تروریسم جهانی پنجاه و یکمین ستاره….


بخش دوم سخنرانی نوام چامسکی در آلمان

تروریسم جهانی

51 مین ستاره پرچمی که

بر فراز کاخ سفید دراهتزار است

برگردان رضا نافعی

آنچه می خوانید ادامه ترجمه سخنرانی نوآم چامسکی در مراسم دریافت جایزه «اریش فوروم» در آلمان است که بخش اول آن را با عنوان » ترور- حرفه امریکاست» ترجمه و منتشر کردم. اینگ بخش دوم و پایانی این سخنرانی، که عمدتا روی «تروریسم» در جهان متمرکز است.

تضاد میان مراسم تجلیل در ماه نوامبرگذشته، بمناسبت سقوط استبداد دشمن و سکوت در مورد قساوت های منطقه خودمان آنچنان شدید است  که برای نادیدن آن باید خیلی  به خود فشار آورد. این سکوت پرتو خوش آیندی بر فرهنگ اخلاقی و معنوی ما نمی افکند.

این امر در مورد نگاه به گذشته و  ارزیابی  دوران پرزیدنت ریگان، رئیس جمهور آمریکا نیز صادق است. این افسانه را که در آنزمان چه دست آورد هائی داشته ایم، می توانیم به کنار نهیم، گرچه ممکن بود کیم ایل سونگ را به شگفتی آورد. دست آوردهای ریگان، عملا باد هوا شده است. هرچند که  پرزیدنت باراک اوباما از او تجلیل کرده و او را ”شخصیتی تحول پذیر” خوانده است.

درموسسه معروف  Hoover Institut  در دانشگاه استانفورد ریگان را غولی تصویر  کرده اند که گوئی ” با یک گام از اینسوی کشور به آنسو میرود و بانگاهی گرم و روحی پر مهر، از بالا به ما می نگرد”. وقتی ما با هواپیما به واشنگتن پایتخت کشور می رویم  یا در فرودگاه بین المللی ریگان پیاده می شویم، یا اگر بیشتر دوست داشته باشیم در فرودگاه بین المللی  جان فوستر دالس، – یکی از افتخارات این شخص که  فرودگاه را بنام او خوانده اند این بود که دولت هائی را که با رای دموکراتیک انتخاب شده بودند ساقط کرد، در ایران و گواتمالا و پس از آن جای مصدق را حکومت شکنجه و ترور شاه گرفت و چندین حکومت تروریستی،از بد ترین انواع آن را، در آمریکای مرکزی بر سر کار آورد. قهرمانی های تروریستی این موکلی که واشنگتن در گواتمالا بر سر کار آورد در سالهای 1980 به مرز قتل عام قومی رسید، در حالیکه ریگان،Riod  Mond ،این قسی ترین قاتل گواتمالا را ”مردی با پاک ترین شخصیت فردی” توصیف می کند ” که خود را کاملا وقف دموکراسی کرده است ” ولی سازمان های حقوق بشری ” با اتهامات نادرست برخوردی دور از انصاف باو می کنند”.

از زمانی که ریگان در سال 1981 اعلام ” جنگ با ترور ” را کرد، من در باره ی تروریسم بین المللی  مطالبی نوشته ام و در نوشته های خود تعریف رسمی ” تروریسم ” را مبنا قرار داده ام، به آنصورت که در کتابهای حقوقی آمریکا و انگلیس تثبیت  و در کتابهای دستی ارتش توصیف شده است. طبق یک تعریف رسمی و کوتاه  تروریسم عبارتست از”به کار بردن خشونت حساب شده، یا تهدید به اِعمال زور برای رسیدن به اهدافی که جنبه سیاسی، مذهبی یا ایدئولوژیک دارند(….) از طریق ارعاب ( ترس انداختن در دل کسی)، اجبار یا ترساندن ” . تمام آن چیزهائی که من تاکنون نوشته ام با این تعریف انطباق دارد ولی از لحاظ فنی نکته ای هست که در تعریف  آمریکائی و انگلیسی مقوله تروریسم ذکر نشده  و آن تروریسم دولتی بین المللی است.

درست بهمین دلیل تعاریف رسمی بدرد نمی خورند. این تعریف ها آن تفاوت اساسی را روشن نمی کنند: این تعریف ”تروریسم باید بگونه ای طراحی شود که در برگیرنده تروریسم آنها علیه ما باشد ولی مشمول تروریسم ما علیه آنها، که اغلب بسیار افراطی تر است نگردد. ایجاد یک تعریف جامع تر کاری بسیار دشوار است. از سالهای 1980کنفرانس های علمی، نشریات آکادمیک و سمپوزیوم های بین المللی  فراوان در پی یافتن تعریف ”تروریسم” بوده اند. در مباحثات عمومی  این مسئله خود را نشان نمی دهد.

