بایگانی‌های ماهانه: ژانویه 2013

«گرامشی» مارکسیست بود اما نه لنین بود و نه مارکس!

«گرامشی»

مارکسیست بود

اما نه لنین بود

و نه مارکس!

یونگه ولت ـ گزینش و ترجمه رضا نافعی

Hans Peter Brenner

 نویسنده این نوشتارعضو  رهبری حزب کمونیست آلمان و از گروه ناشران مجله تئوریک » اوراق مارکسیستی » است .

آنتونیو گرامشی، کمونیست ایتالیائی نیز، پس از مرگ، سرنوشتی مشابه روزالوکزمبورگ یافت. تا امروز نیز تلاش کرده و می کنند تا  او را به مرتبه یک  نظریه پرداز معتبر و کلاسیک ارتقاء دهند اگر نه بالاتر از مارکس دست کم  جائی   در کنار او برایش باز کنند و با این کار گامی در جهت طرد لنین  از مارکسیسم  بردارند  و  مارکسیسم را رویهم رفته  مطابق با علائق سرمایه داران „دموکراتیزه „کنند. به خواندن ادامه دهید →

Advertisements

افسانه روزا لوکزمبورگ

افسانه روزا لوکزمبورگ

 

یونگه ولت ــ گزینش و ترجمه رضا نافعی

نویسنده این نوشتار Hans Peter Brennerعضو رهبری حزب کمونیست آلمان و از گروه ناشران مجله تئوریک » اوراق مارکسیستی » است .

 بنیاد تئوریک خود شناسی برای چپ ها اهمیت روزافزونی یافته است. نشان آن در بحث پیرامون   برنامه دو حزب  » دی لینکه » ( چپ ها ) و «حزب کمونیست آلمان »    (DKP) مشاهده می شود  که  بزرگترین احزاب چپ آلمان هستند.  ولی در عرصه بین المللی نیز این پرسش مطرح است (مراجعه کنید به  اظهارات  Sam Webb  دبیر کل حزب کمونیست آمریکا که خواستار چشم پوشی از لنینیسم  است ). در این مباحثات جاری دو تن از شخصیت های مارکسیست بگونه ای فزاینده در کانون توجه قرار گرفته اند: خانم روزا لوکزمبورگ،  کمونیست آلمانی و انتونیو گرامشی، کمونیست ایتالیائی.

حزب » دی لینکه » در طرح برنامه خود روزا لوکزمبورگ را بگونه ای ویژه برجسته می سازد. در این طرح  او   در کنار مارکس و فریدریش انگلس، بنیانگذارن سوسیالیسم علمی  نهاده می شود. در ارتباط با سنت دموکراتیک چپ، سوسیالیستی، سوسیال دموکراسی و کمونیستی ، که حزب » دی لینکه » خود را بخشی از آن  می داند، گفته می شود :   »  مارکس، انگلس و لوکزمبورگ نشان داده اند که  نخست با آزاد شدن از فرمانروائی سرمایه و مناسبات پدرسالاری است که چشم انداز آزادی  و  برابری  سوسیالیستی  برای همه انسان ها نمودار می گردد.»( طرح برنامه  سطرهای 184 تا 187 ).

و در بخش سوم ( «سوسیالیسم دموکراتیک در قرن بیست و یکم») روزا لوکزمبورگ یگانه   فردی است که از او   بعنوان   راهنمای » سوسالیسم آزادیخواه » ،    نام برده  می شود.

پنج » بنیانگذار معتبر«

 

اعضای حزب کمونیست آلمان در کلیت  خود باید از این ادای احترام نسبت به بنیانگذار حزب خود ( روزا لوکزمبورگ )  احساس رضایت کنند.   بویژه آنها که  در مباحثات سال 2010 از طرح مطروحه بنام » تز های دبیرخانه » جانبداری می کردند، هرچند که این تز ها در آخرین کنگره حزب بعنوان برنامه پذیرفته نشد.

اما در » تز  دوازدهم »  از فصلی که در باره » حزب کمونیست آلمان »  در  دوران جاری » سخن گفته می شود چنین آمده است :» نظریات مارکس، انگلس، لنین، لوکزمبورگ، گرامشی و دیگر متفکرانسوسیالیسم علمی به ما امکان  شناخت بسیاری از مسائل را می دهند  مشروط بر این که ما به آنها بمثابه اصول » منجمد راست دینی » ننگریم بلکه با برخوردی نقادانه و دیالکتکی  آنها را درک  کنیم و بکار بندیم .»

بنا بر این طبق این نوشتار روزا لوزمبورگ و گرامشی از لحاظ سیاسی و تئوری  در مرتبه » رهبران معتبری » چون مارکس، انگلس ولنین قرار می گیرند، که جهان بینی کمونیست ها بنام آنها : » مارکسیسم لنینیزم »  خوانده شده است.

در نسخه ای که بعدا منتشر شد آن ادعا که لوکزمبورگ و گرامشی  با مارکس، انگلس و لنین هم طراز هستند اندکی تخفیف یافت.

