اوضاع را اینگونه می بینیم: بسوی جنگ سوم جهانی


اوضاع را اینگونه می بینیم:

بسوی جنگ سوم جهانی

کُپ آنلاین : میشائیل شوسودفسکی و فینیان کانینگهام

گزینش و ترجمه رضا نافعی

هدف نقشه های نظامی پنتاگون در سراسر جهان فرمانروائی بر جهان است. هم اکنون نیروهای نظامی ایالات متحده آمریکا و ناتو  در بسیاری از نقاط جهان دست اندر کار عملیات برای رسیدن به همین هدف هستند. از پایان جنگ جهانی دوم دکترین نظامی آمریکا بر اساس برنامه  » جنگ طولانی » استوار شد. ( در آغاز مراد از مقوله » جنگ طولانی » درگیری های نظامی بزرگی بود که پس از جنگ جهانی اول تا  فروپاشی شوروی روی داد. پس از سال 2001  بتدریج جنگ  جهانی با تروریسم بر مضمون پیشین افزوده شد  ) . برنامه تسلط نظامی برجهان، بمثابه  اساس سیاست امپریالیستی در اواخر سالهای 40 ، در دوران حکومت ترومن ، در آستانه جنگ سرد، طراحی شد.

 حدود پنج هفته پس از حمله صدام به کویت، در ماه سپتامبر 1990، جورج هربرت واکر بوش، فرمانده کل نیروهای نظامی و رئیس جمهور آمریکا در آنزمان ، در اجلاس  مشترک   کنگره و سنای آمریکا طی نطقی  تاریخی برنامه ایجاد نظام نوین جهانی را اعلام کرد که بر  ویرانه های  دیوار برلن و شوروی فروپاشیده بنا خواهد شد.

بوش پدر رؤیای خود را از جهان » همکاری مسالمت آمیز بین المللی » توصیف کرد، مناسباتی که دیگرمُهر  رقابت  و رو در روئی ابر قدرت ها  را بر پیشانی نخواهد داشت ، مناسباتی که دیگر نباید در سایه  دکترین توازن وحشت ِ دوران جنگ سرد قرار داشته باشد.

در مرحله  آغازین این عصر جدید، پس از پایان جنگ سرد، بوش موکدا اظهار داشت که » همکاری نوین ملت ها آغاز شده است و ما امروز در موقعیتی فوق العاده قرار داریم. بحران منطقه خلیج فارس برغم سنگینی خود بما شانس یگانه ای نیز عرضه می کند، که بسوی عصر تاریخی همکاری بحرکت در آئیم. از این دوران پر آشوب می تواند نظام جهانی نوینی سربرآورد: دورانی نوین، آزاد از خطر ترور، و با  نیروئی افزون تر در  راه عدالت  و مطمئن تر در راه تلاش  بسوی صلح . عصری که در آن ملت های جهان شرق و غرب، شمال و جنوب،  پیش روند و بتوانند در صلح وصفا زندگی کنند.»

البته سخنان رؤسای جمهور های آمریکا مشحون است از سخنان بی پر و پی ، سطحی و پر تضاد که  نباید آنها را جدی گرفت. اما به هر حال بوش در زمانی از حقوق بین المللی  و عدالت سخن می گفت  که سربازان آمریکائی  فقط چند ماه قبل از آن با  اشغال پاناما  در دسامبر 1989 و کشتار  هزاران  نفر   وارتکاب جنایات فراوان دست به تبهکاریهائی زده بودند که کاملا قابل قیاس با تبه کاری هائی بود که صدام بعدا مسئول انجام آن شناخته شد . علاوه بر این  آمریکا و همپیمانهای  امریکا در  ناتو در سال 1991 به بهانه » دخالت انساندوستانه»  دست به یک جنگ طولانی با یوگوسلاوی زدند که به ویرانی و تکه تکه شدن آن کشور و فقرعمومی مردم انجامید.

با این همه وقتی سخنان یک جانبه بوش را در بارۀ رؤیای او از » نظام نوین جهانی » با آنچه که در بیست سال گذشته، یعنی دوران » پس از جنگ سرد »  رخ داد ه است ، مقایسه کنیم می بینیم که جهان چقدر تغییر کرده و سیاست خارجی رئیس جمهور های بعدی آمریکا : کلینتون، بوشِ پسر و اوباما چه سقوط یک جانبه ای کرده، تا چه حد فرومایه و پست شده است.

آن نوید صلح جهانی که  بوش ِ پدر قول آنرا داد،  تبدیل شد به جنگ های بی پایان همراه با بی سامانی اقتصادی، مصیبت های خانمانسوز اجتماعی و  ویرانی عمیق محیط زیست.