تعریف رسمی تروریسم در ذهن آن گروههای تحصیل کرده که از آن برای توجیه اقدامات دولتی یا کنترل اهالی کشور استفاده می کنند کاملا جا افتاده است.

کودتا در آمریکای لاتین

بنا بر این، عرف را مبنا قرار می دهیم و توجه خود را بر تروری  متمرکز می سازیم که ما را آماج خود ساخته است. این نکته مضحک نیست و گاه در سطحی بسیار رفیع قرار می گیرد. تبهکارانه ترین عمل تروریستی بین المللی در دوران معاصر انهدام مرکز بازرگانی جهانی در 11 سپتامبر 2001 بود. امروز همه  آن را  ” یازده سپتامبر ” می خوانند. در این ” جنایت علیه بشریت ” تقریبا سه هزار نفر کشته شدند. تروری که به توصیف رابرت فیسک، خبرنگار انگلیسی در خاورنزدیک،  ” با  پلیدترین  میزان خباثت و توحش باور نکردنی ” صورت گرفت. تقریبا همه معتقدند که ” یازدهم سپتامبر ” جهان را تغییر داد.

گرچه این جنایت تکان دهنده بود ولی جنایتی بدتر از آن هم ممکن است. فرض کنیم القاعده مورد حمایت ابر قدرتی قرار گیرد که هدفش ساقط کردن دولت آمریکا باشد. فرض کنیم که حمله موفقیت آمیز بوده  و القاعده کاخ سفید را بمباران کرده، پرزیدنت کشته شده،  یک دیکتاتور نظامی خشن، همزمام کار را در دست گرفته، 50 تا 100 هزار نفر کشته و 70 هزار نفر به سخت ترین صورت شکنجه شده اند. باین ترتیب  واشنگتن تبدیل می شود به مرکز اداره ترور و تخریب در سراسر جهان، تا از آنجا ترور افراد در سراسر جهان سازمان داده شود و تا ” کشورهای ملی امنیتی ” در خارج بر پاگردند، که در آنها هم بهمان اندازه قتل ها و شکنجه های بی پروا صورت پذیرد. باز هم فرض کنیم که دیکتاتور گروهی مشاور اقتصادی از خارج استخدام کرده که طی چند سال اقتصاد داخلی را به وضعی فاجعه آمیز در آورده اند که در تاریخ آن کشور مانند نداشته است. در حالیکه به مبتکران پر افتخار این فاجعه پشت سر هم جایزه نوبل و جوائز دیگر می دهند. اینها می تواند  بمراتب از بدتر از فاجعه ” یازدهم سپتامبر ” باشد.

و همه ما در حقیقت باید بدانیم که این صحنه را نباید در خیال مجسم کنیم چون در واقع بوقوع پیوسته است. در شیلی، در یک روز رخ داد، که مردم آمریکای لاتین آنرا  ”یازدهم سپتامبر اول ” نام نهاده اند، زیرا آن واقعه (کودتای نظامی) در یازدهم سپتامر 1973 روی داد. من در توصیفی که کردم تنها و تنها  یک عنصر را تغییر داده ام، یعنی نفوس دو کشور شیلی و آمریکا را در تناسب با هم قرار داده ام و تعداد قربانیان را بر این مبنا محاسبه کرده ام تا بتوانم تناسب درست را تجسم بخشم. ولی ” یازدهم سپتامبر  اول “، بدلائل روشن، تاریخ را تغییر نداد. چون یک واقعه ی خیلی عادی بود. در واقع روی کار آوردن رژیم پینوشه فقط  یک رویداد از سلسله رویدادهائی بود که با  کودتای 1964 در برزیل آغاز شده بود و بعد با شیوه های مشابه و یا حتی بدتر، در دیگر کشورها تکرار شد، تا  سر انجام، رسید به دوران ریگان در سال 1981 که آمریکای مرکزی را در بر گرفت. از دیدگاه ریگان و در انطباق با نظر اساسی او در باره ی خشونت دولتی، رژیم ژنرال های آرژانتین در درجه اول قرار داشت. خونتای نظامی آرژانتین در میان تمام رژیم های کودتائی با فاصله زیاد درنده خو ترین آنها بود و همآهنگ با موضع ریگان در مورد خشونت دولتی.