    صراحت  بی تردید یا انتخاب اختیاری

 

این پرسشی  دور از ذهن نیست که بپرسیم چرا فقط   از » بزرگان پنجگانه »  سخن گفته شود، چون نام های دیگری نیز هستند که می توانند در زمره » صاحب نظران معتبر » قرار گیرند مثلا : پلخانف، کائوتسکی، لیبکنشت، فرانتس مرینگ، ارنست تلمان، بوخارین، لوکاچ، تروتسکی،وارگا، مائوتسه دونگ، هوشی مین، استالین، کونهال، تولیاتی، کلارا زتکین، فیدل کاسترو، چه گوارا و غیره و غیره.

دست کم باید توضیح داده شود که چرا اهمیت این ها کمتر از لوکزمبورگ و گرا مشی است . ولی این توضیح داده نمی شود.

این دونفری که چنین مصرانه به پیش رانده می شوند خود هرگز به این فکر نمی افتادند که خود را همطراز مارکس و انگلس، بنیانگذاران  سوسیایسم علمی بشمارند. روزا لوکزامبورگ  در کنگره بنیانگذاری حزب کمونیست آلمان گفت :» ما باز با مارکس و زیرپرچم او هستیم »  و با تواضع از مارکس و انگلس بعنوان » استادان بزرگ ما » یاد کرد. این گونه  سخن گفتن خود نشان آنست  که او در این مورد تا چه حد بی ادعا بوده است.

 آنتونیو گرامشی نیز هرگز به این فکر نیفتاد که خود را با لنین مقایسه کند یا خود را با او در یک سطح قرار دهد. او بارها تصریح کرده است کسی نمی تواند کمونیست باشد و لنینیست نباشد( منبع :» آنتونیو گرامشی » در بارۀ سیاست، تاریخ و فرهنگ» چاپ لایپزیگ 1980 ص. 122، 127) .

ولی کاملا عیان است که صحبت بر سر ارزیابی  اعتبار » عینی » این کمونیست ها  ، یعنی لوکزامبورگ و گرامشی، نیست، موضوع بکلی چیزی دیگر است. حاصل ساختن » بزرگان پنجگانه« جدید و تاثیرات آن چیست ؟

نخستین نتیجه  آن  این است که : آموزش در هم تنیده ومنسجم مارکس، انگلس و لنین  در ردیف دیگر      نظرها و تفسیر های گوناگون چپ  قرار می گیرد که کیفیت های متفاوت دارند. آوردن نظرات این  دو »   صاحب نظر معتبر » تازه  در کنار   آنچه که معمولا بنام » مارکسیم ـ لنینیسم » خوانده می شود و در اسناد  حزب کمونیست آلمان از آن به نام » آموزه های مارکس، انگلس، لنین» توصیف می شود، فقط  آغاز حرکت است.

آن گونه که مشاهده می شود باید در کل  کالبد مارکسیسم نفوذ کرد. حاصل آن چه خواهد بود؟

پاسخ این پرسش نیز آسان است، استدلال کهنه و تقریبا ملال آور آن این است: لوکزامبورگ و گرامشی باید برای همیشه   به عنوان  مظهر کمونیسم  غیر لنینی، حتی ضد لنینی، بعنوان  پیشگامان » کمونیسم دموکراتیک »  یا  «سوسیالیسم دموکرالتیک»  جلوه داده  شوند. آنها باید  بعنوان مخالفان گرایش های باصطلاح  دیکتاتور منشانه لنین ـ و حتی مارکس به کرسی نشانده  شوند.

کسی که از تاریخ بی خبر باشد متوجه نمی شود که   این دو » شخصیت معتبر» تازه  نه در عرصه سیاسی و نه در میدان تئوری  هموزن آن سه  » بزرگ » که شناخته ایم نیستند.

پرسش این است  که : چرا باید تفاوت های مضمونی  و اختلافات موجود در مارکسیسم متکثر را  صاف و هموار جلوه دهیم و تلویحا آن را بپذیریم  و یا بر عکس مارکسیسم متکثر را که در نفس خود متضاد  است قبول کنیم. معنای آن برای منطق درونی مارکسیسم ـ لنینیسم،  که   مقوله ایست  علمی و متشکل از سه بخش فلسفی، اقتصادی و سیاسی،  چیست؟

پاسخ و عواقب آن نیز برای من روشن است: تئوری منسجم مارکسیسم لنینیسم تبدیل خواهد شد به ویرانۀ » هرکسی از ظن خود..» و این ویرانه می شود، مثلا ،  پایه  ئتوریک  برای حزب  کمونیست آلمان .

» آموزگار بزرگ «

لنین   در زمان حیات روزا لوکزمبورگ با او مجادلاتی سخت و اصولی داشت  و هنگامی که بنیانگذار حزب کمونیست آلمان بقتل رسید لنین در سوگ او سخنانی  نوشت که از دل برخاسته بودند، آنها یکدیگر را خوب می شناختند. روزا لوکزمبورگ بعنوان یکی از رهبران حزب سوسیال دموکرات  کشور سلطنتی لهستان و لتوانی پیش از سال 1905 گهگاه در کنگره های حزب کارگری سوسیال دموکرات روسیه  و کنفرانس انترناسیونال دوم سوسیالیستی حضور داشت و در آن همایش ها گاه از لنین پشتیبانی  و گاه با او مخالفت کرده بود.

