چه کشورهائی پشت کودتای ترکیه بودند؟ دویچه ویرتشافتس ناخریشتن

چه کشورهائی

پشت کودتای ترکیه بودند؟

دویچه ویرتشافتس ناخریشتن

گزینش و ترجمه رضا نافعی

82045479-900x613 جان کری و پوتین در مسکو

هنگامی که کودتا در ترکیه در جریان بود جان کری در مسکو حضور داشت

گویا سازمان اطلاعاتی روسیه از کودتا علیه دولت ترکیه با خبر شده و احتمالا در آخرین لحظه به پرزیدنت اردوغان هشدار داده است. احتمالا با آنکه کودتا چند ساعت زودتر شروع شد با شکست روبروشد زیرا اردوغان به موقع به بخشی از رهبری ارتش اعلام خطر کرده بود.

بنا به ادعای منابع عربی و ایرانی، بعضی کشورهای خلیج فارس در کودتا دست داشته اند.

خبرگزاری اسپوتنیک اطلاعات جالبی در باره شکست کودتا در ترکیه منتشر کرده است که حاوی جزئیات فراوانی است که نمی توان منکر آن شد.

گزارش این خبرگزاری به گفته های منابع متعددی دیپلمات مقیم آنکارا مستند است. آنها گفته اند سازمان اطلاعاتی روسیه اطلاعات خود را در اختیار «ام. آی.تی.» (سازمان اطلاعاتی ترکیه) قرار داده است. بنا به گفته های دیپلمات ها که نام آنها ذکر نشده نیروی نظامی روسیه در منطقه (سوریه) به اطلاعات مخابراتی هشدار دهنده ای دست یافته بود که نشان می داد ارتش ترکیه قصد کودتا دارد. اطلاعات مخابره شده از جمله حاوی نقشه به قتل رساندن اردوغان در هتل محل اقامتش در » مرمره» بوده است.

قابل توجه آنست که طبق تخمین دیپلمات ها، روسیه مکالمات  کودتاگران را در پایگاه هوائی خود در «حمیمیم» شنود کرده. روس ها در این پایگاه مدرن ترین دستگاههای شنود را مستقر ساخته اند. این پایگاه برای روسیه  حائز اهمیت استراتژیک برای کل خاورمیانه است. به همین دلیل هنگامی که منطقه لاذقیه مورد تهدید تروریست های بین المللی و اسلامی قرار گرفت، روسیه نیروی هوائی خود را در سوریه به میدان آورد.

بنا به گزارش منابع دیپلماتیک در ترکیه» یکی از دلائل مهم «برای اقدام به کودتا تغییری بود که گروهی از ژنرال های ترک که سازمان اطلاعات ترکیه اطلاعات دریافتی را در اختیار آنها گذاشته بود، مخالف کودتا بوده اند.

چهار روز پس از تلاشی که برای کودتا صورت گرفت، اردوغان اعلام کرد که قصد دارد اختلافات با همسایگان ترکیه را حل کند. پس از آن » دیمیتری پسکوف » سخنگوی کرملین اعلام کرد که پوتین و اردوغان  در آغاز ماه آگوست با یکدیگر دیدار خواهند کرد.

بنا به گزارش «المونیتور» طبق تحلیل یک مقام ایرانی، میان کودتا در ترکیه و کودتا علیه مصدق تشابهاتی وجود داشته است. کودتا علیه مصدق (با طرح و همکاری مشترک امریکا و انگلیس) نیز در دو موج صورت گرفت: نخستین تلاش با شکست مواجه شد و در تلاش دوم بود که  حکومت مصدق ساقط شد. با در نظر گرفتن شیوه کودتا علیه مصدق باید گفت که خطر موفقیت کودتا در ترکیه  هنوز کاملا برطرف نشده است.

گفته می شود که عربستان سعودی و امارات خلیج فارس در اجرای کودتا دست داشته اند. یک «افشاگر سعودی»  روز دوشنبه در «توئیتر» افشا کرد که امارات متحده عربی در اجرای کودتا سهم مهمی داشته است. بنا به گفته یک مقام برجسته ایرانی «درست است که میان ترکیه و ایران مشکلاتی در مورد سوریه هست، اما مشکلات مستقیمی میان دو کشور وجود ندارد. برعکس، مناسبات دوجانبه پیوسته بهتر می شوند.  برای ایران کودتا در ترکیه  پذیرفتنی نیست».

از قرار معلوم روس ها امریکائی ها را نیز از کودتا مطلع کرده بودند. هنگامی که تلاش برای  کودتا در ترکیه در حال وقوع بود، جان کری، وزیرخارجه آمریکا، در مسکو حضور داشت. از قرار معلوم سفر جان کری به مسکو ناگهانی صورت گرفته بود در حالیکه رسانه های آمریکائی قبل از کودتا خبری در باره سفر قریب الوقوع کری به مسکو منتشر نکرده بودند. پاسخ  سخنگوی وزارت خارجه نیز به این پرسش که آیا سفر جان کری به مسکو با کاخ سفید هماهنگ شده بود، بگونه ای غیر عادی نا روشن بود.

اطلاعاتی که ایرانی ها پخش کردند، حکایت از اتهامات ترکیه به آمریکا مبنی بر حمایت آن کشور از کودتاست اما اردوغان در سخنانی روز چهارشنبه گفت: ما باید محتاط تر باشیم، مناسبات دوکشورتابع    علائق آنها ست نه احساسات آنان. ما شرکای استراتژیک هستیم.» اردوغان خواستار تسلیم » گولن» روحانی با نفوذ ترک است که  مقیم آمریکا و مخالف اردوغان است. بنظر اردوغان کودتا- از پس پرده- بنا به خواست او صورت گرفته است.

بنا به گزارش » الجزیره عربی » در اصل قرار بوده که کودتا ساعت سه بعد از نیمه شب صورت گیرد. حدس زده می شود که  افسران کودتا گر بنحوی  به هشدار روس ها دست یافته و به همین دلیل تصمیم گرفتند زودتر از ساعت مقرر دست به کودتا بزنند و همین امر نیز در شکست کودتا نقش اساسی داشت. در همان وقت که » جورج فریدمان» تحلیل گر سیاسی آمریکائی در برابر دوربین تلویزیون ادعا کرد کودتاگران در مدت کوتاهی بر آنکارا و استانبول مسلط گشته اند، بلاتکلیفی ، سردرگمی و درماندگی سربازان کودتاگر در  خیابانها چشمگیر بود.

رفتار بظاهر غیر حرفه ای و ناشیانه کودتاگران این شایعه را تقویت کرد که گویا اردوغان خود این شبه کودتا را سازمان داده است تا بعدا یک نظام استبدادی در ترکیه مستقر سازد. یکی از کسانی که این ادعای جسورانه را در رسانه تلویزیونی   n-tV  مطرح ساخت » اریش واد» مشاور نظامی و سابق صدر اعظم آلمان «مرکل» در گذشته بود. او گفت اردوغان قصد داشت با این شبه کودتا برقدرت خود بیفزاید. این نظر او، با در نظر گرفتن این واقعیت که اردوغان حتی روزها پس از کودتای نافرجام ، در پی یافتن و معرفی  نظامیان کودتاچی است، نظری قابل دفاع نیست. بویژه با در نظر گرفتن بیانیه ای که  کودتاگران  دستور دادند برای اطلاع همگان  در تلویزیون  خوانده شود. این بیانیه خلاف آن چیزی را نشان می دهد که یک دیکتاتور بخواهد برای اثبات ساختگی بودن کودتا  بگوش مردم برساند. در بیانیه کودتاگران گفته شده بود که «مبارزه دولت اردوغان با تروریسم، همزمان با فساد و رشوه خواری دولتی با شکست روبروشده است». آنچه مسلم است این است که اردوغان قطعا حاضر نیست برای صحنه سازی کودتا  از تلویزیون چنین سخنانی را در باره دولت خود بگوش مردم برساند .

کودتای ترکیه شبیه کودتای 28 مرداد بود

بیانیه کودتاچی های ترکیه

که از تلویزیون دولتی پخش شد

 

زیر پا نهادن مستمر قوانین  و قانون اساسی تبدیل به خطری برای اصول اساسی و حیاتی نهادها شده اند.مجموعه بنیادهای کشوری که مربوط به نیروی نظامی ترکیه می گردند، تابع موازین ایده ئولوژیک شده اند و دیگر قادر به انجام وظائف محوله نیستند. رئیس جمهور و   اعضای دولت  که همه غرق در تخطی، رفتن راه نا صواب و خیانت هستند   کلیه حقوق و آزادی های فردی، تفکیک قوا ی نظام  لائیک و دموکراتیک را عملا به کنار نهاده اند.

کشور ما در عرصه بین المللی حرمتی را که به حق شایسته آنست از دست داده و به مرحله ای سقوط کرده  که در آن حقوق بشر دیگر محترم شمرده نمی شود و استبداد بر آن حاکم است.  تصمیمات متخذه  نادرست از سوی مقامات  سیاسی، و بی عملی در مبارزه با تروریسم   سبب گشته   تا بسیاری از شهروندان بی گناه و نیروهای امنیتی   در نبرد با تروریسم    جان خود را از دست بدهند.   دزدی و فساد در دستگاه دولتی ابعادی وخیم یافته است. نظام حقوقی که  مسئول مبارزه با فساد است فاقد اعتبار شده است. در تحت چنین شرائطی مردم ترکیه موفق شدند تحت رهبری اتاتورک جمهوری را بنیاد نهند و تا امروز آن را نگه دارند.

