بازشناسی جهان امروز مرزهای مخدوش شده بار دیگر تفکیک می شوند


بازشناسی جهان امروز

مرزهای مخدوش شده

بار دیگر تفکیک می شوند

 

خسرو باقری

 

لیبرالیسم 5

دومینکو لوسوردو ( 1941- )، فیلسوف، مورخ و نظریه پرداز مارکسیست ایتالیایی، در کتاب «لیبرالیسم و قرن بیستم «، ضمن انگشت گذاردن بر این حقیقت تاریخی که  جو اجتماعی امروز نسبت به سال های پس از جنگ جهانی دوم، چقدر تغییر کرده است، ( ص9 )  می کوشد علت این تغییر را پیدا کند!

او در آغاز، فضای سال های پس از جنگ جهانی دوم را که در آن بشریت مترقی به بهای جان 60-70 میلیون نفر بر دیو فاشیسم هیتلری، موسولینی و میلیتاریسم ژاپن پیروز شد، توصیف می کند. باید یادآوری کرد که 27 میلیون نفر از این قربانیان هجوم سرمایه داری فاشیستی، به مردم اتحاد شوروی تعلق داشتند. «در آن سال ها، موضوع روز جامعه، حساب کشی از مجریان استعمار و عاملان به اصطلاح راه حل نهایی یعنی از بین بردن یهودیان و دیگر نژادهای به تعبیراستعمارگران، پست و مادون انسان در میان بود. حتی هانا آرنت نیز استعمارگران را متهم می کرد که دست به ریشه کن کردن بومیان زده اند. و مثلا  جمعیت کنگو را که در سال 1890، در حدود 20 میلیون نفر بوده است، تا سال 1911، به 8 میلیون نفر تقلیل داده اند. نوربرتو بوبی نیز صرف نظر از استعمار اقتصادی و به خاک افکندن خلق ها، از قلع و قمع بومیان در دوران 400 ساله استعمار سخن می گفت… فرانتس فانون از 45 هزار قربانی شهر سطیف در الجزایر در سال 1945، 90 هزار قربانی در ماداگاسکار در سال 1947 و 200 هزار قربانی سرکوب در کنیا در سال 1952 یاد می کرد و استعمار گران فرانسوی را متهم می کرد که گویا می خواستند مخوف ترین سیاست نسل کشی را در الجزایر به اجرا در آورند. ( ص 10)

سطح آگاهی مردم و روشنفکران پس از جنگ جهانی دوم چنان افزایش یافته بود که  فاشیسم را سلطه استعمار برکشورهای سنتی استعمارگر می دانستند. و هانا آرنت که در کتاب توتالیتاریسم، اتحاد شوروی را پیش از جنگ جهانی دوم بدتر از فاشیسم می دانست، پس از جنگ، می گفت که  نازیسم مخوف ترین امپریالیستی است که جهان تا کنون به خود دیده است. زیرا  فاشیسم، در واقع نه تنها بالاترین مرحله امپریالیسم بود، بلکه این باور را تبلیغ می کرد که حق با قوی تر است و این نظریه همانا ادامه سنت استعمار بود  که می خواست به اصطلاح نژادهای پست را نابود کند و دستاورد هایشان را به زور به چنگ آورد. (ص10و11) به طور کلی در گذشته پژوهندگانی که می خواستند، پدیده فاشیسم را بشناسند، نقطه آغاز تحقیقشان، بررسی استعمار و پیآمد های آن بود. (ص11)

اما امروز اوضاع به کلی تغییر کرده است. یا بهتر بگوییم اوضاع را تغییر داده اند. امروز تنها زمانی از خوفناکی فاشیسم سخن به میان می آید که بخواهند از به اصطلاح جنایت های کمونیست ها سخن بگویند آن هم با این تاکید مضاعف که نازیسم در واقع چیزی نبود جز تقلیدی از کمونیسم. ( ص11)

حالا چرا می کوشند نازیسم و کمونیسم را یکسان جلوه دهند یا حتی بدتر از آن کمونیسم را مخوف تر از فاشیسم نشان دهند؟ پاسخ لوسوردو تکان دهنده است: چون می خواهند از استعمار و پیآمد های هولناک آن برای بشریت و آن سیستمی که استعمار، زائیده آن است، سخن به میان نیاید. (ص11) سخن هوشمندانه ای است. این طور نیست؟