لنین   روزا لوکزمبورگ   را ستایش  کرد  و او را » شاهین انقلاب » خواند  و گفت آثار او برای کمونیست های جهان » آموزه های مفیدی » خواهند بود.   این ارزیابی  و این جایگاه تاریخی مصون از تعرض است، چه آن روز و چه امروز. پس نیازی نیست که  بر خطاهای های سیاسی و تئوریک او  سر پوش نهیم تا   مبادا بر هاله ای که باید پیرامون او بعنوان » شخصیت معتبر » بوجود آید و او را قابل قیاس     با مارکس، انگلس و لنین سازد خدشه ای وارد آید. لنین از روزا لوکزمبورگ ، بانوی انقلاب پرولتری و کمونیست  دفاع می کرد و نمی گذاشت او را بعنوان » قطب دموکراتیک مخالف بلشویک ها » مصادره کنند،   در همان حال  که می نوشت : روزا لوکزمبورگ در مورد مسئله استقلال لهستان اشتباه کرد، در سال 1903  در ارزیابی منشویک ها  اشتباه کرد، در مورد محاسبه  انباشت سود سرمایه  دچار اشتباه شد، در سال 1914 هنگامی که در کنار پلخانف، فاندرفلد، کائوتسکی و دیگران خواستار وحدت بلشویک ها و منشویک ها شد اشتباه کرد، در نوشته های زندان خود در 1918     دچار اشتباه شد( گرچه هنگام ترک زندان در اواخر 1918 و اوائل 1919  بخش عمده اشتباهات خود را تصحیح کرد). اما با وجود تمام این اشتباهات او شاهین انقلاب بود و  خواهد ماند. نه تنها کمونیست های تمام جهان یاد او را گرامی خواهند داشت، بلکه زندگی نامه او و انتشار کامل آثار او  برای تربیت نسلهای کمونیست   در سراسر جهان آموزه ای مفید خواهد بود.( لنین، نوشته های یک نویسنده 1922، مجموعه آثار  جلد 33 ص. 195)

قدرت علمی روزا لوکزامبورگ، اصالت او و روش او در خلاقیت تئوریک در مبارزه با رویزیونیسم در حزب سوسیال دموکرات آن زمان سبب گشته که او از دیگر نویسندگان با اهمیت مارکسیست  برجسته تر باشد. دانش اقتصادی او  و تحلیل او از امپریالیسم و سرمایه داری انحصاری که در آن زمان تازه بود، برغم برخی اشتباهات مهم در  ارزیابی هایش، حتی امروز هم ستایش برانگیزند. اثربخشی سیاسی ـ عملی او علیه جنگ جهانی و امپریالیستی اول و در انقلاب نوامبر آلمان نشان از کیفیت اخلاقی والائی داشت که او را به حق  یکی از شخصیت های بین المللی جنبش انقلابی کارگری  بین المللی ساخته بود.

اعضای حزب کمونیست آلمان که در حال حاضر    درگیر  نبردی تلخ و نفس گیر برای حفظ برنامه سنتی حزبی هستند که روزا لوکزامبورگ یکی از پایه گذاران آن بود، وظیفه دارند آثار نظری و میراث سیاسی او را حفظ کنند و ادامه دهند. و درست به همین دلیل حزب کمونیست آلمان وظیفه دارد هم ضعف های تئوریک او را برطرف سازد و هم مانع از آن گردد که از او برای    باصطلاح » سوسیالیسم دموکراتیک»  سوء استفاده شود،  حزب کمونیست آلمان باید  «مارکسیسم همه با هم  » را که  در تضاد با  مضمون انقلابی آموزش مارکس، انگلس و لنین است طرد کند. نقاط ضعف و اشتباهات  تئوریکی  که او داشت  انکار نکند مثلا در مورد مسئله  تئوری در بارۀ حزب .

   منظور بازگشت به گذشته برای توجیه مواضع لنین  و لنینیسم نیست. تبدیل روزا لوکزامبورگ به چهارمین یا پنجمین  » شخصیت معتبر مارکسیسم » تنها به معنی مخالفت با لنینیسم نیست. بلکه آماج واقعی آن  هسته انقلابی مارکسیسملنینیسم یعنیمردمسالاریاست، هدف واقعی آن دشمنی با نظریه مارکسیسم لنینیسم در بارۀ دولت است بعبارت دیگر هدف آن  خصمومت با اخلاق سیاسی، با فلسفه و تئوری  و نیز با آموزش های مارکس و انگلس است. …

افسانه سازی در بارۀ روزا لوکزامبورگ  بلافاصله پس از مرگ او آغاز گشت و از میان کل آثار او یک جمله   برجسته و  و مشهور شد. هنگامی که او در بهار 1918، در قلعه » ورونکه » زندانی ، منزوی و بی خبر از جهان بیرون بود،      در یاداشت هائی شلوغ  و در هم ریخته، اندیشه ها و      نکاتی را  بر روی کاغذ آورد تا مبهماتی را برای خود» در بارۀ انقلاب روسیه »  روشن سازد.   بصورت یاد داشت های شخصی و نه برای انتشار. در این یاداشت ها، کنار یکی از صفحه  ها  با خطی ریز  که بدشواری قابل خواندن است اشاره ای کرده   است به وضع خود در زندان آن قلعه   که ارتباطی با دیگر مسائل مطروحه در یاداداشت ها ندارد. این اشاره همان است که بعد ها به شهرت جهانی رسید. ( برای دیدن تصویر این صفحه مراجعه کنید به بیوگرافی لوزمبورگ نوشت انه لیزه لاشیتسا صفحه 340 تا 341 .نام کتاب این است : » Im Lebensrausch, trotz alledem „ . )