برنامه همکاری  و مشارکت صلح آمیز بین المللی  دست آویزی شد برای آغاز جنگ خلیج( فارس) که می بایست به اشغال کویت توسط عراق در سال 1990 پایان دهد، استقلال کویت را بازگرداند و حقوق بین المللی را بکرسی بنشاند.

 

جنگی در سراسر جهان

ما اینک با یک برنامه نظامی جهانی روبرو هستیم، بویژه با برنامه جنگ در سراسر جهان ( » Global Warfare «) . با برنامه ای سر و کار داریم که با همزیستی و همکاری مسالمت آمیز فاصله ای عظیم دارد ما در جهانی زندگی می کنیم که با کابوس هراس انگیز  جنگ های دائمی همراه است ـ جنگی هائی که با زیرپانهادن حقوق بین المللی و   برخلاف خواست افکار عمومی و علائق همگانی روی می دهند.

ما از آن  دوران نوینی  که با اطمینان بسوی صلح گام بر داریم » نیز بسیار دور هستیم. و بجای آن با  جهانی سر و کار داریم که ما را بیشتر به یاد کابوس وحشتزای جورج اورولز در 1984 می اندازد. در آن کابوس تصویری از جهانی عرضه می شود که در آن چالش های دائمی، ناامنی، ساختار های دیکتاتوری،  نظارت دائمی بر همه چیز و همه کس ، تفکر دو سویه ( مقوله ای از کتاب  اورولز ) چرخاندن آگاهی و تفکر مردم بسوی دلخواه خود،  چه در عرصه اجتماعی و چه در میدان زندگی خصوصی ، بر جهان مسلط است. تفکر دو سویه وچرخاندن تفکر مردم بسوی دلخواه، امروز چنان در میان رسانه ها باب است و آنرا چنان جذب کرده اند و آنرا چنان به افکار عمومی تزریق می کنند که بسیاری از مردم دیگر متوجه نیستند که چگونه تفکر آنها  را می گردانند. این روند چنان مسلط است که حتی به مطبوعات آزاد و وزینی چون نیویورک تایمز و گاردین نیزرسوخ  کرده است.

دوران پس از 11 سپتامبر : دکترین آمریکا جنگ های پیشگیرانه

حمله   11سپتامبر به برج های دوقلو و پنتاگون که گویا با پشتیبانی القاعده صورت گرفته در بازی دادن افکار عمومی نقش مرکزی را ایفا می کند. یکی از هدف های  تبلیغات جنگی  ساختن تصویری از دشمن خارجی در ذهن مردم است .   عثامه بن لادن آن  » دشمن خارجی »  است که » آمریکا را تهدید می کند » . بنا بر این دست زدن به جنگهای پیشگیرانه  علیه » تروریست های اسلامی » ، برای مصون نگاه داشتن وطن از صدمه آنها   ، ضروری است. چنین است  وارونه جلوه دادن   واقعیت :  آن که مورد حمله قرار می گیرد آمریکا ست.

پس از حمله 11 سپتامبر،  »  به نمایش آورددن دشمن  خارجی » با این منظور صورت می گرفت که اهداف اقتصادی و استراتژیک جنگهای آمریکا در خاور میانه و آسیای مرکزی از انظارپنهان بماند. جنگ پیش گیرانه به بهانه دفاع از خود ظاهر حق بجانبی پیدا می کند و تبدیل می شود به   » جنگ عادلانه »  برای رسیدن  به یک هدف انسانی.

از آغاز جنگ افغانستان ـ شوروی، در سالهای آغازین  دهه 1980، دستگاه اطلاعاتی آمریکا ــ سیا ــ دست به ایجاد » بریگاد اسلامی » زد.   سازمان دهندگان تبلیغات  و ارگانهای تبلیغاتی تلاش می کنند تا برخی از صفحات ناخوش آیند  از  تاریخ القاعده را حذف کنند، حقیقت را پنهان سازند و تمام اسنادی را که نشان دهند این » دشمن خارجی » چگونه بوجود آمد و چگونه به دشمن شماره یک تبدیل شد، از بین ببرند.