از این رو ما تصمیم گرفتیم با شعار نیروهای نظامی ترکیه » آشتی   در درون و آشتی با بیرون» هدایت کشور را در دست گیریم تا:

  • وحدت ارضی میهن و ادامه حیات ملت و خلق را تضمین کنیم.

  • خطراز منافع جمهوری را دفع کنیم.

  • موانع عملی برای حکومت قانون را از میان برداریم.

  • فساد را که خطری برای وحدت ملی ما شده است ریشه کن سازیم.

  • راه را برای مبارزه با هرنوع تروریسم هموار سازیم.

  • حقوق بشر را برای تمام شهروندان صرفنظر از تعلق مذهبی یا قومی آنها متحقق سازیم.

  • قانون اساسی متکی بر اصول سکولاریسم، دموکراسی و رفاه اجتماعی را احیاء کنیم.

  • حرمت ملی کشور و خلقمان را در عرصه بین المللی احیاء کنیم.

  • صلح و ثبات بین المللی و همکاری ها و روابط بین المللی را تامین و  تقویت کنیم.

(اینک)

  • اداره اموردولتی را » شورای صلح» بدست خواهد گرفت. » انجام کلیه تعهدات کشور در برابر سازمان ملل متحد، ناتو و دیگرسازمان های بین المللی بعهده » شورای صلح» خواهد بود . شورای صلح کلیه اقدامات ضروری را سامان خواهد داد.

  • قدرت سیاسی دولت، که مشروعیت خود را از دست داده است، از آن سلب خواهد شد. تضمین می شود که کلیه افراد و سازمان هائی که به میهن خیانت کرده اند، در دادگاه محاکمه شوند.

  • در سراسر کشور وضع غیرعادی برقرار اعلام می گردد.

  • خروج از منازل ممنوع می گردد. ما به شهروندان خود توصیه می کنیم، بخاطر خود از این ممنوعیت پیروی کنند.

  • افزون بر این برای خروج ازکشور مقررات ویژه ای در فرودگاه ها، گذرگاههای مرزی، و بنادر به اجرا گذاشته خواهد شد.

  • نظم کشوری در کوتاه ترین مدت دوباره برقرار خواهد شد. اجازه داده نخواهد شد به شهروندان و یا نظم سازمانی کشور لطمه ای وارد آید.

  • » شورای صلح» آزادی بیان، حقوق جهانی و حق مالکیت را تضمین می کند.

 » شورای صلح » یک قانون اساسی تدوین خواهد کرد که تضمین کننده ساختار واحد کشورباشد- بدون در نظر گرفتن مذهب، زبان و قومیت . تا زمان  تصویب  قانون  اساسی  مدرن، دموکراتیک، اجتماعی و سکولار کلیه تصمیمات به اجرا گذاشته خواهد شد.

با سلام به همه شهروندان

 

http://deutsche-wirtschafts-nachrichten.de/2016/07/21/russland-soll-erdogan-in-letzter-sekunde-vor-putsch-gewarnt-haben/

آلمان با لولوی «جدائی اسکاتلند» انگلستان را به گروگان گرفته

 

آلمان با لولوی «جدائی اسکاتلند»

انگلستان را به گروگان گرفته

جرمان فارن پالیسی گزینش و ترجمه رضا نافعی

ترسا مای و مکل در برلین 2

برغم بیرون رفتن انگلستان از اتحادیه اروپا برلین و لندن به همکاری های اقتصادی خودکماکان ادامه خواهند داد. این تصمیم را صدراعظم آلمان «مرکل» و «ترزا مای» نخست وزیر انگلستان پس از دیدار و گفتگو در برلین اعلام کردند.

اعلام  این تصمیم  از سوی برلین به معنای موافقت با خواست اقتصاد آلمان به ادامه همکاری با انگلستان است. انگلستان سومین بازار برای تولیدات صنایع آلمان و دومین کشور برای سرمایه گذاری های آنست.   محافل اقتصادی اعتقاد دارند نباید خطر کرد و گام در راه » جنگ زشت جدائی» نهاد. البته برلین وسیله ویژه ای برای اعمال فشار بر انگلستان در دست دارد. سیاستمداران برلین -در صورت لزوم- می توانند جدائی طلبان اسکاتلندی را به جدا سری ترغیب کنند. مارتین شولتس (آلمانی)، رئیس پارلمان اروپا با خانم» نیکلا استارگن»، نخست وزیر اسکاتلند وارد گفتگو شده است، هرچند که دست کم یک عضو اتحادیه اروپا، یعنی اسپانیا اعلام کرده که  اگر اسکاتلند از انگلستان جدا شود، با استفاده از حق وتوی خود، با عضویت اسکاتلند در اتحادیه اروپا مخالفت خواهد کرد. افزون بر این صدراعظم آلمان با «اِندا کنی» نخست وزیر ایرلند، وارد مذاکراتی در باره  چگونگی   مناسبات آتی میان دابلین و لندن  پس از خروج انگلستان از اتحادیه اروپا شده است. تحولات در این دوعرصه سیاسی می توانند حدت یابند و به برلین امکان دهند تا به اقتضای ضرورت آسیب وجودی به انگلستان وارد آورد.

 

http://www.german-foreign-policy.com/de/fulltext/59416

بازشناسی جهان امروز مرزهای مخدوش شده بار دیگر تفکیک می شوند

بازشناسی جهان امروز

مرزهای مخدوش شده

بار دیگر تفکیک می شوند

 

خسرو باقری

 

لیبرالیسم 5

دومینکو لوسوردو ( 1941- )، فیلسوف، مورخ و نظریه پرداز مارکسیست ایتالیایی، در کتاب «لیبرالیسم و قرن بیستم «، ضمن انگشت گذاردن بر این حقیقت تاریخی که  جو اجتماعی امروز نسبت به سال های پس از جنگ جهانی دوم، چقدر تغییر کرده است، ( ص9 )  می کوشد علت این تغییر را پیدا کند!

او در آغاز، فضای سال های پس از جنگ جهانی دوم را که در آن بشریت مترقی به بهای جان 60-70 میلیون نفر بر دیو فاشیسم هیتلری، موسولینی و میلیتاریسم ژاپن پیروز شد، توصیف می کند. باید یادآوری کرد که 27 میلیون نفر از این قربانیان هجوم سرمایه داری فاشیستی، به مردم اتحاد شوروی تعلق داشتند. «در آن سال ها، موضوع روز جامعه، حساب کشی از مجریان استعمار و عاملان به اصطلاح راه حل نهایی یعنی از بین بردن یهودیان و دیگر نژادهای به تعبیراستعمارگران، پست و مادون انسان در میان بود. حتی هانا آرنت نیز استعمارگران را متهم می کرد که دست به ریشه کن کردن بومیان زده اند. و مثلا  جمعیت کنگو را که در سال 1890، در حدود 20 میلیون نفر بوده است، تا سال 1911، به 8 میلیون نفر تقلیل داده اند. نوربرتو بوبی نیز صرف نظر از استعمار اقتصادی و به خاک افکندن خلق ها، از قلع و قمع بومیان در دوران 400 ساله استعمار سخن می گفت… فرانتس فانون از 45 هزار قربانی شهر سطیف در الجزایر در سال 1945، 90 هزار قربانی در ماداگاسکار در سال 1947 و 200 هزار قربانی سرکوب در کنیا در سال 1952 یاد می کرد و استعمار گران فرانسوی را متهم می کرد که گویا می خواستند مخوف ترین سیاست نسل کشی را در الجزایر به اجرا در آورند. ( ص 10)

سطح آگاهی مردم و روشنفکران پس از جنگ جهانی دوم چنان افزایش یافته بود که  فاشیسم را سلطه استعمار برکشورهای سنتی استعمارگر می دانستند. و هانا آرنت که در کتاب توتالیتاریسم، اتحاد شوروی را پیش از جنگ جهانی دوم بدتر از فاشیسم می دانست، پس از جنگ، می گفت که  نازیسم مخوف ترین امپریالیستی است که جهان تا کنون به خود دیده است. زیرا  فاشیسم، در واقع نه تنها بالاترین مرحله امپریالیسم بود، بلکه این باور را تبلیغ می کرد که حق با قوی تر است و این نظریه همانا ادامه سنت استعمار بود  که می خواست به اصطلاح نژادهای پست را نابود کند و دستاورد هایشان را به زور به چنگ آورد. (ص10و11) به طور کلی در گذشته پژوهندگانی که می خواستند، پدیده فاشیسم را بشناسند، نقطه آغاز تحقیقشان، بررسی استعمار و پیآمد های آن بود. (ص11)

اما امروز اوضاع به کلی تغییر کرده است. یا بهتر بگوییم اوضاع را تغییر داده اند. امروز تنها زمانی از خوفناکی فاشیسم سخن به میان می آید که بخواهند از به اصطلاح جنایت های کمونیست ها سخن بگویند آن هم با این تاکید مضاعف که نازیسم در واقع چیزی نبود جز تقلیدی از کمونیسم. ( ص11)

حالا چرا می کوشند نازیسم و کمونیسم را یکسان جلوه دهند یا حتی بدتر از آن کمونیسم را مخوف تر از فاشیسم نشان دهند؟ پاسخ لوسوردو تکان دهنده است: چون می خواهند از استعمار و پیآمد های هولناک آن برای بشریت و آن سیستمی که استعمار، زائیده آن است، سخن به میان نیاید. (ص11) سخن هوشمندانه ای است. این طور نیست؟

