استقلال الجزایر استبداد و ارتجاع از دل جنبش انقلابی در آمد


استقلال الجزایر

استبداد و ارتجاع

از دل جنبش انقلابی در آمد

در الجزائر «جبهه آزادی بخش میهنی (الجزائر) و  نظامیان رژیم استعماری را ازبین نبردند بلکه جانشین آن شدند. آنها با  سرکوبی شدید و با داشتن  بالاترین بودجه نظامی در قاره آفریقا و دریافت جنگ افزار از غرب  قدرت خود را حفظ می کنند.

 

یونگه ولت – ترجمه رضا نافعی

بازدیدها تا امروز

2,562,631

«ما سرزمین را آزاد ساختیم  نه مردم را» این سخن علی یحیی عبدالنور، کنشگر پیشین جنبش چریکی جبهه آزادی بخش، در جنگ علیه فرانسه است. روز اول نوامبر 1954  با عملیاتی همآهنگ جنگی آغاز شد که به تسلط 132 ساله استعمار فرانسه پایان داد. نخستین انقلاب الجزائر برای کسب استقلال  پس از جنگی که 8 سال بطول انجامید و  یک میلیون کشته برجای نهاد به انجام رسید. در سال 1962 جبهه آزادی بخش میهنی و ارتش  زمام قدرت را بدست گرفتند و تا امروز به آن چسبیده اند.

از آن زمان تا کنون جبهه آزادی بخش میهنی و نظامیان الجزائر،  به پیروی از غریزه حفظ حیات،  پیوسته با سر و صدای زیاد  بر طبل تبلیغات و زنده نگاه داشتن یاد آن جنگ ضد استعماری و خاطرات بازمانده از  جنگ استقلال می کوبند، که بخش عمده مشروعیت خود را مدیون آن هستند. فرانسه نیز از همان زمان تا امروز باعواقب از دست دادن بزرگترین مستعمره خود در جنگ است. از منظر دولت فرانسه  الجزایر بعنوان مستعمره  از متعلقات بنیادین فرانسه بود. تا سال 1954 یک میلیون فرانسوی ساکن الجزائر شده بودند که رسما شهروند فرانسه  بودند.  ولی بومیان عرب – بربرالجزائر از حقوق کامل شهروندی برخوردار نبودند. از منظر نظام مستعمراتی و بسیار خشن  فرانسوی،  الجزائر دارای  دو طبقه اجتماعی بود طبقه  فرانسوی و طبقه بومی.    قانون به طبقه فرانسوی  حق می داد  تا طبقه دیگر، یعنی مردم بومی الجزائر را سرکوب کند یا  اموال آنها را غصب کند. بومیان باید تسلیم خواست های فرانسویان باشند. ولی آیا جامعه آلجزائر که استقلال خود را با جان باختن و  گذشتن از خون خود به چنگ آورده واقعا توانسته است خود را از یوغ اسارت  و سرکوب سیاسی و اجتماعی  رها سازد؟

 پاسخ بوعلام صنصال، نویسنده الجزائری و از منتقدان  رژیم ، به این پرسش منفی است. او در رساله خود بنام » پستخانه: الجزائر»  می نویسد بی رحمی برادران ما بمراتب  وحشت انگیز تر از حرص و طمع فرانسویان استعمار گر است. صنصال انحصار قدرت را  «بانک ربائی قرن» نام نهاده و می نویسد ارتش و جبهه آزادی بخش میهنی از همان سال 1962 » بانک ربائی قرن» را  پی ریختند و مسیر  خودکامگی تازه  در الجزائر را طراحی کردند. جبهه آزادی بخش میهنی و ارتش  رژیم تک حزبی  و سرکوبگر را بوجود آوردند. آنها جانشین استعمارگران شدند و خیلی ساده  یک رژیم  ستمگر را برداشتند و یک رژیم سمتگر دیگر  برجای آن گذاشتند.

