کارل مارکس در زندگی خصوصی

کارل مارکس در زندگی خصوصی

 

خاطرات

پل لافارگ

آمار سایت تا کنون4،051،119 

ترجمه – رضا نافعی

«پل لافارگ» (1842-1911) سوسیالیست  فرانسوی ،  شاگرد مارکس ، که از جوانی به خانه آنها رفت و آمد داشت و سرانجام  Laura دختر میانی مارکس را به همسری برگزید.

بیست و چهار سالم بود که او را برای اولین بار  او را دیدم. هنوز دست در کار نوشتن » سرمایه «بود که دوسال بعد در سال 1867 جلد اول آن منتشر شد. چندان سر حال نبود و نگران که نتواند کارش را به انجام رساند. جوانان را با گرمی می پذیرفت و می گفت «باید مردانی را تربیت کنم که پس از من کار گسترش کمونیسم را دنبال کنند. می گفت «دانش نباید وسیله کسب لذات خود خواهانه شخصی باشد. آن کسانی که چون روی به دانش آورده اند خود را سعادتمند می دانند، درعین حال باید بتوانند از نخستین کسانی باشند که دانش خود را در خدمت بشریت قرار دهند». «برای جهان کار کردن» یکی از تکیه کلام های مطلوبش بود.

مارکس فعالیت خود را محدود به کشوری که در آن زاده شده بود نمی ساخت. می گفت: «من شهر وند جهانم و هر جا که باشم، آنجا فعال هستم » . واقعیت نیز همین بود. هر جا که رویدادهای زندگی یا تعقیب های سیاسی او را به آنجا رانده بودند، در فرانسه، بلژیک، انگلستان نقش چشمگیری در جنبش انقلابی آنجا بعهده می گرفت.

اطاق کارش نامرتب به نظر می رسید، ولی فقط این طور بنظر می رسید، اما در واقع همه چیز همانجا بود که می باید باشد و همیشه آن کتاب یا دفتری را که می خواست بی زحمت جست و جو می یافت. به هیچ کس اجازه نمی داد کتابها و کاغذ هایش را مرتب و در واقع نامرتب کند.

کتابهایش بر حسب قد و قواره کنار هم قرار نگرفته بودند. کتاب هایی با قطع جیبی یا وزیری وجزوه ها کیپ هم چیده شده بودند. او کتاب ها را نه بر حسب اندازه بلکه بر حسب موضوع در کنار هم می گذاشت. در نظر مارکس کتاب ابزار کار معنوی بود، نه یک شیء تجملی. می گفت: «آن ها بردگان من هستند و باید مطابق میل من در خدمتم باشند.»- بدون توجه به شکل، جلد، زیبایی کاغذ یا چاپ، با کتاب بد رفتاری می کرد. گوشه صفحات را تا می کرد، در حاشیه صفحات و زیر سطور با مداد خط می کشید. گر چه حاشیه نویسی نمی کرد ولی اگر مؤلف جایی دچار خطا شده بود، نمی توانست از گذاشتن علامت تعجب یا پرسش در آن جا خودداری کند. شیوه خط کشی در کنار یا زیر سطور به وی امکان می داد تا در مراجعات بعدی جای مورد نظر را به آسانی تمام پیدا کند. وی عادت داشت که بارها، حتی پس از گذشت سال ها، به یادداشت های خود باز گردد و یا جاهایی را که در کتاب علامت گذاشته بود دوباره بخواند، تا آن ها را خوب در حافظه فوق العاده نیرومند و دقیقش ضبط کند. وی از جوانی، به پیروی از توصیه هگل، برای تقویت حافظه اشعاری را به زبانی که نمی شناخت از بر می کرد.

مارکس اشعار هاینه و گوته را که اغلب در صحبت هایش از آن ها شاهد می آورد، از بر داشت و پیوسته به مطالعه آثار دیگر شاعران اروپایی که برگزیده بود می پرداخت. همه آثارآشیل را به همان زبان یونانی کهن می خواند. آشیل و شکسپیر را به عنوان بزرگترین نوابغ درام نویسی که بشریت به خود دیده است تجلیل می کرد. ستایش وی از شکسپیر، که او آثارش را دقیقا مطالعه کرده بود، حد و مرز نداشت و حتی کوچکترین شخصیت های آثار او را هم می شناخت. تمام اعضای خانواده او درست و حسابی شیفته و ستایشگر شکسپیر، درام نویس انگلیسی، بودند. هر سه دختر مارکس، آثار شکسپیر را از بر داشتند. هنگامی که مارکس در سال 1848 (در سی سالگی) قصد آن کرد تا زبان انگلیسی خود را، که از قبل خواندن آن را می دانست، تکمیل کند، به جمع آوری و تنظیم اصطلاحات ویژه شکسپیر پرداخت. اشعار دانته (Dante) و روبرت برنز نیز از آثار مورد علاقه او بودند. وقتی دخترانش طنز یا اشعار تغزلی این شاعر اسکاتلندی را دکلمه می کردند و یا به آواز می خواندند غرق شادی می شد.

کوویرCuvier، دانشمند پرکار و خستگی ناپذیر فرانسوی، که رئیس موزه پاریس بود، دستور داده بود چندین اطاق کار برای شخص او در موزه آماده سازند، هر اطاقش مخصوص کاری و حاوی کتاب ها، ابزار و وسایل ضروری آناتومی و غیره بود، وقتی که از یک کار خسته می شد، به اطاقی دیگر می رفت و به مطالعه در رشته ای دیگر می پرداخت. به طوری که نقل می کنند این تغییر ساده اشتغال فکری برای او به منزله استراحت بود. مارکس نیز چون کوویر پرکار و خستگی ناپذیر بود، اما بر خلاف او چنان امکانی نداشت که چندین اطاق برای خود داشته باشد. شیوه استراحت او چنین بود که در اطاق قدم می زد، در نتیجه یک تکه از فرش اطاق، از جلوی در تا کنار پنجره کاملا سائیده شده و به گذرگاهی در چمن مانند گشته بود. گاهی روی کاناپه دراز می کشید و رمانی می خواند و گاه دو سه کتاب را هم زمان با هم می خواند. او هم چون داروین به خواندن رمان علاقه فراوان داشت. مارکس رمان های قرن هیجدهم به ویژه «توم جونز» (Tom Jones) اثر فیلدینگ Filding را دوست داشت. از نویسندگان معاصرش به پل دکک (Paul de Kock) و چارلز لوول Lovel. الکساندر دوما (پدر) و والتراسکات علاقمند بود و به نظرش برجسته ترین اثر والتر اسکات «اصول اخلاق کهن» بود. وی به ویژه شیفته قصه های پر ماجرا و داستان های خنده آور بود. به نظر او سروانتس و بالزاک برجسته ترین رمان نویسان بودند و معتقد بود که دن کیشوت، حماسه شوالیه گری رو به زوال است که قضاوت های آن در دنیای رو به پیدایش بورژوایی به خل بازی ها و مسخره بازی های مضحک تبدیل شده اند. بالزاک را سخت می ستود و قصد داشت به محض آن که اثر اقتصادی خود را به پایان برد، انتقادی بر » کمدی انسانی» اثر بزرگ بالزاک بنویسد؛ بالزاک نه تنها تاریخ نویس جامعه زمان خود، بلکه آفریننده پیامبر گونه شخصیت هایی بود که در زمان لوئی فیلیپ در مرحله جنینی بودند و تازه پس از مرگ او، در زمان ناپلئون سوم، به رشد کامل دست یافتند.

مارکس تمام زبان های اروپایی را در حد مطالعه به آن زبان ها می شناخت و به سه زبان آلمانی، فرانسه و انگلیسی می نوشت. در ستایش کسی که به زبان ها آشنا بود با علاقه این تمثیل را تکرار می کرد که: «یک زبان خارجی، سلاحی است در نبرد زندگی». او استعداد زیادی در فرا گرفتن زبان ها داشت و دخترانش نیز این استعداد را از او به ارث بردند. پنجاه ساله بود که شروع به آموختن زبان روسی کرد و با وجود آن که این زبان از لحاظ ریشه شناسی (اتیمولوژی) با هیچ یک از زبان های نوین و کهنی که او می شناخت خویشاوند نبود، معهذا پس از 6 ماه، چنان بر این زبان تسلط یافت که می توانست از آثار شاعران و نویسندگان روسی به ویژه پوشکین، گوگول و شچدرین، که ارزش خاصی برای آن ها قائل بود لذت برد. انگیزه او برای فرا گرفتن زبان روسی مطالعه گزارش تحقیقات رسمی دولت روسیه بود که آن دولت به علت حقایق وحشت انگیز مندرج در آن مانع از انتشارش شده بود. ولی این گزارش به گونه ای به دست مارکس رسیده و او یگانه اقتصاددان اروپای غربی بود که امکان مطالعه آن را یافته بود.

روزهای یک شنبه دخترانش نمی گذاشتند او کار کند. پدر در تمام این روز مال آن ها بود. وقتی هوا مساعد بود تمام اعضای خانواده به قصد گردش راه جلگه و جنگل در پیش می گرفتند و در قهوه خانه های کوچک بین راه برای صرف نان و پنیری توقف می کردند. تا زمانی که دخترانش کوچک بودند برای آن که تحمل سختی راه را بر آنان آسان سازد، به قصه های دور و درازی از پریان می پرداخت که نسبت به درازی راه طول و تفصیلش می داد و شنوندگان کوچک او با شنیدن این قصه ها خستگی را فراموش می کردند. نیروی تخیل شاعرانه مارکس بی نظیر بود، نخستین آثار ادبی او اشعارش بودند. خانم مارکس با دقت اشعار جوانی همسرش را حفظ می کرد، اما آن ها را به کسی نشان نمی داد. پدر و مادر مارکس آرزو داشتند فرزندشان ادیب یا استاد دانشگاه شود، به نظر آن ها او با پرداختن به تبلیغات سوسیالیستی و آموختن اقتصاد، که در آن زمان در آلمان علمی کم ارج بود، به کارهایی دون شان خود پرداخته بود، مارکس به دختران خود قول داده بود نمایشنامه ای در باره گراسوس بنویسد، که متاسفانه نتوانست به قول خود وفا کند. چه جالب بود اگر می توانستیم ببینیم او چگونه برخوردی با مردی که پهلوان نبرد طبقاتی می نامیدش می داشت و این قصه وحشت انگیز و پرشکوه از نبرد طبقاتی جهان باستان را چگونه مطرح می ساخت.

ویکو(فیلسوف ایتالیائی1668-1743م.) می گفت: «چیز برای خدایی که همه چیز را می داند، فقط یک جسم است، اما برای انسان که فقط ظواهر را می شناسد، یک سطح است. » نوع درک مارکس نیز مانند نوع َدرک خدای مورد نظر ویکو بود؛ که فقط سطح را نمی دید بلکه به درون و ژرفا فرو می رفت و به مطالعه تمام اثرات اجزاء و تاثیرات متقابل آن ها بر یکدیگر می پرداخت. وی اجزاء را جزء به جزء از هم جدا می ساخت و تاریخ تکامل آن را دنبال می کرد. سپس توجه خود را از «چیز» به محیط پیرامون آن معطوف می ساخت و به مطالعه تاثیرات محیط بر آن چیز و تاثیرات آن چیز بر محیط پیرامونش می پرداخت. سیر تکامل موضوع مورد مطالعه را تا لحظه پیدایش آن دنبال می کرد، استحاله ها، تغییرات تدریجی و تحولات جهشی انقلابی که در آن رخ داده بود، همه را مطالعه می کرد، تا سرانجام دورترین تاثیرات آن را می شناخت. مارکس به یک چیزِ فی نفسه و لنفسه( در خود و برای خود) ، بدون ارتباط آن با جهان پیرامونش توجه نداشت، بلکه آن را به مثابه جهانی در کلیتش با همه پیچیدگی اش به مثابه جهانی که پیوسته در حرکت است می نگریست. مارکس می خواست این زندگی را در کلیت و جامعیتش با تاثیرات دائمی، متقابل و گوناگونش بنمایاند. نویسندگان پیرو مکتب فلوبر و گنکور شکوه می کنند که چه دشوار است بیان آن چه که انسان می بیند. ولی به قول ویکو آن چیزی هم که می خواهند تصویر کنند چیزی نیست جز سطح. تاثیری که آن ها می گیرند، کار ادبی آن ها، در قیاس با آن چه مارکس می کند، بازیچه است، باید نیروی تفکر فوق العاده داشت و هنری در همان سطح، تا بتوان واقعیت را آن گونه دید که او دید. او هیچ گاه از کارش راضی نبود، پیوسته در آن تغییراتی می داد و همیشه متوجه می شد که توصیف از تصور عقب مانده است. یک پژوهش روانشناسانه بالزاک، که امیل زولا به نام خود جا زده بود، مارکس را سخت تحت تاثیر قرار داد، زیرا بالزاک در بخشی از این پژوهش تا حدودی به توصیف احساس هایی پرداخته بود که مارکس نیز احساس کرده بود؛ یک نقاش نابغه تحت این فشار قرار دارد که چیزها را آن گونه که در مغزش هستند منعکس کند و از این رو آن قدر به تصویری که نقش کرده ور می رود و کم و زیادش می کند تا سرانجام آن چه بر پرده نقش می بندد چیزی نیست جز انبوهی رنگ های درهم و بی شکل اما همین انبوه آشفته رنگ ها در دیدگان گرفتار او کامل ترین انعکاس واقعیت است.