می گویید نه؟ نگاهی گذرا بیندازیم به تاریخ استعمار: در سال 1883، نظریه پرداز استعمار، لودویگ گمپلوویتس، در چالش با نظریه نبرد طبقاتی کارل مارکس، نظریه نبرد نژادی را به میان کشید و مدعی شد که  تحت شرایط ویژه و بر حسب انتخاب طبیعی، از منظر افراد یک قوم، افراد قوم دیگر نه انسان بلکه جانورانی هستند که فقط برای این وجود دارند که در صورت نیاز، توسط قوم دیگر نابود شوند. (ص12) حتما می خواهید بدانید که آیا استعمارگران در عمل هم به این نظریه نژادپرستانه وفادار ماندند یا نه؟ پاسخ به صراحت آری است: بویر های مسیحی در آفریقای جنوبی، بوشمن ها و هونتنوئن ها را جانوران وحشی ای می دانستند که باید نابوشان کرد. تئودور روزولت می گفت که وقتی انسان وظیفه دشواری چون متمدن کردن نژادهای پست و وحشی را به عهده گرفت، باید قاطع باشد و تحت تاثیر احساسات، قرار نگیرد. او خودش در باره کشتار سرخپوستان به هیچ وجه دچار احساسات نشد. می گفت من دچار این زیاده روی نمی شوم که بگویم سرخ پوست خوب، همان سرخپوست مرده است، نه. من می گویم این تند روی است. به نظر من این حکم در مورد 90 در صد سرخپوستان درست است نه صد در صد آن ها. بین سال های 1904-1907، امپراتوری آلمان، مقاومت قوم هه ره رو  نامیبیا را بی رحمانه سرکوب کرد و با کشتار بی محابای خود، آنان را تا مرز نابودی کشاند، چون ژنرال فن تروثا می گفت این ملت باید نابود شود، زیرا حتی به اندازه مصالح ساختمانی هم ارزش ندارد. در فیلیپین که آمریکا آن را تسخیر کرد، شیوه مبارزه با چریک های استقلال طلب تنها این نبود که محصولات و احشام آن ها را با برنامه ای از پیش طراحی شده از بین ببرند، بلکه انبوه اسیران آن ها را در اردوگاه های کار اجباری آنقدر نگه می داشتند که در اثر گرسنگی یا بیماری بمیرند. ( صص12-14) آخرین دهه قرن نوزدهم و نخستین دهه قرن بیستم، در آمریکا سیاهپوستان جای سرخپوستان را گرفتند و خشونتی که علیه ملت های مستعمرات اعمال می شد، دامن کلان شهرهای کشورهای سرمایه داری را گرفت. با جدا سازی نژادی و مناسبات کاری نیمه برده داری، سیاهپوستان در ایالات جنوبی آمریکا با جانوران، همسان شمرده شدند؛ اکثرا یا زجرکش می شدند یا در معرض خشونت اراذل و اوباش قرار می گرفتند. وقتی سیاهپوستان دست به مقاومت زدند، دوباره بحث راه حل نهایی مطرح شد، اما این بار نه در باره سرخپوستان بلکه در باره سیاهپوستان. حتی کتابی با همین عنوان حل نهایی مسئله سیاهپوستان، در سال 1913 در بوستون منتشر شد. یکی از نظریه پردازان برتری نژادی در همین رابطه گفت: اگر سیاهپوستان باز هم بی فایده و ناآرام بمانند، به سرنوشتی  چون سرنوشت سرخپوستان گرفتار می آیند و از صحنه گیتی محو می شوند. (صص16و17) فاشیسم هیتلر در آلمان و فاشیسم موسولینی در ایتالیا و دیگر فاشیست ها، ادامه این روند استعماری بودند. هیتلر با استناد به جنگ های استعماری می گفت که نیرومندترین نژاد، پیروز خواهد شد، مانند جنگ های استعماری. در واقع نازیسم، مانند استعمارگران اولیه، در جست و جوی سرخ پوستانی بود که سرزمینشان را تصاحب و اموالشان را غارت و خودشان را قتل عام کند. سرخپوستان مورد نظر هیتلر همان مردم اتحاد شوروی و اروپای شرقی بودند که باید به عنوان مادون انسان و وحشی، تا آنسوی کوه های اورال پس رانده می شدند. فاشیست های ایتالیا، سرخپوست های خود را در خاک اتیوپی یافتند، همانطور که استعمارگران بلژیکی به رهبری پادشاه خود لئوپولد دوم، در سال های 1884 و 1885 آن ها را در کنگو پیدا کردند. چقدر سخنان این دو استعمارگر با تقریبا 70 سال فاصله شبیه هم هستند. لئوپولد می گفت » اشغال کنگو، انتقال تمدن به بخشی از جهان است که هنوز تمدن به آن راه نیافته است. کار ما از بین بردن ظلمتی است که بسیاری هنوز در آن غوطه ورند. و موسولینی مدعی بود: اتیوپی آخرین تکه آفریقاست که هنوز ارباب اروپایی ندارد. ( صص15و16)

بنابراین لوسوردو در پایان بخش اول کتاب به درستی نتیجه می گیرد که بدون تردید جنایت هولناک ده ها میلیونی فاشیست ها و تخریب و نابودی گسترده ناشی از آن، بسیار پیش از انقلاب اکتبر روسیه شروع شده بود و در واقع ریشه در سنت استعمار و رفتاری داشت که استعمارگران در مستعمرات با استعمار شوندگان و به بیان استعمارگران » وحشی ها » داشتند؛ رفتاری که نه تنها در مستعمرات، بلکه حتی در کلان شهرهایی نیز مشاهده می شد که به اصطلاح، نمایندگان انحصاری تمدن، بر آن ها حاکم بودند. (ص 20 ) بنابراین کاری که جعل کنندگان تاریخ به آن دست زده و می زنند؛ یعنی به فراموشی سپردن تاریخ استعمار و هم تراز نشان دادن فاشیسم و کمونیسم، کاری است که در روانشناسی به آن سرکوب حقایق و پس زدن واقعیت ها می گویند. جعل کنندگان تاریخ، ظلمی دوباره در حق سرخپوستان، هه ره رو ها، سیاهپوستان و در کل علیه همه خلق های مستعمرات، روا می دارند و آن ها را برای دومین بار به گورستان فراموشی می سپارند. پیآمد این جعل تاریخ، عدم شناخت ریشه های واقعی فاشیسم و نازیسم است. ( ص20)

اما مگر پیش از انقلاب اکتبر، این ماورای انسان های استعمارگر چه شرایطی داشتند که انقلاب اکتبر و سوسیالیسم آن را از بیخ و بن دگرگون کرد و این خشم حیوانی را علیه این انقلاب دامن زد؟ راستی که استعمارگران جهان پرشکوهی داشتند و انقلاب بلشویکی آن را زیر و رو کرد.

لوسوردو می نویسد که در آغاز قرن بیستم در آسمان استعمارگران اروپایی واقعا ابری دیده نمی شد که عصر طلایی آن ها را آشفته کند. در سال 1910، در مراسم تدفین ادوارد هفتم، پادشاه انگلستان، پادشاهان، ولیعهد ها و اشرافی که همگی با هم خویشاوند بودند، با جلال تمام حضور یافتند و سوار بر اسب از مقابل پیکر او گذشتند. به نظر می رسید که زمان ذره ای به ترکیب ساختار قدرت و اعتبار اشراف سالاری اروپایی، لطمه نزده است. 9 پادشاه، بر صحنه جهان جلوه گری می کردند، همه از اعقاب ویلهلم شوایگر. آن ها نه تنها خود را عضوی از یک خانواده واحد می دانستند، بلکه می پنداشتند که به نژادی برتر – اروپایی، سفید، شمالی، غربی، آریایی – تعلق دارند که در جزیره ای کوچک و خوشبخت حافظ تام و تمام تمدن هستند آن هم در میان اقیانوس بی کران توحش موجوداتی به نام انسان. صحنه چنان سامان یافته بود که نمایندگان فرانسه و ایالات متحده آمریکا در سایه بودند و جلوه ای نداشتند…( ص23) جورج پنجم، جانشین ادوارد هفتم، پس از تاجگذاری در لندن، در مراسمی در هند شرکت کرد که او را به مقام امپراتوری ارتقا می داد. در آن مراسم، شاهزادگان و مهاراجه های هند، ملبس به لباس های فاخر اما دست به سینه و در خدمت، حضور داشتند. فاتحان می خواستند با این مراسم مجلل و پر زرق و برق، برتری بی حد و حصر خود را بر ذهن بومیان حک کنند. البته روشن است که این سلطه، برای حاکمیت واقعی، از بیرحمانه ترین اشکال سرکوب و خشونت هم استفاده می کرد. ( ص24)