شکنجه با انگیزه ی سیاسی

این واقعیات ناخوشآیند را به کنار می نهیم و به ملاحظات خود در محدوده ی تعریف رسمی دکترین ” تروریسم ” باز می گردیم. بنا را بر این می گذاریم که جنگ با ترور، آنگونه که جورج دابلیو بوش، روز یازده سپتامبر 2001 اعلام کرد، واقعا هدفش پایان بخشیدن به این بلای بین المللی بوده است. برای رسیدن به این هدف برداشتن گام های عاقلانه ممکن بود. انفجار وحشیانه یازده سپتامبر را حتی برخی از گروه های جنبش جهادی بشدت محکوم کردند. یک گام سازنده می توانست  منزوی کردن القاعده و تقویت مخالفان آن  و همه آن کسانی باشد که گرایشی به این کار داشتند. ولی بنظر می رسد که چنین فکری حتی مطرح هم نشده باشد. بجای آن، دولت بوش و همپیمانانش تصمیماتی گرفتند که به روند وحدت در میان  نیروهای جنبش جهاد و جلب نیروهای تازه برای اهداف آن، کمک هم  کرد  و  ادعای آنها را که جنگ با اسلام است،  مورد تایید قرار داد . بوش و همپیمانانش نخست افغانستان و بعد عراق را اشغال کردند  و برای تحکیم قدرت دولتی بکلی روی به خشونت، به شکنجه زندانیان و به انتقال آنها به زندان های مخفی  خارج از مرزها آوردند. Michael Scheurer  که  با ماموریت  از سوی سیا، از سالها پیش وظیفه داشت رد پای القاعده را پیدا کند، بدلائل روشن باین نتیجه می رسد که ” ایالات متحده تنها متحد باقی مانده و اجتناب ناپذیر القاعده است “.

سرهنگ آمریکائی Matthew Alexander نیز، که در میان افسران بازپرس، احتمالا بیش از همه جدی تلقی می شود،  شخصی است که توانست  با کسب اطلاع از منابع  خبری خود محل ابوموسی السکراوی، مرد شماره یک القاعده   در عراق  را  کشف و او را دستگیر کند. آلکساندر هیچ  ارزشی برای باز پرسی توام باشکنجه، که دولت بوش خواستار آن بود، قائل نیست. او نیز چون دیگر همکارانش، افسران باز پرس F B I، معتقد است که روش مورد پسند رونالد رامسفلد، وزیر دفاع و چنی معاون جورج بوش، که خواستار به کار بردن شکنجه و خشونت هستند به نتایج مطلوب  و بدست آوردن اطلاعات مفید نمی انجامد، بلکه، بر عکس، با بکار بردن شیوه های انسانی، حتی می توان فرد مورد نظر را با موفقیت به تغییر جهت واداشت و او را  به یک همکار و منبع خبری قابل اعتماد تبدیل کرد. آلکساندر، نمونه اندونزی را مطرح می کند، که  شیوه های متمدنانه باز جوئی را بکار میبرد و آمریکا را تحت فشار قرار می دهد که از این نمونه پیروی کند. با به کاربردن، شکنجه، که شیوه  خوشایند رامسفلد وچنی است، نه تنها اطلاعات مفیدی بدست نمی اید بلکه بر عکس تروریست های تازه ای نیز به میدان می آیند.

آلکساندر، پس از صد ها باز جوئی، باین نتیجه رسید که انگیزه ی بسیاری از رزمجویان از خارج آمده  و متحدان آنها در وطنشان، برای آمدن به عراق و دست زدن به عملیات  انتحاری  و دیگر عملیات تروریستی، نشان دادن  واکنش   نسبت به  بد رفتاری با زندانیان ابو غریب  و گوانتانامو بوده است .آلکساندر معتقد است که احتمالا، تلفات جانی، که در اثر شکنجه ی رزمندگان جهاد،  بسربازان آمریکائی وارد آمده  بیشتر از کل تلفات یازده سپتامبر است. مهمترین نتیجه ای که از مطالعه ی پرونده باز جوئی های  انتشار یافته  بدست می آید این است که  رامسفلد و چنی، باز پرسان را زیر” شدیدترین فشار ها قراردادند” تا زندانیان را چنان زیر شکنجه قرار دهند تا  با اعتراف آنها  دلیلی برای اثبات این ادعای واهی بدست آید که صدام حسین با القاعده همکاری می کند.