مارکس هر دو صفت یک متفکر نابغه را در خود گرد آورده بود. به گونه ای بی نظیر می توانست پدیده ای را به اجزء آن تجزیه کند و در عین حال می توانست در نهایت استادی پدیده تجزیه شده را با تمام اجزاء و اشکال گوناگون تکاملش به هم پیوند دهد و روابط درونی آن ها را کشف کند.

همسرش در طول زندگی، بمعنی راستین کلام، یار و مونس بود. آنها در نوجوانی با هم آشنا شده و با هم رشد کرده بودند. هنگامی که مارکس نامزد کرد بیش از هفده سال نداشت. آنها پس از هفت سال نامزدی در سال 1843 با هم ازدواج کردند و از آن پس هرگز از هم دور نشدند. خانم مارکس اندک زمانی پیش از همسرش در گذشت. گرچه بانو مارکس در خانواده ای اشرافی چشم به جهان گشوده بود اما هیچکس چون او با احساس برابری و یگانگی آشنا نبود. اختلاف خاستگاه اجتماعی و تفاوت طبقاتی برای او بی معنی بود. او در خانه خود و بر سر میز غذای خود با همان لطف و ادب پذیرای کارگرانی در لباس کارشان می شد که گوئی با شاهزادگان ونجبا روبروست. کارگران زیادی، از بسیاری کشور ها، با مهمان نوازی پر مهر او آشنا شده بودند و مطمئنم که هیچ یک از آنها حتی حدس هم نمی زد این بانو که آنها را با آن صمیمیت بی شائبه و خالی از تکلف پذیرا گشته از سوی مادر نسب به خانواده اشرافی هرتسوگ فن آرگیل می برد و برادرش وزیر پادشاه پروس بوده است. خانم مارکس بی اعتنا به همه این ها در پی کارل خود بود و حتی در سخت ترین دوران های تنگدستی نیز از آنچه کرده بود پشیمان نبود.

او روحی رخشان و شاد داشت. نامه های روان و خالی از تکلفی که به دوستانش نوشته نمونه استادی در نگارش و حاکی از سرزندگی وطبع بدیع پرداز او هستند. کسی که نامه ای از او دریافت می کرد چنان بود که گوئی به ضیافتی فراخوانده شده است. یوهان فیلیپ بِکِر برخی از این نامه ها را منتشر کرده است. هاینریش هاینه شاعر طنز پرداز و تند زبان آلمانی که خود از استهزاء مارکس هراسناک بود شیفته روح لطیف و ذهن تیز او بود و هنگامی که مارکس و همسرش در پاریس بسر می بردند او مهمان پر و پا قرص آنان بود. مارکس حرمت خاصی برای هوشمندی و ذهن نقاد همسر خود داشت و یکبار به من گفت که دستنوشته های خود را در معرض سنجش او قرار می دهد و برای داوری او ارزش ویژه قائل است.

خانم مارکس شش فرزند به جهان آورد که در دوران دشوار محرومیت ها، پس از شکست انقلاب 1848و پناه بردن به لندن و اقامت اجباری در دو اطاقک ِ خیابان دین، سه تن از نوباوگان خود را از دست داد. من فقط با سه دختر او آشنا شدم. در سال 1865 که من به خانه مارکس راه یافتم جوانترین آنها خانم آولینگ بود، نو جوانی نازنین با ویژکی های پسرانه. مارکس می گفت هنگامی که این بچه به دنیا می آمد خانمش اشتباها بجای پسر دختر به دنیا آورده است. آن دو دختر دیگر، نازنینانی بودند، ستودنی. خانم Languet چون پدر سبزه بود، سبزه تند، با چشمانی سیاه و موهائی از شبق مشکی تر، دختر جوانتر، خانم لافارگ، بور و گلگون بود، گیسوان انبوه زرینش می درخشیدند، تو گوئی انبوه مواج گیسوان زرینش بر آفتاب شامگاهی لمیده اند، شبیه مادرش.

در کنار این ها که بر شمردم خانواده مارکس یک عضو مهم دیگر هم داشت: خانم هـلـنـه دِموت. او در یک خانواده روستائی متولد شده بود، نوجوان، تقریبا بچه بود که بعنوان خانه شاگرد، مدت ها قبل از ازدواج، نزد خانم مارکس آمده بود. هنگامی هم که خانم مارکس ازدواج کرد هلنه از او جدا نشد و خود را وقف خانواده مارکس کرد ، آن هم با چه عشق و علاقه ای. او در تمام سفر های اروپائی و نیز تبعید ها همراه خانواده بود. عملا همه کاره خانه بود و در سخت ترین شرایط نیز راهی برای حل مشکلات می یافت. نظم و ترتیب او، صرفه جوئی و مهارت هایش سبب می شد که خانواده حتی در شرایط دشوار نیزاز حد اقل محروم نماند. همه کار بلد بود:از آشپزی گرفته تا خانه داری و خیاطی. هم لباس بچه ها را به تنشان می کرد و هم برایشان لباس می برید و بعد باتفاق خانم مارکس آنها را می دوخت.هم کدبانو بود هم فرمانده خانه. بچه ها مثل مادر او را دوست داشتند و از او مادرانه حساب می بردند، همانگونه که او مهری مادرانه به بچه ها داشت. خانم مارکس به او به چشم دوست می نگریست. مارکس هم دوستی ویژه ای با او داشت و حریف شطرنجش بود و در بسیاری از موارد هم بازنده . عشق او به خانواده مارکس حد و مرز نداشت. هرکاری که آنها می کردند پسندیده بود و وای بروز کسی که از مارکس انتقاد می کرد. هرکس که در زمره معتمدین خانواده در آمده بود از حمایت مادرانه او نیز برخوردار بود. او در واقع تمام اعضای خانواده را به فرزندی پذیرفته بود. عمر او از مارکس و همسرش بیشتر شد. هلنه پس از در گذشت آنها توجه خود را به خانواده انگلس معطوف داشت که از جوانی با او آشنا بود و او را نیز چون خانواده مارکس زیر چتر مهر خود جای داده بود.

ناگفته نماند که انگلس هم عضو دیگری از خانواده مارکس بود. دختران مارکس او را پدر ثانی خود می دانستند، در آلمان همیشه نام آنها با هم بر زبان ها جاری می شد. همانگونه که تاریخ نیز نام هر دو را بر آثارشان ثبت کرده است. مارکس و انگلس در سده ما آن آرمان دوستی را که شاعران باستان در ستایش آن چکامه می سرودند، زنده کردند. از جوانی با هم رشد کردند، با آرمانهای یگانه و عواطف همسان در آوردگاه های انقلابی به میدان آمدند و تا هنگامی که می توانستند با هم ماندند و با هم کار کردند. و چه بسا اگر چرخ حوادث می گذاشت و آنها را مجبور به جدائی نمی ساخت تا پایان با هم می ماندند، جدائی آنها نزدیک بیست سال بدرازا کشید.

پس از شکست انقلاب 1848انگلس مجبور به مهاجرت به منچستر شد و مارکس مجبور به زندگی در لندن. با این حال آنها از طریق مکاتبه به زندگی معنوی و مشترک خود تداوم بخشیدند. آن دو در نامه های تقریبا روزانه خود در باره رویدادهای علمی روز و کارهای معنوی خود با هم در گفتگو بودند. انگلس بمحض آن که از کار روزانه فراغتی می یافت منچستر را ترک می کرد و خود را به لندن می رساند، فاصله اقامتگاه او در لندن تا خانه مارکس ده دقیقه راه بود. از سال 1870تا روز درگذشت مارکس روزی نبود که یا این با آن یا او با این نبوده باشد. وقتی انگلس خبر می داد که قصد آمدن دارد درخانه مارکس جشن بر پا می شد. از مدتی پیش در باره آمدن او صحبت می شد و در روز ورود مارکس چنان بی قرار بود که دستش بکار نمی رفت. آن دو دوست تمام شب با سیگاری در دست وجامی در پیش به گفتگو در باره آنچه پس از آخرین دیدار آنها رخ داده بود می پرداختند. نظر انگلس برای مارکس والاتر از هر نظری بود. انگلس برای او کسی بود که می توانست همکارش باشد. انگلس برای مارکس در حکم مجموع خوانندگان و شنوندگانش بود. او برای اقناع انگلس و جلب توافق او با نظریاتش از هیچ تلاشی فروگذار نمی کرد. بعنوان نمونه، بیاد می آورم، او چند جلد کتاب را از نو خواند تا نکته ای را که برای مجاب کردن انگلس ضروری می دانست بیابد، هرچند که آن نکته خود از اهمیت ویژه ای برخوردار نبود. دقیقا یادم نیست که موضوع چه بود، همینقدر بیاد دارم که سخن بر سرنکته ای فرعی در جنگ سیاسی مذهبی البیگنزر بود که مارکس نظر انگلس در باره آن را درست نمی دانست. اقناع انگلس مایه شادکامی مارکس می شد.

مارکس به دوستی انگلس می بالید و با خشنودی امتیازات اخلاقی و معنوی دوست خود را بر می شمرد. او اختصاصا با من سفری به منچستر کرد که من انگلس را ببینم . مارکس ستایشگر دانش گسترده، همه سویه و خارق العاده او بود . کوچکترین حادثه ای که بتواند زیانی به انگلس برساند مارکس را سخت مضطرب می کرد. یکبار به من گفت وقتی او با اسب عنان رها کرده ، چنان بی پروا، در دشت ناهموار بدنبال شکار می تازد، دلم میلرزد که مبادا صدمه ای به او وارد آید.

عشق جاودان مارکس و همسرش

گرچه مارکس دوستی خوب، همسر و پدری پر مهر بود، اما او در وجود همسرش، دخترانش، هلنه و انگلس کیفیاتی می دید که آنها را شایسته مهر انسانی چون او می ساخت.

مارکس در آغاز یکی از رهبران بورژوازی رادیکال بود، اما بمحض آن که مخالفت او جنبه جدی پیدا کرد تنها شد و چون به سوسیالیسم پیوست دشمنی با او آغاز گشت.

نخست به او ناسزا گفتند سپس روی به تهمت و افترا آوردند، سپس از هر سو سر در پی اش گذاشتند و سر انجام از آلمان اخراجش کردند. پس از آن به اجرای توطئه سکوت دست یازیدند، دیگر نه نامش برده میشد و نه از آثارش سخنی به میان می آوردند. بکلی نادیده گرفته میشد که از میان تمام تاریخ نویسان و سیاستگران سال 1848 او تنها کسی بود که انگیزه ها و عواقب کودتای 2 دسامبر 1851 را بدرستی شناخت و در «هجدهم برومر» به روشنی بیان کرد. گر چه موضوع کتاب مسئله روز بود، اما حتی یک روزنامه بورژوائی هم به این کتاب اشاره نکرد. » فقر فلسفه» که پاسخی بود به «فلسفه فقر » و همچنین «انتقاد بر اقتصاد سیاسی» نیز کاملا مسکوت ماندند. توطئه سکوت پانزده سال بطول انجامید و فقط در پرتو انترناسیونال و انتشار جلد اول «سرمایه» بود که توطئه سکوت در هم شکسته شد.