می گویید نه؟ نگاهی گذرا بیندازیم به تاریخ استعمار: در سال 1883، نظریه پرداز استعمار، لودویگ گمپلوویتس، در چالش با نظریه نبرد طبقاتی کارل مارکس، نظریه نبرد نژادی را به میان کشید و مدعی شد که  تحت شرایط ویژه و بر حسب انتخاب طبیعی، از منظر افراد یک قوم، افراد قوم دیگر نه انسان بلکه جانورانی هستند که فقط برای این وجود دارند که در صورت نیاز، توسط قوم دیگر نابود شوند. (ص12) حتما می خواهید بدانید که آیا استعمارگران در عمل هم به این نظریه نژادپرستانه وفادار ماندند یا نه؟ پاسخ به صراحت آری است: بویر های مسیحی در آفریقای جنوبی، بوشمن ها و هونتنوئن ها را جانوران وحشی ای می دانستند که باید نابوشان کرد. تئودور روزولت می گفت که وقتی انسان وظیفه دشواری چون متمدن کردن نژادهای پست و وحشی را به عهده گرفت، باید قاطع باشد و تحت تاثیر احساسات، قرار نگیرد. او خودش در باره کشتار سرخپوستان به هیچ وجه دچار احساسات نشد. می گفت من دچار این زیاده روی نمی شوم که بگویم سرخ پوست خوب، همان سرخپوست مرده است، نه. من می گویم این تند روی است. به نظر من این حکم در مورد 90 در صد سرخپوستان درست است نه صد در صد آن ها. بین سال های 1904-1907، امپراتوری آلمان، مقاومت قوم هه ره رو  نامیبیا را بی رحمانه سرکوب کرد و با کشتار بی محابای خود، آنان را تا مرز نابودی کشاند، چون ژنرال فن تروثا می گفت این ملت باید نابود شود، زیرا حتی به اندازه مصالح ساختمانی هم ارزش ندارد. در فیلیپین که آمریکا آن را تسخیر کرد، شیوه مبارزه با چریک های استقلال طلب تنها این نبود که محصولات و احشام آن ها را با برنامه ای از پیش طراحی شده از بین ببرند، بلکه انبوه اسیران آن ها را در اردوگاه های کار اجباری آنقدر نگه می داشتند که در اثر گرسنگی یا بیماری بمیرند. ( صص12-14) آخرین دهه قرن نوزدهم و نخستین دهه قرن بیستم، در آمریکا سیاهپوستان جای سرخپوستان را گرفتند و خشونتی که علیه ملت های مستعمرات اعمال می شد، دامن کلان شهرهای کشورهای سرمایه داری را گرفت. با جدا سازی نژادی و مناسبات کاری نیمه برده داری، سیاهپوستان در ایالات جنوبی آمریکا با جانوران، همسان شمرده شدند؛ اکثرا یا زجرکش می شدند یا در معرض خشونت اراذل و اوباش قرار می گرفتند. وقتی سیاهپوستان دست به مقاومت زدند، دوباره بحث راه حل نهایی مطرح شد، اما این بار نه در باره سرخپوستان بلکه در باره سیاهپوستان. حتی کتابی با همین عنوان حل نهایی مسئله سیاهپوستان، در سال 1913 در بوستون منتشر شد. یکی از نظریه پردازان برتری نژادی در همین رابطه گفت: اگر سیاهپوستان باز هم بی فایده و ناآرام بمانند، به سرنوشتی  چون سرنوشت سرخپوستان گرفتار می آیند و از صحنه گیتی محو می شوند. (صص16و17) فاشیسم هیتلر در آلمان و فاشیسم موسولینی در ایتالیا و دیگر فاشیست ها، ادامه این روند استعماری بودند. هیتلر با استناد به جنگ های استعماری می گفت که نیرومندترین نژاد، پیروز خواهد شد، مانند جنگ های استعماری. در واقع نازیسم، مانند استعمارگران اولیه، در جست و جوی سرخ پوستانی بود که سرزمینشان را تصاحب و اموالشان را غارت و خودشان را قتل عام کند. سرخپوستان مورد نظر هیتلر همان مردم اتحاد شوروی و اروپای شرقی بودند که باید به عنوان مادون انسان و وحشی، تا آنسوی کوه های اورال پس رانده می شدند. فاشیست های ایتالیا، سرخپوست های خود را در خاک اتیوپی یافتند، همانطور که استعمارگران بلژیکی به رهبری پادشاه خود لئوپولد دوم، در سال های 1884 و 1885 آن ها را در کنگو پیدا کردند. چقدر سخنان این دو استعمارگر با تقریبا 70 سال فاصله شبیه هم هستند. لئوپولد می گفت » اشغال کنگو، انتقال تمدن به بخشی از جهان است که هنوز تمدن به آن راه نیافته است. کار ما از بین بردن ظلمتی است که بسیاری هنوز در آن غوطه ورند. و موسولینی مدعی بود: اتیوپی آخرین تکه آفریقاست که هنوز ارباب اروپایی ندارد. ( صص15و16)