B.v. Mutius  نویسنده بیوگرافی لوکزمبورگ در باره این جمله افسانه ساز می نویسد :» جمله » آزادی همیشه آزادی دگر اندیشان است » جمله ای تاریخی شده است. نه بعنوان یک اصل، ناپخته  و  مستقل، بلکه هدفی ویژه را دنبال می کند ــ  که عبارتست از  رو در روئی با لنین ، در افتادن با  بلشویسم ، مقابله با  باصطلاح » دیکتاتوری » کمونیستی . این جمله را می توان بعنوان بیانگر مارکسیسم خلاق در برابر » راست دینی متعصب مارکس پرستی «،  چون دعای صبحگاهی   بر زبان آورد   سپس کسی را که مزاحم آزادی فرد دیگری شده است به چوبه دار سپرد.  هنگام بروز  بحران، در اجلاس شورای نظارت بر کارخانه ، می توان آن را بر زبان جاری ساخت     و با تکیه بر آن کارگران را بیکار کرد. می توان با ابراز تاسف گفت که روزا لوکزامبورگ   به این دلیل زندانی  شد که  انقلابش آزادی دیگران را برای ادامه غارت  به خطر می انداخت. از آنجا که با اتکاء به این سخن  می توان دست به تمام این بدکار ی ها زد  ـ چون آزادی همیشه آزادی کسی است که بگونه ای دیگر فکر می کند ـ این سخن   سخنی است بی ارزش . از آن رو بی ارزش است که میلیونها انسانی را که هر روز مجبورند نیروی کار خود را به بازار ببرند، حتی گامی به پیش نخواهد برد.

آنچه تازه است این است که دیده می شود  این سخن حتی در اعضای » پابرجای » حزب کمونیست آلمان نیز تردید بوجود آورده است، در حالی که در واقع باید بدانند که مقصود از این ستایش دروغین از روزا لوکزامبورگ چیست.

یورن شوترومف، که اخیرا  در طرحی تازه و کوتاه زندگی نامه ای از روزالوکزامبورگ  عرضه داشته ، در نوشتاری این مقصود را با روشنی و اختصار بیان کرده  و می نویسد :

» با بکار بردن وسائل و شیوه های ضد آزادی ، یعنی با برنامه سیاسی لنینیستی، نمی توان به آزادی دست یافت، چنین کاری بمعنی آن بود که روزا لوکزمبورگ دست از هدف خود بردارد».

اینک پرسشی طرح می کنیم،  حدس بزنید این سخنان  از کیست :

 «پرسشی که تاریخ در صدر برنامه  روز قرار داده این است : دموکراسی بورژوائی یا  دموکراسی سوسیالیستی؟ زیرا دیکتاتوری پرلتاریا، یعنی دموکراسی سوسیالیستی . دیکتاتوری پرولتاریا بمب نیست، معنی آن کودتا نیست، زد و خورد خیابانی نیست، هرج و مرج نیست ، این ها نیست که   عوامل  سرمایه داران  سودپرست آگاهانه جعل می کنند، دموکراسی سوسیالیستی  یا همان دیکتاتوری پرولتاریا یعنی بکار بستن قدرت سیاسی برای پیاده کردن سوسیالیسم  و سلب مالکیت  از طبقه سرمایه دار، طبق اراده و خواست اکثریت انقلابی  پرولتاریا، این است معنی دموکراسی سوسیالیستی.»

پاسخ   : روزا لوکزامبورگ این سخنان را در تاریخ 20.11.1918 ، اندک زمانی پس از آغاز انقلاب نوامبر در آلمان، در  نشریه » پرچم سرخ »  منتشر ساخت .( منبع : مجموعه آثار روزالوکزامبورگ، جلد 4، صفحه 409 )

 اینک حدس بزنید   این سخن از کیست:» دیکتاتوری پرولتاریا  شکل ویژه ای از اتحاد طبقاتی میان پرولتاریا، پیشاهنگ کارگران، و  بسیاری از قشرهای شاغل  بکار و  غیر پرولتری ( خورده بورژوازی، خورده مالکان،دهقانان، روشنفکران و غیره ) یا اکثریت آنهاست  که اتحادی ضد سرمایه، اتحادی برای سرنگون ساختن  تام و تمام  سرمایه، برای مقابله با  مقاومت بورژوازی و تلاشهایش برای بازگرداندن وضع پیشین و سرکوب نهائی بورژوازی است  ،اتحادی است  برای دست یافتن نهائی و همیشگی به سوسیالیسم و تحکیم آن .»

این موضع گیری اساسی در مورد مسئله قدرت انقلابی و قدرت سیاسی طبقه کارگر از لنین است( مقدمه بر سخنرانی » در باره فریب خلق با شعار ها» مجوعه آثار جلد 29 صفحه 369). این سخنان از کسی است که گویا  مبلغ قدرتی است که مرز نمی شناسد، ولی او( لنین . م )  تصریح می کند که دموکراسی پرولتاریائی ـ سوسیالیستی باید پیرو مقررات و قوانینی متفاوت از قوانین و مقررات طبقه استثمارگر باشد. حال، کجاست آن اختلاف بنیادین میان روزا لوکزامبورگ و لنین ؟

روزا لوکزمبورگ نظریه پرداز » واقعگرائی سیاسی «

بخشی از دفاع از روزا لوکزامبورگ روشن ساختن این امر است که او نیز چون لنین مدافع بی تردید تئوری انقلاب پرولتاریائی ـ سوسیالیستی و خواستار دولت انقلابی مارکسیستی و دموکراسی سوسیالیستی بود. نکته دومی که آن نیز بخشی از دفاع از روزا لوکزامبورگ است تصریح این نکته است  که دیالکتیک  اصلاحات  و انقلاب از منظر او دیالکتیک و اصلاحات کمونیستی بود،    بمعنای لنینی آن.