نادیده گرفتن مارکس دیگر ممکن نبود. انترناسیونال رشد می کرد و آوازه اقداماتش جهان را فرا می گرفت. گرچه مارکس خود را در پس پرده نگاه می داشت و دیگران بازیگر صحنه بودند، اما چندی نپائید که روشن شد کارگردان کیست. در آلمان حزب سوسیال دموکرات بر پا شد و تبدیل به نیروئی گشت که بیسمارک پیش از حمله در صدد جلب آن بر آمد. لاسال سوئیسی سلسله مقالاتی منتشر ساخت که مورد توجه ویژه مارکس قرار گرفت، مقالاتی که کارگران را با «سرمایه » آشنا می کرد. به پیشنهاد ج.ف. بکر کنگره انترناسیونال تصویب کرد که توجه سوسیالیست های انترناسیونال به سوی «سرمایه » بعنوان یگانه کتاب راهنمای طبقه کارگر سوق داده شود . َپس از شورش 18 مارس 1871، که می خواستند آنرا حاصل کار انترناسیونال قلمداد کنند، و بعد از شکست کمون پاریس که شورای مرکزی انترناسیونال در برابر روزنامه های کف بر لب آورده بورژوازی همه کشورها، دفاع از آن را بعهده گرفت، نام مارکس شهره جهان شد.

اینک مارکس بعنوان نظریه پرداز سوسیالیزم علمی، نظریه ای بلامنازع که کسی را توان مقابله با آن نبود و نیز سازمانده نخستین انترناسیونال جنبش بین المللی کارگری برسمیت شناخته شده بود. «سرمایه» کتاب درسی سوسیالیست های همه کشورها گشته، تمام روزنامه های سوسیالیستی و کارگری به ترویج نظریات علمی آن به بیان ساده پرداختند. در آمریکا در یک اعتصاب بزرگ که در نیویورک روی داد، بخش هائی از «سرمایه» را بصورت اعلامیه منتشر ساختند تا کارگران را به پایداری تشجیع کنند و حقانیت اعتصاب آنان را به اثبات رسانند. «سرمایه» به زبان های مهم اروپا، روسی، فرانسوی، و انگلیسی ترجمه شد. بخش هائی از آن به آلمانی، ایتالیائی، فرانسوی، اسپانیائی، و هلندی منتشر گشت. و هر قدر که مخالفان در اروپا یا آمریکا تلاش کردند تا نظریات مارکس را رد کنند، اقتصاد دانان فورا پاسخی سوسیالیستی در برابر آن ایراد ها به میان می نهادند که دهان آنان را می بست. امروز کاپیتال در واقع تبدیل به آن چیزی شد که کنگره انترناسیونال آن را  چنین خوانده بود: انجیل طبقه کارگر…..

درگذشت همسر و بزرگترین دخترش Longuet برای او مصیبت بار بود. مارکس همبستگی عاطفی عمیقی با همسرش داشت. به زیبائی او را می ستود و به آن می بالید. زندگی یک سوسیالیست انقلابی بگونه ی چاره ناپذیری همواره پر نشیب و فراز و انباشته از سختی هاست و همسر مارکس با خوش قلبی ذاتی و از خود گذشتگی های خود این زندگی را بر مارکس تحمل پذیر می کرد. آن بیماری که به زندگی همسر مارکس پایان بخشید، زندگی مارکس را هم کوتاه کرد. از سوئی هیجان های ناشی از بیماری طولانی و پر درد همسر، مارکس را روحا تضعیف کرد و از سوی دیگر بیخوابی، تحرک کم و دوری از هوای آزاد جسم او را فرسوده ساخت و سرانجام بیماری ذات الریه او را از پای در آورد.

همسر مارکس در دوم دسامبر 1881 با همان اعتقادات دوران زندگی بعنوان یک کمونیست و ماتریالیست چشم از جهان فروبست. از مرگ نمی ترسید. هنگامی که حس کرد پایان کارش فرا رسیده با صدای بلند گفت «کارل! دیگر جان ندارم». این آخرین کلام مفهومی بود که بر زبان آورد. روز پنجم دسامبر در گورستان Highgate در قطعه ویژه » لامذهبان » به خاک سپرده شد. هماهنگ با شیوه همیشگی زندگی او و مارکس مراسم تدفین دور از تجمع بزرگ و فقط در حضور برخی از دوستان نزدیک او صورت گرفت و انگلس دوست دیرین مارکس سخنانی بر سر مزار او ایراد کرد.

زندگی مارکس پس از در گذشت همسرش یکسره توام بود با اندوه روانی و دردهای جسمانی که یک سال بعد با مرگ نامنتظر دختر بزرگش Longuet تشدید شد. مارکس، درهم شکسته از این دو واقعه، دیگر نتوانست قد راست کند و روز 14 مارس 1885پشت میز کارش در شصت و پنج سالگی چشم از جهان فروبست.

روزهای خنده دار سوار کاری مارکس

مارکس که 5 یا 6 سال از » جوانک ها » مسن تر بود. به این برتری که وی را به یک مرد تمام عیار مبدل می ساخت، کاملا واقف بود و هر گاه موردی پیش می آمد ما و بخصوص مرا می آزمود و با آن مطالعات بسیار وسیع و حافظه فوق العاده ای که داشت می توانست حسابی پوست آدم را بکند. چقدر خوشحال می شد وقتی «دانشجوی ناقابلی» را گیر می انداخت و به این وسیله وضع اسفبار دانشگاه ها و آموزش دانشگاهی آلمان را به اثبات می رسانید. او در عین حال طبق برنامه در تربیت ما می کوشید. باید بگویم که او به دو معنی مجازی و حقیقی واژه «معلم»، آموزگار من بود. در هر زمینه ای آدمی مجبور به تبعیت از او بود. در کاخ پاپ از پاپ سخن نمی گویند. در باره سخنرانی هایش پیرامون اقتصاد در انجمن کمونیست ها بعدا سخن خواهم گفت. او بر زبان های کهن چون زبان های بومی مسلط بود. من زبان شناس بودم و او گاه نکاتی دشوار از نوشته های ارسطو یا آشیل را در برابر من می نهاد و اگر نمی توانستم فورا آن ها را درک کنم غرق در یک شادی کودکانه می شد. روزی به این دلیل که من زبان اسپانیائی نمی دانستم کلی مرا دست انداخت و فورا از میان انبوهی کتاب،  دن کیشوت را بیرون کشید و همانجا یک درس بمن داد. از آن جا که من با دستور تطبیقی زبان های رومن و اصول اساسی دستور زبان آشنا بودم و ساخت واژه ها را می شناختم، اگر گیر می کردم یا دچار اشتباه می شدم با راهنمائی های ارزشمند و کمک های دلسوزانه او مشکلم رفع می شد. او که معمولا بسیار کم تحمل بود، هنگام یاد دهی حوصله فراوان به خرج می داد تا بالاخره با رسیدن مهمانی جلسه درس آن روز پایان می یافت. اما از آن پس هر روز امتحانم می کرد و من می باید از دن کیشوت یا یک کتاب اسپانیائی دیگری قطعه ای ترجمه می کردم و نشانش می دادم . تا وقتی که بنظر می رسید دیگر بحد کافی پیشرفت کرده ام.

مارکس یک زبان شناس برجسته بود – البته بیشتر در زمینه زبان های نوین تا زبان های کهن – راهنمای زبان آلمانی، تالیف «گریم» را به دقت می شناخت. و واژه نامه تالیف گریم را تا آنجا که آماده شده بود، بهتر از من که زبان شناس بودم می شناخت. زبان های انگلیسی و فرانسوی را مانند یک انگلیسی و فرانسوی می نوشت – گر چه تلفظش چندان خوب نبود. مقالاتش برای » نیویورک دیلی تریبون» به انگلیسی کلاسیک و کتاب » فقر فلسفه» اش که در مقابله با » فلسفه » فقر «پرودون» نوشته بود به فرانسوی نوشته شده بود. یک دوست فرانسوی که دستنویس این کتاب را قبل از چاپ به او داد تا نگاه کند، فقط چند موردی برای تصحیح یافت.

از آن جا که مارکس ماهیت زبان را می شناخت و به منشاء پیدایش، تاریخ تکامل و ارگانیسم زبان می پرداخت، آموختن زبان برایش دشوار نبود. او در لندن روسی را هم آموخت، طی جنگ کریمه قصد آموختن زبان های ترکی و عربی را هم داشت، ولی بعدا این فکر را دنبال نکرد. او مثل هر کس دیگری که قصد تسلط بر زبانی را دارد، به خواندن توجه ویژه معطوف می داشت. هر کس حافظه خوبی داشته باشد- و مارکس آن چنان حافظه کم نظیری داشت که هیچ چیز را فراموش نمی کرد – با خواندن زیاد در اندک مدتی بر گنجینه ای از واژه ها و ویژگی های زبان دست خواهد یافت. پس از آن به کار بردن عملی زبان به آسانی میسر می گردد.

این کلام بوفون Buffon (1707-1788 طبیعی دان فیلسوف فرانسوی. از هواداران روشنگری و ماتریالیسم در فرانسه) که » معرف مرد قلم اوست » اگر در مورد فردی مصداق یافته باشد، در مورد مارکس است. قلم مارکس یعنی خود او. مردی که تا اعماق وجودش یک انسان ناب بود که هیچ کیشی نمی شناخت، مگر کیش حقیقت جوئی. او آنچه را با رنج آموخته و بدان دل بسته بود، بمحض آن که از نادرستی اش مطمئن می گشت، در یک چشم بر هم زدن به دور می انداخت، چنین آدمی باید در برابر نوشته های خود نیز همین روش را داشته باشد. او نه قادر به تزویر بود و نه قیافه گرفتن، همیشه خودش بود، هم در نوشته هایش و هم در زندگی اش.

بدیهی است قلم مردی چنان ذوجوانب، با آن احاطه وسیع و آن طبیعت پر تنوع نمی تواند چون افراد ساده و فاقد تنوع ذوق، یکسان و یک نواخت باشد.

مارکسی که در سرمایه می بینیم با مارکسی که در » هجدهم برومر » می بینیم و مارکسی که در » آقای فوگت » ( Carl Vogt1817-1895، طبیعی دان و سیاستمدار آلمانی، نماینده ماتریالیسم عامیانه، مارکس در کتاب خود » آقای فوگت» او را به عنوان دشمن جنبش کارگری و عامل ناپلئون سوم افشاء می کند.م ) می بینیم یکی نیست. ما با سه مارکس گوناگون روبرو هستیم، با سه مارکس که در عین حال یک نفرند- که علی رغم آن سه گانگی، یگانه است- یگانگی شخصیتی بزرگ که در عرصه های مختلف، بیانی متفاوت دارد و معهذا همیشه همان است که هست. البته شیوه نگارش » سرمایه » پیچیده است و سخت فهم ولی آیا فهم موضوع مورد بحث آن آسان است؟ شیوه نگارش فقط معرف شخص نیست، معرف موضوع نگارش هم هست، شیوه باید خود را با موضوع مورد بحث نیز هماهنگ سازد. در عرصه بزرگ علم راه هموار وجود ندارد. در این عرصه هر کس باید به خود زحمت بدهد و خود را پله پله بالا برد، حتی اگر مهم ترین راهبر را داشته باشد. شکوه کردن از سخت فهمی یا حتی صعب الهضم بودن سبک » سرمایه » یعنی به تنبلی فکری و یا ناتوانی فکری خویش اذعان کردن.

آیا » هجدهم برومر » را نمی توان فهمید؟ آیا تیری که از کمان بسوی آماج می پرد و در گوشت فرو می رود، درک شدنی نیست؟ آیا نیزه ای که با دستی پرتوان پرتاب می شود و بر قلب دشمن فرو می رود، فهمیدنی نیست؟ واژه های » برومر» تیرند و نیزه. سبک » برومر» سبکی است که دام می گذارد، از پای در می آورد. اگر نفرت سوزان، تحقیر نابود کننده و اگر عشق آتشین تعالی بخشنده به آزادی، هرگز به جامه لفظ در آمده باشد در «هجدهم برومر» است، که در آن حیثیت خشمآگین مردی چون تاسی توس( 55 قبل از میلاد تا 15 میلادی، تاریخ نویس برجسته رومی که تاثیر فوق العاده بر تاریخ نویسی قرون 18 و 19 گذاشت) با طنز زهر آگین فردی چون ژوونال ( طنز نویس رومی) و خشم مقدس مردی چون دانته به هم آمیخته است. قلم ( سبک) در اینجا آن چیزی است که در آغاز در دست رومی ها قرار می گرفت ( استیلوس) که عبارت بود از یک قلم نوک تیز فولادین برای نوشتن و کندن. قلم خنجری است که برای فروبردن قطعی در قلب به کار می رود.

