشته. در این دو دهه  ستایشگر استالین  به منتقد معتدل اقتصاد بازار تغییر یافته است و درکتابی که امشب می خواند نه از استالین نامی هست و نه از اولبریخت، از ایجاد دیوار هم ستایش نمی شود. بجای آن سخن از»لودویگ ارهارد» و“ والتر اویکن“ در میان است. از پدران مکتب اقتصاد اجتماعی بازار.

دلیل این که واگن کنشت امروز دیگر در حاشیه نیست و این که توانسته سخنگوی دوران خود گردد، فقط آن نیست که سرمایه داری به گرداب افتاده است، ممکن است که رویدادها گامی بسوی او برداشته باشند اما او نیز روی به رویدادها آورده است. در میان راه به هم رسیده اند.

واگن کنشت میلی به سخن گفتن در باره تحول نظرات خود ندارد. او امروز معتقد است که سرمایه داری از جمهوری دموکراتیک آلمان سازنده تر است، بویژه این که نوآورتر است، و رفاهی که عرضه می کند بیش از اقتصاد با نقشه است، هرچند که متاسفانه توزیع این رفاه عادلانه نیست.

امروز امتیازات جامعه باز را بیشتر می بیند. او امروز می تواند در برنامه تلویزیونی و پر بیننده “گونتر یاوخ“ آلمان فدرال  سرمایه داری را سکه یک پول کند، چنین کاری را در نظام “سوسیالیزم واقعا موجود»  در آنزمان نمی توانست بکند و می گوید “اگر در جمهوری دموکراتیک آلمان با این شدت و تندی نظام را مورد انتقاد قرار می دادم خدا میداند چه بر سرم می آمد.»

در سال 1997 با رالف نی مایر، تولید کننده فیلم، ازدواج کرد. او امروز در ایرلند زندگی می کند. با این ازدواج و راه یافتن به جرگه دوستان و خویشان همسرش برای نخستین بار دریافت که زندگی در غرب بر چه منوال می گذرد.

ولی می توان گفت که عامل اساسی در تغییر نظرات او اسکار لافونتن بوده است. میان  آنچه که  امروز او و واگن کنشت می گویند تشابهی  بسیار ست. پرسش این است که کدام یک از دیگری کپی می کند. لافونتن شادی حاصل از ترقی را به او آموخت. او سالهاست که در میان چپ ها از واگن کنشت حمایت می کند. لافونتن کمک کرد که او امروز در معاونت رهبری حزب قرار گیرد و احتمالا به معاونت فراکسیون حزب در مجلس آلمان نیز ارتقاء یابد، احتمالا اوهرگز نمی توانست در جمهوری دموکراتیک آلمان به این مدارج دست یابد. 

قرار است امشب در جمع باغداران کوچک از کتاب تازه اش بخواند. مدیر صحنه نام کتاب را اعلام می کند: «آزادی بجای سرمایه داری“.  و آنگاه سارا آغاز می کند.

نخستین جمله از کتابش این است: «اصلا، دیگر چه کسی می خواهد در نظام سرمایه داری زندگی کند؟» با تأنی و آرام می خواند، با صدای بم، بر روی واژه ها تکیه می کند، مثل این که قصه «شیر بدخو و مار» را می خواند. قصه قبل از خواب اواست، قصه ای در آستانه بخواب رفتن سرمایه داری.

او می خواهد جای سرمایه داری را به “ سوسیالیسم خلاق“ بدهد. در این سوسیالیسم بانکها  و دیگر صنایع مانند صنعت نیرو، ملی خواهند شد. فقط تا یک میلیون یورو می توان به ارث برد، کارخانه ها باید پس از درگذشت صاحبش، به مالکیت کارگران و کارمندان آن کارخانه درآیند، بطور کلی بخش عمده هر کارخانه ای باید به مالکیت کارگران و کارمندان هر موسسه تولیدی تعلق داشته باشد. او آنرا“ نوع تازه ای از مالکیت» نام می گذارد. بر ثروت ها و  درآمد های زیاد باید مالیاتی سنگین  تعلق گیرد..  

پس از پایان جنگ سرد و پایان رقابت دو نظام، سارا هرگز فکر نمی کرد که پیروزی  سرمایه داریِ پیروز، چنین زود فرو پاشد.

در پایان شبی بلند در کافه هاوانا آخرین پرسش صریح: “آیا شما که سرسخت ترین منتقد سرمایه داری  هستید،  این نظام را استوارتر از این می پنداشتید که هست؟

این پرسش را می پسندد، لبخندی بر لبانش نقش می بندد که هم  بیانگر ذهنیت دیروز و هم بینش امروز اوست . پس از آن که لبخند از لبانش دور می شود می گوید“ باید گفت، بله  .“

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s