حالا نگاهی هم به تاریخ کشوری بیندازیم که امروز رهبری غرب را در دست دارد و خود را طلایه دار دموکراسی می داند؛ البته دموکراسی فرادستان. دموکراسی حقوقی برای سفید پوستان آمریکا درست هم زمان بود با برده سازی سیاهپوستان و طرد سرخپوستان از سرزمینشان. در سی و دو سال از سی و شش سال اول تاسیس ایالات متحده آمریکا، رئیس جمهور های این کشور برده دار بودند؛ حتی آن هایی که اعلامیه استقلال و قانون اساسی آمریکا را نوشتند هم برده دار بودند. بدون شناخت برده داری و تبعیض نژادی که در پی آن آمد، نمی توان آزادی آمریکایی را درک کرد: آن دو با هم رشد کردند و هر دو به هم متکی بودند. از یک سو نظام شبه برده داری در همان محل کار، طبقات خطرناک را تحت کنترل آهنین داشت و از سوی دیگر، با باز گذاشتن مرزها و مجاز نمودن تسخیر سرزمین های متعلق به سرخ پوستان، چالش های اجتماعی را تعدیل و پرولتاریای بالقوه را، البته به هزینه سرخپوستان، به طبقه زمین دار تبدیل می کرد. سرخپوستان محکوم بودند یا بروند یا بمیرند. (ص24) پس از نخستین جنگ استقلال، دموکراسی آمریکایی، مرحله دیگری را آغاز کرد. هم زمان با ملغی کردن مقررات تبعیض آمیز در سرشماری و دادن حق انتخاب به سفید پوستان، کوچ اجباری سرخپوستان و اعمال نفرت و خشونت علیه سیاهپوستان باز هم شدت گرفت. ( ص 25 )

لوسوردو در یک جمع بندی از دموکراسی آمریکایی می نویسد که در رابطه با این پدیده های ضد و نقیض، که نشان دهنده تاریخ آمریکاست، پژوهشگران معتبر آمریکایی از دموکراسی نژاد برتر سخن گفته اند، نوعی از دموکراسی که فقط نژاد برتر می تواند از آن برخوردار شود… مقوله دموکراسی نژاد برتر به روشن شدن کل تاریخ غرب کمک می کند. بین سال های پایانی قرن نوزدهم و سال های آغازین قرن بیستم، بسط حقوق انتخاباتی در اروپا، با گسترش روند استعمار و کار برده وار خلق های به خاک افتاده مستعمرات همراه بود. حاکمیت قانون در کشور های بزرگ سرمایه داری، ارتباط تنگاتنگی با کاربرد خشونت، اقدامات خودسرانه اداری و پلیسی و حکومت نظامی در مستعمرات داشت. ( ص24-26) استوارت میل، یکی از پیامبران نظریه نولیبرالی، در کتاب خود که نام بی مسمای در باره آزادی را بر خود دارد، اندیشه دموکراسی نژاد برتر را جمع بندی می کند و می نویسد: در برخورد با وحشی ها، حکومت استبدادی حکومتی است مشروع. او که از دولت پارلمانی البته برای خلق های انگلوساکسون سخن به میان می آورد، نوبت که به ملت های کشور های مستعمره می رسد، با گستاخی یادآور می شود که اکثریت بزرگی از بشریت در توحش یا وضعی نزدیک به توحش به سر می برند و برخی از خلق های مستعمرات حتی بر حیوانات نیز برتری ندارند. ( ص27 )

باید دقت داشت که منظور کتاب از دموکراسی نژاد برتر، یک دموکراسی حقوقی و اجتماعی است و در آن دموکراسی اقتصادی جایی ندارد. در این نوع دموکراسی که ویژه کشورهای سرمایداری امپریالیستی است، شهروندان این کشور ها از نظر حقوقی، مثلا حق رای، حق تشکیل احزاب، سندیکا ها، آزادی بیان و رسانه و … برابرند اما چون دسترسی برابر شهروندان به حقوق اقتصادی یا به بیان بهتر عدالت اقتصادی ( کار برای همه، آموزش برای همه، بهداشت برای همه، مسکن برای همه و فرهنگ برای همه) تامین نمی شود، بنابراین شما ضمن آن که آزادید، آزاد نیستید. همه احزاب آزادند که در انتخابات شرکت کنند، اما چون تبلیغات مثلا شبکه های تلویزیونی، پولی و خصوصی است، احزابی می توانند از آن ها استفاده کنند که بتوانند این هزینه های سرسام آور را بپردازند. بخش های وسیعی از مردم، به علت محرومیت های اقتصادی قادر به استفاده از امکانات فرهنگی و دانشی کافی نیستند بنابراین از منافع طبقاتی خود آگاه نیستند و به ناچار ناآگاهانه به ذخیره صندوق های رای سرمایه داران تبدیل می شوند و رای به غارتگران خود را، عین دموکراسی می پندارند… چنین است که در این کشورها که دموکراسی نژاد برتر برقرار است حداکثر یک نظام دوحزبی یا سه حزبی – که در حفظ منافع طبقه حاکم تفاوتی با یکدیگر ندارند – برقرار است. به نظام سیاسی آمریکا، انگلستان، فرانسه و آلمان و … بعد از جنگ جهانی دوم نظری بیاندازید، آیا جز این چیزی می بینید؟ اما همین کشورها که برای مردم کشور های خودشان یک دموکراسی حقوقی فراهم آورده اند تا نوعی وحدت ملی دروغین را بباورانند و از این طریق استعمار کشور های تحت ستم را تسهیل کنند، همین دموکراسی فاقد بنیان های واقعی را در کشورهای تحت استعمار و تحت ستم، وحشیانه سرکوب می کنند. سرکوب بیرحمانه نهضت ملی مردم ایران به رهبری زنده یاد دکتر محمد مصدق، آیا جز این معنا را داشت که ما یعنی کشور های امپریالیستی، حتی آنچه را برای مردم خود – حداقل به صورت صوری می پذیریم – به هیچ عنوان مناسب مادون انسان های کشورهای تحت استعمار کهنه و نو نمی دانیم و آن را به هر قیمت سرکوب می کنیم. آیا این نوع دموکراسی، دموکراسی نژاد برتر نیست؟ تازه لنین همین برابری حقوقی در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی را هم به چالش کشید و نوشت: قوانین انتخاباتی در انگلستان هنوز آن قدر محدودند که مانعی در برابر قشرهای پایینی پرولتاریای واقعی به وجود می آورند… در کشور هایی نیز که به همه مردان حق رای داده شده بود ، این حق را با تشکیل مجلس اعیان که ویژه اشراف و طبقات ممتاز بود، خنثی می کردند. در بسیاری از کشورهای اروپایی، به جز فرانسه، عضویت در مجلس اعیان ارثی بود و یا از طرف پادشاه اعطا می شد. آشکارترین قانون محرومیت از انتخابات، قانونی بود که زنان را از این حق محروم می کرد. در انگلستان خانم املین پامکهورست و دخترش که جنبش حق رای زنان ( 1903-1928 ) را هدایت می کردند، بارها به جرم مبارزاتشان روانه زندان شدند. (ص36 )

درست در نقد این دموکراسی نژاد برتر است که نقش بارز انقلاب اکتبر و لنین آشکار می شود. لنین قوانین آزادی های لیبرالی و در عین حال دشمنی این قوانین با حقوق سرخپوستان و سیاهپوستان را با دقتی شگرف مورد بررسی قرارداد و در برابر غرب سرمایه داری که به خود می بالید که پیرو حاکمیت قانون است، آئینه ای قرار داد تا چهره هولناک خود را ببیند. اونوشت: لیبرال ترین و آزادیخواه ترین مردان بریتانیای آزاد، در هند تبدیل به چنگیز خان واقعی می شوند. ( ص 28 ) زمانی که جیوانی جیولیتی ( 1842-1928 )، سیاستمدار ایتالیایی و چند دوره نخست وزیر این کشور، حق انتخاب کردن را تقریبا به تمام مردان کشورش اعطا کرد، لنین بار دیگر پای در میدان گذاشت و نوشت که منظور از گسترش حق رای، فراهم کردن نوعی وحدت ملی دروغین برای لشکر کشی به لیبی است. ( ص28 )او توضیح داد که این جنگ یک جنگ مستعمراتی دیگر است  که یک دولت به اصطلاح متمدن غربی در قرن بیستم علیه یک کشور مستعمره راه انداخته است و در ادامه نوشت: ما شاهد آنیم که یک ملت متمدن و مشروطه، تمدن را با زور سرنیزه، گلوله، طناب دار، آتش، تجاوز جنسی به زنان و … پیش می راند. لشکر کشی به لیبی، در حقیقت یک کشتار تمام عیار و به اصطلاح متمدنانه است، تکه تکه کردن عرب ها با سلاح های مدرن. برای آن که عرب ها را مجازات کنند، سه هزار عرب را کشتند و خانواده ها را ریشه کن و زنان و کودکان را قطعه قطعه کردند. ( ص 28 )

در این جا، لوسوردو، به روشنی نشان می دهد که دشمنی کین توزانه سوسیال دمکراسی بورژوایی با بلشویک های روسیه در آغاز قرن بیستم، در همین مفهوم دمکراسی نژاد برتر ریشه داشت نه مثلا در جانبداری از انقلاب یا اصلاحات. ادوارد برنشتاین، نظریه پرداز حزب سوسیال دمکرات آلمان، ضمن حمایت از توسعه طلبی امپراتوری آلمان، نوشت: پیشنهادی که چندی پیش از سوی سوسیالیست ها مطرح شد مبنی بر این که باید از وحشیان و بربر ها در نبردشان علیه تمدن سرمایه داری حمایت شود، تحت تاثیر رومانتیسم بود… خلق های اروپا که در فضای محدودی متراکم شده اند، حق دارند سرزمین هایی را تصاحب کنند که وحشیان نمی توانند از آن استفاده کنند. ( ص 29 )