شادی مکتوم در » آقای فوگت «- این طنز خندان – شادی شکسپیر را از یافتن فالستاف به یاد می آورد. این «آقای فوگت» گنجینه ای است بی کران برای ایجاد زرادخانه ای از تمسخر.

قصد ندارم در این جا بیش از این در باره سبک نگارش مارکس سخن گویم. قلم مارکس یعنی خود او. او را سرزنش کرده اند که می کوشد تا در کمترین کلام بیشترین معنی ممکن را بگنجاند. ولی مارکس یعنی درست همین.

مارکس ارزشی فوق العاده برای بیان ناب و دقیق قائل بود، برجسته ترین استادان برگزیده او گوته، لسینگ، شکسپیر، دانته و سروانتس بودندکه وی تقریباهر روز آثار آن ها را مرور می کرد. در مورد سره و دقیق بودن زبان حداکثر دقت را بکار می برد. هنوز به یاد دارم که در نخستین سفرم مرا به باد سرزنش گرفت، زیرا در نوشته ای واژه ای از غلط های مشهور را بکار برده بودم. می خواستم از اشتباهی که کرده بودم عذر خواهی کنم، اما مهلتم نداد و گفت: «در این دبیرستان های درمانده آلمانی، در این دانشگاه های وامانده آلمانی که کسی آلمانی یاد نمی گیرد». و غیره و غیره…گرچه تا آن جا که می توانستم از خود دفاع کردم و نمونه های مشابهی هم از نویسندگان کلاسیک شاهد آوردم ولی از آن پس دیگر آن لفظ را نه تنها تکرار نکردم، بلکه عده ای دیگر را هم بر آن داشتم تا از به کار بردن آن خودداری ورزند…..به هر حال مارکس استدلال های مرا نپذیرفت.

مارکس در سره نویسی سخت گیر بود- وی اغلب با صرف وقت زیاد و با زحمت به جستجوی واژه درست می پرداخت. از به کار بردن لغات خارجی غیر ضروری نفرت داشت، با این وجود اگر می بینیم لغات خارجی فراوان به کار می برد- حتی در آن جا که ضرورت ایجاب نمی کند، باید اقامت طولانی او را در خارج، یعنی در انگلستان، در نظر گیریم و آن چه بسیار در خور توجه است، خویشاوندی زبان های آلمانی و انگلیسی با یکدیگر است که آدمی را دچار اشتباه می سازد…. ولی چه فراوانند واژه ها و ترکیبات اصیل آلمانی که مارکس ساخته است. با وجود آن که او دو سوم از عمر خویش را در خارج از میهنش به سر برد، خدمات ارزشمندی به زبان آلمانی کرد و در زمره گرانقدر ترین استادان و آفرینش گران زبان آلمانی است.

بزرگترین تفریح ما الاغ سواری دسته جمعی بود. با غش غش خنده و شادی و آن صحنه های مضحک و آن تفریحی که مارکس می کرد و ما را نیز در آن سهیم می ساخت. او از دو جهت موجب خنده و تفریح ما می شد: یکی از جهت هنر سوار کاری ناشیانه اش که از ناشی گری هم آنسو تر بود و دیگر از جهت تعصبی که در دفاع از استادی خود در هنر سوار کاری به خرج می داد. استادی وی ناشی از آن بود که در دوران دانشجوئی درس سوار کاری گرفته بود. – انگلس می گفت درس گرفتن او در این زمینه از سه جلسه تجاوز نکرد. و بعد هم سالی، ماهی یکبار در منچستر سوار بر یک » روزینات » ( روزینات نام اسب پیر و فرسوده دن کیشوت است) مسن و موقر می شد که احتمالا پدر جد مادیان گوسفند شکلی بود که فریتس وایلاند به ژیلبرت سر براه هدیه کرده بود .

باز گشت به خانه از «هامپ ستید هیث» همیشه توام با شادی و تفریح بود، هر چند این شادی آن احساس شادی را که پشت سر گذاشته بودیم در ما بیدار نمی کرد….

نظم صف بازگشت به خانه با نظم صف حرکت از خانه فرق داشت. بچه ها از راه پیمائی خسته شده بودند و نقش عقبه صف را ایفاء می کردند و رلی ( خدمتگار با وفای خانواده مارکس) هم که زنبیلش خالی شده بود با باری و گامی سبک به آن ها می پرداخت. معمولا همه با هم ترانه هائی می خواندیم که به ندرت سیاسی و اکثرا ترانه های پر احساس محلی وسرود های » وطنی» مخصوص زادگاه بودند- مثلا » ای اشتراسبورگ، ای اشتراسبورگ، تو ای شهر زیبا » که بسیار محبوب و مورد توجه بود. یا این که بچه ها برای ما ترانه های سیاه پوستان را می خواندند و همراه آن می رقصیدند – البته وقتی که خستگی تا اندازه ای از پاهایشان به در رفته بود- در طول راه پیمائی کسی اجازه نداشت از سیاست ودرماندگی فراریان سخن گوید. در عوض صحبت از ادبیات و هنر فراوان بود و مارکس امکان می یافت تا حافظه عظیمش را نشان دهد و قطعات بزرگی از » کمدی الهی» را که تقریبا تمامش را از بر بود، دکلمه کند و همچنین صحنه هائی از شکسپیر را، آن وقت، خانمش نیز که یک شکسپیر شناس تمام عیار بود، دنبال مطلب را می گرفت. اگر مارکس سر حال بود از زایدلمان Seidelmann به عنوان «مفیستو» برای ما تعریف می کرد. او شیفته «زایدلمان» بود که در دوران دانشجوئی در برلن دیده و شنیده بود. » فاوست» منظومه آلمانی محبوبش به شمار می رفت. نمی توانم بگویم که مارکس خوب دکلمه می کرد – خیلی مبالغه می کرد – ولی هرگز جان کلام را گم نمی کرد و همیشه معنی را بدرستی بیان می کرد – خلاصه آن که کلامش مؤثر بود و عجیب آن که تا آدمی می دید که او عمیقا در روح نقش فرورفته، نقش او را گرفته و وی کاملا غرق در آن است، غرابت خود را از دست می داد.

همسرش با مهری فراوان به وستفالی کهن دلبسته بود . مارکس هم همین طور. به کرات برای ما از بارون کهن سال وستفالی و اطلاعات وسیع او در باره شکسپیر و هومر سخن می گفت و از این کار خسته نمی شد. او می توانست تمام راپسودی های هومر را لفظ به لفظ از آغاز تا انجام از بر بخواند و اکثر درام های شکسپیر را، هم به انگلیسی و هم به آلمانی از بر بود. در حالی که پدر مارکس – که وی او را فراوان ستایش می کرد- یک فرانسوی تمام عیار قرن هجدهم بود. او نیز ولتر و روسو را از برداشت، همان طور که بارون وستفالی هومر وشکسپیر را. بدون تردید مارکس ذوجوانب بودن حیرت انگیز خود را تا حدود زیادی مدیون این تاثیرات » ارثی » بود.

نخستین روزهای هفته معراج (جمعه ای که عیسی مسیح را بر دار کردند) بود و پدر و مادر من از مارکس خواهش کردند که روز جمعه معراج با همدیگر به شنیدن «پاسیون ماتئوس » اثر باخ بپردازند ولی مارکس با ابراز تاسف این دعوت را رد کرد. با وجود آن که از شیفتگان تمام عیار موسیقی، بویژه موسیقی باخ بود، می بایست روز پنج شنبه به سفر خود ادامه می داد. 4 روز در هانور ماند و پدر و مادرم همیشه با اشتیاق از این دوران یاد می کردند. دورانی که چون قله ای نورانی برجستگی خود را نسبت به رخدادهای روزمره حفظ می کرد و هرگز پرده خاکستری رنگ فراموشی بر آن فرو نیفتاد. حتی آن ها هم که در آن شرکت نداشتند از آن بهره ور می گشتند.

مارکس نه تنها در کانون خانواده، بلکه در محفل دوستان ما نیز رفتاری فوق العاده دوست داشتنی داشت، در تمام آن چه رخ می داد شرکت می کرد و اگر شخصیتی را می پسندید یا کسی سخنی جالب می گفت عینک یک شیشه ای خود را بر چشم می نهاد و شادمان و علاقمند به آن فرد چشم می دوخت. چشمان مارکس کمی ضعیف بود ولی فقط هنگامی که خواندن یا نوشتن بدرازا می کشید، عینک می زد.

پدر و مادرم با شادی خاصی از گفتگوهای صبحگاهی یاد می کردند که در آن مزاحمت های کمتری ایجاد می شد. از این رو مادرم خیلی زود از خواب برمی خواست تا حتی المقدور تمام کارهای ضروری خانه را قبل از صبحانه اول تمام کرده باشد. اغلب ساعت ها بر سر میز صبحانه می نشستند و هر گاه پدرم ناچار می شد به دنبال انجام وظایف خود برود، ابراز تاسف می کرد.

پس از آن دامنه صحبت، علاوه بر تجربه های روحانی یا روزمره این مرد بزرگوار و دوست داشتنی و در عین حال با اهمیت، به تمام عرصه های هنر، علم، شعر و فلسفه گسترش می یافت. بدون آن که ذره ای بوی «آقا معلمی» از آن برخیزد. مادرم به فلسفه علاقه خاصی داشت، بدون آن که با مطالعات شخصی در این زمینه تعمیق بیشتری کرده باشد. مارکس در باره کانت، نیچه و شوپنهاور با او صحبت می کرد و گاه نیز اشارتی به هگل می نمود که خود وی در جوانی شیفته اش بود.

اما در رابطه به هگل و از قول او نقل می کرد که هیچ یک از شاگردانش اندیشه های او را درک نکرده اند. غیر از» روزن کرانس»، تازه او هم نه به درستی. بسیاری شوپنهاور را که مخالف جدی هگل بود، به گونه ای سطحی و غیر قابل قبول رد می کنند. بدون آن که حتی آثارش را خوانده باشند. برخی از هم عصران وی شخصیت غیر عادی او را نمی پسندیدند و او را ضد بشر می خواندند در حالی که او در مبحث اتیک به این اصل معتقد است که هر چیز ارگانیک در اجزاء و ماهیت خود موظف است که سبب رنجی برای انسان یا حیوان نگردد. شوپنهاور معتقد است تمام موجودات به کمک نیاز دارند. از این رو نخستین وظیفه اجرای عدالت است و به هیچ موجود زنده ای نباید ظلم کرد. وی به علت داشتن این بینش به این نتیجه می رسد که باید ترحم کرد و منظور خود را به این شکل بیان می کند: «تا آن جا که می توانی به همه کمک کن».

مارکس از ته دل از احساسات بازی، که کاریکاتوری از احساسات حقیقی است، نفرت داشت، گاهی این سخن گوته را بر زبان می آورد: «هیچ گاه به احساسات بازها اعتماد نمی کنم، چه اگر فرصتی مناسب بیابند، آدم های بدی از کار در می آیند» اغلب هنگام مشاهده غلیان مبالغه آمیز احساسات این اشعار هاینه را می خواند.

«دختر خانم کنار دریا ایستاده

و ترسان آهی دراز می کشد، زیرا

فرو رفتن خورشید خیلی رقت انگیز بود «الخ.

مارکس هاینریش هاینه را شخصا می شناخت و در آخرین روزهای دردناک حیاتش، در پاریس به دیدار او رفت. درست در آن لحظه که مارکس وارد اتاق شد، خواهران پرستار تخت او را عوض می کردند .حالش چنان زار بود که کسی اجازه نداشت به او دست بزند و پرستاران او را بر روی شمدی نهاده به سوی جایش می بردند. هاینه که طبع شوخ خود را در آن حال هم از دست نداده بود، به مارکس خوش آمد گفت و با صدای بسیار ضعیفی گفت: «مارکس عزیز می بینید خانم ها هنوز هم مرا روی دست می برند.»