” جنگ خوب ” در افغانستان

حمله غافلگیرانه بافغانستان، در اکتبر 2001،  ” جنگ خوب ” نامیده می شود، اقدامی عاد لانه برای دفاع از خود با هدف شریف دفاع از حقوق بشر در برابر طالبان شریر.  این  ادعا که  بعنوان یک اصل پذیرفته شده، چند مسئله به همراه آورده است. یکی اینکه هدف اولیه از بین بردن طالبان نبود. بلکه بوش باطلاع مردم افغانستان رسانید : تا زمانی که طالبان بنلادن را تسلیم آمریکا کنند بمباران ادامه خواهد یافت، که اگر آمریکا شرط طالبان را پذیرفته بود احتمالا اینکار را می کردند. شرط آنها این بود که اگر آمریکا  مدرکی برای اثبات  مسئولیت  بن لادن در واقعه ” یازده سپتامبر ” دارد، آنرا ارائه کند. این خواست بدلائل روشن با تحقیر رد شد. هشت ماه بعد، رئیس FBI، اجبارا اعتراف کرد که علیرغم تحقیقات وسیع و پیچیده بین المللی،  درباره این امر، هنوز هیچ مدرکی بدست نیامده است.    پس با قاطعیت می توان گفت که در اکتبر 2001 هم  چنین مدرکی در دست نبوده است .آنها هیچ چیز در دست نداشتند جز آنکه رئیس  FBI ” فکر می کرده “  نقشه سوء قصد در افغانستان کشیده شده  و در امارات و آلمان  وارد مراحل اجرائی شده است.

سه هفته پس از بمباران افغانستان، هدف جنگ تغییر یافت و تبدیل شد به ساقط کردن رژیم طالبان. آدمیرال انگلیسی Michael Bovce    اعلام کرد ، تا  زمانی که ” اهالی کشور موفق به تغییر رهبری کشور شوند  بمباران ادامه خواهد یافت ” – این یک نمونه کاملا واضح از کتاب درسی تروریسم بین المللی است.

این ادعا هم درست نیست که  ایرادی به حملات گرفته نشده بود. در واقع سازمانهای امدادی بین المللی  یکصدا و رسا ایراد های خود را اعلام کرده بودند، که جنگ به تمام برنامه های کمکی آنها که بشدت مورد نیاز بود، پایان خواهد داد. طبق تخمین های آنزمان  اعلام شده بود که ادامه حیات پنج میلیون نفر به این کمک ها بستگی دارد و دو میلیون و نیم نیز در خطر مرگ ناشی از گرسنگی قرا خواهند گرفت و اگر آمریکا و انگلیس حمله کنند اجرای این برنامه ها ممکن نخواهد بود. صرفنظر از اینکه  نگرانی های اعلام شده تحقق می یافت یا نمی یافت، بمباران یک نمونه قطعی از عمل تبهکارانه  است.

افزون بر این،  شخصیت های برجسته افغانی که  مخالف طالبان بودند، بمبارن را بشدت محکوم کردند، از جمله عبد الحق که در آمریکا از اعتبار ویژه بر خوردار بود و بعد از جنگ، پرزیدنت حمید کرزای از او بنام شهید یاد کرد. عبدالحق چند روز قبل از بازگشت  به افغانستان، دستگیر شدن و بقتل رسیدن توسط طالبان، بمباران افغانستان را محکوم کرد و از آمریکا انتقاد کرد، زیرا آمریکا حاضر نشد از تلاش های او و دیگران پشتیبانی کند تا ” طالبان را از درون به قیام برانگیزد “. عبد الحق گفت” بمباران ضربه تلخی است علیه این تلاش ها “. او مقاصد خود را بیشتر تشریح کرد و از آمریکا تقاضا کرد  بجای آنکه با بمباران  تلاش های آنان را بر باد دهد، از آنها حمایت کند، هم مالی و هم غیر مالی. عبدالحق گفت ”آمریکا  می خواهد  زورش را نشان دهد، پیروز شود و دنیا را بترساند. آنها  نه اعتنائی به درد افغانها دارند و نه  باین که چقدر افغانی کشته  خواهد شد”.