با این همه باید یادآوری کنیم که طبقات فرودست یا به قول آقایان طبقات مادون انسان، برای به رسمیت شناساندن این حقوق منتظر سال 1917 و انقلاب اکتبر نمانده بودند. در نخستین مرحله یعنی در انقلاب فرانسه، روبسپیر حق زندگی را نخستین حق اجتناب ناپذیر و جزو حقوق بشراعلام کرده بود. در دومین مرحله یعنی در انقلاب سالهای 1848-1849 که حق رای عمومی برای مردان تثبیت شد، حق داشتن کار هم مطرح شد و در کسب این حق، جنبش سوسیالیستی نقش اصلی را ایفا کرد. در واقع، مرحله سوم کسب حقوق فرودستان است، که به انقلاب اکتبر منجر می شود. اما این مرحله سوم از نظر کیفی کاملا متفاوت است. در پرتو اکتبر است که دریافت عمومی از دمکراسی تغییر یافته و به کسب حقوق برابر در زمینه های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و حقوقی فرامی روید. به همین دلیل است که فریدریش فن هایک، پدر اقتصاد نولیبرال به این تعریف از دمکراسی معترض است و آن را ناشی از نفوذ ویرانگر انقلاب مارکسیستی روسیه، در غرب می داند. ( ص 36 )

پس کمونیسم را با نازیسم یکی دانستن، بی معنی است، زیرا نازیسم قدرتی بود که با به کارگرفتن شدید ترین خشونت ها و با به جا گذاشتن وخیم ترین پیآمد ها،  کوشید در برابر برانداختن تبعیض نژادی یا همان دمکراسی نژاد برتر بایستد و مانع برقراری دمکراسی همه جانبه شود. فاشیسم آلمان، با راه انداختن جنگی تمام عیار، می خواست تا نظام برتری نژاد سفید و برتری نژاد آریایی را درعرصه جهانی تثبیت کند. نازیسم در واقع قصد داشت که نه تنها میراث استعمار را از آن خود کند، بلکه آن را تقویت و تحکیم بخشد. در برابر فاشیسم سرمایه داری، جنبش کمونیستی قرار داشت که سهمی قطعی و مسلم در چیرگی بر تبعیض نژادی و استعمار ایفا کرد. پس آنانی که دورانی را که با انقلاب اکتبر آغاز شد، دوران بحران دمکراسی می خوانند، در واقع می خواهند خلق های مستعمرات  و محرومان جوامع سرمایه داری امپریالیستی را دوباره نادیده بگیرند و استعمار و بی حقوقی فرودستان را بار دیگر بر تاریخ حاکم کنند. (صص 39-40 )

در بخش سوم کتاب، » دومین جنگ سی ساله، جنگ تمام عیار و توتالیتاریسم «، لوسوردو از فاصله زمانی 1914 تا 1945 به عنوان دومین جنگ سی ساله – نخستین آن در سده 17 روی داده بود  – نام می برد و می گوید که بنیان توتالیتاریسم جنگ است. «این که سازمان ها و نظریاتی که خاص توتالیتاریسم هستند در کشور های به کلی متفاوت از یکدیگر پدیدار می شوند، بیانگر واقعیت ویژه ای است و آن این که: پیدایش آن سازمان ها و نظریات ناشی از داشتن ایدئولوژی خاصی نیست، بلکه به دلیل شرایط جنگی است. اگر بخواهیم تعریفی از توتالیتاریسم ارائه دهیم، شاید بتوانیم چنین بگوییم: توتالیتاریسم نظامی سیاسی است که با جنگ تمام عیار متناسب است. آن چه جنگ تمام عیار می طلبد،این است که نه تنها بخشی از مردم که سلاح در دست دارند، بلکه مردم پشت جبهه – آن ها که در عرصه تولید و ایدئولوژی قرار دارند و بخشی جدایی ناپذیر از بسیج همگانی محسوب می شوند – و نیز بخش غیر نظامی جامعه، همه خود را به طور کامل تسلیم تام و تمام کنند. روشن است که این رژیم تازه سیاسی، برحسب موقعیت عینی ژئوپلتیک، سنت سیاسی و ایدئولوژی جامعه، به اشکال متفاوتی پای به صحنه می گذارد. ( ص 52) آن چه برای نبرد بیرحمانه ضروری است، انضباط آهنین در صفوف خود است… قدرت اجرایی، اختیارات دیکتاتوری پیدا می کند یا چنین گرایشی از خود نشان می دهد… بدتر از سرکوبگری رژیم، خشونتی است که از سوی گروه های اراذل و اوباش از پایین وارد می شود، فشاری که اگر حاکمیت خود مبتکر آن نباشد، دست کم آن را تحمل می کند. هر امری از امور زندگی روزمره تحت کنترل آهنین و دقیق قرار می گیرد. ( ص49 ) با این تعریف، هر جهانبینی ای ، البته با دلایل و انگیزه های گوناگون می تواند، در چنبره آن گرفتار آید. آنچه اهمیت درجه اول دارد، نه توتالیتاریسم حاکم بر نظام های گوناگون اجتماعی بلکه همانا دلایل و انگیزه ها و اجتناب پذیری یا اجتناب ناپذیری آن است. پس از جنگ جهانی دوم، سه نظریه لیبرالیسم، نازیسم و کمونیسم در سپهر جهانبینی های جهان، از اهمیت و نقش آفرینی ویژه ای برخوردارند. لیبرالیسم، البته بر خلاف ادعاهای خود،سابقه ای طولانی در توتالیتاریسم دارد. این لیبرالیسم است که نخستین بار از نسل کشی، نسل کشی طبقاتی، قحطی تعمدی و توتالیتاریسم استفاده می کند. «هفت روز پس از اعلام جنگ جهانی اول، پرزیدنت ویلسون، رئیس جمهور آمریکا ( 1913 تا 1921 ) کمیسیونی برای اطلاع رسانی تشکیل داد که می بایست هفته ای 22 هزار ستون خبر در اختیار مطبوعات قرار دهد… و هدفش این بود که تمردهای فردی و ذهنیت هزاران و شاید میلیو ن ها انسان را، در کوره جنگ ذوب کند و به آلیاژی مذاب از نفرت، خواستن و امید تبدیل نماید، ذهنیتی که شور ستیزه جویی دارد. همه شعارها یکسان است: بسیج همگانی و جنگ تمام عیار. در ایتالیا، اگر سربازان از دشمن می ترسیدند به حکم قرعه از هر ده سرباز یک نفر انتخاب و حلق آویز می شد و اگر سربازی فرار می کرد، خویشاوندان بی گناه او نیز مجازات می شدند یا مردم غیر نظامی را به طور فله ای مجازات می کردند… در جنگ جهانی اول، انگلستان در حدود 50 میلیون آفریقایی و 250 میلیون هندی را بدون آن که از آنها بپرسد، به جنگی کشاند که از آن بی خبر بودند. آن ها را گرد آوردند، به هزاران کیلومتر دورتر انتقال دادند تا سرانجام به کارخانه آدمکشی تحویل بدهند؛ آن ها را نه به دلیل رفتار غیر قابل پذیرش، بلکه به دلیل تعلق به نژاد پست به قتلگاه انتقال دادند تا نژاد برتر از آن ها به عنوان گوشت دم توپ استفاده کند… دولت انگلیس هم برای در هم شکستن شورش ایرلند جنوبی، که تا کسب استقلال این جزیره نگونبخت ادامه یافت، از انجام همین مجازات ها رویگردان نبود…ایالات متحده آمریکا پیش از بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی، شهر درسدن در آلمان و توکیو در ژاپن را بمباران کرد… درسدن از آن رو گرفتار فاجعه شد که مملو از آوارگان جنگی بود. آن جا تکنولوژی خاصی به کار بردند. به این صورت که نخست با به کار بردن بمب های ویژه، پنجره ها را منفجر و سقف ها را ویران کردند. سپس شهر را با بمب های آتش زا بمباران کردند. با این شیوه آتش آسان تر به خانه ها رخنه می کرد و پرده، فرش و مبل و صندلی ها را سریع تر در خود می گرفت…. آن ها بار دیگر در یک نسل کشی مخالفان سیاسی در سال 1965 نزدیک به سه میلیون کمونیست و هواداران دکتر احمد سوکارنو را در اندونزی کشتند… ( ص 49 تا 52 و63 و 71 ) فاشیست های آلمان هم که در پی استعمارگری، جنگ جهانی اول را به راه انداخته اما شکست خورده و تحقیر شده از آن بیرون آمده بودند، پس از سرکوب خونین مخالفان داخلی، به رهبری نازیسم و هیتلر، جنگ امپریالیستی دیگری را آغاز کردند که می خواست در قلب اروپا، خلق هایی را که صاحب فرهنگی کهن بودند، تا حد عشایر بدوی پست کند و مستعمره های آنان را به چنگ آورد. ( ص56 تا 59 ) آنچه اهمیت دارد این است که توتالیتاریسم لیبرال ها و فاشیست ها، ریشه در استعمارگری آن ها داشت. اما توتالیتاریسم اتحاد شوروی نه در سیاست های استعماری، بلکه در شرایط اضطراری ای منشا داشت که کشور های امپریالیستی از همان آغاز انقلاب اکتبر تا پایان جنگ جهانی دوم و جنگ هولناک سرد وتا نابودی اتحاد شوروی، برایش تدارک دیده بودند..» نخست نگاهی به وضع روسیه می اندازیم که مجبور به مقابله دائمی با وضعیت اضطراری بود. در این سال ها، دست کم چهار یا پنج جنگ و دو انقلاب رخ دادند. از سمت غرب پس از تهاجم آلمان ویلهلمی تا صلح برست لیتوفسک در سوم مارس 1918، روسیه انقلابی نخست با تجاوز اتحادیه آنتانت ( مرکب از 15 کشور سرمایه داری ) و بعد با تجاوز آلمان هیتلری  روبرو شد و سپس جنگ سردی که با نبردهای خونین و فراوان همراه بود و هرلحظه بیم آن می رفت که به جنگی گرم، همراه با سلاح اتمی تبدیل شود. روسیه انقلابی در عین حال از سمت شرق با تجاوز ژاپن روبرو شد که ابتدا در سال 1922 از سیبری و بعد در سال 1925 از ساخالین پس کشید اما بعد با اشغال منچوری نیروی نظامی خطرناکی را در مرز اتحاد شوروی متمرکز کرد که در سال های 1938 و 1939، پیش از آغاز رسمی جنگ جهانی دوم، به زد و خوردهای گسترده مرزی انجامید. این جنگ ها، جنگ تمام عیار بودند، نخست از این رو که جنگ های از پیش اعلام نشده بودند و دیگراین که جنگ داخلی در روسیه و جنگ تجاوزگران با روسیه با هم در پیوند بودند و یک هدف واحد و روشن را دنبال می کردند که عبارت بود از برانداختن انقلاب بلشویکی روسیه. افزون بر این هیتلر به صراحت اعلام کرده بود که هدفش نابود کردن شرقی هاست که جانورانی مادون انسان هستند. در عین حال علاوه بر انقلاب اکتبر، باید از انقلابی از بالا یعنی اشتراکی کردن کشاورزی و صنعتی اتحاد شوروی نام برد که از سال 1929 آغاز شد. این انقلاب لازم بود تا این کشور بتواند در برابر تجاوز بعدی آلمان مقاومت کند که هیتلر به صراحت، ضرورت آن را در کتاب خود نبرد من اعلام کرده بود. ( صص54و55 ) تفاوت بنیادین دو دیدگاه لیبرالیسم و کمونیسم را شاید بتوان از این دونقل قولی که از قول رهبران آن ها در باره نازیسم آلمان بیان شده است ، به بهترین شکلی نشان داد. فرانکلین دلانو روزولت رئیس جمهور وقت آمریکا: » ما باید با آلمان برخورد قاطع کنیم، منظور من خلق آلمان است و نه فقط نازی ها. یا باید خلق آلمان را عقیم کنیم یا با آن ها کاری کنیم که دائم بچه پس نیندازند تا به این کارهایی که تا کنون کرده اند، ادامه دهند.» و ژوزف استالین رهبر شوروی: » مضحک است اگر گروهک هیتلر را با خلق آلمان، با دولت آلمان یکی بدانیم. تجربیات تاریخی می گویند که هیتلرها می آیند و می روند، اما خلق آلمان، کشور آلمان باقی خواهد ماند. قدرت ارتش سرخ در آن است که از هیچ خلقی نفرت نژادی ندارد. از خلق آلمان هم ندارد و نمی تواند داشته باشد». ( ص71 )