دستگاه اطلاعاتی آمریکا  این سازمان تروریستی خود را بوجود آورد.  و همزمان با آن به جهان هشدار داد که این سازمان تروریستی ــ که خود بوجود آورده بود ــ سازمانیست خطرناک. در پی آن یک بودجه چند میلیاردی نیز برای مبارزه با ترور بتصویب رسید و برای مبارزه با همین سازمان خود ساخته  به اجراء گذاشته شد. ولی بجای آن که از » جنگ » یا » تروریسم دولتی » سخن بگویند ، ادعا کردند  این ها » عملیات انساندوستانه»  ای هستند که هدفشان مبارزه با » تروریست ها » ست. تبلیغات گران ترجیح می دهند بجای بکار بردن واژه » حمله » از  واژه » دفاع »  یا  از واژه » حفاظت » سخن گویند. از آن  پس دیگر از » کشتار انبوه » سخن گفته نمی شود و نام آن به «خسارات جنبی »  (   collateral damage) تغییر یافته است.

در این عرصه تصویر ها یا سیاه هستند یا سپید . در این صحنه فقط فرشته و اهریمن با هم روبرو می شوند. آنها که خود آتش جنگ را برافروخته اند، مظلوم جلوه داده می شوند. افکار عمومی را به این صورت به انحراف می کشانند که ادعا می کنند  » ما برای دفاع از شیوه زندگی غربی باید با اهریمن، به هر شکلی که جلوه کند، مبارزه کنیم    «.

برای   جلوگیری از اثر بخشی این » دروغ بزرگ» و  اهداف ضدانسانی  آن که حاصلش   ایجاد ویرانی در سراسر جهان است و یگانه  نیروی محرکه آن فقط و فقط سود جوئی است ، باید پیکار کرد. این نقشه های جنگی که برای کسب سود به اجرا گذاشته می شوند نابود کننده ارزش های انسانی هستند و انسان ها را تبدیل می کنند  به موجوداتی خونخوار و بی وجدان .

 

گسترش نظامیگری : » آنچه عادیست جنگ است «. 

 

ترکیب این مقاله که پس از این مقدمه خواهد آمد نشان می دهد که ما در واقع در عصری زندگی می کنیم که خصیصه آن » جهانی کردن جنگ » است و عامل آن کشورهائی هستند که ادعا می کنند از حقوق دموکراتیک و حقوق بین المللی دفاع می کنند.

مهمترین قدرت محرکه و در عین حال پیشتاز این کشورها ایالات متحده آمریکاست. به آمریکا احساسی دست داده که گویا به آن  و  دیگر همپیمانهایش در پیمان اتلانتیک شمالی ( ناتو) از جمله انگلستان،فرانسه،کانادا و آلمان و همچنین تعداد کثیری دستیار نظیر حکومتهای عربی در حوزه خلیج فارس، اجازه شده  ک  به هرجای جهان که می خواهد دست اندازی نظامی کند.

  لحن سخنان اوباما در سفر اخیرش( ماه نوامبر) به  حوزه اقیانوس آرام خطاب به چین، لحنی جنگ طلبانه بود و او در این سخنان چین را خطری نظامی برای منطقه نامید و گفت که آمریکا برای مقابله با چین آماده است. اکثر حاضران لحن پرخاشجوی اوباما را در برابر پکن لحنی  نابجا و نادرست دانستند که باید محکوم گردد. ولی رسانه های معتبر غربی این روش خصمانه رئیس جمهور آمریکا و این لحن را عادی و روشی عاقلانه در بحث توصیف کردند.

باین گسترش نظامی گری با متنوع ترین بهانه های خوش آهنگ، رنگ ولعاب   عقلانی زده می شود: از جهان  باید در برابر » تروریسم اسلامی » محافظت کرد( مانند افغانستان) باید جهان را از » سلاحهای کشتار انبوه » مصون داشت( نظیر عراق  در زمان صدام حسین و در حال حاضر در ارتباط با  ایران) صحبت بر سر دفاع از حقوق بشر است ( مانند لیبی ) یا » عملیاتی که با انگیزه های انساندوستانه صورت می گیرد( مثلا در سومالی) یا حفاظت از استقلال کشورهای کوچک (    که باید از موجودیت آنها در برابر چین دفاع کرد) . یا استقرار چترهای دفاعی ضد موشکی در سراسر اروپای شرقی،   کنار مرز روسیه . در این مورد هم رسانه های معتبر غربی نقش مهمی در تحریف واقعیات و جااندختن اقدامات غیر عاقلانه بعنوان تصمیمات مدبرانه،  و       درست  جلوه دادن کجروی ها و توجیه کردن بی عدالتی ها ایفا می کنند.  آنچه این رسانه ها  می کنند درست از روی کارهای وزارت حقیقت در کتاب 1984 اورولز الگو برداری شده است.