اندک زمانی بعد هزار تن از رهبران قبائل افغان، در پیشاور، که بخشی از آنها در آنجا در تبعید بسر می بردند، و بقیه هم از افغانستان آمده بودند، گرد آمدند . ولی همه آنها اتفاق نظر داشتند که می خواهند رژیم طالبان را ساقط کنند. مطبوعات در توصیف این همایش  نوشتند: این همایش ”  یکی از  نمودار های نادر وحدت نظر بود، وحدت نظر میان رهبران قبائل، اسلام شناسان، نمایندگان فراکسیون های سیاسی و رهبران برجسته گروههای چریک “. آنها در بسیاری از موارد اعتقادات یکسان نداشتند، ولی در یک مورد نظر همه یکی بود ” هشدار به آمریکا که بمباران ها را قطع کنید”  و تقاضا از رسانه های  بین المللی که خواستار پایان دادن به ” بمباران مردم بی گناه شوید.» آنها مؤکدانه تقاضا می کردند برای ساقط کردن طالبان منفور از وسائل دیگری استفاده کنید. هدفی که بنظر آنها قابل دسترس بود،  بدون  اجبار برای ادامه کشتار و ویرانی . سازمان معتبر زنانRAWA  نیز این بمباران را بشدت محکوم کرد، که تازه بعد ها که از لحاظ  ایدئولوژی مناسب تشخیص داده شد، مطرح گشت و (مدت کوتاهی) در بارۀ سرنوشت زنان افغانستان صحبت شد.

خلاصه آنکه : اگر به بررسی واقعیات نامیمون بپردازیم این جنگ “خوب” اصلا  خوب نیست.

پیکار با ریشه های تروریسم

ضروری نیست که حالا به تفصیل به اشغال عراق بپردازیم. چون وقتیکه فقط توجه بر تاثیرات جهاد- ترور متمرکز شد، روشن بود که اشغال عراق به رشد تروریسم  خواهد انجامید. و درست همینطور هم شد، با این تفاوت که حدود و ثغور آن بیش از حد انتظار بود. طبق تحلیل کارشناسان ترور درآمریکا، ترور هفت برابر گسترش یافت. حال می توان پرسید که این حملات اصلا چرا رخ داد، ولی در واقع کاملا روشن است که مبارزه با بلای تروریسم، حتی اگر مطرح هم شده باشد، در درجه اول اهمیت قرار نداشته است.

اگر اینطور بود امکاناتی هم وجود داشت که بتوان بآنها پرداخت. من  به برخی از آنها اشاره کردم. بطور کلی آمریکائی ها و انگلیس ها می توانستند شیوه متناسب را اختیار کنند، شبیه آنچه که در مورد جنایات سنگین معمول است:  عاملین را تعقیب و افراد مظنون را دستگیر کنند،( ودر صورت ضرورت حتی با کمک بین المللی که بسیار آسان بدست می آید) و بعد در یک دادگاه عادلانه آنها را محاکمه کنند. افزون بر این باید به ریشه های تروریسم بیشتر توجه کرد. این کار می تواند بسیار اثر بخش باشد، کاری که آمریکا و انگلیس خود به تجربه دیدند.  ترورIRA  یک مسئله بسیار جدی بود.  تا زمانی که واکنش لندن، خشونت، ترور و شکنجه بود، خود دولت انگلیس ” همپیمان اجتناب ناپذیر ” آن بود که بیشتر عناصر خشونتگرا در جنبشIRA  را  تقویت می کرد و دامنه ترور پیوسته گسترش می یافت. در پایان دهه 1990، لندن توجه به کمبود ها را در مد نظر قرار داد و به رفع نواقص، که ریشه تروریسم بودند، روی آورد و خواست های بحق را مورد توجه قرار داد- که کاملا مستقل از ترور، راه حل درست مسئله بود. با گذشت چند سال عملا دیگر از ترور خبری نبود. من درسال 1993 در بلفاست بودم. فضا، فضای جنگ بود. در پائیز گذشته هم باز در آنجا بودم. هنوز تنش تا حدی قابل لمس بود ولی درجه دیگری داشت، نه آنطور که برای یک مسافر هم محسوس باشد. از این وضع میتوان درس های مهم گرفت. ولی حتی بدون این تجربه هم باید بدانیم که خشونت خشونت می زاید. اما داشتن همدلی  و تفاهم برای نگرانی های بحق، برعکس، موجب آرام شدن احساسات تند می گردد و همدلی و همکاری بارمغان می آورد.

بنا براین اگر ما بخواهیم واقعا  بلای تروریسم را براندازیم،  می دانیم راه آن چیست.

نخست باید با نقش خود، بعنوان عامل وداع کنیم . همین یک گام به تنهائی تاثیرات قابل ملاحظه خواهد داشت.