حواری بومدین که در ارتش فرانسه آموزش دیده بود، پس از آغاز جنگ، در سالهای دهه پنجاه از خدمت در ارتش فرانسه  فرار کرد و در تونس و مراکش دور از دسترس فرانسوی ها ارتشی  نیرومند برپا ساخت و در سال 1962 با  احمد بن بلا  رهبر دفتر سیاسی  جبهه آزادی بخش میهنی همدست شد. آنها با کمک یکدیگر رقبای خود را در حزب  کنار زدند و پس از خروج فرانسویان با حمایت ارتش زمام قدرت  را در الجزائر بدست گرفتند. بومدین در سال 1965 دست به کودتا زد و در راس کشور قرار گفت و حکومتی خود کامه با گرایش های اسلامی برپا ساخت. در دوران او ارتش و سازمان امنیت و اطلاعات  به مهمترین ستون  قدرت رژیم تبدیل شد. بومدین در سال 1978 در گذشت.  پس از مرگ او بیشتر ناظران بوتفلیقه را جایگزین احتمالی او می‌دانستند. ولی او قدرت ارتش  و سازمان اطلاعات را  دست کم گرفت. نخبگان تکنوکرات که  با  نظامیان  بسیار نزدیک بودند و خود را در دستگاه دولتی  جا اندخته بودند  برای ریاست جمهوری از خالد بن جدید حمایت کردند.  در سال 1999 بوتفلیقه به ریاست جمهوری انتخاب شد که  تا امروز  نیز در همین سمت  در راس کشور قرار دارد.

فساد بی حد و مرز

 

نظامیان می خواستند نفوذ  جبهه آزادی بخش میهنی را  پس برانند  و  بوتفلقه را  برکنار کنند، دست کم، در مرحله اول. او  از جبهه آزادی بخش میهنی اخراج شد، متهم به فساد گشت و به خارج فرار کرد. بن جدید بر سوسیالیسم دولتی که بومدین پایه گذار آن بود خط بطلان کشید. لیبرالیسم اقتصادی شروع شد و همپای آن موج خصوصی سازی  بالا گرفت  و  کادر های  ارتشی و  جبهه آزادی بخش میهنی که به رژیم نزدیک بودند  که از این روند به ثروت رسیدند. از سالهای دهه هشتاد فساد در دستگاه دولتی و اداری الجزائر بشدت فراگیر شد و این خود  یکی از عوامل مهم برای فوران انقلاب دوم بود. روز 5 اکتبر 1988 یک شورش توده ای گسترده که حامل و عامل آن جوانان بودند علیه فساد، سرکوبگری سیاسی و دولت جبهه آزادی بخش میهنی، کشور را بلرزه در آورد .

بهار الجزائر به حکومت مطلقه  جبهه آزادی بخش میهنی پایان داد و  نظام چند حزبی  جایگزین آن شد. در آن زمان در الجزائر نیز، چون در مصر و تونس در سال2011 ، اسلامگرایان  متشکل ترین قدرت سیاسی  بودند.  پس از آن که  جبهه اسلامی النقاذ انتخابات 1999 شهرداریها تقریبا به 50 درصد آراء دست یافت     مناقشاتی آتشین بر سر  قوانین  انتخابات  برای مجلس در گرفت. اکثر احزاب خواستار انتخاب احزاب  بودند به این معنی که هر حزبی که بطور نسبی تعداد بیشتری رای آورد برنده محسوب می گردد و می تواند نمایندگان بیشتری به مجلس بفرستد- آنها مطمئن بودند که با  این شیوه می توانند مانع موفقیت «فیس» (جبهه اسلامی النقاذ ) گردند. ولی جبهه آزادی بخش میهنی خواستار شیوه  انتخاب افراد  بود  و نه احزاب، با این احتساب که  مردم  از ترس آن که فیس  زمام قدرت را بدست گیرد به افراد رای خواهند داد. ولی این محاسبات درست از آب در نیامد  و در انتخابات 1991 فیس برنده شد.