بنابراین لوسوردو در پایان بخش اول کتاب به درستی نتیجه می گیرد که بدون تردید جنایت هولناک ده ها میلیونی فاشیست ها و تخریب و نابودی گسترده ناشی از آن، بسیار پیش از انقلاب اکتبر روسیه شروع شده بود و در واقع ریشه در سنت استعمار و رفتاری داشت که استعمارگران در مستعمرات با استعمار شوندگان و به بیان استعمارگران » وحشی ها » داشتند؛ رفتاری که نه تنها در مستعمرات، بلکه حتی در کلان شهرهایی نیز مشاهده می شد که به اصطلاح، نمایندگان انحصاری تمدن، بر آن ها حاکم بودند. (ص 20 ) بنابراین کاری که جعل کنندگان تاریخ به آن دست زده و می زنند؛ یعنی به فراموشی سپردن تاریخ استعمار و هم تراز نشان دادن فاشیسم و کمونیسم، کاری است که در روانشناسی به آن سرکوب حقایق و پس زدن واقعیت ها می گویند. جعل کنندگان تاریخ، ظلمی دوباره در حق سرخپوستان، هه ره رو ها، سیاهپوستان و در کل علیه همه خلق های مستعمرات، روا می دارند و آن ها را برای دومین بار به گورستان فراموشی می سپارند. پیآمد این جعل تاریخ، عدم شناخت ریشه های واقعی فاشیسم و نازیسم است. ( ص20)

اما مگر پیش از انقلاب اکتبر، این ماورای انسان های استعمارگر چه شرایطی داشتند که انقلاب اکتبر و سوسیالیسم آن را از بیخ و بن دگرگون کرد و این خشم حیوانی را علیه این انقلاب دامن زد؟ راستی که استعمارگران جهان پرشکوهی داشتند و انقلاب بلشویکی آن را زیر و رو کرد.

لوسوردو می نویسد که در آغاز قرن بیستم در آسمان استعمارگران اروپایی واقعا ابری دیده نمی شد که عصر طلایی آن ها را آشفته کند. در سال 1910، در مراسم تدفین ادوارد هفتم، پادشاه انگلستان، پادشاهان، ولیعهد ها و اشرافی که همگی با هم خویشاوند بودند، با جلال تمام حضور یافتند و سوار بر اسب از مقابل پیکر او گذشتند. به نظر می رسید که زمان ذره ای به ترکیب ساختار قدرت و اعتبار اشراف سالاری اروپایی، لطمه نزده است. 9 پادشاه، بر صحنه جهان جلوه گری می کردند، همه از اعقاب ویلهلم شوایگر. آن ها نه تنها خود را عضوی از یک خانواده واحد می دانستند، بلکه می پنداشتند که به نژادی برتر – اروپایی، سفید، شمالی، غربی، آریایی – تعلق دارند که در جزیره ای کوچک و خوشبخت حافظ تام و تمام تمدن هستند آن هم در میان اقیانوس بی کران توحش موجوداتی به نام انسان. صحنه چنان سامان یافته بود که نمایندگان فرانسه و ایالات متحده آمریکا در سایه بودند و جلوه ای نداشتند…( ص23) جورج پنجم، جانشین ادوارد هفتم، پس از تاجگذاری در لندن، در مراسمی در هند شرکت کرد که او را به مقام امپراتوری ارتقا می داد. در آن مراسم، شاهزادگان و مهاراجه های هند، ملبس به لباس های فاخر اما دست به سینه و در خدمت، حضور داشتند. فاتحان می خواستند با این مراسم مجلل و پر زرق و برق، برتری بی حد و حصر خود را بر ذهن بومیان حک کنند. البته روشن است که این سلطه، برای حاکمیت واقعی، از بیرحمانه ترین اشکال سرکوب و خشونت هم استفاده می کرد. ( ص24)

حالا نگاهی هم به تاریخ کشوری بیندازیم که امروز رهبری غرب را در دست دارد و خود را طلایه دار دموکراسی می داند؛ البته دموکراسی فرادستان. دموکراسی حقوقی برای سفید پوستان آمریکا درست هم زمان بود با برده سازی سیاهپوستان و طرد سرخپوستان از سرزمینشان. در سی و دو سال از سی و شش سال اول تاسیس ایالات متحده آمریکا، رئیس جمهور های این کشور برده دار بودند؛ حتی آن هایی که اعلامیه استقلال و قانون اساسی آمریکا را نوشتند هم برده دار بودند. بدون شناخت برده داری و تبعیض نژادی که در پی آن آمد، نمی توان آزادی آمریکایی را درک کرد: آن دو با هم رشد کردند و هر دو به هم متکی بودند. از یک سو نظام شبه برده داری در همان محل کار، طبقات خطرناک را تحت کنترل آهنین داشت و از سوی دیگر، با باز گذاشتن مرزها و مجاز نمودن تسخیر سرزمین های متعلق به سرخ پوستان، چالش های اجتماعی را تعدیل و پرولتاریای بالقوه را، البته به هزینه سرخپوستان، به طبقه زمین دار تبدیل می کرد. سرخپوستان محکوم بودند یا بروند یا بمیرند. (ص24) پس از نخستین جنگ استقلال، دموکراسی آمریکایی، مرحله دیگری را آغاز کرد. هم زمان با ملغی کردن مقررات تبعیض آمیز در سرشماری و دادن حق انتخاب به سفید پوستان، کوچ اجباری سرخپوستان و اعمال نفرت و خشونت علیه سیاهپوستان باز هم شدت گرفت. ( ص 25 )