نظریه پرداز » سیاست واقعبینانه «

 

بخشی از ازدفاع از لوکزامبورگ  روشن ساختن این نکته است که اولا  او ـ هم مانند لنین ـ مدافع بی تردید تئوری انقلاب پرولتاریائی ـ سوسیالیستی و مدافع نظریه انقلابی مارکسیسم در بارۀ دولت و دموکراسی بود.

ثانیا دفاع از لوکزامبورگ به معنی روشن ساختن این امر است که او دیالکتیک اصلاحات و انقلاب را چگونه می دید ـ   در این مورد نیز او بینشی لنینی    یعنی کمونیستی داشت.

  خانم » گزینه لچ» رهبر ( پیشین) حزب » دی لینکه »  در سخنان دلیرانه و و در عین حال قابل توجه  خود تحت عنوان : » راههای رسیدن به کمونیسم » برای اثبات  دریافت  درست خود از » سیاست واقعگرایانه » و نشان دادن این امر که حزبش   پیرو خط مشی سنتی  «دموکراسی ـ سوسیالیستی » است، به روزا لوکزامبورگ     استناد کر د.  گرچه  همبستگی میان نیروهای چپ ضرورت دارد ولی در این مورد باید باقاطعیت در برابر  نظر او ایستاد.

» گزینه لچ » به سخنی استناد کرد که ر.لوکزامبورگ در کنگره موسسان حزب کمونیست آلمان بیان داشته و گفته بود : » به چنگ آوردن  قدرت نباید منحصر به یک بار باشد، بلکه باید استمرار داشته باشد، به این صورت که ما در دولت بورژوائی رسوخ کنیم، تا جائی که تمام پست ها را از آن خود سازیم و در دفاع از آن با چنگ و دندان تلاش ورزیم.»( ر.ل. » برنامه و موقعیت سیاسی ما » ص. 509 )

ر.لوکزمبورگ در این جا با روشنی سخن از این می گوید که نخستین هدف در اولین مرحله از انقلاب نوامبر  تغییرات مطلقا سیاسی بود، که به پایان رسیده بی آن که تاثیرات ویژه ای در  عرصه تقسیم قدرت دولتی داشته باشد.  اینک در پی آن مرحله »  نبرد باید شدت یابد،  به مرحله بالاتر فرارود که موضوع اصلی آن نبرد اقتصادی است» ( همان منبع ص. 503) که در این مرحله شورا های کارگران و سربازان  و شورا های تازه ای که باید   » ایجاد گردند، باید زمین را زیر پای رژیم » ابرت شایدِمان» ( رهبر حزب سوسیال دموکرات آلمان که انقراض سلطنت و آغاز جمهوری آلمان را اعلام کرد )  تا جائی سست کنند، که آماده افتادن باشد، آنوقت  است که تاج افتخاربر سر کار ما قرار خواهد گرفت.»( منبع پیشین ص. 510)

معنی این سخن  استراتژیِ اصلاحاتِ باصطلاح » انقلابی» که گویا باید کش داده شود نیست، بلکه مشخص کردن لحظه در نبرد انقلابی آن زمان بود که ر.لوکزمبورگ. می خواست بدنه حزب را برای حمله       به مواضع قدرت سلطه طبقاتی بورژوازی آماده کند. این موضع     هیچ وجه اشتراکی  با استراتژی ناروشن حزب » دی لینکه» یعنی با :» روند بزرگ انتقالی تغییرات اجتماعی برای تحقق سوسیالیسم دموکراتیک در قرن 21 »     ندارد.

مقوله » سیاست واقعگرایانه » از منظر ر.لوکزمبورگ از لحاظ سیاسی و استراتژیک  بکلی مغایر با آن چیزی است که امروز به آن نسبت داده می شود. روزا لوکزمبورگ در مقاله ای که بمناسبت بیستمین سالروز درگذشت مارکس نگاشت این موضوع را چنین توضیح داد:» سیاست واقعگرایانه پرولتاریائی  سیاستی انقلابی است به این صورت که تمام  خورده تلاشهای او رویهم رفته از محدودۀ نظام موجودی که در آن زندگی می کند فراتر می رود، به این معنی که او تمام آن خورده تلاشها را آگاهانه مقدمۀ آن عملی می بیند که  در نهایت به سیاست حاکمیت پرولتاریا و دگرگون سازی های بنیادین پرولتاریا می انجامد.( روزا لوکزمبورگ : کارل مارکس، در : مجموعه آثار  . برلن 2000، ص. 373)