خود سازمان اطلاعات هم  در قتل ها  شرکت دارد

 

در 11 فوریه 1992 ارتش کودتا کرد. فیس منحل گشت و فعالیت آن ممنوع شد، اعضای آن  تحت پیگرد  قرار گرفتند و زندانی شدند. بخشی از هواداران فیس  روی به  خشونت آوردند و به فعالیت زیر  زمینی پرداختند. » دهه تاریک » الجزائر آغاز شد.

اسلامگرایان تندرو نخست دست به تخریب و انفجار ساختمان های دولتی و ارتشی زدند و بعد ترور هدفمند آزادی خواهان، روزنامه نگاران و خارجی ها را در پیش گرفتند. در این احوال سازمان اطلاعات الجزائر هم  دست به مقابله زد. سازمان مخوف اطلاعات که  در دهه 1990  تبدیل به  دولت  در دولت شده بود  بوسعت شروع به نفوذ  در سلول های  سازمان اسلامی فیس  و  بعضا  هدایت  و گرداندن آنها کرد. سازمان اطلاعات  مستقیم یا غیر مستقیم در کشتار بسیاری از  افراد غیر نظامی در سراسر الجزائر سهیم بود.       استراتزی مشکوک و خطرناک  سازمان اطلاعات  دو هدف داشت: 1-   بی اعتبار کردن  اسلامگرایان در انظار عمومی  2-   تثبیت و گسترش قدرت خود  .

گفته می شود در این جنگ داخلی قریب 200 هزار نفر کشته شدند. ولی همین عملیات و قتل های  هدفمند و راهبردی سازمان اطلاعات، برای افزودن  خشونت و  تشدید  اشکال آن، خود طناب نجاتی شد برای حکومت بد نام  الجزائر . عبدالعزیز بوتفلیقه،   که ارتش  در پایان دهه  1970 او را کنار گذاشته بود،  در سال 1999 نامزد مورد توافق برای ریاست جمهوری شد، شخصی که هم روابط خوبی   با ارتش و هم با جبهه آزادی بخش میهنی داشت. در دوران حکومت او جنگ داخلی پایان یافت، ولی دست به ترکیب  قدرت ارتش و سازمان اطلاعات نخورد. امروز ارتش و جبهه آزادی بخش میهنی  خود را چون دژی بر صحنه می نشانند که برای مقابله با ترور اسلامگرایان اجتناب ناپذیر  هستند.

بیشترین بودجه تسلیحاتی در آفریقا  متعلق به الجرائر است. رژیم برای توجیه خرید انواع سلاحها از غرب که برای مقابله با مردم  خود است از همین تروری که  سازمان اطلاعات آن خود در گسترش آن نقش داشت، ماهرانه استفاده می کند.

صنصال می گوید : «امروز بسیاری از جوانان  فقط یک  آرزو دارند و آن  ترک الجزائر است، که در آن هیچ آینده ای برای خود نمی بینند».  حقوق بشر لگدمال می شود. تظاهرات در الجزائر  بطور کلی ممنوع است و با خشونت  جلوی آن گرفته می شود ، در زندان ها شکنجه رایج است. دستگاههای دولتی اتحادیه ها و گروههای دفاع ازحقوق بشر را  آزار می دهند. اوضاع اقتصادی و اجتماعی به بشکه باروت شبیه است. جبهه آزادی بخش میهنی که شیفته قدرت خود است و ارتش خودکامه که در پس پرده سر رشته ها را در دست دارد، دومین انقلاب الجزائر در سال 1988 را تعمدا تخریب کردند. قیام اسلامگرایان به تحکیم قدرت رژیم مشروعیت بخشید. تا امروز حکومت در دست  شبکه درهم تنیده  و فاسدی  از کادرهای جبهه آزادی بخش میهنی  و نظامیان است که مانع سهیم گشتن  جامعه در  ثروت و  قدرت سیاسی هستند.