لوسوردو در یک جمع بندی از دموکراسی آمریکایی می نویسد که در رابطه با این پدیده های ضد و نقیض، که نشان دهنده تاریخ آمریکاست، پژوهشگران معتبر آمریکایی از دموکراسی نژاد برتر سخن گفته اند، نوعی از دموکراسی که فقط نژاد برتر می تواند از آن برخوردار شود… مقوله دموکراسی نژاد برتر به روشن شدن کل تاریخ غرب کمک می کند. بین سال های پایانی قرن نوزدهم و سال های آغازین قرن بیستم، بسط حقوق انتخاباتی در اروپا، با گسترش روند استعمار و کار برده وار خلق های به خاک افتاده مستعمرات همراه بود. حاکمیت قانون در کشور های بزرگ سرمایه داری، ارتباط تنگاتنگی با کاربرد خشونت، اقدامات خودسرانه اداری و پلیسی و حکومت نظامی در مستعمرات داشت. ( ص24-26) استوارت میل، یکی از پیامبران نظریه نولیبرالی، در کتاب خود که نام بی مسمای در باره آزادی را بر خود دارد، اندیشه دموکراسی نژاد برتر را جمع بندی می کند و می نویسد: در برخورد با وحشی ها، حکومت استبدادی حکومتی است مشروع. او که از دولت پارلمانی البته برای خلق های انگلوساکسون سخن به میان می آورد، نوبت که به ملت های کشور های مستعمره می رسد، با گستاخی یادآور می شود که اکثریت بزرگی از بشریت در توحش یا وضعی نزدیک به توحش به سر می برند و برخی از خلق های مستعمرات حتی بر حیوانات نیز برتری ندارند. ( ص27 )

باید دقت داشت که منظور کتاب از دموکراسی نژاد برتر، یک دموکراسی حقوقی و اجتماعی است و در آن دموکراسی اقتصادی جایی ندارد. در این نوع دموکراسی که ویژه کشورهای سرمایداری امپریالیستی است، شهروندان این کشور ها از نظر حقوقی، مثلا حق رای، حق تشکیل احزاب، سندیکا ها، آزادی بیان و رسانه و … برابرند اما چون دسترسی برابر شهروندان به حقوق اقتصادی یا به بیان بهتر عدالت اقتصادی ( کار برای همه، آموزش برای همه، بهداشت برای همه، مسکن برای همه و فرهنگ برای همه) تامین نمی شود، بنابراین شما ضمن آن که آزادید، آزاد نیستید. همه احزاب آزادند که در انتخابات شرکت کنند، اما چون تبلیغات مثلا شبکه های تلویزیونی، پولی و خصوصی است، احزابی می توانند از آن ها استفاده کنند که بتوانند این هزینه های سرسام آور را بپردازند. بخش های وسیعی از مردم، به علت محرومیت های اقتصادی قادر به استفاده از امکانات فرهنگی و دانشی کافی نیستند بنابراین از منافع طبقاتی خود آگاه نیستند و به ناچار ناآگاهانه به ذخیره صندوق های رای سرمایه داران تبدیل می شوند و رای به غارتگران خود را، عین دموکراسی می پندارند… چنین است که در این کشورها که دموکراسی نژاد برتر برقرار است حداکثر یک نظام دوحزبی یا سه حزبی – که در حفظ منافع طبقه حاکم تفاوتی با یکدیگر ندارند – برقرار است. به نظام سیاسی آمریکا، انگلستان، فرانسه و آلمان و … بعد از جنگ جهانی دوم نظری بیاندازید، آیا جز این چیزی می بینید؟ اما همین کشورها که برای مردم کشور های خودشان یک دموکراسی حقوقی فراهم آورده اند تا نوعی وحدت ملی دروغین را بباورانند و از این طریق استعمار کشور های تحت ستم را تسهیل کنند، همین دموکراسی فاقد بنیان های واقعی را در کشورهای تحت استعمار و تحت ستم، وحشیانه سرکوب می کنند. سرکوب بیرحمانه نهضت ملی مردم ایران به رهبری زنده یاد دکتر محمد مصدق، آیا جز این معنا را داشت که ما یعنی کشور های امپریالیستی، حتی آنچه را برای مردم خود – حداقل به صورت صوری می پذیریم – به هیچ عنوان مناسب مادون انسان های کشورهای تحت استعمار کهنه و نو نمی دانیم و آن را به هر قیمت سرکوب می کنیم. آیا این نوع دموکراسی، دموکراسی نژاد برتر نیست؟ تازه لنین همین برابری حقوقی در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی را هم به چالش کشید و نوشت: قوانین انتخاباتی در انگلستان هنوز آن قدر محدودند که مانعی در برابر قشرهای پایینی پرولتاریای واقعی به وجود می آورند… در کشور هایی نیز که به همه مردان حق رای داده شده بود ، این حق را با تشکیل مجلس اعیان که ویژه اشراف و طبقات ممتاز بود، خنثی می کردند. در بسیاری از کشورهای اروپایی، به جز فرانسه، عضویت در مجلس اعیان ارثی بود و یا از طرف پادشاه اعطا می شد. آشکارترین قانون محرومیت از انتخابات، قانونی بود که زنان را از این حق محروم می کرد. در انگلستان خانم املین پامکهورست و دخترش که جنبش حق رای زنان ( 1903-1928 ) را هدایت می کردند، بارها به جرم مبارزاتشان روانه زندان شدند. (ص36 )