این که بعضی صاحب نظران برای هر دوی این شرایط، علیرغم بنیان های کاملا متضاد، از یک واژه استفاده می کند، البته جای تردید است، هرچند شباهت های ظاهری را نمی توان انکار کرد. لوسوردو به درستی می نویسد: خود همین واژه توتالیتاریسم نیز مطلقا بار ایدئولوژیک دارد. هیچ تاریخچه ای از سازمان های توتالیتر در دست نیست. اردوگاه کار اجباری چه زمانی پدید آمد و چگونه گسترش یافت؟ به خواننده هیچ اطلاعی در باره به کار رفتن این پدیده از سوی اسپانیا در نبرد مرگبار علیه انقلاب کوبا و همچنین انگلیس در جنگ علیه بوئرها در آفریقا و… داده نمی شود. ( ص67 )

کتاب » لیبرالیسم و قرن بیستم » اثر دومنیکو لوسوردو، اثری است دشوار که نیاز به مطالعه مکرر دارد. دشواری متن شاید به دو علت باشد نخست آن که موضوع کتاب، پیچیده، ظریف، چالش برانگیز و بدیع است و دیگر آن که نویسنده برای آن که موضوع مورد نظر را پیش ببرد به حوادث و رویداد های گوناگونی از سراسر جهان و در طول زمانی بلند – تقریبا از پیدایش بورژوازی تا حال – استناد می کند که مطالعه کتاب را برای خواننده عادی دشوار می سازد. در واقع کتاب، اثری نظری است که نظریات و کنش های لیبرالی را در متنی آکنده از نقل قول ها به چالش می کشد. در عین حال نویسنده در نوشتار خود از لحن جدی، کنایه آمیز و طنز آلود، به طور همزمان استفاده می کند. این زبان متن، کار را بر مترجمان اثر هم دشوار کرده است. مترجمان محترم کتاب، که زحمت زیادی را برای ترجمه این متن دشوار تحمل کرده اند، گاه نتوانسته اند تمایز این لحن ها را به خوبی آشکار کنند و بنابراین خواننده اگر هوشیار نباشد ممکن است دچار کج فهمی شود. اگر ناشر محترم از ویراستاری قابل و کاردان استفاده می کرد، شاید این اثر ارزشمند با کیفیتی بهتر و روشن تر به دست خواننده می رسید. ( به عنوان نمونه می توان به صفحه 40 خط 17، ص 47 خط2، ص 65 خط11 و ص79 خط 4 اشاره کرد. ) در عین حال سرچشمه ی نقل قول های فراوان کتاب، در بسیاری از موارد ذکر نشده است که در کتابی با چنین اهمیت و با سطحی از چنین چالش برانگیزی، نقصی جدی محسوب می شود. ( به عنوان نمونه صفحه 9 خط 1، ص14 خط 9، ص30 خط 9، ص 71 خط 23 و ص72 خط 15 اشاره کرد. ) مترجمان همچنین می توانستند با نگارش مقدمه ای روشنگر، با معرفی همه جانبه تر نویسنده و همچنین آوردن پانوشت های ضرور، خواننده اثر را در درک بهتر متن، یاری کنند، بویژه این که کتاب مورد نظر، نخستین اثری است که از این نویسنده بزرگ به فارسی منتشر می شود. با این وجود باید خاطر نشان کرد که این انتقادهای کوچک، به هیچ وجه از اهمیت و اعتبار فراوان و ارزش های رفیع کتاب و کار بسیار دشوار مترجمان ارجمند، حتی اندکی نمی کاهد. نگارنده امیدوار است که با مساعی ناشر دانشور، این کاستی ها در چاپ بعدی اثر برطرف شوند. نگارنده، مطالعه دقیق این اثر را به فعالان اجتماعی و سیاسی، مورخان، اندیشه وران لیبرال و نولیبرال و منتقدان این نحله فکری بویژه منتقدانی که از منظر مارکسیسم، منتقد لیبرالیسم و نولیبرالیسم هستند، پیشنهاد می کند.

http://khosrobagheri.blogfa.com/post-106.aspx

 

 

چنگ اندازی به نفت ریشه حمله به عراق بود

چنگ اندازی به نفت

ریشه حمله به عراق بود

یونگه ولت- گزینش و ترجمه رضا نافعی

84388  تونی بلر

» تونی بلر» نخست وزیر انگلستان در زمان حمله امریکا و انگلیس به عراق، می دانست که جنگ علیه عراق غیر قانونی است. اما هدف او تامین سود برای کنسرن ها بود.

مجله آمریکائی » تایم» پس از اشغال کویت توسط عراق، در ماه اوت1990 ازقول یکی از مشاوران جورج بوش (پسر) رئیس جمهور آمریکا، چنین نوشت:

«هر ابلهی قادر به درک این اصل هست که ما به نفت نیاز داریم. جانبداری از آزادی دلنشین است اما کویت و عربستان کشورهای دموکرات نیستند و اگر مهم ترین تولید صادراتی آنها پرتقال بود یک مامور درجه سه از وزارت خارجه  درباره آن سخنی می گفت و از ماه اوت به بعد در دروازهای واشنگتن را می بستیم.»

پنج ماه بعد  طی عملیات نظامی موسوم به توفان صحرا، که تحت رهبری آمریکا  بود، جنوب عراق ویران شد. ارتش عراق  در حال عقب نشینی،  در خاک خود عراق، منهدم شد.

«اقرار به  آن چیزی که همه از آن خبر دارند، از لحاظ سیاسی  کار راحتی نیست، اما همه می دانند که جنگ عراق در درجه اول برای نفت بود». این سخنِ » آلن گرین اسپان» است که  «سباستیان مالابای» نویسنده و گرد آورنده زندگی نامه او، از او در کتابی که قرار است در اکتبر 2016 تحت عنوان «مردی که می دانست: زندگی و دوران آلن گیرین اسپان» منتشر گردد، نقل کرده است.

گرین اسپان سالیانی دراز رئیس بانک ناشر اسکناس در آمریکا بود.  او در این کتاب در باره دومین جنگ علیه عراق سخن می گوید که تحت رهبری آمریکا در مارس 2003 آغاز شد و نام آن «عملیات برای آزادی عراق» بود. فرمانده کل این جنگ «جورج دابلیو بوش»، پسر آن کسی بود که در سال 1990 فرمانده کل نخستین جنگ آمریکا علیه عراق بود. در جنگ دوم «تونی تفلون» هم در کنار جورج بوش بود. در انگلستان تونی بلر نخست وزیر پیشین این کشور را » تونی تفلون» می خوانند چون هیچ انتقادی را نمی پذیرد.