مارکس می گفت که منشاء تمام اشعار زیبای عاشقانه هاینه تخیل اوست، زیرا او هیچ وقت از مهر زنان برخوردار نبود و در زندگی زناشوئی نیز بخت یارش نبود و این شعر او کاملا وصف الحال خودش است که:

«ساعت شش صبح او را به دار آویختند

7 صبح در گورش نهادند

ولی 8 صبح زنش

شراب سرخ می نوشید و می خندید»

قضاوت مارکس در باره کاراکتر هاینه کاملا منفی بود، بویژه نا سپاسی او را در برابر خوبی و رفاقت محکوم می کرد. مثلا هجونامه غیر قابل توجیه او را در باره کریستیانی که می گوید. «هر قدر این جوانک را ستایش کنی کم است. «الخ.

دوستی برای مارکس مقدس بود، یک بار یک رفیق حزبی که به دیدار او آمده بود به خود اجازه داده بود در مورد انگلس بد بگوید. این مرد ثروتمند می توانست کمک بیشتری به مارکس بکند تا او را از تنگنای پولی به در آورد. مارکس کلام او را قطع می کند و می گوید: «مناسبات انگلس و من به قدری عمیق و لطیف است که هیچ کس حق ندارد در آن دخالت کند.»

آن چه را نمی پسندید با کلامی مطایبه آمیز رد می کرد و به طور کلی هیچ گاه، حتی در سخت ترین لحظه های دفاع، با توپخانه سنگین به میدان نمی آمد، بلکه فقط نوک شمشیر را با ظرافت به جنبش در می آورد. اما چنان که بی کم و کاست در قلب هدف فرو می نشست.

عرصه ای از علم نبود که وی به عمق آن راه نیافته باشد، هنری نبود که او را به شور نیاورد، زیبایی در طبیعت نبود که در آن غرق نشده باشد.

مارکس فقط از دروغ، تو خالی بودن، خودستایی و احساسات دروغین نفرت داشت.

در حدود یک تا یک ساعت و نیم، قبل از غذا در اتاقی که غیر از اطاق خواب، کاملا در اختیار او گذاشته شده بود کار می کرد، به مکاتبه یا مطالعه روزنامه می پرداخت، در این جا جلد اول «سرمایه» را نیز تصحیح کرد.

 

 https://www.marxists.org/deutsch/archiv/lafargue/1890/09/marx.htm

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Advertisements

جنگ «سمی» انگلیس با روسیه برای فلج کردن افکار عمومی

جنگ «سمی» انگلیس با روسیه

برای فلج کردن افکار عمومی

راشیا تودی  -ترجمه رضا نافعی

 

  • آمار سایت تاکنون 4,045,285

کارشناسان انگلیسی نمی توانند تایید کنند که منشاء سمی که ظاهرا علیه سرگئی اسکریبال (جاسوس روستباری که به انگلستان اخراج شده بود) و دخترش جولیا بکار برده شده روسیه بوده است. اینک از پرده به در افتاده  که: امریکا و انگلیس تلاش کرده اند تا  در «سازمان برای ممنوعیت استفاده از سلاح های شمیائی» مانع از آن گردند که  بحث و گفتگوئی در باره ماده سمی  » نوی شُک » صورت گیرد.

روز سه شنبه، آزمایشگاه سلاح های شیمیایی بریتانیا Porton Down, که  در نزدیکی سالسبری قرار دارد، اعلام کرد که بر اساس یافته های تحقیقی خود نمی تواند تایید کند   منشاء سمی که  «نوی شوک» خوانده می شود و در اوایل ماه مارس  علیه سرگئی اسکریپال و جولیا دختر وی بکار برده شده، روسیه بوده است.  «گاری آیتکن هد» رئیس آزمایشگاه مذکور در گفت وگو با تلویزیون «اسکای نیوز» گفت :

طبق تشخیص ما سم بکار برده شده » نوی شوک» است که یک گاز سمی نظامی و فلج کننده اعصاب است. ما نمی توانیم منبع آن را دقیقا مشخص سازیم. ولی ما اطلاعات علمی را در اختیار دولت گذاشتیم، که پس  از مراجعه به منابع دیگر از  آن نتیجه گرفته شود.

گرچه کارشناسان انگلیسی با تحقیقات خود رد پائی نیافته اند اما «آیتکنهد» در آخرین جمله خود مفری برای دولت انگلیس باز می گذارد که می تواند از آن طریق کماکان مسکو را متهم سازد – چرا که هنوز » منابع دیگری» نیز برای مراجعه وجود دارند – که البته این منابع برای  افکار عمومی  ناشناس می مانند.

اما این ترفندی است چنان اشکار که  حتما نتیجه ای ببار نخواهد آورد. چون از بوریس جانسون وزیرخارجه انگلیس، دو هفته پیش در مصاحبه ای با » دویچه وله| – صدای آلمان»، سوال می شود که او چگونه به این باور رسیده است که منبع «نوروتوکسین» روسیه است؟ او با صراحت تمام  به کارشناسان » پورتو داون» استناد می کند و می گوید  اظهارات آنها » کاملا واضح» است و آنها » هیچ شک و تردیدی» نداشته اند.

با توجه به این سخن دروغ که نادرستی آن قابل اثبات است، جناح مخالف دولت انگلیس در پارلمان خواستار استعفای  وزیرخارجه شده است. » Diane Abbott» وزیر کار در کابینه سایه حزب کارگر در این مورد گفت:  بوریس جانسون از قول » پورتون داون »  ادعا کرده که صراحتا به او تضمین داده شده که منبع نوروتوکسین روسیه است. امروز افشاء شده که این سخن دروغ است.   Chris Furlong سیاستمدار حزب کارگر با سخنانی تند تر به اظهار نظر پرداخت و گفت    بوریس جانسون می گوید » پورتون داون»  به او گفته است که منبع روسیه است ولی » پورتون داون» امروز تایید کرد که آنها نتواسته اند منبع را شناسائی کنند. این یک دروغ آشکار و خطرناک است. خانم ترزا مای، کی او را ازکابینه اخراج خواهید کرد؟

  برلین اتهام  بی سند را تایید می کند   

وزارت خارجه انگلیس  معتقد است که بهترین دفاع حمله است و بی اعتنا به  اظهارات نادرست  وزیر و حاصل تحقیقات  متخصصین شیمی دست از اتهامات خود بر نمی دارد و در عین حال با نهایت وقاحت ادعا می کند که هیچگاه ادعا نکرده که منبع سمی که بکار رفته روسیه بوده است.

در یکی از موضعگیری های وزارت خارجه گفته شده اظهارات دانش پژوهان  موسسه پورتون داون، که مبرا سازندۀ روسیه هستند، » فقط بخشی از تصویر وضعیت  از منظر سرویس اطلاعات مخفی است. وزارت خارجه  در دنبال موضعگیری خود اظهار می دارد:  طبق برآورد ما  روسیه مسئول این اقدام گستاخانه  و بیرحمانه است و جامعه بین المللی برآورد ما را تایید می کند  که : این امر توضیح قابل قبول دیگری ندارد.

این جامعه بین المللی مورد استناد، در این مورد ، عبارت است از کشورهائی که تعدادشان حتی به یک دوجین هم نمی رسد،   مانند آلمان که با  دنباله روی از انگلستان ،  برغم  فقدان سند و مدرک دیپلمات های روسی را اخراج می کند.

برلین، پاریس و واشنگتن در یک بیانیه مشترک ادعا کرده اند که سم فلج کننده اعصاب که علیه اسکریپال بکار رفته » در روسیه ساخته شده است». در آن بیانیه   از   یک » برنامه – نویشوک»  هم صحبت به میان آمده بود که روسیه دست اندر کار آنست و باید آن را  برای (OPCW) سازمان برای ممنوعیت استفاده از سلاح های شیمیائی آشکار سازد.

خانم مرکل صدراعظم آلمان  در مصاحبه ای با ZDF  برنامه دوم تلویزیون آلمان سخن از آن گفت که روسیه یک » برنامه سلاح شیمیائی» دارد که باید آن را به OPCW سازمان برای ممنوعیت سلاحهای شیمیائی اعلام دارد.

آنجلا مرکل بدون هیچ مدرکی فرض می کند که روسیه در خفا مشغول ساختن سلاح شیمیائی است. اتحادیه اروپا از روسیه  می خواهد که «برنامه نویشوک» را علنی سازد و با سازمان ممنوعیت سلاحهای شیمیائی همکاری کند.

انگلیسی ها نویشوک دارند

اما مسکو چطور باید چیزی را علنی کند که وجود ندارد؟ ویکتور خولستوف نماینده روسیه در سازمان برای ممنوعیت سلاحهای شیمیائی دوهفته پیش اعلام کرد که روسیه غیر از آنچه که در سال 1997 در محدوده کنوانسیون سلاحهای شیمیائی اعلام کرده ماده دیگری نساخته است.

روسیه  تمام موجودی شیمیائی خود را اعلام کرده و کارشناسان فنی دبیرخانه OPCW آن را مورد بررسی قرارداده اند. تیم بازرسان آن سازمان  نیز تخریب سلاحهای شیمیائی روسیه را مورد بررسی قرار داده اند»

روسیه در جریان تخریب سلاحهای شیمیائی در پائیز 2017، پیش از موعد مقرر، آخرین  سلاح های شیمیائی خود را از بین برد. امریکا می خواهد در سال2023 این کار را به انجام برساند.

هیچ نوع مدرکی وجود ندارد که روسیه نویشوک را، که در دوران شوروی ساخته شده، اصلا در اختیار دارد- تا چه رسد  به گاز فلج کننده اعصاب را که علیه اسکریبال بکار برده شده – اما همین ها را در مورد انگلیسی ها نمی توان گفت.

چرا نمی توان گفت؟ چون طبق تشخیص کارشناسان پوروتون داون سم فلج کننده علیه اسکریبال قطعا  نویشوک بوده است. آنها این را از کجا می دانند؟ چون خود آنها نمونه قابل تطبیق آن را در اختیار دارند. این را وزیرخارجه انگلیس در همان مصاحبه با صدای آلمان – دویچه وله- اعتراف کرد.

امریکائی ها هم باید این سم را در اختیار داشته باشند. به هر حال نیویورک تایمز در ماه مه 1999 گزارش داد که امریکا و جمهوری سابق شوروی ازبکستان توافق کرده اند، آنطور که امریکائی ها می گویند، برای پیاده کردن «سایت Nukus» یکی از بزرگترین کار خانه های تولید سلاحهای شیمیائی شوروی، به ازبکستان کمک کند.

بنا به گفته های پناهندگان شوروی به امریکا و  مقامات ایالات متحده امریکا   «نوکوس» مهمترین سایت های پژوهشی و آزمون های اولیه شوروی برای تولید یک کلاس جدید از سلاحهای شیمیائی محرمانه و سریعا کشنده بنام «نویشوک» بوده است.

و نیز این که بسیاری از کشورهای دیگر یا این  سلاح را در اختیار دارند و یا قادر به ساختن آن هستند. دست کم نتانیاهو نخست وزیر اسرائیل به نقل از گزارش های سازمانهای اطلاعاتی چنین می گوید. طبق این گزارش ها دست کم 20 کشور این سلاح را دارند یا قادر به ساختن آن هستند.

تا آنجا که اطلاع در دست است دانشمندان ایرانی نیز دوسال پیش با همکاری با OPCW چندین نوع   «نویشوک» ساخته اند.

از آن زمان به بعد این نوروتوکسین در بانک اطلاعاتی سازمان مزبور ثبت شده است. نویشوک سم فلج کننده اعصاب در بانک اطلاعاتی این سازمان نگاهداری می شود. بنا بر این برای لندن از همان آغاز روشن بود که حتی اثبات وجود نویشوک هم مدرکی برای اثبات این دعوی نیست که روسیه منبع آنست.

موضوع بحث و گفتگو شود

از این گذشته این امریکائی ها و انگلیسی ها بودند که مانع آن شدند تا OPCW مدت ها قبل از این  نویشوک را در فهرست سلاحهای شیمیائی قرار دهد و نه روس ها. این جریان وقتی از پرده به در افتاد که وبلاگ سیاسی «ماه الاباما» دست به انتشار اسنادی زد که ویکیلیکس از سفارت امریکا بدست آورده بود.