دوم آنکه باید به علت توجه کنیم، علت هائی که معمولا پس زمینه تنازعات هستند، و اگر بحق هستند باید برفع آنها پرداخت.

سوم آنکه: اگر یک عمل تروریستی رخ داد، باید با آن بعنوان یک جرم برخورد کرد، عامل را شناخت، دستگیر کرد و در یک دادگاه عادلانه ازو بازخواست کرد. این روش واقعا عمل می کند. و برعکس، بکار گرفتن تکنیک های امروزی برای مبارزه با ترور، موجب افزایش خطر ترور می گردند. دلائل اثبات آن فراوانند و مؤید شناخت های تازه.

این تنها مورد نیست که انتخاب راه درست، که می تواند خطرهای جدی را تقلیل دهد، بطور سیستماتیک به کنار گذاشته می شوند و بجای آن، راههای ناکارآمد، بکار گرفته می شوند. بعنوان مثال می توانیم  ” جنگ با مواد مخدر ” را مورد نظر قرار دهیم. در طی بیش از40 سال ” جنگ با مواد مخدر ” حتی موفق به کاهش محدود آن هم نشده، وحتی موفق به پائین آوردن قیمت فروش خیابانی آن هم نشده است. در تحقیقات فراوانی که صورت گرفته، حتی آنها که دولت آمریکا خود سفارش دهنده پژوهش بوده، به اثبات رسیده که مخارج پیشگیری و معالجه، شیوه های بمراتب ارزانتری هستند. ولی  در سیاست دولتی پیوسته به این شیوه بی توجهی می شود و بجای آن، ترجیح داده میشود که شیوه های بسیار گران تر خشونت آمیز بکار گرفته شود، که هیچ تاثیری در کاستن مصرف ندارند ولی پیوسته کلی گرفتاریهای دیگر بوجود می آورند.

مواردی از این دست انسان را فقط به یک نتیجه می رساند  و آن اینکه آن اهدافی که می گویند می خواهند به آن برسند، اهداف واقعی آنها نیستند، و اگر بخواهیم اهداف واقعی را بشناسیم، باید همان کاری را بکنیم که در عرصه قضائی مرسوم است و آن اینست که : نتایج قابل پیش بینی واقعه را  انگیزه ارتکاب جرم بدانیم . من معتقدم که این شیوه ما را به نتایج بسیار منطقی می رساند، هم در مورد ” جنگ با مواد مخدر “  و هم در مورد ” جنگ با تروریسم”  و بسیاری از موارد دیگر. ولی  بررسی  این موضوع را باید  به زمانی دیگر موکول کرد.

4 پاسخ

  1. عزیز من

    شما به یک نکته که تروریسم سیاسی را در بر می گیرد اشاره نکردید.
    و آن اینکه, تروریسم گاهی از طرف بعضی افراد آزادیخواهی, مبارزه با ترور, … و جنگ پارتیزانی برای آزادی کشور هم نامیده می شود و بستگی دارد به دیدگاه افراد. کما اینکه رژیم هیتلر در جنگ جهانی افرادی که بطور مثال خطوط راه آهن را منفجر می کردند, تروریست می نامید ولی متفقین آنان را آزادیهواه قلمداد می کردند. یا خود انگلیسیها افراد یهودی که پایه ی کشور اسرائیل را می خواستند بگذارند, … و حتی گاندی را تروریسم نامیدند.

    حال دیروز هم اوباما که از طرف خیلی ایرانیهای به اصطلاح آزادیخواه پشتیبانی می شود گفته است که: در آینده از بمب اتمی در مقابله با تروریسم کشورهایی مثال ایران, … و کره جنوبی چشم پوشی نخواهد کرد. حال باید پرسید محیط زیست را که نابود می کنید هیچ, انسانها چه گناهی کرده اند؟
    امیدوارم آنهایی که تفکرشان این بود که اینان به کمک انسانها می شتابند, تفکرشان رشد کرده باشد, در غیر اینصورت تاریخ تکرار می شود. افرادی مثال این گروههای به اصطلاح زنان در غرب که خود جنایتکارتر از هر رژیمی در ایران هستند یا این خودفروختگان ایرانی و غیره در غرب که پایه ی رژیمهای ترور هستند.
    درهمه ی سایتهاشان ادعای دموکراسی دارند ولی کامنتها باید بر وفق مرادشان باشد و گرنه پاک می شوند.

    http://maziarworld.wordpress.com

  2. حتی گاندی را تروریست نامیدند

  3. چامسکی بروزه هارب و جنگ میکروبی را چرا فراموش کرده است ؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s