درست در نقد این دموکراسی نژاد برتر است که نقش بارز انقلاب اکتبر و لنین آشکار می شود. لنین قوانین آزادی های لیبرالی و در عین حال دشمنی این قوانین با حقوق سرخپوستان و سیاهپوستان را با دقتی شگرف مورد بررسی قرارداد و در برابر غرب سرمایه داری که به خود می بالید که پیرو حاکمیت قانون است، آئینه ای قرار داد تا چهره هولناک خود را ببیند. اونوشت: لیبرال ترین و آزادیخواه ترین مردان بریتانیای آزاد، در هند تبدیل به چنگیز خان واقعی می شوند. ( ص 28 ) زمانی که جیوانی جیولیتی ( 1842-1928 )، سیاستمدار ایتالیایی و چند دوره نخست وزیر این کشور، حق انتخاب کردن را تقریبا به تمام مردان کشورش اعطا کرد، لنین بار دیگر پای در میدان گذاشت و نوشت که منظور از گسترش حق رای، فراهم کردن نوعی وحدت ملی دروغین برای لشکر کشی به لیبی است. ( ص28 )او توضیح داد که این جنگ یک جنگ مستعمراتی دیگر است  که یک دولت به اصطلاح متمدن غربی در قرن بیستم علیه یک کشور مستعمره راه انداخته است و در ادامه نوشت: ما شاهد آنیم که یک ملت متمدن و مشروطه، تمدن را با زور سرنیزه، گلوله، طناب دار، آتش، تجاوز جنسی به زنان و … پیش می راند. لشکر کشی به لیبی، در حقیقت یک کشتار تمام عیار و به اصطلاح متمدنانه است، تکه تکه کردن عرب ها با سلاح های مدرن. برای آن که عرب ها را مجازات کنند، سه هزار عرب را کشتند و خانواده ها را ریشه کن و زنان و کودکان را قطعه قطعه کردند. ( ص 28 )

در این جا، لوسوردو، به روشنی نشان می دهد که دشمنی کین توزانه سوسیال دمکراسی بورژوایی با بلشویک های روسیه در آغاز قرن بیستم، در همین مفهوم دمکراسی نژاد برتر ریشه داشت نه مثلا در جانبداری از انقلاب یا اصلاحات. ادوارد برنشتاین، نظریه پرداز حزب سوسیال دمکرات آلمان، ضمن حمایت از توسعه طلبی امپراتوری آلمان، نوشت: پیشنهادی که چندی پیش از سوی سوسیالیست ها مطرح شد مبنی بر این که باید از وحشیان و بربر ها در نبردشان علیه تمدن سرمایه داری حمایت شود، تحت تاثیر رومانتیسم بود… خلق های اروپا که در فضای محدودی متراکم شده اند، حق دارند سرزمین هایی را تصاحب کنند که وحشیان نمی توانند از آن استفاده کنند. ( ص 29 )

با این همه باید یادآوری کنیم که طبقات فرودست یا به قول آقایان طبقات مادون انسان، برای به رسمیت شناساندن این حقوق منتظر سال 1917 و انقلاب اکتبر نمانده بودند. در نخستین مرحله یعنی در انقلاب فرانسه، روبسپیر حق زندگی را نخستین حق اجتناب ناپذیر و جزو حقوق بشراعلام کرده بود. در دومین مرحله یعنی در انقلاب سالهای 1848-1849 که حق رای عمومی برای مردان تثبیت شد، حق داشتن کار هم مطرح شد و در کسب این حق، جنبش سوسیالیستی نقش اصلی را ایفا کرد. در واقع، مرحله سوم کسب حقوق فرودستان است، که به انقلاب اکتبر منجر می شود. اما این مرحله سوم از نظر کیفی کاملا متفاوت است. در پرتو اکتبر است که دریافت عمومی از دمکراسی تغییر یافته و به کسب حقوق برابر در زمینه های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و حقوقی فرامی روید. به همین دلیل است که فریدریش فن هایک، پدر اقتصاد نولیبرال به این تعریف از دمکراسی معترض است و آن را ناشی از نفوذ ویرانگر انقلاب مارکسیستی روسیه، در غرب می داند. ( ص 36 )