 

http://www.jungewelt.de/beilage/art/3219?print=1

پس از ترجمه تفسیری که خواندید   ضروری دانستم که همزمان با مطالعه آن، اطلاعاتی در باره پیش زمینه های انقلاب یا استقلال الجزایر در اختیار شما خوانندگان قرار دهم. این اطلاعات را از کتاب » تو نباید قتل کنی …»   نوشته گویا و تکان دهنده «تودن هوفر» وام گرفتم . کتابی که آن را در   ترجمه ای که در 14 اکتبر 2013 منتشر کردم در همین وبلاگ معرفی کردم. از روی لینک پائین صفحه می توانید آن مطلب را نیز بخوانید:

 

تسویه حساب در الجزیره

 

یورگن تودن هوفر – ترجمه رضا نافعی

برخورد دیگر من با جنگ که پس ازHanau، دیگر نمی خواستم با آن برخوردی داشته باشم، در پاریس آغاز شد. من در سالهای1959 و  1960در پایتخت فرانسه دانشجو بودم.، ساکن محله دانشجوئی سن ژرمن . آنجا هر روز ناظر تظاهرات بزرگی علیه سیاست استعماری فرانسه در الجزائر بودم ،هفته به هفته درگیری ها شدید تر می شد. بیاد می آورم که یک بار سر چهار راه سن ژرمن و سن  میشل دو صف عظیم از تظاهر کنندگان  مخالف هم  با یکدیگر روبرو شدند. پلیس برای پیشگیری از برخورد دو گروه با هم،  با قرار دادن نرده هائی در خیابان، راه را مسدود کرده بود، ولی آنها نرده ها را کنار زده و بجان هم افتادند.

 در چنین زد و خوردهائی اغلب چنین پیش می آمد که تظاهر کنندگان در مقابله با مخالفان خود  نخست  به عینک های آنان حمله می کردند  تا  از صورت بر زمین افتد. از آنجا که این کار را هر دو طرف می کردند، هربار، دهها نفر از دانشجویان معترض،  کور مال کورمال، روی زمین دنبال عینک های خود می گشتند  تا مهمترین ابزار تحصیلی خود را دوباره   پیدا کنند. کسی که آن را پیدا نمی کرد می دانست که در هفته های آینده باید از حضور در کتابخانه چشم بپوشد. هر دو طرف تلاش می کردند تا جائی که می توانند با تشدید حملات    به طرف مقابل عینک های بیشتری را بر زمین بیاندازند.

اغلب، پس از  گذشت اندک زمانی،   پلیس فرانسه هم  وارد معرکه می شد و هر دوطرف را به باد کتک می گرفت. واحد    ویژه پلیس   هراس انگیز    بود . چون، مجهز به  چوبدست های بلند،   بی رحمانه بجان تظاهر کنندگان می افتادند.  سیه روز آن تظاهر کنندگانی  بودند که  برای فرار از حمله پلیس به ایستگاههای مترو پناه می بردند. زیرا آنجا بدلیل ورودی های تنگ و کنترل بلیط ها  همیشه ازدحام ایجاد می شد و پلیس ویژه می توانست  بیرحمانه بر سر و کول فراریان بکوبد.

اغلب نه تنها کسانی مجروح می شدند بلکه تلفات جانی هم به تظاهر کنندگان وارد می آمد. اکثر کشته شدگان الجزائری بودند. که گاهی نیز بعدا در بازجوئی های پلیس از پای در می آمدند. این شیوه بازجوئی مقامات امنیتی مورد انتقاد علنی  نیز قرارمی گرفت. بعدها پلیس برای حل این مسئله اجساد کسانی را که کشته بود، یک راست، به رود سن می انداخت. پلیس  دست کم دویست الجزائری را از این طریق از سر راه خود برداشته  بود. دهها سال این قتل ها بشدت انکار می شد، ولی امروز دیگر در درستی آن تردیدی باقی نمانده است.