سابقه آن باز می گردد به انتشار کتاب : «اسرار دولتی: تاریخچه ای خصوصی «در باره برنامه   سلاح های شیمیائی روسیه»

 نوشته  ویل میرزانایوف در سال 2008

میرزایانوف که در دهه 1990 به امریکا مهاجرت کرده بود، در توسعه نویشوک در اتحاد جماهیر شوروی مشارکت داشت فورمول نویشوک،  گاز فلج کننده اعصاب، را که تا آنزمان کاملا محرمانه بود  در کتاب خود منتشر ساخت.

متعاقب آن هیلاری کلینتون، وزیر امور خارجه ایالات متحده در آن زمان، دستورالعمل های خود را به دیپلمات ها و نمایندگان ایالات متحده گروه «استرالیا» ابلاغ کرد و متذکر شد که هرگاه پرسش هائی در مورد میرزایانوف  مطرح گردد پاسخ ها چگونه باید باشند.

«گروه استرالیا» خود را چنین تعریف می کند که  انجمنی است  غیررسمی از کشورها برای هماهنگ ساختن کنترل صادرات تا اطمینان حاصل شود که صادرات به توسعه سلاح های شیمیایی یا بیولوژیکی کمک نمی کند.

 این کمیته عمدتا متشکل است از کشورهای عضو ناتو و اتحادیه اروپا و چند کشور دیگر مانند مکزیک یا اوکرائین. دستور العمل کلینتون  چنین است:

کلیه رویدادها ئی را که در آن سخن از کتاب در میان می آید گزارش دهید

نه آغاز کننده و نه تحریک کننده بحث در باره کتاب باشید یا اگر  بحثی پیش آمد  در باره اصول کلی بحث کنید

روشن کنید که با موضوع اشنا نیستید

طوری که چشمگیرنباشد سر و ته بحث را به هم آورید و بگوئید بحث در باره این موضوع را باید به   کارشناسان در پایتخت ها واگذاشت

از یکی دیگر از تلگرام ها چنین بر می آید که علاوه بر نمایندگان امریکا انگلیسی ها نیز در پی آن بودند که مانع گفت وگو در باره نویشوک شوند

 بر اساس اطلاعیه ای از سفارت آمریکا در هلند، نماینده انگلیس  ازگروه «استرالیا»، پس از اینکه یک نماینده کانادایی به افشاگری های میرزایانوف اشاره می کند می گوید «چیزهائی درباره آن» شنیده است  ولی از نویشوک بی خبر است، ازاین گذشته کل بحث را باید به کارشناسان مقیم پایتخت سپرد». بقول معروف او خود را به نادانی زده است.

افزون بر این ها از این  تلگرام، که بعنوان  محرمانه طبقه بندی شده، چنین بر می آید که وزارت دفاع انگلیس از همکاران هلندی و فنلاندی خواسته است تا کارمندان خود را موظف سازند که در آینده در باره این موضوع حرفی بمیان نیاورند. علاوه بر این در پیام مذکور   پیشنهاد هائی نیزشده با این مضمون  که هرگاه این موضوع  در جلسات  OPCW  مطرح گردد چگونه باید با آن برخورد شود.

تکیۀ وبلاگ «ماه آلاباما» بر این است که تلاشهای امریکائی ها و انگلیسی ها برای لاپوشانی کردن موضوع به موفقیت انجامیده است. وبلاگ مذکور می نویسد: در گزارش هیئت نمایندگی امریکا پس از دیدار با  گروه استرالیائی نه سخنی از » نویشوک» بمیان می آید و نه از کتاب میرزایانوف. موضوع اصلا مطرح نشده است.

اما مطرح نشدن موضوع سبب طرح چند پرسش می گردد: برای چه امریکائی ها  و انگلیسی ها نمی خواستند موضوع » نویشوک» در  کمیته های بین المللی مربوط به موضوع مطرح گردد؟ آیا تلاش آنها  برای این بود که نویشوک در فهرست سلاحهای شیمیائی   OPCW قرار نگیرد؟ برای  این بود که نمی خواستند سگ های خفته را بیدار کنند و دیگرکشورها نیز   در صدد دست یافتن به  این گاز مرگ آور برایند؟  چرا انگلیسی ها حاضر نیستند در مورد اسکریبال  از مقررات OPCW پیروی کنند؟ چرا  تازه وقتی که ایرانی ها   به صحنه آمدند نویشوک در فهرست سلاح های ممنوعه قرار گرفت؟

موضوع اسکریپال و » پرونده ترامپ»

آیا  هیلاری کلینتون در این جریان بعنوان رئیس دیپلومات های امریکا مسئول لاپوشانی بود؟ به هر حال این نخستین بار نیست که نام او در ارتباط با قضیه اسکریپال مطرح می شود.

تیم انتخاباتی کلینتون به » کریستوفر استیل» ماموریت داد تا یک » پرونده جعلی» برای ترامپ، رقیب انتخاباتی کلینتون برای ریاست جمهوری در آن زمان،  درست کند. بر اساس این پرونده FBI دستور داد تا اعضاء تیم انتخاباتی ترامپ تحت نظر قرار گیرند.

کریستوفر استیل میان سالهای 2006 تا 2009 رئیس بخش روسیه در سرویس اطلاعاتی انگلستان MI6 بود. او رهبر تحقیقات در مورد قتل لیتوینکوبود، قتلی که لندن بدون سند و مدرک روسیه را مسئول آن می داند. پورتال اینترنتی » ناخدنک زایتن» اخیرا در صدد برآمد کریستوفر استیل را مورد تحقیقات دقیق تری قرار دهد.

استیل در سال 2009 MI6 را ترک و یک موسسه خصوصی امنیتی تاسیس کرد بنام    » Orbis Business Intelligence » عرصه اصلی کسب و کار Orbis  تدارک افترا و اتهام علیه روسیه بود و هست.  یک » مشتری خصوصی»  از ابریس خواست تا در چهارچوب پروژه کارل کبیر برای» اثبات» این ادعا که گویا روسیه در مبارزات انتخاباتی فرانسه، ایتالیا، بریتانیای کبیر و آلمان دخالت کرده اسناد و شواهدی عرضه کند. اخبار جعلی در باره ارتش ترول روسیه، در باره چگونگی تامین مالی لوپن  Le Pen توسط روسیه، برلوسکونی، و AfD ( راستگرایان آلمان) و در باره نقشه ای که گویا روسیه برای فروپاشی اتحادیه اروپا تدارک دیده که همه ساخته و بافته   همین کارگاه Orbis ابریس است که رسانه ها و سیاستگران بله قربان گو نیز به گسترش آن پرداختند.

پابلو میلر، عامل اطلاعاتی پیشین انگلیس نیز در استخدام همین موسسه ابریس است. او کسی است که سرگئی اسکریپال را برای سرویس اطلاعاتی بریتانیا استخدام کرد و از او یک جاسوس دو جانبه ساخت.

پابلو میلر تا حمله سالیسبوری  با اسکریپال تماس منظم داشت، این دو نه تنها مقیم این شهر کوچک بودند بلکه میلر رئیس دفتر سازمان  ابریس در سالیسبوری نیز بود. این اطلاعات تا قبل از آن که  پاک شود در پروفیل او در لینکداینLinkedIn-Profil  قابل دیدن بود.

حتی  Craig Murray  سفیر سابق انگلیس بر این تصور است که خود اسکریپال هم در استخدام ابریس بوده است و  احتمالا در پرونده ترامپ  نیز نقش داشته است.

وبلاگ آلمانی » ناخدنک زایتن» در این مورد چنین می نویسد: واقعیت مسلم این است که  اسکریپال   بطور منظم با افسر راهنمای خود ملاقات می کرده است، کسی که برای موسسه ای کار میکند که در زمینه پروپاگاند  علیه پوتین، سرآمد بازار است. این موضوع جالبی است . ولی چرا در  رسانه های آلمانی از این موضوع هیچ خبری نیست؟

 

https://deutsch.rt.com/europa/67785-enthullung-zu-skripal-amerikaner-und-briten-opcw-nowitschok/

https://t.me/siteaayandema به تلگرام آینده ما بپیوندید

 

دوستان من

دوستان من

 

دوستانی دارم با طراوت چون آب

سبز چون برگ درخت

بی صدا چون ریشه،

گرم، چون خون دل نوخواهان،

 پر تحرک چون باد،

با وفا چون خورشید.

عیدی امسال آنها به من رساندن شمار کلیک ها ی «آینده ما» به آنسوی چهار میلیون بود. دوستانم، به گواهی آمار و رد پای دیجیتالی که از خود بر جا می نهند، پخشند، در پنج قاره جهان و از همه جا بیشتر در ایران. بنام و نشان آنها را نمیشناسم، جز اندک شماری را. اما صفت بارز و همگانی آنها عدالت خواهی آنهاست – عدالت برای همگان، عدالت اجتماعی. جنگی چند هزار ساله بین ظالم و مظلوم جاریست. این را همه می دانند مشکل از آنجا شروع می شود که ستمکاران اجتماعی  گروه کثیری از ستمکشان را باستخدام خود در می آورند و  بدست آنها ستم خود را   بردیگر ستمکشان جاری می سازند. این جنگی است  چند هزار ساله که هنوز هم بشدت تمام در جهان جاریست. این که آنها چگونه موفق به اینکار می شوند پرسشی است که بسیاری در طول تاریخ به آن پرداخته و به آن پاسخ هائی داده اند. از جمله :

(هانس ماگنوس انسنسبرگرEnsensberger  ( شاعر، نویسنده و متفکر  معاصر آلمانی . م) می گوید :

هرچه زمان بیشتر می گذرد روشن تر می شود که اسباب حکومت فقط  سرمایه،  کارخانه و اسلحه نیست، بلکه تسلط بر مغزها ست که مشخص می سازدبرده کیست و برده دار کیست.

بر اساس این گفته  خانم ها و آقایانی که  رسانه ها را  در اختیار دارند  بر ذهنیت عمومی  حکومت می کنند و معیار اندیشه خود این ها نیزهمان  منطق سرمایه داری است. از آن بخش از  رسانه ها که در مالکیت خصوصی نیستند نیز انتظار نمی رود که در مسیری جز این حرکت کنند، زیرا این ها خود عمدتا تحت  ” کنترل ”  احزابی هستند که خود این احزاب وابسته به کمک های مالی سرمایه بزرگ و ناشر امیال آنها هستند.

بنظر                   Colin Crouch

         ( جامعه شناس انگلیسی و استاد کرسی علوم سیاسی. م (ما  مدت هاست که به مرحلۀ پس از دموکراسی “Postdemokratie” گام نهاده ایم.  باین معنی که  نمای انتخابات و مجلس ها هنوز بر جا و کاراست ولی رسانه ها ذهنیت رای دهندگان را بسوی  دلخواه سوق میدهند و سیاستمداران نیز روند های سیاسی را در جهت خواست های از پیش تعیین شده، توسط موسسات فعال در عرصه جهانی هدایت می کنند…

در راس  این سرمایه داری ستمگر، زور گو، دروغگو و ادمکش  امپریالیسم امریکا قرار دارد که افزون بر 700 پایگاه نظامی در جهان  و رسانه های نوشتاری، دیداری و شنیداری پرقدرتی در سراسر جهان در اختیار دارد و شب و روز در کار اثر گذاری بر ذهنیت مردم بسوی دلخواه ستمگران هستند. در این میان فراوانند نیروها و افراد عدالتخواهی که پی به این شگرد سرمایه داری برده اند و در پی  افشای آن هستند اما صدای آنها در جنجال جهانی رسانه های سرمایه داری چنان ناتوان است که بزحمت شنیده می شود. باید با کنجکاوی و پشتکار در جستجوی این صداهای معترض و روشنگر بود و در حد توان به اشاعه آنها کمک کرد. این کاریست که » آینده ما» پیوسته در تحقق آن کوشا بوده است. آن دوستان وفاداری  که در آغاز کلام به آنها اشاره کردم این تلاش را شناخته اند و با خواندن آن ترجمه ها و به گسترش آن مضامین  در محیط کار و زندگی خود دل سپرده اند. این چند سطری که نوشتم سپاس از تایید کار و تلاش آنها در گسترش این صداهای کم پژواک است. در آغاز سال نو برای همه   مردم ایران   و بویژه  تمام آنهائی که «بی صدا چون ریشه » در کار گسترش صدای دادخواهان  در جهان هستند سالی پربار و کامیاب آرزو میکنم و ناشناخته  دست پر مهرشان را می فشارم.رضا نافعی

.