پس کمونیسم را با نازیسم یکی دانستن، بی معنی است، زیرا نازیسم قدرتی بود که با به کارگرفتن شدید ترین خشونت ها و با به جا گذاشتن وخیم ترین پیآمد ها،  کوشید در برابر برانداختن تبعیض نژادی یا همان دمکراسی نژاد برتر بایستد و مانع برقراری دمکراسی همه جانبه شود. فاشیسم آلمان، با راه انداختن جنگی تمام عیار، می خواست تا نظام برتری نژاد سفید و برتری نژاد آریایی را درعرصه جهانی تثبیت کند. نازیسم در واقع قصد داشت که نه تنها میراث استعمار را از آن خود کند، بلکه آن را تقویت و تحکیم بخشد. در برابر فاشیسم سرمایه داری، جنبش کمونیستی قرار داشت که سهمی قطعی و مسلم در چیرگی بر تبعیض نژادی و استعمار ایفا کرد. پس آنانی که دورانی را که با انقلاب اکتبر آغاز شد، دوران بحران دمکراسی می خوانند، در واقع می خواهند خلق های مستعمرات  و محرومان جوامع سرمایه داری امپریالیستی را دوباره نادیده بگیرند و استعمار و بی حقوقی فرودستان را بار دیگر بر تاریخ حاکم کنند. (صص 39-40 )