از آنجا که من جوانی کنجکاو و علاقمند به دانستن بودم در تابستان 1960 تصمیم گرفتم به الجزائر سفر کنم و شخصا، در   محل ، تصویری از چند و چون اوضاع بدست آورم. با  پرداخت 50 فرانک جائی در ارزانترین بخش  زیرین  یک کشتی  کهنه و بخاری فرانسوی  بدست آوردم و بسوی الجزائر رفتم. شب بسیار بدی گذشت. بدلیل طوفانی شدن دریا  تقریبا همه همسفران دچار تهوع شدند. از جمله خود من . ولی صبح روز بعد با افتخار بر لنگرگاه الجزیره   ایستاده بودم.» الجزیره سفید»  پایتخت » سفید » و معروف، پایتخت مستعمره فرانسه که بر سرآن جنگ بود، در برابر دیدگان من قرار داشت.

تا چشم کار می کرد از جنگ خبری نبود. پدرم برایم تعریف کرده بود که جنگ   همیشه چهره خود را  در جبهه نشان می دهد، آنجا که عملیات نظامی رخ می دهد و یا جائی که بمبها فرو می افتند. در 90 درصد مناطق جنگی آنچه چشمگیر است این است که همه چیز عادی بنظر می رسد. بارها از خود پرسیده ام : » جنگ می تواند عادی باشد»؟

در کافه ای نزدیک بندر خود را به یک فنجان قهوه دعوت کردم. همه چیز آرام بود. فقط در فاصله صد متری اندک زمانی  شلوغ شد. دو مرد شتابان گذشتند. بعدا اتوموبیلی با چند ژندارم رسید. ماموران با دست اشاراتی به کارکنان کافه  کردند. پس از نیم ساعت  آمبولانسی آمد. ولی آن هم پس از چند لحظه باز رفت. فکر کردم » سکته قلبی بوده یا  اختلال گردش خون» و  از خود پرسیدم   می توانم یک فنجان دیگر هم سفارش بدهم؟ پاسخ منفی بود. با  نگاهی که به  درون کیف پولم اندختم  پاسخی سریع در یافت کرده بودم. مگر آنکه حاضرباشم الجزایر را پس از یک هفته ترک کنم.

برخاستم   و بسوی  قلعه در بخش قدیمی شهر الجزیره به راه افتادم. می دانستم که در آنجا زد و خورد های شدید رخ داده است. باید مواظب می بودم  که تصور نکنند من فرانسوی هستم. مسئله خیلی زود حل شد. صدمتری به در  قلعه مانده سه جوان الجزیره ای از من پرسیدند کجائی هستم. وقتی شنیدند که آلمانی هستم لبانشان به لبخندی  تا بناگوش باز شد و پرسیدند اجازه دارند قلعه را به من نشان بدهند؟

 البته که اجازه دارند.  در کوچه  پس کوچه های باریک قلعه یکی از آنها چند متری جلو تر می رفت و با صدای بلند فریاد می کرد :» آلمانی است «. یکی از آنها برایم توضیح داد که اگر فرانسوی بودی اینجا حتی ده متر هم نمیتوانستی قدم برداری. آنها خیلی از مردان  قلعه را ربوده و بقتل رسانده اند.»

به این صورت من در گیرا گیر جنگ بعد از ظهر راحتی را در قلعه، که می گفتند خطرناک ترین مکان در الجزیره است، گذراندم . ماهها بود که پای یک خارجی به آنجا نرسیده بود.

شب من مهمان خانواده حسن، یعنی یکی از آن سه جوان بودم. او قوی ترین فرد گروه بود، وقتی که دیگران هم می خواستندمرا دعوت کنند پوزخندی زد و گفت » هر کی زورش بیشتر باشه مهمون اون میشه » ولی دو جوان دیگر تن به زورآزمائی ندادند.