اصلاحات و انقلاب

تصور روزا لوکزمبورگ از سیاست واقعگرایانه انقلابی  اینگونه است که اوهرگام از سیاست روزانه را از چشم انداز تاریخی شکستن سرمایه داری و عبور از آن  می بیند  سیاست روزانه  فقط بخشی از » مرحله مقدماتی » انقلاب پرولتاریائی است و هیچ ارتباطی با  تغییرات اندک یا ساختن چهره ای    دیگر از سرمایه داری که همان   استراتژی  واماندگی کائوتسکی است  ندارد. در آن استراتژی    اثری از درهم شکستن انقلابی و تدارک آن مشاهده نمی شود. از این رو   آن  سنتِ سیاستِ واقعگرایانه اجتماعی و دگرگونگر بنیادین  اجتماع » که «حزب چپ » دعوی آن را دارد  ارتباطی به روزا لوکزمبورگ ندارد.  باید از روزا لوکزمبورگ، منتقد پرشور و خشمناک  رویزیونیسم و اپورتونیسم  و آثار تئوریک دفاع کرد و  او را  از هرگونه جعل و تحریف مصون نگاه داشت.   وظیفه مارکسیست ها و کمونیست های سازمان یافته   مصون نگاه  داشتن اوست.  برای آن که او را ازلحاظ سیاسی سترون سازند نخست از او یک قدیس می سازند.

http://www.jungewelt.de/2011/09-06/025.php?sstr=die|luyemburg|legend

امریکا- انگلیس و اسرائیل سر مصری ها کلاه گذاشتند و برای نابودی سوریه تفاهم دارند

 

گفتگو با «نوآم چامسکی»

امریکا- انگلیس و اسرائیل

سر مصری ها کلاه گذاشتند

و برای نابودی سوریه تفاهم دارند

هینترگروند ــ گزینش و ترجمه رضا نافعی

پرفسور نوآم چامسکی  یکی از نامدارترین منتقدان سیاست خارجی آمریکا در گفتگوئی با مجله  «تورچر» به انتقاد از سیاست  بوش و اوباما پرداخته و  بر فساد اخلاقی روشنفکران آمریکائی انگشت می نهد. او می گوید هم دمکرات ها و هم جمهوریخواهان هر دو فرمان شکنجه و قتل می دهند و با این عمل خود حقوق مدنی را که 800 سال برای بدست آمدن آن مبارزه شده است، مورد حمله قرار  می دهند.

ــ افزون بر آمریکا در خاور میانه هم تجاوز به حقوق بشر پیوسته تکرار می شود، و در پی شورشهای بهارعربی تعداد آنها در بسیاری از کشورها افزایش نیز یافته است. دیکتاتور های   تونس و مصر بدون جنگ داخلی سرنگون شدند  در لیبی، سوریه و یمن سرنگونی با جنگ های شدید همراه شد. آمریکا و ناتو ( پس از دخالت در یوگوسلاوی) در لیبی یک بار دیگر دست به جنگ زدند و فقط بدلیل مقاومت روسیه و چین است که تا کنون دست به حمله شدید مشابهی در سوریه نزده اند. در آن دو مورد، شورشیان، برای دریافت کمک از آمریکا و اروپا نه تنها تقاضا  بلکه   التماس می کردند  ، و هرچند که   می دانستند  دریافت  کمک از خارج  فوری نیست  وباید تن به صبر بدهند اما مطلقا علاقه ای به مذاکره با مخالفان دیکتاتور خود نداشتند. بنظر شما چرا سوریه مورد حمله ای نظیر حمله به لیبی قرار نمی گیرد گرچه دائم این تقاضا تکرار می گردد؟ آیا از لحاظ اخلاقی  موجه است  که برای شرکت در جنگ لیبی یا سوریه از تکزاس و لوئیزیانا   سرباز بیاورند؟ به عبارت دیگر وقتی  شهرهائی چون مصراته، بن غازی،حلب یا حمص ویران می گردند و در این میان ممکن است هزارن نفر مردم غیر نظامی  کشته   شوند  آیا چشم پوشی از دست زدن به عملیات نظامی موجه و قابل قبول است؟

چامسکی ــ از سوریه شروع می کنیم. با یکی از نظرهای شما موافق نیستم،  من  بشدت تردید دارم که مخالفت روسیه و چین  تا کنون مانع دخالت آمریکا و مجموع کشورهای غربی در سوریه شده است. من حتی ظنم بر این است که آمریکا، انگلستان و فرانسه از مخالفت روسیه خوشحال هم هستند، چون بهانه ای شده برای آنها که بگویند ما به این دلیل به سوریه حمله نمی کنیم. و می توانستند این طور استدلال کنند که :» وقتی روسها و چینی ها مانع می شوند ما چطور می توانیم دخالت کنیم !» اگر آمریکا و ناتو واقعا می خواستند دخالت  کنند، بی اعتنا به  مخالفت روسیه و چین این کار را می کردند. بارها این کار را کرده اند. تا کنون قصد دخالت نظامی نداشته اند و هنوز هم نمی خواهند. مراکز فرماندهی استراتژیک نیروهای نظامی آنها و سازمانهای اطلاعاتیشان بشدت مخالف دخالت هستند. برخی از آنها به دلایل نظامی مخالف این کار هستند، بعضی دیگر به این دلیل مخالفند که نمی دانند  برای به کرسی نشاندن علائق خود از کدام یک از گروههای  اپوزیسیون حمایت کنند. آنها از اسد چندان خوششان نمی آید، هرچند که او برای آمریکا و اسرائیل مفید بوده است، ولی آنها به دلیل حضور گروههای اسلامی  از اپوزیسیون هم چندان خوششان  نمی آید و ترجیح می دهند که فعلا  کنار گود بمانند.