در بخش سوم کتاب، » دومین جنگ سی ساله، جنگ تمام عیار و توتالیتاریسم «، لوسوردو از فاصله زمانی 1914 تا 1945 به عنوان دومین جنگ سی ساله – نخستین آن در سده 17 روی داده بود  – نام می برد و می گوید که بنیان توتالیتاریسم جنگ است. «این که سازمان ها و نظریاتی که خاص توتالیتاریسم هستند در کشور های به کلی متفاوت از یکدیگر پدیدار می شوند، بیانگر واقعیت ویژه ای است و آن این که: پیدایش آن سازمان ها و نظریات ناشی از داشتن ایدئولوژی خاصی نیست، بلکه به دلیل شرایط جنگی است. اگر بخواهیم تعریفی از توتالیتاریسم ارائه دهیم، شاید بتوانیم چنین بگوییم: توتالیتاریسم نظامی سیاسی است که با جنگ تمام عیار متناسب است. آن چه جنگ تمام عیار می طلبد،این است که نه تنها بخشی از مردم که سلاح در دست دارند، بلکه مردم پشت جبهه – آن ها که در عرصه تولید و ایدئولوژی قرار دارند و بخشی جدایی ناپذیر از بسیج همگانی محسوب می شوند – و نیز بخش غیر نظامی جامعه، همه خود را به طور کامل تسلیم تام و تمام کنند. روشن است که این رژیم تازه سیاسی، برحسب موقعیت عینی ژئوپلتیک، سنت سیاسی و ایدئولوژی جامعه، به اشکال متفاوتی پای به صحنه می گذارد. ( ص 52) آن چه برای نبرد بیرحمانه ضروری است، انضباط آهنین در صفوف خود است… قدرت اجرایی، اختیارات دیکتاتوری پیدا می کند یا چنین گرایشی از خود نشان می دهد… بدتر از سرکوبگری رژیم، خشونتی است که از سوی گروه های اراذل و اوباش از پایین وارد می شود، فشاری که اگر حاکمیت خود مبتکر آن نباشد، دست کم آن را تحمل می کند. هر امری از امور زندگی روزمره تحت کنترل آهنین و دقیق قرار می گیرد. ( ص49 ) با این تعریف، هر جهانبینی ای ، البته با دلایل و انگیزه های گوناگون می تواند، در چنبره آن گرفتار آید. آنچه اهمیت درجه اول دارد، نه توتالیتاریسم حاکم بر نظام های گوناگون اجتماعی بلکه همانا دلایل و انگیزه ها و اجتناب پذیری یا اجتناب ناپذیری آن است. پس از جنگ جهانی دوم، سه نظریه لیبرالیسم، نازیسم و کمونیسم در سپهر جهانبینی های جهان، از اهمیت و نقش آفرینی ویژه ای برخوردارند. لیبرالیسم، البته بر خلاف ادعاهای خود،سابقه ای طولانی در توتالیتاریسم دارد. این لیبرالیسم است که نخستین بار از نسل کشی، نسل کشی طبقاتی، قحطی تعمدی و توتالیتاریسم استفاده می کند. «هفت روز پس از اعلام جنگ جهانی اول، پرزیدنت ویلسون، رئیس جمهور آمریکا ( 1913 تا 1921 ) کمیسیونی برای اطلاع رسانی تشکیل داد که می بایست هفته ای 22 هزار ستون خبر در اختیار مطبوعات قرار دهد… و هدفش این بود که تمردهای فردی و ذهنیت هزاران و شاید میلیو ن ها انسان را، در کوره جنگ ذوب کند و به آلیاژی مذاب از نفرت، خواستن و امید تبدیل نماید، ذهنیتی که شور ستیزه جویی دارد. همه شعارها یکسان است: بسیج همگانی و جنگ تمام عیار. در ایتالیا، اگر سربازان از دشمن می ترسیدند به حکم قرعه از هر ده سرباز یک نفر انتخاب و حلق آویز می شد و اگر سربازی فرار می کرد، خویشاوندان بی گناه او نیز مجازات می شدند یا مردم غیر نظامی را به طور فله ای مجازات می کردند… در جنگ جهانی اول، انگلستان در حدود 50 میلیون آفریقایی و 250 میلیون هندی را بدون آن که از آنها بپرسد، به جنگی کشاند که از آن بی خبر بودند. آن ها را گرد آوردند، به هزاران کیلومتر دورتر انتقال دادند تا سرانجام به کارخانه آدمکشی تحویل بدهند؛ آن ها را نه به دلیل رفتار غیر قابل پذیرش، بلکه به دلیل تعلق به نژاد پست به قتلگاه انتقال دادند تا نژاد برتر از آن ها به عنوان گوشت دم توپ استفاده کند… دولت انگلیس هم برای در هم شکستن شورش ایرلند جنوبی، که تا کسب استقلال این جزیره نگونبخت ادامه یافت، از انجام همین مجازات ها رویگردان نبود…ایالات متحده آمریکا پیش از بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی، شهر درسدن در آلمان و توکیو در ژاپن را بمباران کرد… درسدن از آن رو گرفتار فاجعه شد که مملو از آوارگان جنگی بود. آن جا تکنولوژی خاصی به کار بردند. به این صورت که نخست با به کار بردن بمب های ویژه، پنجره ها را منفجر و سقف ها را ویران کردند. سپس شهر را با بمب های آتش زا بمباران کردند. با این شیوه آتش آسان تر به خانه ها رخنه می کرد و پرده، فرش و مبل و صندلی ها را سریع تر در خود می گرفت…. آن ها بار دیگر در یک نسل کشی مخالفان سیاسی در سال 1965 نزدیک به سه میلیون کمونیست و هواداران دکتر احمد سوکارنو را در اندونزی کشتند… ( ص 49 تا 52 و63 و 71 ) فاشیست های آلمان هم که در پی استعمارگری، جنگ جهانی اول را به راه انداخته اما شکست خورده و تحقیر شده از آن بیرون آمده بودند، پس از سرکوب خونین مخالفان داخلی، به رهبری نازیسم و هیتلر، جنگ امپریالیستی دیگری را آغاز کردند که می خواست در قلب اروپا، خلق هایی را که صاحب فرهنگی کهن بودند، تا حد عشایر بدوی پست کند و مستعمره های آنان را به چنگ آورد. ( ص56 تا 59 ) آنچه اهمیت دارد این است که توتالیتاریسم لیبرال ها و فاشیست ها، ریشه در استعمارگری آن ها داشت. اما توتالیتاریسم اتحاد شوروی نه در سیاست های استعماری، بلکه در شرایط اضطراری ای منشا داشت که کشور های امپریالیستی از همان آغاز انقلاب اکتبر تا پایان جنگ جهانی دوم و جنگ هولناک سرد وتا نابودی اتحاد شوروی، برایش تدارک دیده بودند..» نخست نگاهی به وضع روسیه می اندازیم که مجبور به مقابله دائمی با وضعیت اضطراری بود. در این سال ها، دست کم چهار یا پنج جنگ و دو انقلاب رخ دادند. از سمت غرب پس از تهاجم آلمان ویلهلمی تا صلح برست لیتوفسک در سوم مارس 1918، روسیه انقلابی نخست با تجاوز اتحادیه آنتانت ( مرکب از 15 کشور سرمایه داری ) و بعد با تجاوز آلمان هیتلری  روبرو شد و سپس جنگ سردی که با نبردهای خونین و فراوان همراه بود و هرلحظه بیم آن می رفت که به جنگی گرم، همراه با سلاح اتمی تبدیل شود. روسیه انقلابی در عین حال از سمت شرق با تجاوز ژاپن روبرو شد که ابتدا در سال 1922 از سیبری و بعد در سال 1925 از ساخالین پس کشید اما بعد با اشغال منچوری نیروی نظامی خطرناکی را در مرز اتحاد شوروی متمرکز کرد که در سال های 1938 و 1939، پیش از آغاز رسمی جنگ جهانی دوم، به زد و خوردهای گسترده مرزی انجامید. این جنگ ها، جنگ تمام عیار بودند، نخست از این رو که جنگ های از پیش اعلام نشده بودند و دیگراین که جنگ داخلی در روسیه و جنگ تجاوزگران با روسیه با هم در پیوند بودند و یک هدف واحد و روشن را دنبال می کردند که عبارت بود از برانداختن انقلاب بلشویکی روسیه. افزون بر این هیتلر به صراحت اعلام کرده بود که هدفش نابود کردن شرقی هاست که جانورانی مادون انسان هستند. در عین حال علاوه بر انقلاب اکتبر، باید از انقلابی از بالا یعنی اشتراکی کردن کشاورزی و صنعتی اتحاد شوروی نام برد که از سال 1929 آغاز شد. این انقلاب لازم بود تا این کشور بتواند در برابر تجاوز بعدی آلمان مقاومت کند که هیتلر به صراحت، ضرورت آن را در کتاب خود نبرد من اعلام کرده بود. ( صص54و55 ) تفاوت بنیادین دو دیدگاه لیبرالیسم و کمونیسم را شاید بتوان از این دونقل قولی که از قول رهبران آن ها در باره نازیسم آلمان بیان شده است ، به بهترین شکلی نشان داد. فرانکلین دلانو روزولت رئیس جمهور وقت آمریکا: » ما باید با آلمان برخورد قاطع کنیم، منظور من خلق آلمان است و نه فقط نازی ها. یا باید خلق آلمان را عقیم کنیم یا با آن ها کاری کنیم که دائم بچه پس نیندازند تا به این کارهایی که تا کنون کرده اند، ادامه دهند.» و ژوزف استالین رهبر شوروی: » مضحک است اگر گروهک هیتلر را با خلق آلمان، با دولت آلمان یکی بدانیم. تجربیات تاریخی می گویند که هیتلرها می آیند و می روند، اما خلق آلمان، کشور آلمان باقی خواهد ماند. قدرت ارتش سرخ در آن است که از هیچ خلقی نفرت نژادی ندارد. از خلق آلمان هم ندارد و نمی تواند داشته باشد». ( ص71 )