پدر و مادر حسن  نگران بودند. جنگ که اینک به ششمین سال رسیده بود به نتیجه گیری نزیک می شد. به کدام نتیجه؟ هیچ کس نمی دانست. ژنرال ژاک ماسو، فرمانده نیروی چتر باز فرانسه، در سال1957، در الجزیره شکست کمرشکنی به نیروی جبهه آزادی بخش میهنی وارد آورده بود. او دست کم در شهر الجزیره کمر این نیرو را شکسته بود. فرانسوی ها رزمندگان جبهه آزادی بخش میهنی الجزائر را که به اسارت گرفته بودند چنان  بیرحمانه و بی وقفه شکنجه کرده بودند که تقریبا تمام آنهاهمرزمان خود را لو داده بودند.   شکنجه ها نه تنها     همرزمان    را   از بین برده بود بلکه خود شکنجه شدگان را نیز شکسته بود.

  جای کشته شدگان در بسیاری از خانواده ها  از جمله خانواده حسن خالی   بود. تنی چند از خویشاوندان آنها ماهها شکنجه شده بودند، پدر و مادر حسن نمی خواستند به من بگویند که عاقبت آنها چه بوده است. با وجود این می خواستند به مبارزه ادامه دهند، مانند پدران و پدر بزرگ های خود،   از سال 1830 که فرانسوی ها به بهانه «مبارزه با دزدان دریائی» الجزائر را اشغال کردند .

اعمال فجیع نیروهای نظامی فرانسوی از دیرگاه واکنش متقابل رزمندگان الجزائری را  به بار آورده بود و عملیات تروریستی آنها، در خشونت، از اعمال فجیع فرانسوی ها چیزی کم نداشت و در نتیجه  واکنش فرانسویان ساکن الجزائر نیز  دست یازیدن به خشونت های تروریستی بود. جنگ کثیف بود، مطلقا کثیف. بالاخره از دهان پدر حسن پرید و گفت  فرانسویان مقیم  الجزائر  دو پسر او را کشته اند. با تلخی گفت پسر عمویش او را لو داده بود.

بعد گوشش تیز شد و  رفت کنار پنجره  رو به خیابان. اتوموبیلی به خانه نزدیک شده بود. همه کاملا ساکت شدند، تا این که او اشاره کرد که خطر در میان  نیست. پدر حسن      دلیل احتیاط  خود را توضیح داد و گفت    گروهای تروریستی فرانسوی   اغلب  شب ها دست به   ترور می زنند . باید سخت مواظب بود.

بعد   پرسید صبح که در کافه قهوه می خوردی متوجه شدی که چه اتفاقی رخ داده؟ تسویه حساب شده بود. » سر دو الجزائری را بریده اند. ما نمی دانیم چه کسی این کار را کرده است. هیچکس نمی داند که این کار که بوده است.»

من صبح فکر کرده بودم  این هم  از» پیش آمد های عادی جنگ »  است، در حالی که در  نزدیکی من جنایتی رخ داده بود. خوشحال بودم  که بیش از آن ندیده بودم.

چند روز بعد  در ایستگاه قطار  سریع السیری که از الجزیره به کنستانتین می رفت نشسته بودم. قطار پر بود از انگلیسی ها و آلمانی های عضو لژیون خارجی فرانسه. چند نفری مست بودند. مخصوصا یک آلمانی که با لکنت زبان مستان برای من از دوست دخترش سخن می گفت.  چون او بدلیل دزدی  در آلمان تحت پیگرد قرار گرفته بود دختر او را ترک کرده بود،  گرچه  مدعی بود که دزدی نکرده است. ولی زن ها اینطوری هستند.

بعد از » عملیات قهرمانانه » خود در الجزائر گفت. از  شورشیانی الجزائری که سرشان را بریده بود. از تجاوز های خود به دختران روستائی الجزائری. از مبارزان جنبش رهائی بخش میهنی که وقتی آنها را شکنجه  جنسی می کرد می گریستند. از » شکار قرقاول » می گفت وقتی شورشیان را بضرب گلوله از پای در می آوردند، بعد اجساد آنها را کنار هم ردیف می کردند . بعد،  پشت سر هم ،ردیف ردیف، شکار  روی زمین می خواباندند. حالم بشدت بهم خورد. گفتم بهتر نیست از دوست دختر سابقت تعریف کنی. ولی او ترجیح می داد از جنگ بگوید.