 

اسرائیل مشوق امریکا برای جنگ با ایران است!

اسرائیل مشوق امریکا

برای جنگ با ایران است!

راشا تودی- ترجمه و تدوین  رضا نافعی

امار سایت تا کنون 4،040،269

کالین پاول  وزیر خارجه جورج بوش در زمان جنگ با عراق را بخاطر دارید؟ همان کسی  که

روز (پنجم فوریه) 2003  با نشان دادن لوله ای که ادعا می کرد حاوی  میکرب سیاه زخم است، در شورای امنیت سازمان ملل متحد گفت که عراق سلاح کشتار جمعی دارد.

 Lawrence Wilkerson لارنس ویلکرسون رئیس تیم همکاران سابق کالین پاول  در جنگ عراق است که  چند روز پیش  در سخنرانی خود در واشنگتن سخنانی نامنتظر بیان کرد  و گفت اسرائیل امریکا را به جنگی با  ایران  در گیر می کند  که می تواند آغاز جنگ جهانی گردد. فقط پوتین است که می تواند مانع این جنگ شود.

لارنس ویلکرسون در سخنانی که بیان کرد چندین بار ادعا کرد که اسرائیل خواستار جنگ با ایران است. ویلکرسون هشدار داد که بهانه جنگ حضور ایران در سوریه است. افزون بر این اسرائیل تلاش می کند تا امریکا را به جنگ با ایران در گیر سازد و خاورمیانه را بی ثبات کند مانند همان رقابت های امپریالیستی که در سال 1914 صورت گرفت و  به جنگ جهانی انجامید.

ویلکرسون گفت اسرائیل برای دفاع از خود از تمام امکانات نظامی برخوردار است ولی برای  انجام یک جنگ تجاوزکارانه علیه ایران  به قدرت نظامی امریکا نیاز دارد. ویلکرسون خاطر نشان کرد که «جنگ با ایران » ممکن است  به تجربه ای که اسرائیل نامیده می شود پایان بخشد  و می تواند  لطمات جبران ناپذیری به امریکائی وارد سازد که امپراتوری شده است»

رهبری اسرائیل با حمایت دوستان امریکائی خود برای راندن امریکا به سوی   در گیری  فشار وارد می اورند. یکی دیگر از حامیان این فکر سناتور کریس کونس است که سخنان آتشین او علیه ایران ویلکرسون  را به یاد » ژزف گوبلز» وزیر تبلیغات هیتلر انداخت که معتقد بود دروغ هرچه بزرگتر باشد موثر تر است. یک فراکسیون جنگ طلب دیگر » نئو کان ها» هستند که دوباره آنها را به میدان آورده اند. همانها که برای جنگ با عراق  متوسل به  بهانه های دروغین   شدند و مسئول جنگ عراق هستند.

«من در آن زمان در جریان جنگ سهیم بودم، با آن همکاری کردم، نیازی به تکرار آن ندارم». اینها عینا سخنان ویلکرسون هستند.

افزون بر این ویلکرسون در سخنرانی خود  گفت که او امیدوار است که پرزیدنت پوتین رئیس جمهور روسیه ، که یگانه » استاد بزرگ » شطرنج  سیاسی است بتواند جلوی این مسیر را بگیرد. گرچه چندان امیدوار نیست.

نیویورک تایمز هم این هشدار ها را منتشر ساخت.

ویلکرسون سرهنگ بازنشسته ارتش امریکاست که از جمله در دانشگاه  واشنگتن تدریس می کند. او   رئیس تیم همکاران کالین پاول در جنگ علیه عراق بود.

 

https://deutsch.rt.com/international/66267-colin-powells-ex-staabschef-warnt-vor-weltkrieg-israel-saugt-usa-in-einen-krieg-mit-iran/

https://t.me/siteaayandema به تلگرام آینده ما بپیوندید

 

آلمان زیر فشار امریکا به سمت نرمش با روسیه می رود؟

آلمان زیر فشار امریکا
به سمت نرمش با روسیه می رود؟

یونگه ولت- ترجمه رضا نافعی
امار سایت تا کنون4،037،953

مصاحبه یونگه ولت با سارا واگن کنشت نماینده مجلس آلمان از فراکسیون چپ.
یونگه ولت- پرزیدنت دونالد ترامپ در نظر دارد برای صادرات آلمان به امریکا تعرفه های گمرکی تنبیهی مقرر کند. به این مناسبت رسانه ها سخت دست به اعتراض زده اند. مجله هفتگی » اشپیگل » نوشت : ترامپ رفاه آلمان را به مخاطره می اندازد» اینطور است؟.

واگن کنشت -این مبالغه است. تا کنون فقط صحبت بر سر افزودن تعرفه گمرکی برای تولیدات صنایع فولاد بوده است. این امر برای صنایع فولاد آلمان ایجاد مسئله می کند ولی برای کل اقتصاد آلمان تقریبا بی تاثیر است. اگر این تصمیم گسترش داده شود و شامل صنایع اتومبیل سازی آلمان نیز بشود آنوقت دردناک خواهد شد. ولی حتی اگر آن طور هم بشود : بجای به راه انداختن یک بحث هیستریک که ترامپ رفاه آلمان را به خطر می اندازد، بهتر است در باره این موضوع بحث کنیم که پافشاری برای حفظ دائمی مازاد صادرات تا چه حد درست و قابل پی گیری است. .
یونگه ولت – سوال را طور دیگری مطرح می کنم: برای این که مازاد بازرگانی آلمان تبدیل به موضوعی برای یک بحث بین المللی گردد، باید منتظر ظهور رئیس جمهور مرتجع امریکا می شدیم؟
واگن کنشت-مازاد بازرگانی آلمان برای همسایگان ما در اتحادیه اروپا، دیرزمانی است که، تبدیل به مسئله ای بزرگ شده است. این کشورها نه می توانند با توسل به تعرفه گمرکی از خود دفاع کنند و نه از طریق کاهش ارزش پول خود. از همه بد تر آنست که مازاد بازرگانی فراوان و مستمر آلمان، در بسیاری از موارد، بعنوان نشانی از یک سیاست بسیار موفق تلقی می گردد. در حالی که عکس آن درست است. .
دلیل زیادی مازاد بازرگانی آنست که هم سرمایه گذاری در آلمان اندک است و هم دستمزدها، پس از به اجرا گذاشتن آگندای 2010( برنامه 2010 ابتکار حزب سوسیال دموکرات آلمان و صدراعظم وقت آلمان گرهارد شرودر بود.م) – از این لحاظ وضع آنقدر بد است که بانک مرکزی آلمان نیز ناراضی است، این در تاریخ آلمان فدرال بی سابقه است.
این گرایش شدید به صادرات یک مدل اقتصادی پایدار نیست. نخست آن که مبنای مازاد بازرگانی این است که کشورهای دیگر پیوسته به میزان فزاینده ای به ما بدهکار میشوند. دوم بمعنی بازارشکنی دستمزد در آلمان است – فروش کالا به بهای کمتر برای ورشکست کردن رقبا – معنی این بازار شکنی دستمزد آنست که فرانسه و ایتالیا پیوسته بخش بزرگتری از صنایع خود را از دست می دهند. بالاخره دیگر کشورها زمانی دست به مقاومت خواهند زد.
یونگه ولت- با این وجود، این فدراسیون اتحادیه های کارگری آلمان است که می گوید بجای دست زدن به جنگ اقتصادی باید عقل را بکار انداخت. افزودن بر تعرفه های گمرکی بر تولیدات فولاد آلمان می تواند موجب بی کار شدن بخشی از کارگران این صنعت گردد. این نظر درست است؟
واگن کنشت– ممکن است کار به اینجا برسد. و البته آنچه ترامپ در سر دارد مثبت نیست. دلیلی که او برای تصمیمات خود ذکر کرده در درجه اول مبتنی بر علائق امنیتی آمریکاست: ایالات متحده امریکا برای تولید تجهیزات تسلیحاتی خود نیازمند داشتن صنایع تولید فولاد است. با این وجود، باید پذیرفت که هر کشوری حق دارد از صنایع بنیادین خود محافظت کند. مثلا اتحادیه اروپا بعنوان واکنش در برابر تولیدات چین در عرصه های آهن و فولاد و قیمت های بازار شکن آنها تعرفه های گمرکی ضد بازار شکنی وضع کرد. اما موضوعی که ما باید در آلمان به بحث بگذاریم این است که چگونه خود را از وابستگی به صادرات آزاد سازیم. اگربا ممنوع شدن کار موقت توسعه دستمزدها بهتر می شد، اگر کاهش حقوق بازنشستگی لغو می شد، اگر مردم عموما پول بیشتری داشتند و اگر ایالات، بخش ها، شهرداری ها و دیگر موسسات مشابه در آلمان بیشتر سرمایه گذاری می کردند آنوقت به یک داد و ستد و بازرگانی متعادل نزدیک می شدیم و در درجه اول به یک بازار داخلی نیرومند دست می یافتیم که اقتصاد را سرپا نگه می داشت.
یونگه ولت- گفته می شود ترامپ می خواهد خود را از اقتصاد جهانی جدا کند. وضع در آلمان چطور است؟ ما حافظ اقتصاد آزاد هستیم؟
واگن کنشت– نه. اصلا نه. در مرزهای خارجی اتحادیه اروپا، در بسیاری از مناطق عوارض گمرکی گرفته می شود. تمام باصطلاح «توافقنامه های همکاری» با افریقا بخش عمده اقتصاد این کشورها را نابود کرده است، به این صورت که به آنها می گفتند اگر می خواهند برای صدور کالا های خود به اروپا از امتیازات بهتری برخوردار شوند باید تعرفه های گمرکی خود را برای کالاهای اروپایی تقلیل دهند. این میراثی است باقی مانده ازسیاست استعماری: معمولا همیشه کشورهای فقیر را مجبور می کردند بازارهای خود را بروی آنها بگشایند ، در حالی که کشورهای ثروتمند هر جا که بسودشان بود خود را محصور و جدا می کردند.
یونگه ولت- باید بروکسل به سازمان بازرگانی جهانی شکایت کند؟
واگن کنشت-میشود این کار را کرد. ولی بی حاصل است. امریکا تا امروز به تمام مقررات بین المللی که مانعی در راه تحقق علائق اقتصادی یا ژئوپلیتیک آن بوده اند بی اعتنا بوده است. آنها باصراحت اعلام کرده اند که گویا دلیل مقررساختن تعرفه های گمرکی برای واردات فولاد تامین علائق امنیتی امریکاست – یعنی صنایع نظامی امریکا و صنایع تامین کننده نیاز های آنها. سازمان بازرگانی جهانی در چنین موردی نسبتا ناتوان است. به نظر من دولت امریکا هر کاری که دلش می خواهد، می کند. بجای شکوه و شکایت از این وضع بهتر است در جستجوی شرکای تجاری دیگر باشیم. آرام ساختن مناسبات با روسیه و لغو تحریم ها در این زمینه نیز مفید خواهد بود.

https://www.jungewelt.de/artikel/329020.irgendwann-wehren-sich-die-anderen-länder.html
https://t.me/siteaayandema به تلگرام آینده ما بپیوندید

فرخنده باد هشتم مارس بر زنان و دوستداران زنان

فرخنده باد هشتم مارس بر زنان و دوستداران زنان

به گفتارش دل بسپرید که چنین گفت:

مریم-فیروز

مریم فیروز

 

می شنوی؟ صدای این سپید موی گردنفراز را؟ ، با این نگاه سربلند و آن لبخند پیروز مند که بی پروا چشم در چشم من و تو ، روزگار ما و نیکان و بدان تاریخ، دوخته چه می گوید؟ می شنوی؟ شاهزاده خانمی که جاه شاهزادگی و منصب اشرافیت را زیر پا افکند و تا آخرین دم استوار در کنار زنان و دیگر ستمکشان ایستاد و از دل و جان در رفتار و گفتار با ستم و سیاهکاری زورمندان و زرمندان عیار وار رزمید می گوید :» گرمی دست هائی را که تا به امروز مرا یاری کرده اند بر شانه و سر و روی خود احساس می کنم، باز بلند می شوم و راه می افتم، نه! به این مفتی هم از پا در نخواهم آمد. توشه زیادی از خنده و دلنوازی، از گذشت و مهروزی همراه خود دارم و باز می روم.
راستی از چه دست بردارم؟

به گفتارش دل بسپرید که چنین گفت:

فردای آن روز که آن صحنه را چیدند و به شاه تیر انداختند، یعنی روز 15 بهمن 1327، آن روزها که ترس همه جا را گرفته بود و آتیه تاریک در جلوی ما بود، دختر جوانی صبح زود در خانه مرا کوبید. این دختر از حزب و جریان کنار رفته بود. از دیدن او یکه خوردم. او تند گفت: «امروز روزی نیست که من کنار بمانم، امروز حزب به همه ما نیازمند است. این است که آمده ام هر چه دستور دهند هر چه از من به خواهند آماده انجام می‌باشم.»