جالب این است که اسرائیل هم دست بکاری نمی زند. نه به کاری بزرگ. همین کافی بود که اسرائیل نیروی   خود را به تپه های جولان بفرستد، که به زور غصب کرده و متعلق به سوریه است  و فقط 64 کیلومتر تا دمشق فاصله دارد. در این حالت اسد مجبور بود نیروهای خود را از مناطقی که مورد تهدید شورشیان است عقب بکشد و در مرز متمرکز کند. یعنی اسرائیل می توانست از شورشیان حمایت کند بدون این که خود حتی یک گلوله شلیک کرده باشد و بدون این که از مرز گذشته باشد. ولی تا کنون حتی صحبت این هم بمیان نیامده است، و من فکر می کنم، این نشان می دهد که اسرائیل، آمریکا و همپیمانهایش، برای حفظ منافع خود، نمی خواهند رژیم اسد را سرنگون کنند. در این جا ملاحظات و مسائل کمک های انسانی کوچکترین نقشی ایفا نمی کند.

اما مورد لیبی متفاوت است، چون در لیبی دو دخالت رخ داد. دخالت اول با موافقت شورای امنیت بود، از طریق تصویب قطعنامه 1973. طبق این قطنامه میبایستی یک منطقه پرواز ممنوع بوجود آید تا درپی آن آتش بس مقرر و مذاکرات و دیگر ابتکارت دیپلماتیک آغاز گردد.

ــ این دخالت با این استدلال صورت گرفت که باید جلوی ویران شدن بنغازی گرفته شود.

چامسکی ـ  البته مسلم نیست که بنغازی ( در اثر بمباران نیروی هوائی لیبی )  ویران می شد، در واقع نیز میبایستی جلوی حملات احتمالی به بنغازی گرفته شود. البته   در این مورد که چنان حمله ای تا چه حد می توانست ممکن باشد، اختلاف نظربود، ولی من شخصا معتقدم که اتخاذ چنان تصمیمی برای پیشگیری از وقوع احتمالی عملیات وحشیانه، تصمیمی مشروع بود. ولی دخالتی که شورای امنیت اجازه آن را داده بود، فقط  پنج دقیقه بطول انجامید. نیروهای ناتو، بلافاصله پس از آغاز عملیات، مقررات قطعنامه را زیرپا گذاشتند ـ نخست فرانسه و انگلستان و بعد هم خود آمریکا ــ هواپیماهای آنها تبدیل شدند به نیروی هوائی  شورشیان. این در قطعنامه  شورای امنیت نبود. قطعنامه فقط  «تمام اقداماتی که برای حفاظت از مردم غیر نظامی ضروری است» مجاز شمرده بود.  ولی تفاوت بزرگی هست میان حفاظت از مردم غیر نظامی، و نیت ناتو که می خواست شورشیان را مجهز به نیروی هوائی بکند. شاید کمک به شورشیان می توانست مطلوب باشد، ولی قطعنامه شورای امنیت اجازه چنین کاری را نداده بود. حمایت نظامی از شورشیان نقض صریح ماموریتی بود که قطعنامه شورای امنیت داده بود. در همان زمان پیشنهاد های دیگری هم وجود داشت. مثلا، قذافی پیشنهاد آتش بس داده بود. البته هیچ کس نمی داند که پیشنهاد او واقعا تا چه حد جدی بود، چون این پیشنهاد بلافاصله رد شد.

اکثر دولت های دیگر رفتار کشورهای عضو ناتو را  نادرست دانستند. تقریبا هیچ دولتی پشتیبان آن رفتار نبود. اتحادیه آفریقا، که لیبی یکی از اعضای آنست،  قاطعانه با گسترش خودسرانه قطعنامه توسط ناتو مخالفت کرد و خواستار آتش بس فوری شد و حتی پیشنهاد کرد که خود مستقیما گروه صلحی اعزام دارد که میان قذافی و شورشیان میانجی گری کند.

کشورهای معروف به بریکس ( برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی)،  که تصادفا در همان زمان کنفرانسی برپا کرده بودند، عملیات ناتو را محکوم کردند و خواستار ابتکار های دیپلماتیک، مذاکره و آتش بس شدند. مصر، همسایه لیبی، بمیان نیامد.آلمان که عضو ناتو است  حاضر به شرکت در عملیات جنگی نشد. حتی ایتالیا هم در آغاز مخالف  دخالت بود و بعد ها به آن پیوست. ترکیه هم در آغاز مخالف حمله نظامی بود، ولی ترکیه نیز بعدا همراه شد. اکثر کشورها مداخله را که عمدتا بوسیله قدرت های امپریالیستی سنتی انگلستان، فرانسه و آمریکا  به پیش برده شده بود، محکوم کردند.

مداخله  ناتو سبب یک فاجعه انسانی شد. گرچه شاید بعد ها چنین فاجعه ای خود بخود پیش می امد    ولی حمله به «بنی ولید» و «سرت» آغاز گاه  آن بود، دوشهری که تا آخر در کنار قذافی  ماندند. این دو شهر مهمترین مراکز قبیله  «ورفله» هستند. لیبی کشوری است مرکب از قبائل فراوان که قبیله ورفله از مهمترین آنهاست. ویران کردن این مراکز سبب  برانگیختن  کین توزی اعضای قبیله گشت.   آیا نمی شد با پذیرفتن پیشنهاد های اتحادیه افریقا و کشورهای بریکس برای گفتگو و تلاشهای دیپلوماتیک  مانع ویران گشتن این دوشهر شد؟   نمی دانیم.