در هفته های اخیر کمسیون دولتی تحقیق در باره این جنگ، گزارشی با بیش از هزار سند محرمانه منتشر ساخت  که بنام رئیس کمسیون » گزارش چیل کت » خوانده می شود. حدس زده می شود که بستگان سربازانی که در آن جنگ کشته شده اند، اینک با استناد به این گزارش از تونی بار شکایت خواهند کرد. بستگان عراقی ها نیز که در زندان های نظامیان انگلیس شکنجه شده یا بقتل رسیده اند، ممکن است به دادگاه متوسل شوند. احتمال می رود ولع بلر برای دست یافتن به نفت عراق نیز عواقبی برای او در بر داشته باشد، چه بسا که حتی دادگاه بین المللی لاهه  علیه او پای بمیدان نهد.

اسناد انتشار یافته حکایت از آن دراند که وکلای دفاع دولت انگیس بار ها به  دولت تونی بلر هشدار داده بودند که جنگ عراق ناقض کنوانسون ژنو و لاهه است و  نقض آن کنوانسیون می تواند اتهام اقدام به جنایت جنگی در پی داشته باشد. بنا به تشخیص کمسیون » چیل کت» جنگ با عراق از لحاظ حقوق بین المللی جنگی غیر قانونی و تجاوزکارانه  علیه یک کشور مستقل و اشغال آن بوده است، جنگی که   شورای امنیت سازمان ملل متحد آن را مجاز نشمرده بود.افزون بر این تغییر بنیادین ساختار اقتصادی عراق نیز خلاف قانون بوده ، بویژه لغو این قانون عراق  که منابع و معادن زیر زمینی مانند نفت ، گاز و آب اموال ملی هستند.

مقامات اشغالگر، که توسط بوش وتونی بلر ایجاد شده و تحت نظارت و کنترل آنها قرار داشت Coalition Provisional Authority, CPA، از دولت عراق سلب قدرت کرد. ارتش و وزارت خانه ها را منحل کرد، احزاب را ممنوع ساخت و یک شورای موقت را بکار گماشت که اعضای آن نه بعنوان عراقی بلکه برحسب تعلق مذهبی یا قومی خود شرکت داشتند. مقامات اشغالگر کلیه قوانینی را که طبق آن ها گروههای نیازمند اجتماعی از کمک های دولتی برخوردار می شدند لغو  و آن قوانینی را که از اقتصاد عراق در برابر سرمایه خارجی حمایت می کرد بی اعتبار اعلام کرد.

بنا به تشخیص کمسیون » چیل کت»آمریکا و انگلستان بر سر تصاحب نفت عراق با هم در افتادند. اسناد نشان می دهند که » سر داوید مانینگ»مشاور سیاسی بلر در امور سیاست خارجی، در دیداری با » کوندالیزا رایس» مشاور امنیتی بوش ، در 9 دسامبر 2002 اظهار داشته:» برای دولت اعلیحضرت ملکه مناسب نیست که در باره تقسیم آتی صنایع نفت عراق وارد بحث شود. معهذا ضروری است که موسسات انگلیسی با موسسات آمریکائی  در رقابت عادلانه و رو در رو( برابر حقوق. م) قرار گیرند». در ژانویه 2003، دوماه پیش از حمله اشغالگرانه ، هیئتی از سوی شرکت نفت انگلیس ( بی.پی) برای مشاوره با دولت پذیرفته شد. در همان سال » بی پی»  تجسس فنی درمیدان نفتی رمیله در بصره را آغاز کرد.

میدان رمیله، (به عربی: حقل الرميلة) میدان نفتی، در جنوب عراق و در استان بصره،[۲] در ۳۲ کیلومتری از مرز کویت قرار دارد.[۳] ذخیره درجای نفت این میدان معادل ۱۷ میلیارد بشکه (۱۲٪ درصد ذخایر نفت عراق) برآورد شده است و میزان تولید نفت خام آن، بطور متوسط ۱٫۳۳۰٫۰۰۰ بشکه در روز، می‌باشد.[۴][۵][۶]

میدان رمیله در سال ۱۹۵۳ کشف شد و هم‌اکنون متعلق به شرکت بی‌پی (۳۸٪ درصد)، شرکت ملی نفت چین (۳۷٪ درصد) و وزارت نفت عراق (۲۵٪ درصد) می‌باشد. میدان رمیله در حال حاضر پس از میدان نفتی غوار و میدان آزادگان سومین میدان بزرگ نفتی جهان بشمار می‌آید.[۷]) ویکیپدیا*

 تونی بلر تلاش کرد تا بوش را متقاعد سازد که باید برای اشغال عراق پس از صدام  نقشه ای روشن به افکار عمومی عرضه کرد. در غیر این صورت چنین بنظر خواهد آمد که منظور ما فقط تصاحب نفت عراق است». ولی هدف دقیقا همین بود، و این نکته در یادداشتی که کمسیون » چیل کت» هم منتشر ساخته تصریح شده است. گفتگو با دونالد رامسفلد وزیر دفاع آمریکا در باره رقابت رو در رو ( با حقوق  و امکانات برابر) حائز اهمیت است. این نکته در یادداشتی از» جفری هون» وزیر دفاع انگلستان در آن زمان به این صورت مطرح شده است:» قرار داد های بزرگ برای عمران دوباره عراق، مذاکره برابر حقوق با  بازرگانان انگلیسی در عرصه  نفت و دیگر عرصه ها». » جان چیل کت» یاد آور می شود که  با دست بکار شدن مقامات اشغالگر، پس از یک یال بیش از 60 موسسه انگلیسی در عراق مشغول به فعالیت بوده اند.حجم سفارشات به 2،6 میلیارد دلار تخمین زده می شود.

 پس پرده: کلیسا چه می گوید؟

جنگ 2003 علیه عراق یک مارپیچ شیطانی بود. این تفسیر اسقف اعظم لوئیس رافائل است. در پایان هفته گذشته گزارش چیل کت در بغداد منتشر شد. در حاشیه مراسم سوگواذی و دعا برای بیش از 300 نفر که در یک انفجار شدید در بغداد کشته شدند، اسقف اعظم یاد آور شد   تروریسمی که حاصل جنگ است برای مذهب حرمتی قائل نیست. انفجار هائی از این دست در خدمت»استراتژی های سیاسی »  هستند، نه در خدمت دین.

اسقف در بغداد گفت گزارش چیل کت گامی است مثبت برای اقرار به خطاهای گذشته. او نتیجه گیری تونی بلر را که گفت » اگر ما دخالت نمی کردیم جهان بد تر این بود که هست» درست ندانست و گفت» کشورما ویران شده است، چهار میلیون عراقی از میهن خود فرار کرده اند، زد و خورد ها سوریه و یمن را به لرزه در آورده اند. قبل از آغاز این جنگ یک میلیون و نیم مسیحی در عراق زندگی می کردند، امروز تعداد آنها حتی به نیم میلیون نفر هم نمی رسد. بسیاری از مسیحیان بعنوان پناهجو دور از وطن خود زندگی می کنند.   بدشواری میتوان کاری پیدا کرد، نظام اقتصادی این کشور ها فروپاشیده، دستگاهها و موسسات از کار افتاده اند، میراث  فرهنگ های چند هزار ساله نابود شده اند. من از خود می پرسم چطور می توان ادعا کرد که این جنگ برای خاور میانه خوب بود.»

یکی از نتایج دخالت نظامی در عراق پیدایش جهاد گرائی است، که امروز بسیاری از کشورها را تهدید می کند. در اثر سقوط دولت در عراق و منحل شدن موسسات دولتی در عراق   یک  خلاء سیاسی ایجاد شد و امکانی شد برای پیدایش داعش.جنگ منشاء پیدایش فرقه هامذهبی بوده است که زندگی در کنار هم را مسموم می کنند. اسقف بعنوان مثال به پیشنهاد اتاق های فکری غرب اشاره کرد که می خواهند مردم رابر اساس مرزهای مذهبی و قومی از هم جدا کنند. تکه تکه کردن خاور میانه بر  اساس  فرقه گرائی » .

 این فکر از بنیاد غلط است که  در پایان جنگ می تواند دموکراسی بدست آید. راه رسیدن به دموکراسی، به حقوق و به وحدت راهی است طولانی و دشوار . نمونه آن را میتوان در تاریخ اروپا و کشورهای غربی دید.» این فکر که می توان  با فرمان  ارزش ها ی جامعه را تغییر داد،   بی توجهی به تاریخ، به سنت ها  و پس زمینه فرهنگی خلق های ماست که ما را به اینجا رسانده است که امروز شاهد آن هستیم.