البته ما می توانیم این صحنه سازی ها را بعنوان  واقعیت بپذیریم و کوشش کنیم جهانی را که مملو از تنازعات آشفته است بعنوان واقعیت بپذیریم ، انگونه که رسانه های معتبر می خواهند بما بباورانند. ولی ما می توانیم   تصمیم دیگری هم  بگیریم  و جهان را چنان که واقعا هست ببینیم :  و این نوع جنگ ها  و جنگ افروزی ها را بدرستی نفرت انگیز و ناقض حقوق خلقها  و مناسبات انسانی بدانیم.

ما می خواهیم با آنچه از این پس در این نوشته مطرح می کنیم سهمی داشته باشیم در آزاد کردن انسانها از تفکر تحمیل شدۀ دوسویه به آنها، در تصحیح این فکر  که گویا جنگ ها پدیده ای عادی  هستند. ما تصویری از جهان ارائه خواهیم کرد که نشان می دهد آمریکا و همپیمانهایش برای رسیدن به » فرمانروائی مطلق بر جهان » تلاش می کنند، و هر ملتی که بخواهد در برابر دعوی آمریکا برای  حکومت بر جهان بایستد خود آماج حمله خواهد شد.

از منظر تاریخی نیروی محرکه برای برافروختن آتش یک جنگ جهانی  ریشه در سرمایه داری امپریالیستی دارد. از جمله دلائل شعله ور شدن آتش جنگ های اول و دوم جهانی رقابت کشورهای سرمایه داری برای دست یابی به مواد خام  و کنترل ژئو پلیتیک این منابع بود( در این مورد مراجعه کنید به مقاله Jacques Pauweis    که سرمایه داران آمریکائی هم از انگلستان حمایت می کردند و هم از آلمان نازی )انگیزه  پنهان  در پس  اشغالگریها و جنگهای بیشماری که پس از جنگ جهانی دوم و به نیابت از سوی آمریکا در آمریکای جنوبی، آسیا و آفریقا، و به بهانه » دفاع از   جهان آزاد در برابر امپراتوری  اهریمنی شوروی » رخ داد نیز   جز این نبود.

 با فروپاشی شوروی، چون دیگر نیروئی نبود که در برابر این تلاش ها  بایستد، آمریکا و همپیمانهایش عملا توانستند بی پروا و با شتاب  بسوی تسلط امپریالیستی خود گام بردارند. از آغاز بحران مالی  در سال  2008 این شتاب افزایش یافت. و در واقع می توان رشد نظامیگری و تقویت آنرا تلاشی برای جبران شکست اقتصادی دانست ، در حالی که  این شکست چه از لحاظ ساختار آن و چه بلحاظ  شدت آن  با تمام بحران های معمولی که در پایان  یک چرخه عادی  اقتصادی می توانست دیده شود، متفاوت بود . احتمالا ما شاهد یک فروپاشی تاریخی نظام سرمایه داری هستیم که بسیار شدیدتر از بحران اقتصادی قرن پیش خواهد بود. بر چنین زمینه ای بالا گرفتن نظامی گری اهمیتی بمراتب بیشتر و نگران کننده تر می یابد.

کنترل منابع مواد خام در سراسر جهان بویژه موادی  نظیر نفت و گاز نقشی تعیین کننده ایفا خواهند کرد. از جنگ با عراق، افغانستان و لیبی گرفته تا رو در رو قرار گرفتن با ایران، روسیه یا چین ــ  در تمام این موارد، انگیزه اصلی، مسابقه برای تسلط یافتن بر این منابع  و کنترل این مواد است که برای اقتصاد سرمایه داری اهمیت حیاتی دارد .  تمام حرف و سخن های دیگری که برای موجه جلوه دادن این جنگها و رو در رو قرار گرفتن ها مطرح می گردد، همه زینت هائی هستند برای پوشاندن چهره این واقعیت کریه ، هرچند که  رسانه های جا افتاده و وزین می خواهند چیز دیگری را بما بباورانند. پایان بخش اول.

   .

http://kopp-online.com/hintergruende/geostrategie/michel-chossudovsky-und-finian-cunningham/die-globalisierung-des-krieges-der-militaerische-fahrplan-zum-dritten-weltkrieg-1-.html

 

 

 

 

 