با شگفتی او را نگاه می‌کردم. در آن روزها فراریان از حزب بیشتر بودند تا کسانی که رو به آن بیایند. او آمده بود، کوچک و لاغر، اما نیرومند و با اراده و می‌خواست کار کند، خدمت نماید و از آن روز هر چه از او خواسته شد انجام داد. خانه او یکی از پناهگاه‌‌های ما بود و هر گاه که به سراغ او می‌رفتیم، چه شب و چه روز، او خندان آماده کار بود.

زن جوانی بود که از روز آغاز پی ریزی سازمان زنان جزو پایه گذاران آن بود و مادر دو بچه. از همان روز نخست که حزبی‌‌ها در به در شدند او وقت را از دست نداد، به تک و پو افتاد و فراریانی را که جا و پناه نداشتند پیدا کرد و به خانه کسان خود برد، از آن‌‌ها پذیرائی کرد، می‌رفت و می‌آمد، پیک بود و از همه جا خبر می‌آورد و جزو نخستین کسانی بود که برای پایه ریزی از نو سازمان آمادگی نشان داد و با وجود داشتن دو بچه و گرفتاری‌‌های خانوادگی دست به کار شد. از هیچ ماموریتی روی گردان نبود، خندان و نیرومند، از بام تا شام کار می‌کرد. برای باز کردن گره‌‌ها و گذشتن از سختی‌‌ها راه‌‌های بسیار ساده پیدا می‌کرد. برای تامین زندگی خود و بچه هایش ناگزیر شد به دانشگاه برود. این کار را هم با موفقیت به پایان رساند و هرگز ندیدم که لب به شکوه و شکایت به گشاید. با سختی‌‌ها با روی گشاده رو به رو می‌گردید و بار سنگین زندگی را با خوشروئی می‌کشید و همیشه هر جا که بود و اگر خود لانه و آشیانه‌ای پیدا می‌کرد بدون برو برگرد یکی دو نفر هم از آن لانه آشیانه بهره مند می‌شدند.

جای شگفتی است. اکنون که دارم این یادها را زیرو رو می‌کنم همه این زنان با من می‌باشند. چه زیاد هستند و چه زیبا و خوب هستند این زنان که در آن روزهای سخت با چادر و یا خود را آراسته نخستین روزنامه نهانی حزب را به هر گوشه‌ای می‌رساندند و یا رفیق مسئولی را از این خانه به خانه دیگر همراه می‌بردند و یا پیک بودند و دانسته و آگاه رابطه حزبی را میان همه برقرار می‌کردند و نگاه می‌داشتند و یا آرام گوش به زنگ در خانه خود کشیک می‌دادند و با چشمانی باز و بیدار همه جا را می‌پائیدند، زیرا در خانه آن‌‌ها جرگه حزبی برپا بود و یا محکومی در آن آرمیده بود. همین زن‌‌ها بودند که سکوت تهران را پس از بهمن 1327 شکسته و برای آزادی زندانیان و برگرداندن آن‌‌ها از شهرهای دوردست به خیابان‌‌ها ریخته، کتک خوردند، توهین شدند، اما ایستادگی کردند. آیا این‌‌ها دست کمی از زنان افسانه‌ای داستان هائی چون سمک عیار دارند؟ آیا این‌‌ها دختران سربلند آن مادرانی که فرودسی سروده نیستند؟

عیاری و جوانمردی چه چیز است؟ آیا آن زن جوان زیبائی که خود را آراسته و در جیپ با شوهرش می‌نشست و خنده و روی زیبای او نمونه‌ای از زندگی آرام و خوش برای بینندگان بود جوانمردانه جان خود را به خطر نمی‌انداخت؟ چرا، زیر او می‌دانست که در جیپی که سوار می‌شود محکوم به اعدامی هم نشسته است، اما او نه یک بار، بلکه بارها در هفته این کار را می‌کرد و خم به ابرو نمی‌آورد. خندان و زیبا سوار می‌شد و می‌رفت و خندان و آرام تر بر می‌گشت، زیرا بار خود را به مقصد رسانده بودند. عیاران مگر چه می‌کردند؟

«عیاران سوگند یاد می‌کردند که باهم یار باشند و دوستی کنند و به جان از هم باز نگردند و مکر و غدر و خیانت نکنند و با دوستان هم دوست باشند و با دشمنان هم دشمن.»

آن زن جوان زیبائی که تنها خود او از همه خانواده به حزب روی آورده بود و با همه بندهای خانوادگی و گرفتاری‌‌های دیگر که داشت شب‌‌ها با محکومی که جانش در خطر بود و برای به دست آوردن او گروه هان گروهان سرباز بسیج می‌کردند، در خیابان‌‌ها به راه می‌افتاد و در همه جا او را همراهی می‌کرد و با بودن خود توجه را از او دور می‌نمود، این آئین عیاری را آگاهانه و به درستی به کار می‌بست و هر شب خود با خطر رو به رو می‌شد و این کار را خیلی طبیعی می‌دانست زیرا می‌بایستی از جان دیگری پاسداری نماید و نه کسی از او در این باره چیزی شنید و نه در جائی به این از جان گذشتگی اشاره‌ای کرد، فروتن و از خود گذشته این زن جوان برازنده نام «سربازی» بوده و هست.

آن دخترانی که به نام نامزد به دیدار زندانیان محکوم به اعدام می‌رفتند و برای او پیام حزبی می‌بردند و از او و دیگر زندانیان جویا می‌شدند و سازمان‌‌های حزبی را از پیش آمدهای درون زندان آگاه می‌کردند مگر نه این است که این‌‌ها‌‌‌‌ بی باک بودند و از خود گذشته؟ این‌‌ها خود را هر بار به چنگ خونخوارترین دشمنان می‌انداختند ولی خونسردی خود را نگاه می‌داشتند. خنده از روی آن‌‌ها دور نمی‌شد می‌رفتند و بر می‌گشتند و شاد بودند که وظیفه خود را انجام داده اند و از زندانیان عزیز پیام آورده اند.

مادرانی با این که چند فرزند داشتند با بزرگواری و گذشت ماه‌‌ها و گاه سال‌‌ها محکومین و در به در شده‌‌ها را در خانه خود می‌پذیرفتند و آن‌‌ها را چون فردی از خانواده عزیز می‌داشتند و شب و روز بیدار و آگاه به هر صدائی گوش می‌دادند و گوش به زنگ هر گفته‌ای در میان همسایگان بودند تا بهتر بتوانند از مهمان بسیار با ارزش خود پاسداری نمایند. این‌‌ها پا را از آئین عیاری فراتر گذاشتند زیرا تنها برای بچه‌‌های خود مادر نبودند، بلکه برای مردمی که تا دیروز برای آن‌‌ها ناشناس بودند مادری می‌کردند.

چگونه می‌توان از یاد برد آن زن جوانی را که به اندازه‌ای کوچک و ریز بود که گوئی بچه‌ای در جنب و جوش است،‌‌‌‌ بی چادر و یا با چادر، او همه جا بود، هرگاه که خطر تازه‌ای روی می‌آورد پیدایش می‌شد. چشمان نگران او جویا بودند و با علاقه فراوان به هرجا که باید برود می‌رفت و هر کاری را که باید بکند می‌کرد. خانه او تا روزی که خانه داشت جای دربدران بود و هرگز نشنیدم که ناله کند و یا درخواستی داشته باشد. دست و دلباز و از خود گذشته برای نهضت زندگی می‌کرد. در روز مسئول سازمانی و در تاریکی شب پیک و روزنامه رسان بود. (این زن عزیز و رفیق ارجمند دیگر در میان ما نیست. بیماری هولناک و کوتاهی رفیق هما هوشمند راد را از میان ما برد) یاد او برای یارانش زنده و نام او در نهضت زن کشور ما پایدار است.

بدبختانه در این صفحات جای آن نیست که از نهضت زنان ایران سخن رانده شود. از آن راد زنانی که برای نخستین بار برپا خاسته و برای زن و مادر ایرانی پا به میدان گذاشتند.

آن روزها آنان برای به دور انداختن چادر قیام کردند و در آن دوران سخت با آخوند و مذهبی در افتادند. نوشتند، روزنامه داشتند، تاتر درست کردند و به روی صحنه آمدند و هدف‌‌های خود را به گوش مردم رساندند.

در باره این زنان و نهضت زن در ایران باید جویا شد، پژوهش کرد و به راستی کتابی درخور آن‌‌ها و جانبازی‌‌ها و گذشت آن‌‌ها نوشت.

در اینجا از آنهائی می‌گویم که هر روز و هر شب در سال‌‌های اخیر در نبرد بودند و من خود آن‌‌ها را از نزدیک دیده و شناخته ام. بله، این زنان و دختران بدون این که سینه سپر نمایند و یا از رازهای بزرگی که به دست آن‌‌ها سپرده شده بود پرده دری نمایند، دشوارترین کارها را کردند و آئین جوانمردی و عیاری را بدون هیچ گونه خودنمائی همان طور که قانون جوانمردی است به کار بستند.

برگفته از :» چهره های درخشان» نوشته مریم فیروز

https://t.me/siteaayandema به تلگرام آینده ما بپیوندید

بشار اسد، اردوغان را یک شیاد سیاسی معرفی کرد

بشار اسد، اردوغان را

یک شیاد سیاسی معرفی کرد

راشا تودی ترجمه رضا نافعی

امار سایت تا کنون

4،033،004

 

پرزیدنت بشار اسد، رئیس جمهور سوریه، روز یکشنبه در مصاحبه ای در دمشق اظهار داشت که عملیات نظامی نیروهای دولتی در منطقه غوطه شرقی ادامه خواهد یافت. او یاد آور شد که  گذرگاههایی که برای عبور مردم غیر نظامی از مناطق نظامی  ایجاد شده اند همچنان برقرارند و مردم غیر نظامی می توانند آن مناطق را ترک کنند.

اسد گفت آتش بس و ادامه عملیات جنگی با هم در تضاد نیستند: پیشرفت هائی که ارتش عربی سوریه دیروز و پریروز در منطقه غوطه شرقی کسب کرده همزمان با آتش بس بوده است. اسد در ارتباط با  این موضوع به آتش بس انساندوستانه ای که هر روز از 9 صبح تا 2 بعد از ظهر برقرار است اشاره کرد که از سوی روسیه مقرر شده است.

اسد شکوه های سیاستمداران غربی را رد کرد و گفت «غرب  کجا و کی در طول یک جنگ دست به اقدامات درخشان انساندوستانه زده است:»   نیروهای موتلفه غربی هرروز در دیرالزور، رقه و  الحسکه چه می کنند؟ حملات روزانه آنها، فقط در ماه فوریه، به بیش از چهار قتل عام مردم غیرنظامی منجر شده است. اسد گفت تمام حرف هائی که غربی ها در باره انساندوستی می زنند چه معنائی دارد جز لفاظی های تکراری و دروغ که تمام واژه نامه های غربی را اشباع کرده است. اسد در باره حملات نظامی ترکیه  به خاک سوریه د رعفرین این حمله را شبیخون خواند و اردوغان را فردی ریاکارنامید. اسد گفت  اردوغان از آغاز جنگ یک هدف را دنبال کرده که عبارتست از ایجاد یک منطقه حائل تا بتواند از آنجا تروریست های خود را  » علیه ارتش سوریه، کشور و مردم سوریه به میدان بفرستد.

https://deutsch.rt.com/kurzclips/66138-ost-ghuta-und-afrin-syrischer/

https://t.me/siteaayandema به تلگرام آینده ما بپیوندید