بالاخره وقتی قطار تکانی بخود داد تا راه بیفتد، برای تنفس هوای آزاد کنار پنجره ای رفت که پائین کشیده شده بود. یک نوجوان الجزائری دستش رابا  شیشه لیمونادی  برای فروش بطرف او  دراز کرد. لژیونر آلمانی  با صدای گوشخراش  خود به فرانسه به او گفت » من همه لیموناد هایت را با جعبه می خرم.»

جوانک خوشحال شد وقتی دید که لژیونر واقعا همه جعبه را بلند کرد. پسرک با صدای بلند گفت :» ده فرانک» » قیمتش ده فرانکه » لژیونر آلمانی خندید و حرکتی کرد مثل این که دارد دنبال پولش می گردد. قطار براه افتاد، پسرک نگران و ترسان، همراه قطار می دوید . ملتمسانه فریاد می زند » پولم». ولی لژیونر با صدای بلند تر قهقه می زد. بعد جعبه را سر دست بلند کرد و پرت کرد روی سکوی ایستگاه . لحظه ای سرو صدای شکستن جعبه و خورد شدن شیشه ها  در فضا پیچید.  فریاد کرد: » این هم پولت، ورش دار» .  در همان حال که جوانک   بهت  زده   ، بغضش ترکیده و  زیر گریه  زده بود، لژیونر آلمانی نمی توانست جلوی قاه قاه خنده و  ریسه رفتن خود را بگیرد.

این شیوه رفتار دائمی قدرت های استعماری با  مردم الجزائر بود. 130 سال آزگار.    مورخان فرانسوی می نویسند فرانسوی ها آنها را مثل کفتارها، شغالها و  روباه های کثیف شکار می کردند،  در  غار ها حبس می کردند  و با برافروختن آتش در غار آنقدر به  آنها  دود می دادند تا از پا در آیند.   استعماگران وقتی حوصله شان سر می رفت  برای رفع بی حوصلگی  خود بومی ها را سر می بریدند. با گوش هائی که در نمک می خواباندند می توانستند پول حسابی در آورند. به توصیف دقیق سارتر عربها برای اروپائیان چیزی نبودند  مگر» نوع بهتری از میمون » .

فرانسوی ها فقط در آخرین دور خونین  زد و خورد از 1954 تا 1962 هشت هزار روستای الجزائری را با خاک یکسان کردند. اکثرا با بمب های ناپالم.   صحرای الجزائر محل  آزمایش های اتمی فرانسه در فضای آزاد بود. الجزائر هنوز هم با مسائل ناشی از  عواقب آن انفجار ها رو در روست. بنا بر ارقام  الجزائری در شش سال نهائی اشغال الجزائر دو میلیون الجزائری  بدست فرانسوی ها کشته شده اند. فرانسویان  این رقم را قبول ندارند و می گویند » فقط » نصف آن درست است.

آنچه بر جوانک الجزائری در ایستگاه قطار رفت  نمونه ایست از آنچه در طی 130 با مردم الجزائر کردند. این نمونه مؤید تمام آن مطالبی است که من از آلبر کامو، ژان پل سارتر و فرانتس فانون  در باره  نفرین شدگان زمین خوانده ام. وقتی  توصیف  کشتار مردم الجزایر را می خواندم پیوسته از خود می پرسیدم:» چگونه   است که  دست زدن  به کاری در زادگاه آدمی جنایتی ننگین باشد، اما دست یازیدن به همان جنایت درسر زمینی دیگر     عملی قهرمانانه تلقی گردد .

این یکی از مهمترین پرسش های زندگی من است.

https://aayande.wordpress.com/2013/10/14/%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D9%88%D8%B1%DA%AF%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%87%D9%88%D9%81%D8%B1-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86/

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s