Advertisements

یک پاسخ

  1. میری پور
    با سلام و عرض ادب
    من مایلم این بار کمی روی این قسمت » دوران پس از یازده سپتامبر : دکترین آمریکا جنگهای پیشگیرانه » از ترجمه خوب شما با کمک گرفتن از کتابها و جراید آمریکایی ، تکیه کنم .
    در انتخابات سال 2000 جرج بوش پسر اعلام كرد:” كشور مقتدري مثل امريكا نمي‌تواند در نظام آنارشيك بين‌المللي، همچون ديگر كشورها فقط يك بازيگر باشد بلكه امريكا به‌ خاطر برخورداري از تسلط نظامي بر جهان، بايد رهبري نظام بين‌الملل را برعهده گيرد.” در اين نگرش، امريكا خود را حق مطلق مي‌دانست و مدعي بود هركه با ما نيست، عليه ما است
    آناتول لیون از Carnegie Endowment واشنگتن دی.سی. خاطرنشان میکند ، « برنامۀ دولت بوش ، که از زمان فرو پاشی اتحٌاد شوروی در آغاز دهۀ 1990 ، به تدریج توسط گروهی از متفکٌرین نزدیک به دیک چنی و ریچارد پرل تکوین یافته است، سلطۀ یکجانبه بر جهان ، از طریق تفوٌق نظامی مطلق، را هدف گرفته است.»
    ریشه این دکترین به سالهای دهه ۷۰ بازمیگردد . بدین ترتیب که ریشه های این طرح درسالهای دهه ۱۹۷۰با ائتلاف میان جناح های افراطی که در رأس حکومت آمریکا بودند بطور مشخص شکل گرفت. ( این ائتلاف میان جناح راست رادیکال حزب جمهوریخواه به سرکردگی رونالد ریگان ، عناصر انتقامجوی دستگاه امنیٌت ملٌی و ناکامان از شکست ویتنام ، و نو محافظه کارا ن حزب دمکرات که از جناح افراطی و ضدٌ کمونیست این حزب سر بر آورده بودند بوجود آمد. )
    با یک برنامۀ سیاسی مشخص که عبارت بود از : متحٌد ساختن جامعۀ آمریکا از راه جنگ و بسیج مداوم و تضمین برتری استراتژیک همه جانبۀ امریکا. آنها خواهان آن بودند که که جامعه آمریکا را همواره رودرروی یک دشمن عمده قراردهند . در دهه ۷۰ راست رادیکال بر علیه سیاست تشنٌج زدائی شرق و غرب وارد عمل شد. خطوط این برنامه دردهه ۸۰ ادامه پیدا نمود ، و سپس در آغاز دهۀ ۱۹۹۰ که نو محافظه کاران آمریکا تئوری معروف به اولویٌت را مطرح کردند ، عملا به کرسی نشست !
    گرانت هاورز و مارک وکسلر، در کتاب « آیا محافظه کاری جدید آمریکا مرده است؟» می نویسند : پایان جنگ سرد در سال ۱۹۹۱ ، میرفت تا تفوٌق استراتژیک آمریکا و انحصار عینی ایالات متحٌده در توسل به زور در روابط بین امللی را تضمین نماید. امٌا، سقوط اتحٌاد شوروی در عین حال، علٌت وجودی دولت امنیٌت ملٌی، که تنها با وجود یک خصومت مهلک قابل توجیه است، را نیز با خود از میان برد. به گفتۀ دو تن از محققٌین آمریکایی ، « تصوٌر میرفت که محافظه کاران جدید از مرگ دشمن خود به وجد بیایند » . امٌا واقعیٌت قدری متفاوت بود. اینان که ترس و واهمه از بی تفاوتی جامعۀ آمریکا ذهنشان را تسخیر کرده بود و « قبل از هر چیز نگران مشروعیٌت سیاسی و فرهنگی حاکمیٌت آمریکا بودند» ، در جستجوی یک « شیٌطان جدید [..] که باعث اتٌحاد و هشیاری مردم گردد [..]. یک دشمن تازه که به آنان روح و نقاط ضعف فرهنگ و جامعه شان را یاد آور شود، بر آمدند.
    جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ و جانشینی « دول ولگرد» بجای اتحٌاد شوروی بعنوان دشمن استراتژیک عمده، از نو اسباب بسیج ملیٌ و حفظ و گسترش مجمع الجزایر نظامی جهانی ایالات متحٌده را فراهم آورد. به گفته دیک چنی، وزیر دفاع وقت، این جنگ « پیش در آمدی بر نوع منازعاتی است که ما احتمالا» در عصر جدید با آنان سر و کار خواهیم داشت[…]. غیر از آسیای جنوب غربی، ما در اروپا، آسیا، اقیانوس آرام و آمریکای لاتین و مرکزی نیز منافع عمده ای داریم. ما باید سیاست ها و نیروهای خودرا بشکلی سازمان دهیم که قادر باشند در آینده از بروز چنین خطرات منطقه ای جلوگیری کرده و یا سریعا» آنان را سرکوب کنند».

    بسیار ممنون از انتخاب و ترجمه خوب مطلب .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s