این که بعضی صاحب نظران برای هر دوی این شرایط، علیرغم بنیان های کاملا متضاد، از یک واژه استفاده می کند، البته جای تردید است، هرچند شباهت های ظاهری را نمی توان انکار کرد. لوسوردو به درستی می نویسد: خود همین واژه توتالیتاریسم نیز مطلقا بار ایدئولوژیک دارد. هیچ تاریخچه ای از سازمان های توتالیتر در دست نیست. اردوگاه کار اجباری چه زمانی پدید آمد و چگونه گسترش یافت؟ به خواننده هیچ اطلاعی در باره به کار رفتن این پدیده از سوی اسپانیا در نبرد مرگبار علیه انقلاب کوبا و همچنین انگلیس در جنگ علیه بوئرها در آفریقا و… داده نمی شود. ( ص67 )

کتاب » لیبرالیسم و قرن بیستم » اثر دومنیکو لوسوردو، اثری است دشوار که نیاز به مطالعه مکرر دارد. دشواری متن شاید به دو علت باشد نخست آن که موضوع کتاب، پیچیده، ظریف، چالش برانگیز و بدیع است و دیگر آن که نویسنده برای آن که موضوع مورد نظر را پیش ببرد به حوادث و رویداد های گوناگونی از سراسر جهان و در طول زمانی بلند – تقریبا از پیدایش بورژوازی تا حال – استناد می کند که مطالعه کتاب را برای خواننده عادی دشوار می سازد. در واقع کتاب، اثری نظری است که نظریات و کنش های لیبرالی را در متنی آکنده از نقل قول ها به چالش می کشد. در عین حال نویسنده در نوشتار خود از لحن جدی، کنایه آمیز و طنز آلود، به طور همزمان استفاده می کند. این زبان متن، کار را بر مترجمان اثر هم دشوار کرده است. مترجمان محترم کتاب، که زحمت زیادی را برای ترجمه این متن دشوار تحمل کرده اند، گاه نتوانسته اند تمایز این لحن ها را به خوبی آشکار کنند و بنابراین خواننده اگر هوشیار نباشد ممکن است دچار کج فهمی شود. اگر ناشر محترم از ویراستاری قابل و کاردان استفاده می کرد، شاید این اثر ارزشمند با کیفیتی بهتر و روشن تر به دست خواننده می رسید. ( به عنوان نمونه می توان به صفحه 40 خط 17، ص 47 خط2، ص 65 خط11 و ص79 خط 4 اشاره کرد. ) در عین حال سرچشمه ی نقل قول های فراوان کتاب، در بسیاری از موارد ذکر نشده است که در کتابی با چنین اهمیت و با سطحی از چنین چالش برانگیزی، نقصی جدی محسوب می شود. ( به عنوان نمونه صفحه 9 خط 1، ص14 خط 9، ص30 خط 9، ص 71 خط 23 و ص72 خط 15 اشاره کرد. ) مترجمان همچنین می توانستند با نگارش مقدمه ای روشنگر، با معرفی همه جانبه تر نویسنده و همچنین آوردن پانوشت های ضرور، خواننده اثر را در درک بهتر متن، یاری کنند، بویژه این که کتاب مورد نظر، نخستین اثری است که از این نویسنده بزرگ به فارسی منتشر می شود. با این وجود باید خاطر نشان کرد که این انتقادهای کوچک، به هیچ وجه از اهمیت و اعتبار فراوان و ارزش های رفیع کتاب و کار بسیار دشوار مترجمان ارجمند، حتی اندکی نمی کاهد. نگارنده امیدوار است که با مساعی ناشر دانشور، این کاستی ها در چاپ بعدی اثر برطرف شوند. نگارنده، مطالعه دقیق این اثر را به فعالان اجتماعی و سیاسی، مورخان، اندیشه وران لیبرال و نولیبرال و منتقدان این نحله فکری بویژه منتقدانی که از منظر مارکسیسم، منتقد لیبرالیسم و نولیبرالیسم هستند، پیشنهاد می کند.

http://khosrobagheri.blogfa.com/post-106.aspx

 

 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s