این نیز قابل ذکر است که International Crisis Group که یک سازمان بسیار معتبر غیردولتی است و پیشنهادهائی برای حل مشکلات و تنازعات بین المللی تهیه و عرضه  کرده نیز با مداخله در لیبی مخالفت کرده بود. این سازمان نیز با جدیت تمام خواستار مذاکرات و ابتکارات دیپلماتیک بود. ولی در غرب در بارۀ ایرادات اتحادیه آفریقا و دیگر سازمانها  تقریبا گزارشی منتشر نشد. اصلا کیست که بخواهد بداند آنها چه می گویند؟ اگر هم  در رسانه ها احیانا به پیشنهاد های آنها اشاره ای می شد برای این بود که بگویند پیشنهاد آنها بکار نمی آید چون با قذافی در ارتباط هستند.. آنها واقعا هم با قذافی ارتیاط داشتند ولی تا اندک زمانی قبل از مداخله  در لیبی بریتانیای کبیر و آمریکا هم با او ارتباط داشتند. به هر حال مداخله صورت گرفته بود، و حالا همه امیدوارند که سرانجام کار به خیر بگذرد، هرچند که چنین بنظر نمی رسید. در یکی از آخرین شماره های London Review کزارشی هست از Hugh Roberts  که در آن زمان در اینتر ناشنال کرای سیس گروپ  مسئول امور آفریقای شمالی و کارشناس این منطقه بود. او مداخله را محکوم می کند و حاصل آن را هرج و مرج مطلقی می داند که حتی جائی برای امید بستن به روئیدن جوانه های یک کشور دموکرات و واحد نیزباقی نمی گذارد.

این ها خبر های خوشی نیست، وضع دیگر کشورها چطور است؟ برای آمریکا و کل کشورهای  غربی دیکتاتورهای نفتی مهمترین هستند و آنها امروز همچون دیروز از ثبات برخوردارند. در آنجا هم کوشش هائی برای پیوستن به بهار عربی صورت گرفت که سریع و باشدت سرکوب شدند بی آن که غرب کمترین ایرادی به آن داشته باشد. گرچه در بخش شیعی نشین عربستان و  بحرین سرکوبی شدید بود حداکثرکاری که قدرت های غربی کردند این بود که پشت دستی ملایمی به دیکتاتورها بزنند. غرب می خواهد که دیکتاتورهای نفتی برجای بمانند، چون بخش عمده قدرتش بر نفت آنها استوار است.

 در تونس، که هنوز هم بشدت زیر نفوذ فرانسه است، دیکتاتور تا پایان کارش از حمایت فرانسه برخودار بود، حتی تا لحظه ای که   تظاهرات اعتراضی همه جا را گرفته بود. بالاخره در آخرین لحظه دیکتاتور محبوب فرانسه  مجبور شد برود. در مصر هم که  بیشتر زیر نفوذ انگلیس و آمریکا ست، همین وضع بر قرار بود. اوباما تا آخرین لحظه از دیکتاتور حمایت کرد ـ تا بالاخره ارتش مصر از حمایت او دست کشید. تازه وقتی که مبارک دیگر نگاه داشتنی نبود او را مجبور کردند که استعفا بدهد تا امکان داشته باشند رژیم مشابه دیگری را بر سر کار بیاورند ( که مورسی در رأسش باشد). این کار کاملا با شیوه همیشگی و معمولی صورت گرفت. این روش یک روش آزمون شده قدیمی است که وقتی   یک دیکتاتور محبوب غرب با مشکل روبروشد، بکار بسته می شود. برنامه همیشه همین است. از دیکتاتوری که بر سر کار است تا آخرین لحظه حمایت می شود، بی اعتنا به این که او تا چه حد بی رحم و خونریز است. فقط وقتی که ارتش یا طبقه ثروتمند حاکم از دیکتاتور روی برگرداند او  اجازه دارد به یک کشور دیگر برود ــ بعضی اوقات با همراه بردن نیمی از خزانه کشور. در این لحظه است که پشتیبانهای غربی او ناگهان عشق خود را به » دمکراسی » کشف می کنند، ولی تلاش می کنند تا رژیم قبلی را دوباره بوجود آورند. این نمایش  تقریبا با همین دقت در مصر اجرا شد.

    http://www.hintergrund.de/201301022399/politik/welt/noam-chomsky-die-meisten-us-intellektuellen-sind-moralisch-verkommen.html

یا انقلاب- یا جنگ این پایان بحران اقتصادی است

یا انقلاب- یا جنگ

این پایان بحران اقتصادی است

یونگه ولت ـ ترجمه رضا نافعی

بحرانی دائمی گریبان اقتصاد – سرمایه داری جهانی- را گرفته است. از سال 2007 که این بحران آغاز شد دیگر تحرک چندانی مشاهده نمی شود. آنچه را که برخی آن را  ضعفی مرحله ای می خوانند که فقط اندکی طولانی شده  است،  از دیدگاه  » ویم گرومِن » دانشمند هلندی منزل آخر از یک دوران است. او می گوید: به خواندن ادامه دهید →