 

http://www.jungewelt.de/2016/07-13/013.php

 

 

 

 

داعشی اتمی بنام «حکومت ناتو بر جهان»

داعشی اتمی
بنام «حکومت ناتو بر جهان»

یونگه ولت- گزینش و ترجمه رضا نافعی

84299 داعشی اتمی

کنفرانس سران ناتو در ورشو رسما روسیه را دشمن اصلی اعلام می کند و تصمیم به ایجاد وحشت، تولید سلاحهای جدید اتمی و استقرار چتر ضد راکتی می گیرد.
کنفرانس سران ناتو که در روزهای جمعه و شنبه در ورشو برپا شد به یک هدف تاریخی اتحادیه دست یافت. سران 28 کشور عضو رسما استراتژی جنگ سرد را پذیرفتند. هسته مرکزی آن ایجاد وحشت از طریق سیاست تقویت قدرت نظامی در مرز غربی روسیه، تولید سامانه های اتمی جدید که به نادرستی آن را نوسازی نام نهاده اند و همچنین بکار گرفتن چترهای ضدموشکی است.
تصمیمات متخذه عبارتند از :
1. » ایجاد وحشت» : شرکت کنندگان در کنفرانس توافق کردند که هر کشور عضو یک گردان مرکب از هزار سرباز در کشورهای لهستان، لیتوانی، لتونی و استونی مستقر سازد. اما بنا به نوشته نشریه هفتگی «اف. آ. اس» «کارشناسان نظامی معتقدند این تعداد تا دو برابر افزایش خواهد یافت.» پرزیدنت اوباما روز جمعه در ورشو اعلام کرد که «آمریکا سرفرماندهی تازه ای برای گردان آمریکا در لهستان ایجاد خواهد کرد». واشنگتن در ماه مارس اعلام کرد که سومین گردان زرهی آمریکا را در اروپا مستقر خواهد ساخت.
2. نیروهای اتمی جدید: بیانیه نهائی کنفرانس اهمیت سلاح های اتمی جدید را برجسته می سازد، بدون آن که نامی از روسیه ببرد و بی آن که بطور مشخص از نقشه ناتو سخنی بمیان آورد. از سال 2020 بمب های جدید اتمی از نوع B61-12 در اروپا مستقر خواهند شد. هواپیماهای کشورهای عضو قادر به حمل و پرتاب این بمب ها هستند. در بیانیه ورشو گفته شده است در درجه اول سلاح های اتمی آمریکا هستند که مهم ترین تضمین کننده امنیت کشورهای همپیمان خواهند بود. «از ضروریات این امر داشتن مدیریت با نقشه مطابق با نیاز های قرن 21 است».
3. چتر دفاعی موشکی: کنفرانس سران «دست یابی به توانائی انجام این برنامه را جشن می گیرد و آن را گامی بزرگ می داند. این سامانه که «اژه» نام دارد اخیرا در رومانی استقرار یافت. قرار است این سامانه در ترکیه، لهستان و همچنین در پایگاه دریائی آمریکا در اسپانیا و همچنین بر چهار کشتی مستقر گردد. سامانه «اژه» از لحاظ عملیاتی گامی است با اهمیت. دفاع موشکی مستقیما بسوی روسیه نشانه روی نشده است».
افزون بر این ها کنفرانس سران تصمیم گرفت استقرار نیروهای نظامی در افغانستان تداوم یابد، بکار بردن هواپیماهای اکتشافی آواکس در آسمان سوریه و عراق ادامه یابد و در اقدامات نیروی دریائی اتحادیه اروپا در آبهای ساحلی لیبی شرکت کند.
وزارت خارجه روسیه روز یکشنبه در مورد تصمیمات متخذه اعلام کرد: «اتحادیه نیروهای خود را برای پیشگیری خطری از شرق متمرکز ساخته است که وجود خارجی ندارد». ناتو با «اهریمنی جلوه دادن روسیه اذهان را از نقش تخریبی خود در جهان منحرف و تشنج را در بخش های گوناگونی از جهان حفظ می کند. شرکت کنندگان در یک کنفرانس بین المللی صلح نیز از کنفرانس سران ناتو بشدت انتقاد کردند. روز شنبه یک تظاهرات اعتراضی با شرکت صدها نفر از جمله نمایندگان حزب چپ در پارلمان آلمان در ورشو برپا شد.

http://www.jungewelt.de/2016/07-11/001.php

 

 

اکثریت مردم آلمان ناتو را حافظ امنیت خود نمی دانند

اکثریت مردم آلمان

ناتو را حافظ امنیت خود نمی دانند

صدای روسیه – گزینش و ترجمه رضا نافعی

 5780d359c46188354a8b4683

پیش از آن که اجلاس سران کشورهای عضو ناتو روز یکشنبه  در ورشو پایتخت لهستان برپا شود، حزب چپ آلمان خواستار انحلال پیمان نظامی ناتو شد. آنچه برای تامین صلح و امنیت در اروپا  ضروری است یک نظام جمعی با شرکت روسیه است. حتی اگر این پیشنهاد از سوی مجلس آلمان  پذیرفته نشود یک نکته روشن می گردد و آن این است که : ارائه جایگزین ها ممکن است.

ناتو برای مسائلی که اروپا در آینده  با آن روبرو خواهد شد پاسخی ندارد، باید آن را کنار نهاد و یک نظام بدیل برای حفظ صلح و امنیت اروپا بجای آن نشاند. این استدلال حزب چپ در بوندس تاگ – مجلس آلمان- است.

یک روز پیش از آغاز کنفرانس سران ناتو در ورشو، پارلمان آلمان باید در باره انحلال ناتو رای گیری می کرد. گرچه مسلم بود که این پیشنهاد در مجلس آلمان رای نخواهد آورد ولی استدلال های مهم برای این اجرای این طرح را آشکار کرد. در آغاز نمایندگان حزب چپ استدلال های متکی بر انتقاد خود را مطرح ساختند.   اتحادیه نظامی  اتلانتیک شمالی  برای حل چالش های جهانی  فقط یک پاسخ دارد:  تشدید راه نادرستی که در پیش گرفته است.

سیاست توسعه طلبی ناتو در شرق اروپا :

گسترش ناتو به شرق اروپا حاصل سیاست درهای بازی است  که ناتو در مورد  کشورهای اروپای مرکزی و شرقی در پیش گرفت. سیاستی که بزعم ناتو ثبات اروپا را تضمین خواهد کرد. درحالی که  درست برعکس است: بحران اوکرائین  و چالش نهانی در گرجستان که سابقه دراز دارد بخشی از یک چالش عمیق میان روسیه و غرب بر سر ژئوپلیتیک در اروپاست که در عین حال چالشی  است عمیق میان دو برنامه سیاسی برای برخورد با این سیاست. روی هم رفته حاصل آن» فاجعه بار» است. زیر پا نهادن حقوق بین المللی و قانون اساسی در کشور خود، جنگ های مداخله جویانه در جنوب، توسعه طلبی های نهادی و نظامی، از جمله قدرت نمائی اتمی علیه شرق مواردی هستند که نشان دهنده خط مشی اساسی ناتو هستند که  پیوسته با مخالفت  افراد  بیشتری در آلمان  روبرو می شود. امرز فقط 55 در صد از مردم آلمان معتقدند که ناتو  امنیت آنها را تامین می کند، در شرق آلمان کمتر از نیمی از شهروندان چنین تصوری دارند.

از این نظر  حزب چپ خواستار شرکت دادن روسیه در نظام امنیتی اروپاست. برای رسیدن به این هدف آلمان باید از ساختار فرماندهی ناتو خارج گردد. چپ ها خواستار آن هستند که به ماموریت های سربازان آلمانی در خارج از کشور پایان داده شود و سربازان آلمانی به کشور خود بازگردانده شوند.  افزون بر این ها باید » در یک» تهاجم دیپلماتیک»  گفتگو با روسیه آغاز شود.

https://deutsch.rt.com/inland/39318-gegen-eskalationsagenda-linke-stellt-bundestagsantrag/

اتاق های فکر آلمان نقشه های اتمی در سر دارند

اتاق های فکر آلمان

نقشه های اتمی در سر دارند

جرمان فارن پالیسی – گزینش و ترجمه رضا نافعی

 

چند روز قبل از تشکیل کنفرانس سران ناتو در ورشو، پایتخت لهستان، اتاق های فکر آلمان خواستار آن شده اند که افزون بر مستقر ساختن نیروی نظامی نیز در مرز روسیه زرادخانه های اتمی غرب گسترش داده شوند.

«بنیاد آدنائر»، بنیاد نزدیک به حزب دموکرات مسیحی آلمان، خواستار » تجدید نظر» » فوری» در » استراتژی اتمی» ناتو شده و معتقد است که بحث در باره » هدف و وضعیت » ناتو ضرورت فوری دارد، زیرا  عاملی که  بازدارنده مسکو باشد هنگامی معتبر خواهد بود که پشتوانه اتمی داشته باشد. «آکادمی فدرال برای سیاست امنیتی» که اتاق فکر نظامی دولت آلمان است خواستار آنست که اتحادیه نظامی ترانس اتلانتیک (یعنی ناتو) به » اجماعی تازه برای استراتژی اتمی» دست یابد  تا «قدرت ضد غربی» روسیه را مطیع و سربراه سازد. استدلالی که برای ضرورت  استقرار سیستم دفاع موشکی در کشورهای عضو ناتو درشرق اروپا ارائه می شود «ستیزه جوئی» روسیه و ضرورت   «ترساندن» روسیه است.

پیمان نظامی غرب برای نشان دادن توان سیاسی خود در برابر روسیه از دو کشور سوئد و فنلاند نام می برد که بطور رسمی بی طرف، ولی «در پیوند نزدیک با ناتو» قرار دارند. افزون بر این ها، دو اتاق  فکر مذکور معترف به  «مدیریت خشونت آمیز بحران های جهانی هستند». بنا به نظرات » بنیاد آدنائر»  ناتو باید قادر باشد» تهدید ها را هرجا که بوجود آیند خاموش سازد». یکی از این » تهدید ها»   که به صراحت از آن نام برده می شود » سیل مهاجرت ها» ست.

 

http://www.german-foreign-policy.com/de/fulltext/59401

 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 360 مشترک دیگر بپیوندید